چرا مردها خیانتکارند؟ (قسمت اول: مردها ذاتا تنوع طلب هستند)

چرا مردها خیانتکارند؟ (قسمت اول: مردها ذاتا تنوع طلب هستند)

این یکی از موضوعات بحث در سایت کلوب بود. این سئوال ساده جواب ساده ای نداره. مسئله عدم وفاداری به عوامل مختلف برمیگرده که بعضی از اونها فقط شامل آقایون میشه و بعضی شامل هم آقایون و هم خانوما میشه.

مردها ذاتا تنوع طلب هستند: بر کسی پوشیده نیست که مردها در رابطه با زنها از دو لذت عاطفی و جنسی (یا جسمی) برخوردار میشوند در حالیکه برای زنان، حداقل در کشور ما، برای خانمها تقریبا تنها میل عاطفی است که بروز پیدا میکند. بعبارت دیگر، یک مرد اگر زنی را اصلا نشناسد و هیچ گونه عاطفه ای به او نداشته باشد، باز هم از وجود رابطه با آن زن میتواند لذت ببرد، چیزی که به آن هوسرانی گفته میشود. برای همین است که از ابتدای تاریخ تا کنون همیشه این مردان بوده اند که حاضر بوده اند برای ایجاد رابطه های صرفا جسمانی با زنان هرجایی پول بپردازند. زنانی که به جبر جامعه به تن فروشی مجبور میشوند همواره از کرده خود پشیمان و نادم بوده و همیشه آرزو میکنند که ای کاش راه دیگری را برگزیده بودند. بر کسی پوشیده نیست که کسانی که تجربه یک رابطه عاطفی را داشته اند حاضر نیستند آنرا با یک رابطه صرفا جسمی عوض کنند، در مقابل هستند مردانی که در ایجاد یک رابطه عاطفی قوی و محکم با جنس مخالف موفق نبوده اند و سعی میکنند با ایجاد تکرر در رابطه های جسمی این خلاء را پر کنند. اینگونه مردان، چون خود از ضعف خود با خبرند، دائم در حضور دوستان خود به لاف زنی درباره موفقیتهایشان در ایجاد رابطه جنسی با زنان مختلف میپردازند و عشق و علاقه را امری بی پایه و اساس خوانده و گاه اصلا وجود عشق را منکر میشوند. اینگونه افراد، گر چه در ظاهر از زندگی بسیار لذت میبرند اما به مرور زمان اثرات منفی تکرر تماس جنسی با عوارض جبران ناشدنی چهره خود را نشان میدهد. منظورم ابتلا با بیماریهای جسمی نیست، منظورم ابتلا به بیماریهای روحی است. اینگونه افراد لذتی که میبرند هر روز کاهش می یابد و از طرف دیگر حتی اگر دلشان بخواهد قادر به ایجاد یک رابطه عاطفی و عاشقانه نخواهند بود. این مطلب خاطره ای را بیادم آورد که چندان بی ربط به موضوع امروز نیست:


دوستی داشتم بنام کامبیز که در تهران مجرد زندگی میکرد و صاحب شرکتی هم بود، من در زمانی که هنوز دانشجو بودم با او رفت و آمد داشتم و در کارهای شرکتش با او همکاری میکردم. یک روز خانه کامبیز بودم و کامبیز بیصبرانه منتظر تلفن برای یک قرارداد مهم بود، دختری که ظاهرا اسمش "مهسا" بود تلفن کرد.
مهسا: کامبیز جان خوبی؟
کامبیز: آره، میتونم بعدا بهت زنگ بزنم؟
مهسا: چیه؟ بازم کار داری؟
کامبیز: آره منتظر تلفنم عزیزم
مهسا (با عشوه): یعنی کارت از صحبت کردن با من برات مهمتره؟
کامبیز: معلومه که مهمتره،
مهسا (با ناراحتی): اصلا میدونی چیه؟ تو از اول هم منو دوست نداشتی و منو فقط  برای .... میخواستی.
کامبیز: اگه غیر از این فکر میکردی، اشتباه میکردی.
کامبیز با عصبانیت گوشی رو گذاشت، یکی دو ساعت منتظر شدیم و خبری از تلفن نشد. حدود ساعت 8 شب بود که من داشتم برمیگشتم خونه، آیفون زنگ زد، کامبیز از من خواست که آیفون رو جواب بدم. گفتم :بله؟ و صدایی از اونور آیفون گفت: کامبیز مهسا هستم، درو باز کن. باورم نمیشد، خیلی دوست داشتم ببینم که این مهسا چه جور آدمیه؟ چطور حاضر شده غرورشو زیر پاش بزاره؟ پیش خودم گفتم حتما باید از اون دخترا باشه که هیچ پسری تحویلش نمیگیره. اما از طرفی فکر کردم که باید برم و زشته که بمونم. به کامبیز گفتم: آقا من دیگه مزاحم نمیشم، کامبیز در حالی که لبخندی پیروزمندانه بر لب داشت به آرامی گفت: نه بمون، مثل اینکه میخواست پیروزی خودشو به رخ من بکشه.

مهسا که از در اومد تو، نفسم تو سینه حبس شد، نه تنها از زیبایی چیزی کم نداشت، بلکه چون فکر میکرد کامبیز تو خونه تنهاست لباس مناسبی نپوشیده بود. وقتی منو دید جا خورد و دکمه های مانتوشو بست. بعدشم به کامبیز گفت: عزیزم شام که نخوردی؟ من میدونستم ماهی سفید دوست داری یکی برات گرفتم و همین الان هم برات درستش میکنم. مهسا شروع کرد به درست کردن ماهی و من و کامبیز هم شروع کردیم تخته بازی کردن، بعدشم شام خوردیم و مهسا تعارف کرد که برامون چایی درست کنه، کامبیز با چشمکی به من فهموند که دیگه بهتره برم، منم یه بهانه ای آوردم و به سمت خونه راه افتادم.
22 سالم بود و دائم با خودم میگفتم: خوشم اومد، به این میگن مرد.
چند سال گذشت، من و کامبیز گاهی همدیگرو میدیدیم ولی نه زیاد، وقتی که دیگه من داشتم میومدم آمریکا یه شب مهمونی دادم و کامبیز رو هم دعوت کردم. کامبیز اونجا برای اولین بار نرگسو دید، نمیدونم چرا، ولی احساس میکردم کامبیز به من یه جوری نگاه میکنه، حدود ساعت 8 شب نرگس برگشت خونشون و بقیه دوستان نزدیکم تا حدود ساعت 11 ماندند. کامبیز میخواست آژانس بگیره و برگرده که من گفتم میرسونمت تا با هم گپی هم بزنیم. تو راه کامبیز تا اومد حرف بزنه بغضش ترکید و زد زیر گریه، گفتم چی شده؟ اتفاقا نزدیک پارک ساعی بودیم. گفتم میخوای بریم تو پارک کمی قدم بزنیم. باورم نمیشد، کامبیز، یه مرد 35 ساله که من تا اون روز فکر میکردم مثل کوه محکمه داشت گریه میکرد. میگفت خوش بحالت امیر، من اینقدر با این و اون بودم، دیگه نمیتونم از اینکه تو چشم یه نفر نگاه کنم لذت ببرم، نمیتونم از گرفتن دست یه نفر آرامش پیدا کنم، اون چیزیو که تو امروز داری ، من هیچ وقت نخواهم داشت.

نتیجه اخلاقی: این قسمت به عهده شما.

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳