ژنرال

(نوشته شده توسط امير)

نزدیک 10 سال پیش، شبی ناگهان از خواب بیدار شدم، انگار صدایی از خواب بیدارم کرد. نیمه های شب بود، اما من اصلا خوابم نمی آمد، بی اختیار قلم بدست گرفتم و شروع کردم به نوشتن:

سالها پیش سرزمینی بود بنام گراند که توسط مردی که همه او را ژنرال خطاب میکردند فرمانروایی میشد. ژنرال مردی بود که هر چه در توان داشت برای بهتر زیستن مردمش انجام میداد و همه او را دوست داشتند. او تلاش میکرد که صلح برقرار کند، صلح بین مردمان گراند و همچنین صلح با همسایگان گراند. ژنرال همیشه سعی میکرد ارتش خود را قوی و آماده نگهدارد تا در مواقع لزوم بتواند از سرزمینش دفاع کند. بسیاری ژنرال را سرزنش میکردند که مردانی را که میتوانند در مزارع کار کنند را به خدمت ارتش درمیاورد.
در مجاورت سرزمین گراند سرزمینی بود بنام گانت تحت فرمانروایی مردی بنام اسکات. ژنرال و اسکات از زمان کودکی یکدیگر را میشناختند و با یکدیگر دوست بودند. مردم گراند و مردم گانت با یکدیگر داد و ستدهای فراوانی داشتند و بین آنها صلح برقرار بود تا اینکه روزی به ژنرال خبر دادند که یکی از روستاهای مرزی گراند توسط مردم گانت غارت شده و به آتش کشیده شده. ژنرال بدون فوت وقت در راس گروهی از سپاهیانش عازم میشوند تا با سران گرانت در مورد مسئله غارت روستا صحبت کنند. سران گرانت اعلام میکنند که غارت روستا توسط یکی از فرماندهان خودسر انجام شده که به جزای خود خواهد رسید. ژنرال تنها به آنها امر میکند که مواظب فرماندهان خود باشند و چنین اتفاقاتی در آینده تحمل نخواهد شد و به پایتخت برمیگردد. بازماندگان آن روستا خواستار مجازاتی شدیدتر بودند و غرامت میخواستند، ژنرال از بودجه مملکتی روستا را بازسازی میکند و به مردم آن روستا پیام میفرستد که صلح ازرشمند است و آنرا نباید به خطر انداخت.


مدتی بعد یکی دیگر از روستاهای مرزی غارت شده و به تصرف سپاهیان گانت در میاید. ژنرال نامه ای خشمگینانه به سران گرانت مینویسد و از آنها میخواهد که روستا را تخلیه کرده و عاملین حمله را به او تحویل دهند تا خود آنها را به جزای اعمالشان برساند. علاوه بر آن ژنرال خواستار پرداخت غرامت از سوی گرانت میشود. در جواب نامه، اسکات اعلام میکند که آن روستا به گانت تعلق دارد و آنچه او با مردم خودش انجام میدهد به خود او مربوط است.
در سرزمین گراند، روستایی بود بنام گارو که به داشتن دختران زیبا معروف بود. روستای گارو در میان کوههایی قرار داشت که به شکل نعل اسب روستا را از سه طرف احاطه کرده بودند. ژنرال زمانی که جوان بود، سرکردگی سپاهیان گارو را به عهده داشت. روزی در روستای گارو سیل می آید و مردم روستا به کوهها پناهنده میشوند و در کوهها اسیر حیوانات درنده میگردند. ژنرال در آن روزها دختری بنام سارا را از چنگال خرس میرهاند و جان سارا را نجات میدهد. آن خرس سمت چپ سینه ژنرال، درست روی قلبش، را بشدت زخمی میکند و ژنرال بستری میشود و سارا از او مراقبت و نگهداری میکند تا او سلامتی خود را بازمییابد. بعد از آن ژنرال با سارا ازدواج میکند.
مدتی بعد سارا آبستن میشود، و موقع وضع حمل دچار مشکل میشود

ادامه دارد....

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤