اسکی قسمت اول

 

اين قسمت توسط نرگس نوشته شده

 

 

این برنامه اسکی در واقع برای کمک به مرکز سرطان رازی ترتیب داده شده بود و ما علاوه بر پول بالابر و اسکی باید حدود 100 دلار هم برای این مرکز از دوستامون جمع میکردیم که مستقیم به حساب  مرکز رازی ریخته میشد. ما به 50 نفر از دوستامون ایمیل زدیم و گفتیم که ما جهت خیریه و کمک به این مرکز سرطانی داریم پول جمع میکنیم و اگر کسی مایل هست که کمک کنه به ما خبر بده، البته با توجه به اینکه خرج و مخارج اسکی هر شخص با خودشه و این کمک مالی صرفا و تماما مخصوص مرکز کمک به بیماران سرطانی رازی است. جالب اینجاست که تو لیست ما فقط سه یا چهار نفر آمریکایی بودند ولی 90% از پولی که جمع شد رو همون سه چهار تا آمریکایی دادن که این مسئله برای من و امیر خیلی جالب بود.
شنبه هفته پیش باتفاق چند نفر از دوستای ایرونیمون راه افتادیم و رفتیم اسکی. پیست اسکی در حدود یکساعت و نیم تا خونه ما فاصله داشت. چهار تا ماشین بودیم و توی یکی از پمپ بنزینهای وسط شهر قرار گذاشتیم و خوشبختانه همه بموقع اومدن و به سمت پیست حرکت کردیم. قرار ماشین ما جلو بره و یه ماشین دیگه که مسیر رو بلد بود هم پشت ما داشت میومد. ماشین سوم یه پسر مجرد بود بنام پیام با سه تا دختر مجرد که هیچ کدوم هم پیام رو زیاد نمیشناختند. من هر چی اومدم بگم که یکی از دخترهای ماشین پیام بیاد تو ماشین ما، پیام هی جلوی منو میگرفت و نمیگذاشت. ماشین چهارم هم که مسیر رو بلد نبود قرار شد دنبال پیام بیاد. تعجبی نداره که، هنوز 5 دقیقه نگذشته بود آقای پیام خان هنگام ورود به بزرگراه عوض اینکه خروجی غرب بزرگراه رو برن، رفتن تو خروجی شرق بزرگراه و در نتیجه دو تا ماشین آخری راه رو گم کردن، جالب اینجاست که خودشون به ما زنگ نزدن که گم شدیم، ما که دیدیم اونها پشتمون نیستند و نگرانشون شده بودیم، بهشون زنگ زدیم. خلاصه که دروغ نگفته باشم از یکساعت و نیم راه، سه ربع داشتیم تلفن بازی میکردیم تا بتونیم همه پشت سر هم حرکت کنیم. تا 10 کیلومتری محل اسکی پر بود از درخت و جنگل و اثری از کوه و برف که بخواهیم روش اسکی کنیم دیده نمیشد ولی جلوتر تپه ای که پوشیده از برف بود نمایان شد.
امیر خیلی هیجان زده بود. بعد از 7 سال میخواست دوباره اسکی کنه و نگران بود که خوب نتونه اسکی کنه و دائم میگفت: به دو دلیل من ممکنه امروز خوب نتونم اسکی کنم، و من حرفشو قطع میکردم و میگفتم: باباجون میدونیم، دلیل اولش اینه که 7 ساله که اسکی نکردی و دلیل دومش هم اینه که هفت سال پیش لاغرتر بودی و ورزشکارتر. بهرحال به محل مورد نظر رسیدیم و بلیط بالابر خریدیم و رفتیم که لوازم اسکی کرایه کنیم. البته یکی از دوستهای آمریکایی من یک دست لوازم کامل اسکی بهم قرض داده بود که قرار شد امیر با اونها اسکی کنه و من لوازم رو کرایه کنم.
اول کاری سر سایز کفشم اینقدر امیر طفلکی رو اذیت کردم که نگو و نپرس. اول سایز شماره هشت برام گرفت که گفتم گشاده، رفت عوض کرد سایز 7 گرفت گفتم تنگه، کلی با کفشه ور رفت و همه جاشو شل کرد ولی بازم تنگ بود، امیر دوباره رفت و کفش شماره 8 رو آورد. میگفتم گشاده، قلاب کفش رو یک درجه تنگ میکرد، میگفتم تنگه. خلاصه که ماجرایی داشتیم تا بالاخره کفش به پای سیندرلا خورد. به قول نامادری سیندرلا (تو کارتونش) "کفش به پاش خورد" ، اصلا من همیشه با کفش مشکل دارم. تو مغازه همه چیز اندازمه و عالیه، تا پامو میزارم خونه، یا تنگ میشه و یا گشاد (البته فکر کنم که این مشکل خیلی از خانومها باشه) خلاصه کفش پوشیدم و در حالیکه مثل آدم آهنی راه میرفتم و امیر هم داشت اسکی ها رو میاورد رفتیم تو پیست اسکی.

ادامه دارد

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳