دل گرفته (امير)

سلام
سلام به همه اونهایی که نوشته های این وبلاگ رو میخونین. شاید تعجب کنین و بگین دو پست تو یه روز!! اونهم بعد از این همه غیبت. راستش امشب دلم طور خاصی گرفته. نرگس خوابیده و من اینجا پشت کامپیوترم نشستم. دلم گرفته برای خیلی چیزها، برای پدر و مادر پیرم که هنوزم هر بار باهاشون صحبت میکنم بهم میگن اگه کمکی میخوای و یا پول لازم داری به ما بگو تا برات تهیه کنیم.
دلم برای مادرم تنگ شده، وقتی دو روز قبل از روزی که یه سخنرانی تو دانشکده داشتم سکته کرد و بدنش بحالت تقریبا نیمه فلج در اومد. تو اون دو روز فقط دلم میخواست پیشش باشم تا بتونم کمی بهش قوت قلب بدم، اما کیلومتر ها دور بودم و باید شدیدا کار میکردم، تو جلسه سخنرانی دوست داشتم سر همه داد بزنم، بارها دستمو مشت کردم و دندونامو بهم فشار دادم تا بتونم ادامه بدم. دلم میخواست از سینم در بیاد وقتی اونایی که خبر سکته کردن مادرم رو بهم دادن گفتن که مادرم قسمشون داده که به من خبری نرسونن.
دلم برای پدرم تنگ شده، یاد روزهایی میفتم که بچه بودم و سرما میخوردم، بابام از سر کار میومد و قبل از هر کاری منو به دکتر میرسوند. اما اونروزی که ناخن انگشت وسطیش رفت لای چرخ دنده های در اتوماتیک مجتمع ساختمونیمون و یه بند انگشتشو له کرد من کجا بودم؟ کی تا بیمارستان بردش؟
یه روز دیگه که دلم گرفته بود به اکبر آقا زنگ زدم که حالشو بپرسم و بهم گفتن که اکبر آقا فوت کرده. اون پیرمرد مهربون، اونی قبل از هر کس دیگه جریان نرگسو بهش گفتم، الان دیگه نیست. میدونم که دیگه اکبر آقا رو نمیبینم، اما چیزی که پشتمو میلرزونه اینه که آیا پدر و مادرمو دوباره میبینم؟ بعضی اوقات از خودم میپرسم که آیا ارزششو داره؟ آیا عادلانه است؟ کاش خدا بهم فرصت بده و بتونم کمی از محبتهاشونو جبران کنم. گرچه جبران کامل محبت اونها هزار سال وقت میخواد.
مادرم الحمدلله حالش خوب شده و سلامتیش کاملا به وضع اول برگشته و بابام هم انگشتشو جراحی کردن و الان فقط انگشت وسطیش ناخن نداره. حرصم میگیره میبینم این هندیها و اروپایی ها و تقریبا دانشجوهای همه کشورها بجز چند تا کشور که ایران هم جزوشونه دائم میرن کشورشون و برمیگردن و ماها ویزامون تک ورودست و اگر از آمریکا خارج بشیم ممکنه دوباره بهمون اجازه ورود ندن.
مادر و پدرم یه بار برای گرفتن ویزا رفتن که بهشون ویزا ندادن و قراره که دوباره اقدام کنن. امیدوارم این دفعه دیگه مشکلی نباشه و بتونم اونها رو بعد از چهار سال ببینم.

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳