پمپ بنزين

(نوشته شده توسط امير)

امان از دست اين خانمها، امروز صبح که بيدار شديم ديدم چند سانتی برف اومده. نرگس بايد ميرفت بيرون و به همين خاطر من وقتی نرگس داشت صبحانه ميخورد رفتم تا هم ماشينو گرم کنم و هم برفارو از رو ماشين پاک کنم و در ضمن بنزين هم بزنم. توی پمپ بنزين يه خانمی جلوتر از من بود و با اينکه تو هر رديف دو تا جايگاه بود خانمه تو جايگاه اولی وايستاد  و من مجبور شدم صبر کنم تا بنزين بزنه. اينجا همه با کارت اعتباری بنزين ميزنن. کلی تو کيفش گشت تا کارتشو پيدا کنه و بعد از کلی معطل کردن بنزين زدنو شروع کرد. من نميدونم اين خانمها چرا اينقدر يواش بنزين ميزنن، بابا جون اون دسته رو تا آخر بکشين ديگه. حالا بنزين زدنش تموم شد رفت نشست تو ماشين، حالا مگه ماشينشو روشن ميکنه. با فراق بال داشت کاراشو تو ماشين ميکرد و آخر سر هم کمی آرايش کرد، ميخواستم بگم تو رو خدا ما کار داريم، يه کم برو جلو تر تا ما زودتر به کارمون برسيم. راه که افتاد من رفتم تو جايگاه جلويی که پشتيم هم بتونه بنزين بزنه. کارت اعتباری کردم تو دستگاه و شيلنگ بنزين معمولی رو برداشتم و ديدم که زکی پمپش خرابه. بالاجبار شيلنگ بنزين سوپر رو برداشتم و برای اولين بار به ماشينم بنزين سوپر زدم. حالا خنده دار اينه که همه پمپها يه شستی دارن که اتوماتيک بنزين ميزنه و وقتی پر شد می ايسته، وقتی هوا سرده مردم در طول مدت بنزين زدن تو ماشينشون ميشينن، از شانس من شستی اون پمپ شکسته بود و من مجبور شدم در تمام مدت بيرون وايستم. نرگس صبحانه رو آماده کرده بود که با هم بخوريم و قرار بود بعدش منو تا دانشگاه برسونه. من در حاليکه ميز صبحانه رو در ذهنم مجسم ميکردم به سمت خونه راه افتادم. ديدم نرگس دم در وايستاده و چون ديرش شده بود ماشينو از من گرفت و رفت. منم با ناراحتی رفتم تو و صبحانه رو تنهايی خوردم و بعدشم پياده تو برف  رفتم دانشگاه.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳