اتفاقات روزمره

این تابستون تصمیم گرفتم یه کم از محیط مدرسه بیام بیرون و برم سراغ کار. اولش یه شرکتی بهم پیشنهاد کرد که براشون کار تکنیکال ساپورت انجام بدم. منم مثل یه گوسفند گفتم چشم. چشمتون روز بد نبینه، شرکتی که توش کار میکردم کارش فروختن آگهی در مجلات بود. اونهم چه مجلاتی، خیلی تند نرین، منظورم از اون مجلاتی که بعضیاتون فکر کردین نیست. بیشترش از این مجلاتی بود که جوونهای آمریکایی زیاد میخرن مثل:
Seventeen, Comso Girl, Esquire, Marie Claire
و از این جور چیزها. درست جلوی دفتر من هم عکس خانم زتا جونز رو زدن اونهم در ابعاد 2 متر در 1 متر. خلاصه متر به متر پر از عکس خواننده ها و هنر پیشه ها و جهنمیان دیگر. اون قسمتی که من مسئولش بودم 70 نفر کار میکردن که 68 نفرشون خانم بودن. لابد میگین چه بهشتی.
کار کردن با خانم جماعت (البته منظورم به همه نیست) از بیل زدن و پنچری قطار گرفتن هم گاهی سخت تره. این جماعت نسوان که در شرکت مزبور کار میکنند بقول یکی از دوستام آی کی یو دارن در حد مرغ. هر چی که درست کار نکنه خدای نکرده به مغزشون یه کم فشار نمیارن، سریع زنگ میزنن به من بدبخت، حالا مشکل چیه؟ پرینتر کار نمیکنه. چرا؟ چون به برق نیست، کاغذ توش نیست و یا اینکه اصلا روشن نیست. حالا یکیشون بود که دو تا پرینتر به کامپیوترش وصل بود و دائم بنده خدا پرینت میگرفت و میدید اتفاقی نمیفته. حالا بیا و توضیح بده که پرینتر دیفالت چیه و اینجور حرفها!!!
از همه باحالتر یکیشون بود که باز هم پرینترش کار نمیکرد. این یکی خیلی باهوش بود چون چک کرده بود و دیده بود پرینترش روشنه و پرینت نمیگیره. آقا ما بالا رفتیم پایین اومدیم، درایور آپدیت کردیم، کار نکرد که نکرد. دقت کردم دیدم پرینتر بیچاره قرقر صدا میکنه قبل از اینکه پرینت بگیره. پرینتر رو باز کردم و دیدم بعله یه آدامس گند زده به هر چی تونر و چاپگره. کاشف به عمل اومد که خانم با ادامسشو رو کاغذ میزاره و برای اینکه زشت نباشه یه کاغذ هم میزاره روش که مثلا کسی نبینهو بعدشم کاغذ رو میده به خورد پرینتر بینوا. خلاصه یه پرینتر اپسون لیزری نازنین به همین سادگی دار فانی رو وداع گفت.
یه اتفاق دیگه هم افتاد که خیلی باهال بود. یکی از همین خانمها فکر میکرد سی دی مثل هارد درایو میمونه که میتونه همینطوری روش بنویسه. حالا خنده دارش اینجاست که من هر چی بهش میگم حرف منو قبول نمیکنه و میگه مرغ یه پا داره.
ولی از همه باحالتر (البته برای شما که دارین میخونین) دعوایی بود که بین دو تن از جامعه نسوان در گرفت. هر دو تا شون پرژکتور رو برای کاری لازم داشتند و یکیشون اونو قرض گرفته بود و اون یکی اومد پیش من و ازم خواست که برم پروژکتور رو از اون یکی بگیرم. من بدبختو مثل توپ فوتبال شوت میکردن به همدیگه. دیگه کار داشت به جاهای باریک میکشید، فحش بود که حواله هم میکردن، البته غیر مستقیم، که یکی پیدا شد و گفت که یه پروژکتور از یه بخش دیگه قرض گرفته.
خلاصه بعد از چند هفته، باران رحمت الهی باریدن گرفت و من یه کار جدید پیدا کردم.

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٤