ژنرال (قسمت اول و دوم)

(نوشته شده توسط امير)

نزدیک 10 سال پیش، شبی ناگهان از خواب بیدار شدم، انگار صدایی از خواب بیدارم کرد. نیمه های شب بود، اما من اصلا خوابم نمی آمد، بی اختیار قلم بدست گرفتم و شروع کردم به نوشتن:

سالها پیش سرزمینی بود بنام گراند که توسط مردی که همه او را ژنرال خطاب میکردند فرمانروایی میشد. ژنرال مردی بود که هر چه در توان داشت برای بهتر زیستن مردمش انجام میداد و همه او را دوست داشتند. او تلاش میکرد که صلح برقرار کند، صلح بین مردمان گراند و همچنین صلح با همسایگان گراند. ژنرال همیشه سعی میکرد ارتش خود را قوی و آماده نگهدارد تا در مواقع لزوم بتواند از سرزمینش دفاع کند. بسیاری ژنرال را سرزنش میکردند که مردانی را که میتوانند در مزارع کار کنند را به خدمت ارتش درمیاورد.
در مجاورت سرزمین گراند سرزمینی بود بنام گانت تحت فرمانروایی مردی بنام اسکات. ژنرال و اسکات از زمان کودکی یکدیگر را میشناختند و با یکدیگر دوست بودند. مردم گراند و مردم گانت با یکدیگر داد و ستدهای فراوانی داشتند و بین آنها صلح برقرار بود تا اینکه روزی به ژنرال خبر دادند که یکی از روستاهای مرزی گراند توسط مردم گانت غارت شده و به آتش کشیده شده. ژنرال بدون فوت وقت در راس گروهی از سپاهیانش عازم میشوند تا با سران گرانت در مورد مسئله غارت روستا صحبت کنند. سران گرانت اعلام میکنند که غارت روستا توسط یکی از فرماندهان خودسر انجام شده که به جزای خود خواهد رسید. ژنرال تنها به آنها امر میکند که مواظب فرماندهان خود باشند و چنین اتفاقاتی در آینده تحمل نخواهد شد و به پایتخت برمیگردد. بازماندگان آن روستا خواستار مجازاتی شدیدتر بودند و غرامت میخواستند، ژنرال از بودجه مملکتی روستا را بازسازی میکند و به مردم آن روستا پیام میفرستد که صلح ازرشمند است و آنرا نباید به خطر انداخت.


مدتی بعد یکی دیگر از روستاهای مرزی غارت شده و به تصرف سپاهیان گانت در میاید. ژنرال نامه ای خشمگینانه به سران گرانت مینویسد و از آنها میخواهد که روستا را تخلیه کرده و عاملین حمله را به او تحویل دهند تا خود آنها را به جزای اعمالشان برساند. علاوه بر آن ژنرال خواستار پرداخت غرامت از سوی گانت میشود. در جواب نامه، اسکات اعلام میکند که آن روستا به گانت تعلق دارد و آنچه او با مردم خودش انجام میدهد به خود او مربوط است.
در سرزمین گراند، روستایی بود بنام گارو که به داشتن دختران زیبا معروف بود. روستای گارو در میان کوههایی قرار داشت که به شکل نعل اسب روستا را از سه طرف احاطه کرده بودند. ژنرال زمانی که جوان بود، سرکردگی سپاهیان گارو را به عهده داشت. روزی در روستای گارو سیل می آید و مردم روستا به کوهها پناهنده میشوند و در کوهها اسیر حیوانات درنده میگردند. ژنرال در آن روزها دختری بنام سارا را از چنگال خرس میرهاند و جان سارا را نجات میدهد. آن خرس سمت چپ سینه ژنرال، درست روی قلبش، را بشدت زخمی میکند و ژنرال بستری میشود و سارا از او مراقبت و نگهداری میکند تا او سلامتی خود را بازمییابد. بعد از آن ژنرال با سارا ازدواج میکند.
مدتی بعد سارا آبستن میشود، و موقع وضع حمل دچار مشکل میشود، پزشکان هر چه میتوانستند میکنند، اما سارا جان سالم به در نمیبرد و میمیرد، اما بچه سالم میماند. ژنرال پسر خود را پترس نام میگذارد و بعد از سارا دیگر زنی اختیار نمیکند. روزها میگذرد و پترس بزرگ میشود و ژنرال پیر. پترس همیشه ژنرال را به یاد سارا و به باید دوران جوانی خودش میانداخت.
ژنرال جلسه ای تشکیل میدهد و از تمام سران سپاهش دعوت میکند که حضور بهم رسانند. پترس، تنها پسر و تنها فرزند ژنرال که خود از سران سپاه ژنرال نیز بود در آن جلسه حضور داشت. آنها تصمیم میگیرند که از روستای گارو بعنوان طعمه استفاده کنند، قرار بر این میگذارند که تمام مردم روستا را به جای دیگری بفرستند و سپس حیله ای بکار برند تا سپاهیان گانت را به روستای گارو کشانده و در آنجا آنها را محاصره کنند. قرار میشود که صد نفر از مردان جنگی در نزدیکی سپیده دم به سپاهیان گانت که در نزدیکی گارو بودند شبیخون زده و سپس به داخل روستا فرار کرده و سپاهیان گانت را نیز بدنبال خود به داخل روستا بکشانند. پترس داوطلب میشود که عملیات حمله را رهبری کند و علیرغم مخالفت ژنرال پترس به همراه 100 مرد جنگی عازم میشوند.
نزدیک سپیده دم، آنها به سپاهیان گانت یورش میبرند، سپاهیان گانت که در ابتدا فکر کرده بودند با سپاه ژنرال طرف هستند عقب مینشینند، اما بعد از اینکه در مییابند که فقط با گروهی کوچکی از سپاهیان گراند طرف هستند، حمله میکنند. پترس و گروهش به روستای گارو میگریزند و سپاهیان گانت که آوازه دختران زیبای گارو را شنیده بودند بدنبال آنها به روستای گارو داخل میشوند.
ژنرال با سپاهش که مشتمل بر بیش از صد هزار مرد جنگی بود آنها را محاصره میکند و به آنها پیام میدهد که تسلیم شوند. ژنرال اعلام میکند که تمامی سران سپاه گانت مجازات شده و سربازان میتوانند به خانه هایشان بازگردند. اسکات، فرمانده سپاهیان گانت، در جواب نامه ژنرال سر بریده پترس را برای او میفرستد و میگوید که از بزدلی چون او ترسی در دل ندارد. ژنرال دستور حمله میدهد. جنگ دو روز ادامه پیدا میکند و سپاهیان گراند پیروز میشوند. بعد از پایان جنگ، ژنرال در حالیکه بیصدا میگریست و سر بریده پسرش را در دست در بقل خود داشت در میان اجساد قدم میزد و از خود میپرسید چرا؟


بعد از پایان جنگ، از طرف شورای حکومتی مدال افتخار به ژنرال اهدا میشود و همه به سرور و شادمانی میپردازند در حالیکه ژنرال تنها بر مزار پسرش نشسته بود. او حالا احساس میکرد پیرتر است، او خود را سرزنش میکرد که نتوانسته است جلوی جنگ و خونریزی را بگیرد. از فردای آنروز دیگر کسی ژنرال نمیبیند و وقتی که به مزار پترس میروند مدال افتخار ژنرال و یک تکه کاغذ پیدا میکنند که روی آن نوشته بود:
آیا ما انسانها برای حفظ صلح، باید همدیگر را بدتر از حیوانات وحشی بدریم؟

  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤