صميميت

سلام به همه دوستهای خوب
دلمون براتون خيلی تنگ شده بود. این دو هفته به نرگس و من خيلی خوش گذشت. جای همتون خالی. راستش چند ماهيه که با یه سری بچه های ایرانی آشنا شدیم که خیلی بچه های خوب و باحالی هستن. اکثرمون دانشجو هستیم و دو هفته آخر سال تعطیل به همين خاطر تا جاییکه میتونستیم دق و دلی چند ماه کار سنگین و شب نخوابیدن رو در آوردیم. شب سال نو با نرگس و دوستامون رفتیم آتیش بازی نگاه کنیم. اینقدر شلوغ بود که له و لورده شدیم. از اونجایی که تو اون شلوغی آدم مست و بیخود هم زياد پیدا میشد، پسرهای جمع برای دفاع از اسلام و جلوگیری از سوء استفاده عناصر ضد انقلاب از شلوغی موجود دستامون رو به هم دادیم و یه حلقه دور عناصر مونث تشکیل دادیم. حالا خنده دار اینه که موقعی که اینکارو کردیم یه پسره و یه دختره که دوست پسر و دوست دختر بودن موندن دو طرف حلقه. پسره هی به ما اصرار میکرد که بزاریم از تو حلقه ما رد بشه و ما نمیگذاشتیم. آخه کافی بود حلقه رو برای یک ثانیه باز کنیم تا همه چی بهم بریزه. خلاصه پسره با هزار بدبختی یه جورایی خودشو به دوست دخترش رسوند. آتیش بازی شروع شد و ملت هم خوشحالی میکردند. بعد از آتیش بازی همه به طرف خونه یکی دوستامون که نزدیک اونجا بود حرکت کردیم. من و پدر یکی از بچه ها عقب تر از بقیه حرکت میکردیم تا مطمئن بشیم که کسی جا نمونده. تو راه یه دختره بود که هر کیو که دم دستش بود ماچ میکرد. فکر کنم مدیر عامل شرکت پخش حال بود یا یه چیزی تو همین مایه ها. باید قیافه بابای دوستمو میدیدین وقتی که دختره ماچش کرد. من پشت بابای دوستم ایستاده بودم و تا اومدم بخودم بجنبم استکبار موشکشو شلیک کرد اما من با چرخش سریع گردن کاری کردم که موشک استکبار به هدف اصابت نکرد. همین مسئله کلی باعث خنده و شوخی شد، بعضی از پسرهای مجرد جمع بسختی تلاش میکردن که در خلاف جهت جمعیت حرکت کنن تا شاید در معرض اصابت موشک قرار بگیرن، ولی زهی خیال باطل.
این گروه جدیدی که نرگس و من عضوش هستیم خیلی خوبه و همه با هم صمیمی هستند و با هم مشکلی ندارن. برعکسش گروه بچه های ایرانی دانشگاهمون، یه گروه 15 نفره که توش هزار و یکجور مشکل وجود داره، این از اون بدش میاد، این یکی چشم دیدن اون یکی رو نداره و خلاصه اینقدر تنش وجود داره که منو نرگس تصمیم گرفتیم که تا جای ممکن ارتباطمونو با بچه های ایرانی دانشگاهمون کم کنیم. خیلی اوقات با خودم فکر میکردم که چرا باید اینطور باشه؟ چرا رفتار افراد این دو گروه اینقدر با هم متفاوته؟ چرا باید تو یه گروه همه با هم صمیمی باشند و تو گروه دیگه کسی رو نتونی پیدا کنی که با چند نفر مشکل نداشته باشه؟ بنظر من دلیلش نحوه شکل گیری این دو گروه هست که این اختلاف رو موجب میشه. گروه بچه های دانشگاه یه جورایی مثل فامیل آدم میمونن، کسایی که انتخابشون نکردی و چون تو و اون هر دو به یه دانشگاه میرین تو اون گروه هستین. هر کسی از یه جای ایرانه و هر کسی نظرات و عقاید مربوط به خودشو داره که در جای خودش محترمه، فاجعه وقتی اتفاق میفته که بخوای این آدمهای متفاوت رو در قالب یک گروه جمع کنی. اما این گروه جدید از خرداد ماه شکل گرفت. جریان به این شکل بود که در یکی از برنامه هایی که ایرانیها جمع بودند، نرگس و من از آدمهای جوون اون جمع دعوت کردیم که تو برنامه پیک نیک ما شرکت کنند. خود بخود افرادی که با نرگس و من جور بودن موندن و حتی دوستاشونو به جمع ما دعوت کردند و اونهایی که به هر دلیل از نرگس و من و یا برنامه پیک نیک خوششون نیومد در برنامه های آتی شرکت نکردن و منهم اسمشونو از ایمیل لیست حذف کردم. خلاصه اینکه در طی شش ماه رفت و آمد خودبخود یه گروه از برو بچه های ایرانی که با هم جور هستند تشکیل شد و خدا رو شکر تا اینجاش با هم خوب و صمیمی هستند.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳