عاشقانه های نرگس قسمت ششم

سلام و صد سلام نرگسی

با عرض پوزش از اينکه اين دفعه يه ذره دير شد. قول داده بوديم هر هفته يه قسمت جديد رو بنويسيم. اين دفعه شد ۸ روز. ممنون از پيامهای زيباتون. البته ما خيلی دوست داريم درباره اين تجربمون با شما وارد بحث بشيم و اگر سئوالی از ما دارين بپرسين. و اما معرفی وبلاگ:

وبلاگ زن ناقص العقل است رو ببينيد. ديدن اين وبلاگ رو بخصوص به آقايونی که بر اين عقيده هستند توصيه ميکنم.

یه احساس خاصی داشتم. اولین بار بود تو زندگیم که یه نفر رو تو دلم راه داده بودم. البته ما هنوز در ظاهر همونطور رفتار میکردیم جوری که هر کس منو و امیر رو با هم میدید فکر میکرد برادر و خواهریم. من که اینطوری خیلی ترجیح میدادم و امیر هم همین احساسو داشت. از این دختر و پسرهایی که همش دوست دارن به بقیه نشون بدن که واسه هم میمیرن خیلی بدم میاد. بنظرم این خودش نشونه اینه که همدیگرو زیاد دوست ندارن.

 راستش یکی از چیزهایی که من در مورد امیر دوست داشتم این بود که دوستهای زیادی داشت و از محبوبیت خوبی هم در بین دوستاش برخوردار بود. دوستاش هم همه آدم حسابی بودن. طوری که من اصلاً احساس ناراحتی نمیکردم که مثلاً با دوستاش بریم سینما. یه گروه داشتند شاید حدود 30 نفر دختر و پسر و با هم خیلی سینما و اینور و اونور میرفتند. خیلی جمع خوبی بود. یه بار که قرار تئاتر گذاشتیم کلاً 51 نفر بودیم (البته کلی از پدر و مادرها هم بودند) تو گروهشون چند تا دختر بودند که انصافاً هم خیلی خوشگل بودند و هم خیلی خانم. اینقدر با امير صمیمی بودند (البته تو گروهشون همه با هم صميمی بودند) که نسبت به من یه جورایی خواهر شوهر بازی داشتند. یعنی احساس میکنم اولاش خیلی خوششون نیومده بود که امیر با یه دختر خارج از جمعشون دوست شده بود. ولی بعد از مدتی با همشون دوست شدم. تو جمعشون همه تلفن همدیگرو داشتند و غیر از منو امیر و چند نفر دیگه بقیه دوست دختر دوست پسر نبودند و فکر کنم همین مسئله بود که باعث میشد گروهشون پايدار بمونه.

يادمه که تولد يکی از دوستهای امير بود و من برای اولين بار قرار بود برم پارتی. من تا اون موقع که سال دوم سوم دانشگاه بودم ابروهامو برنداشته بودم و امير هميشه دوست داشت که من ابروهامو بردارم. يه بار که رفته بوديم سينما وقتی نيکی کريمی رو تو فيلم ديد گفت ببين اين خانمه ابروهاشو برداشته چقدر قشنگه. شما هم اگه ابروهاتونو بردارين خيلی خوشگلتر ميشين. اتفاقاْ ناپدريم هم چند بار بهم پيشنهاد داده بود که ابروهامو بردارم.

روز قبل از تولد رفتم آرايشگاه و ابروهامو برداشتم. چهره ام خيلی بازتر شد و يه جورايی (يواشکی) خوشگلتر شده بودم. وقتی اومدم خونه ناپدريم گفت: چقدر خوشگل شدی نرگس جان، بالاخره کی تونست راضيت کنه که ابروهاتو برداری؟ منم گفتم: يکی از دوستام و ناپدريم گفت: تو بايد دهن کسی که اين حرفو بهت زده ماچ کنی. توی آرايشگاه که بودم داشتم با خودم فکر ميکردم که چقدر همه بهم گفتن ابروهامو بردارم ولی من هيچوقت اهميتی نميدادم، تو اون لحظه بود که متوجه شدم امير چقدر با ديگران برام فرق داره.

کلی عزا گرفته بودم که چی بپوشم. بايد اعتراف کنم که در اين زمينه ها مثل پارتی رفتن و اينجور چيزها خيلی ناشی بودم. خلاصه دو سه دست لباس با طرحهای مختلف که هيچ ربطی بهم نداشت از تو کمدم در آوردم و بالاخره يه بلوز آستين بلند مشکی مخصوص مهمونی شب و يه دامن ماکسی (دامن بلند) رو برای اون شب انتخاب کردم. احساس راحتی توی اون لباس داشتم. در عين حالی که خيلی مجلسی بود خيلی هم راحت و پوشيده بود. دوست داشتم زنگ بزنم و از امير بپرسم که چی ميخواد بپوشه. همش ميترسيدم که يه لباس اسپرت بپوشه و پيش خودم فکر ميکردم نکنه مهمونيشون حالت غير رسمی داشته باشه و لباس من برای اون شب زيادی مجلسی باشه. آخه امير عادت به لباس رسمی نداشت، معمولاْ شلوار جين و تی شرت با کفش ورزشی میپوشيد. با مامانم که در جريان بود مشورت کردم و اون خيالمو راحت کرد و گفت که حتماْ نبايد دختر و پسر لباسشون مثل هم باشه. و بمن خاطر جمعی داد که لباس کاملاْ مناسبی رو انتخاب کردم و قرار شد که تلفنها رو فقط مادرم جواب بده تا اگر خدای ناکرده کميته ما رو گرفت بگه که ما دو تا نامزد هستيم. يه قصه هم برای ناپدريم جور کرديم که مثلاْ دارم ميرم تولد ياسمن يکی از بچه های دانشگاه (نا پدريم هنوز در جريان امير نبود). طفلکی مامانم کلی اونشب نگران بود و اگر خدای ناکرده برام اتفاقی ميفتاد بايد دو طرفه جواب ميدادم ، هم جواب ناپدريمو و هم جواب پدرمو.

چون امير نميتونست بياد دم در خونه دنبالم باهاش يه جا قرار گذاشتم و با آژانس رفتم سر قرار و امير هم اونجا با ماشينش منتظرم بود.پول آژانس رو دادم و رفتم سوار ماشين امير شدم. يه کت و شلوار سرمه ای پوشيده بود با يه کراوات شيک و يه پيراهن سفيد. تا حالا تو لباس رسمی نديده بودمش، خيلی بهش ميومد. از همه مهمتر بوی ادکلنش بود که خيلی خوشبو بود. آخه من تو دوستام به خانم سگ دماغ معروف بودم. راستشو بخواين الان که دارم اينارو تایپ ميکنم هنوز ميتونم بوی اون ادکلن رو احساس کنم.

خلاصه امير راه افتاد ، متوجه شده بود که قيافم يه تغييری کرده ولی اولش متوجه نشد که ابروهامو برداشتم. بهم گفت : چه خوشگل شدی. منم بشوخی گفتم: خوشگل بودم ، خوشگلتر شدم. بالاخره فهميد ابروهامه و کلی ذوق کرد. به امير گفتم که ناپدريم ديشبش بعد از ديدن ابروهام چی گفته و امير با لبخند شيطنت آميزی گفت: خوب تو هم حرفشو گوش کن ديگه. اجازه هم که ديگه رسماْ صادر شده.

رفتيم توی مهمونی، بيشترشون همون بچه های گروه بودن بعلاوه يکسری از دوستها و فاميلهای کسی که تولدش بود. برام اولش خيلی جالب بود که توی اون جمع هيچکس سيگار نميکشيد، اما بعد از مدت کوتاهی فهميدم که هر کی ميخواست سيگار بکشه ميرفت تو بالکن. جاتون خالی کلی خوش گذشت و از همه با مزه تر رقصيدن امير بود. با همه اهنگها يجور مرقصيد و تازه اونهم خارج از ريتم. بيچاره خودش هم ميگفت من رقص بلد نيستم ولی من هی مجبورش ميکردم پاشه و اونهم نه نميگفت.

بعد از شام من و امير روی يک مبل نشسته بوديم و بقل من يه دختره نشسته بود. دختره رو به امير کرد و گفت: بابا چقدر با خواهرت ميرقصی و بقلش ميشينی، شايد يه پسری از خواهرت خوشش بياد، تو که اينطوری همرو مبپرونی. (دختره بيچاره فکر کرده بود که ما برادر و خواهريم) امير هم طبق معمول شيظنتش گل کرد و با هم دختره رو گذاشتيم سر کار.

نرگس: امير پاشو بريم خونه ديگه. مامان اينها نگران ميشند ها. تازه من ديگه خشته شدم.

امير: اهه، نرگس (با حالت مثلا شاکی) ، اگه اينجوری کنی ديگه با خودم نميارمت مهمونيا

نرگس: خوب ، بابا جون خسته شدم، خوابم مياد (البته منظورم اين بود که ديگه بايد بريم)

امير: اصلاْ ميدونی چيه؟ اين کليد ماشين (امير کليد ماشينشو داد دستم) ، ماشينو بردار برو خونه و به مامان اينها بگو که من آخر شب با آژانس و يا با يکی از بچه ها ميام. نگران نباشند.

نرگس: ماشين بنزين نداره  و تو که ميدونی من شب اونم تنهايی نميتونم رانندگی کنم.

خلاصه کلی الکی فيلم بازی کرديم ولی از شوخی گذشته بايد زود برميگشتم خونه ، تو راه هم از امير معذرت خواستم که زود اومديم ولی اون گفت که بهتره هميشه جانب احتياط رو رعايت کنيم. امير منو رسوند خونه و خدا رو شکر از کميته و اينجور چيزها خبری نبود.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢