عاشقانه های نرگس قسمت پنجم

سلام

اول از همه بگم که حال من از خوبم خوبتره. ممنون که اينقدر حالمو پرسيدين. اين امير زيادی مهربونه. يه سرماخوردگی کوچيک بود که برطرف شد. قرار گذاشتم که از اين به بعد هر دفعه يه وبلاگو معرفی کنم.

وبلاگ بادمجان رو اگه تا حالا نديديد ، حتماْ ببينيد. يه وبلاگ طنز و جالبه من که هر وقت آپديت ميشه ميخونمش. و اما ادامه داستان:

اون روز (روز تولدم) تقريباْ چهار ماه از آشنايی من و امير ميگذشت. توی اون چهار ماه ما فقط برای هم دو دوست بوديم و از کلماتی نظير عزيزم و اينها استفاده نميکرديم. البته اينم بگم که اولاش امير منو نرگس خانم صدا ميکرد و بعد از مدتی تبديل شد به نرگس جان و يا فقط نرگس ولی اونهم با لحنی دوستانه. يادمه اولای دوستيمون امير ميگفت (طبق معمول موقع رانندگی در بزرگراه. چون بنظر امير امن ترين جا برای صحبت بود) :

يکی از عواملی که باعث ميشه دو نفر تو دوستيشون راه رو به اشتباه برن اينه که هنوز هيچ چی نشده حس مالکيت از هر رو طرف بروز ميکنه. پسره بايد توضيح بده که چرا تلفنش اشغال بوده و دختره بايد توضيح بده که مهمونی کجا رفته و با کی رفته و اينجور چيزها. خلاصه بگم از روز اول دختره و پسره انگار که زن و شوهرن تازه اونم از نوع غيرتيش. نرگس خانم (اون موقعها هنوز به مقام نرگس جان ارتقاء پيدا نکرده بودم) من شما رو يه دوست خوب خودم ميدونم و بخودم اجازه نميدم ازتون بپرسم که چرا تلفنتون اشغال بود و يا مهمونی با کی رفتی و کجا رفتی و در مقابل هم اين انتظار رو ندارم که شما اين سئوالها رو از من بپرسيد. حتی ممکنه من از شما در مورد يه دختر ديگه نظر بخوام و يا شما ممکنه اينکارو بکنيد يعنی منظورم اينه که دو تا دوست ، اگه واقعاْ ادعا ميکنند که با هم دوستند، نبايد نسبت به اين مسئله حساسيت داشته باشند.  

امير قبلاْ نظرشو در مورد اينکه ازدواج بهترين حالتش اينه که اول نفر اول با هم دوست باشند و بعد از مدتی دوست پسر و دوست دختر و بعد هم اگه خوشی زد زير دلشون و خواستند همه چيز رو خراب کنند (امير هميشه اين شوخی رو ميکرد) ميتونند با هم ازدواج کنند ، به من گفته بود و من اون موقع از حرفهاش اينطور برداشت کردم که منظورش اينه که دوره اول رو نبايد بسرعت پيمود.

بهرحال اونروز (روز تولدم) بی اختيار رفتم تو بغل امير. امير اولين مردی بود که من تو بغلش ميرفتم و در چهار ماه گذشته چنان حس اعتمادی در من بوجود آورده بود که اصلاْ احساس دودلی از اينکه کار درستی کردم يا نه در ذهنم نبود. فقط ميدونم احساسی بود که قبلاْ تجربه نکرده بودم. فقط يه چيز رو ميدونستم و اونم اين بود که ديگه نميخواستم تو دوره اول باشم. دوست نداشتم امير به من به همون چشمی نگاه کنه که به دخترخالش که ازش ۳ سال بزرگتر بود نگاه ميکرد. البته احساس ميکردم که امير خودش هم دوست داره که وارد مرحله جديدی بشيم و مرحله بقول خودش دوست دختر دوست پسری. ولی دائم با خودم تکرار ميکردم که امير از ايران ميخواد بره و نبايد بزاريم که به هم وابسته بشيم. اين مسايل رو همونروز با امير مطرح کردم و امير هم دقيقاْ نگرانی مشابه منو داشت. راستشو بخواين شايد خودخواهيه ولی يه جورايی حس ميکردم من ميتونم بهش وابسته نشم ولی اون به من وابسته ميشه. ولی امير فکر ميکرد که من بهش وابسته ميشم. خلاصه هر کدوم از ما از خودمون مطمئن بوديم و نگران  همديگه بوديم. بهرحال ما وارد مرحله دوم شديم.

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٢