خاطره دوستان

سلام

امروز داشتم پياده راه ميرفتم و ياد يه داستانی افتادم که برای دوستم علی چند سال پيش اتفاق افتاد. فکر ميکنم ذکر اون خالی از لطف نباشه. علی، فرشيد، مازيار و محمد از دوستهای من بودند. فرشيد پسر نسبتا خوش قيافه ای بود و تو جردن يه آپارتمان داشت و هر هفته دوست دختر عوض ميکرد. مازيار هم شيطون بود ولی نه باندازه فرشيد و محمد هم که ته صف، بيچاره پسر خوبی بودا ولی نميدونم چرا هيچوقت تو رابطه با دخترها موفق نبود. برای اينکه لطف داستان از بين نره من اونو همونطور که علی تعريف کرد و از زبان علی ميگم:

با دختری بنام پرستو آشنا شدم، پرستو خيلی پسر پسند بود. خودشم اينو ميدونست و هميشه سعی ميکرد که ظاهرش خيلی جذاب باشه. يه بار با پرستو رفتم يه پارتی که فرشيد، مازيار، محمد و امير (منظورش امير کاشانيه) هم بودند. خيلی خوش گذشت. توی مهمونی همه حواسشون به پرستو بود. بعد از مهمونی پرستو بهم زنگ زد و کلی تشکر و اينجور حرفها و بعدش گفت بعضی از اين دوستات چقدر بيشعورن. من هم بهم برخورد و هم تعجب کردم، پرسيدم جريان چيه؟ گفت اين دوستات فرشيد و مازيار هم خيلی حيزن و هم ميخواستن به من شماره تلفن بدن. من خيلی جا خوردم. ميدونستم فرشيد و مازيار حواسشون خيلی به دخترا هست ولی فکر ميکردم که برای دوستی بيشتر از اين حرفها ارزش قائل باشند.

عصرها با فرشيد ميرفتيم تو پارک برای دويدن، ورزشمون که تموم شد موضوع رو پيش کشيدم. راستش اينقدر از دست فرشيد عصبانی بودم که خودش پرسيد چی شده و منم بهش گفتم. فرشيد گفت قضيه کاملا برعکسه، پرستو خودش به من نخ داد و منم جوابشو ندادم، حيف تو که با همچين دختری دوستی من جات بودم باهاش بهم ميزدم. منم با عصبانيت گفتم که تو بری باهاش دوست بشی؟ فکر کردی من خرم؟ خلاصه کلی عصبانی شدم و کلی هم فحش به فرشيد دادم. با ماشين فرشيد اومده بوديم ولی من خودم با تاکسی برگشتم.

خونه که رسيدم زنگ زدم به مازيار، قرار بود با هم شام بريم بيرون، مازيار گفت بزار زنگ بزنيم فرشيد هم بياد. منم گفتم من با اون مرتيکه ديگه کاری ندارم. پرسيد چی شده و قضيه رو براش تعريف کردم. مازيار گفت: خوب بابا، بدون فرشيد ميريم. مازيار پسر شوخی بود و تو رستوران بهم گفت: علی جان، بيخيال، بهم بزن باهاش، راستش دختره به منم نخ داد، ولی چون با تو بود من تحويلش نگرفتم. گفتم: مازيار، جدی ميگی؟ اونم گفت آره.

اينقدر که مازيار شوخی ميکرد که حرفش باورم نشد. منم فکر کردم که چون از پرستو خوشش نميومد و از طرفی هم من مازيار خيلی با هم دوست بوديم، بدش نميومد که دوستی منو پرستو بهم بخوره. بهرحال تو حالت شک و ترديد بودم. داشتيم از رستوران برميگشتيم که محمد به موبايلم زنگ زد و گفت که ميخواد منو ببينه. با مازيار دو نفری رفتيم خونه محمد اينها. محمد گفت که ميخواد خصوصی با من صحبت کنه. محمد با کلی خجالت و سرخ شدن و بعد از اينکه ۱۰ بار از گفتنش منصرف شد گفت که: علی جان، اميدوارم منو ببخشی، ميدونم کار درستی نکردم، پرستو به من نخ داد و من هم به پرستو شماره تلفن دادم. مثل اينکه آب يخ روم ريخته باشند. ديگه همه چی مشخص شده بود.

من رابطمو با پرستو همون فرداش ولی کلی طول کشيد تا بحال اولم برگشتم. راستش از دست اون ناراحت نبودم، بيشتر از حماقت خودم اعصابم خورد ميشد.

توضيح روايت کننده ۱: توی اين داستان من فقط اسامی رو عوض کردم، اتفاقات دقيقا همونطوريه که علی برام وقتی ايران بودم تعريف کرد. البته اميدوارم به خانمهای عزيز توهين نشده باشه، خوب و بد همه جا پيدا ميشه.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤