اسکی: قسمت دوم

منکه دفعه دومم و یا بهتر بگم دفعه اولم بود میرفتم اسکی، چون دفعه قبل، 6 سال پیش بود که اون هم همش یکساعت رفته بودم دیزین. خیلی میترسیدم و بیشتر از همه از اینکه بخورم زمین و دست یا پام بشکنه میترسیدم، که در اونصورت خرج یه گچ گرفتن معمولی (البته اینجا که گچ نمیگرند) توی بیمارستانهای اینجا سر به فلک میزاره و خیلی گرونه. همه میگفتند از چی میترسی؟ فوقش میخوری زمین دیگه. منم در جواب میگفتم اگه چیزیم بشه شما پول دوا دکترمو میدین؟ یکی نیست بگه تو که اینقدر میترسی اصلا چرا راه افتادی و اومدی اسکی؟
طفلکی امیر خیلی هوامو داشت، اول منو برد تو پیست بچه ها تا کمی یاد بگیرم. هنوز 2 دقیقه نگذشته بود که خوردم زمین، اونهایی که اسکی بلدن میدونن که زمین خوردن یه طرف، بلند شدن بعد از زمین خوردن یه طرف.

نمیتونستم دیگه بلند شم، امیر کلی کمکم کرد تا بتونم بلند بشم. دو سه دور که پیست بچه ها رو رفتم، انگار کوه کنده باشم، حسابی خسته شده بودم. یکی دیگه از دوستامون هم بود که اسمش علی بود و همراه با امیر سعی میکرد مراقب من باشه که خدای نکرده خانم پرنسس یه وقت چیزیش نشه. به علی و امیر گفتم من دیگه خسته شدم و میخوام استراحت کنم و دیگه دلم نمیخواد اسکی کنم، اما جفتشون گفتند نه باید تمرین کنی تا یاد بگیری و گرنه تا صد سال دیگه هم اسکی یاد نمیگیری. منم بهشون گفتم شما برین پیستهای حرفه ای تر اسکی کنید و من خودم تمرین میکنم و نمیخوام وقت شما رو بگیرم. وقتی که تنها شدم و دیدم هیچ کس نیست که کمکم کنه، عزممو بیشتر جزم کردم تا زمین نخورم و بتونم تعادلم رو حفظ کنم، و تونستم 4 دور پیست بچه ها رو برم و زمین نخورم. تازه داشت بهم کمی مزه میداد که سر و کله امیر و علی پیدا شد و گفتند باید بریم پیست سخت تر. از اونها آره و از من نه، بالاخره راضی شدم و سوار بالابر (تله سیژ) شدیم و رفتیم بالا. دفعه اولی بود که تله سیژ سوار میشدم، دلم داشت میریخت پایین و موقع پیاده شدن هم کم مونده بود جا بمونم، اگر خودمو پرت نکرده بودم روی برفها، با تله سیژ برگشته بودم پایین. هم ترسیده بودم و هم خنده ام گرفته بود. بهرحال باز از زمین بلند شدم، حالا رسیدیم به قسمت اصلی ماجرا که سر خوردن از شیب تند اونجا بود. البته شیبش برای من ناشی تند بود. یه ذره راه افتادم و بعدش یهو سرعتم تند شد، امیر هی داد میزد: هشت کن، زانوهاتو بهم بچسبون تا بتونی وایستی، اما هر چی زور زدم و زانوهامو به هم نزدیک کردم فایده نداشت، و دیدم سرعتم داره خیلی زیاد میشه، خودمو زمین زدم ولی خوب اصلا دردم نگرفت. با هزار مکافات بلند شدم و دوباره شروع به اسکی کردیم. دوباره سرعتم زیاد شد و نتونستم وایستم، امیر اومد کمکم کنه و از پشت سعی کرد کاپشنمو بگیره و نتیجه این شد که دوتایی بدجور خوردیم زمین و من با شدت افتادم روی باتوم اسکی امیر و کمرم کلی درد گرفت اما خوشبختانه اتفاق مهمی نیفتاد.
به امیر میگم آخه چرا اینکارو کردی؟ و امیر هم گفت دیدم داره سرعتت زیاد میشه خواستم بگیرمت که نشد. ولی بعدش امیر یه روش باهال ابداع کرد. امیر کنار من اسکی میکرد و من دسته باتوم سمت راستو گرفته بودم دستم و امیر ته اونو گرفت، و هر وقت که سرعتم زیاد میشد امیر سرعت منو کم میکرد. طرح خیلی موفقیت آمیزی بود و باعث شد ترسم بریزه و کلی یاد بگیرم. بعد از اون سه دفعه اون پیستی رو که خیلی برام سخت بود بدون کمک امیر اومدم پایین بدون اینکه زمین بخورم و خیلی کیف داد.
امیر و علی دوباره رفتند تو پیستهای پرشیب تر و این باعث شد امیر خان ما که وصف حواس پرتیشو تو پستهای قبلی خوندین کلی به دردسر بیفته. هوا آفتابی شد و امیر کلاه و دستکششو گذاشت تو جیب کاپشنش. حالا دسته کلیدش هم توی جیب همون کاپشنه. امیر آقای ما چند بار میخوره زمین و کلاه و دستکشها و کلیدش میفته تو پیست. یه بار که میاد سوار تله سیژ بشه میبینه که یه جفت دستکش و یه کلاه دقیقا مثل مال خودش کنار میله ها افتاده و متوجه میشه که دستکش و کلاه خودشه ولی یادش نمیاد که کلیدش هم توی همون جیب بوده.
یه شاهکاری هم من کردم. صندلی های تله سیژ چهارنفره بود، ولی معمولا دو یا سه نفر سوار میشدن، من سمت راست وایستاده بودم، امیر وسط و علی سمت چپ و منتظر صندلی بودیم که بیاد، یه پسر 12 و یا 13 ساله، از این بچه پر رو ها هم اومد سمت راست من وایستاد که با ما سوار بشه. من متوجه پسره نشدم و با خیال راحت وقتی صندلی اومد سمت راست صندلی نشستم و دیگه جا برای پسره نبود. پسره میله صندلی گرفت و تقلا کرد که سوار بشه و اسکیهامون خورد به هم، حالا این تله سیژ هم که منتظر نمیمونه، منم که هول شده بودم با اسکی هام  زدم به پسره و پسره پرت شد پایین و چوب اسکی منهم از پام در اومد، مسئول اونجا دید اوضاع خیلی قمر در عقربه، کل دستگاه رو نگه داشت و اسکی منو آورد پام کرد، خوشبختانه کسی چیزیش نشد و پسره با صندلی بعدی اومد. بالا که رسیدیم من موقع پیاده شدم خوردم زمین و در نتیجه پسره هم که جایی برای رفتن نداشت خورد زمین، کلی عصبانی شده بود و بروی من نیاورد و وقتی ازش معذرت خواهی کردم با ناراحتی گفت اشکالی نداره.
تا ساعت 5 و نیم اسکی کردیم و جاتون خالی خیلی خوش گذشت. خیلی خوشحال بودم که امیر علیرغم اوقات تلخیهای من از اصرارش دست برنداشت و باعث شد که من کمی اسکی یاد بگیرم. میگم بعضی اوقات هم بد نیست آدم حرف آقایونو گوش کنه.
امیر خان ما وقتی که خسته و هلاک رسیدیم خونه تا شصتش خبردار شد که جا تره و بچه نیست، حالا خوبه من کلید داشتم وگرنه معلوم نبود چیکار باید میکردیم. رفتیم تو و امیر گفت: کلید رو بالای پیست دادم به علی، فردا میریم ازش میگیریم. حالا نگو چون زیپ جیب کاپشنش کنده شده بوده و کلید ماشین هم توی همون جیب بوده، بالای پیست امیر کلید ماشینو میده به علی که بزاره تو جیبش اما کلید خونه رو نمیده چون کلید خونه داشته وسط پیست برای خودش اسکی میکرده.
به علی زنگ زدیم و دیدیم که کلید پهلوی علی نیست، بعد امیر گفت فکر کنم کلید رو دادم به تو، خلاصه همه جا رو گشتیم ولی اثری از دسته کلید نبود. توی اون دسته کلید، 4 تا کلید بود، کلید در اصلی ساختمون، کلید آپارتمانمون، کلید در دانشکده امیر و کلید اطاق کارش تو دانشکده علاوه بر همه اینها کردیت کارتمون هم به اون دسته کلید وصل بود. امیر زنگ زد و کردیت کارتشو کنسل کرد و گفت شاید کلید تو پیست افتاده باشه، زنگ زدیم به دیزین (شوخیه ها، دوباره نگین مگه شما اومدین ایران) و گفتند که یکی اونو پیدا کرده و تحویل داده. خلاصه برامون پستش کردند و امیر بیچاره تو چند روزی که طول کشید کلید به دستش برسه دائم باید با هم اطاقیاش تو دانشکده هماهنگ میکرد که کلید بگیره و کلید پس بده، گرچه حقش بود ولی دلم کلی براش سوخت.


  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۳