گيج علی خان

من یه ایرادی دارم که هر کاریم میکنم درست بشو نیست که نیست. بیچاره نرگس هم خیلی از این ایراد در عذابه ولی کاریش نمیشه کرد. این بیماری لاعلاج که خیلی از آقایون گرفتارش هستن مرض گیج بودنه.
من اینقدر چیزها یادم میره و اینقدر فراموشکارم که حد نداره. مثلا نرگس بهم میگه برای فلان شب قرار نذاریها و من چند ساعت بعدش که یکی ایمیل میزنه و میگه امشب کجایین من جواب میدم منو نرگس پایه ایم (یعنی هستیم). ساعت و عینک گم کردن که دیگه اتفاقیه که اینقدر رخ داده عادی شده. آخه راستش من چیزایی مثل ساعت، عینک، زنجیر و خلاصه هر چیز اضافه شدیدا آزارم میده و در اولین فرصت درشون میارم و همین میشه که گم میشن. متاسفانه این مسئله در مورد اقلام داخل جیبهام هم صادقه و دوست ندارم چیزی تو جیبم باشه. بارها اتفاق افتاده که کلید ماشین، کلید خونه و حتی کلید محل کارم رو همرام بر نمیدارم و درو قفل میکنم و بقیشو خودتون میدونین. هر وقت نرگس جایی داره میره و موبایل دست منه که خیر سرم در دسترس باشم، علیرغم توصیه های اکید نرگس بازم موبایل تو ماشین جا میمونه و من فقط وقتی یادم میفته که خودم بخوام جایی زنگ بزنم. اگه بخوام گیج بازیامو براتون تعریف کنم مثنوی هفتاد من میشه. اما در هفته گذشته شاهکاری بوجود آوردم بی نظیر. قضیه از اونجا شروع شد که تصمیم گرفتم کمی ورزش کنم و اونهم از نوع شنا.
دوشنبه: رفتم سالن ورزش و یه قفسه اجاره کردم و مایو پوشیدم اما عینک یادم رفته بود. از استخر که اومدم بیرون همش یه دایره مثل رنگین کمان میدیم. شب نرگس گفت چقدر بوی کلر میدی مگه با خودت شامپو و صابون نمیبری؟ منم گفتم آخه روز اول بود. نرگس هم از کلکسیون شامپوهاش و صابونهاش برام انتخاب کرد و گذاشت دم در که صبح با خودم ببرم.
سه شنبه: درست حدس زدین و یادم رفت اونها رو ببرم. شب نرگس اونها رو گذاشت تو کیفم.

چهارشنبه: فکر کردین کیفمو جا گذاشتم؟ نه خیر. کیفم رو بردم مدرسه (همون که تو ایران بهش میگن دانشگاه) و ظهر که خواستم برم سالن ورزش یادم رفت که شامپو و صابون رو از توش بردارم. تازه اون روز استخر هم بسته بود. منم رفتم و روی ترد میل (ماشینی که برای دویدنه) حسابی دویدم. دویدن که تموم شد رفتم دوش گرفتم و دیدم ای دل غافل زیر شلواری ندارم. هیچ چی مجبور شدم مایومو بپوشم. تازه اونروز بود که فهمیدم این مایوی من چقدر کار درسته. جنسش کشیه و بقول خارجکی ها استرچه و ظاهرا وقتی که آب میخوره یه کم کشش باز میشه، اینو از اونجایی فهمیدم که دو سه ساعتی که تنم بود خفه شدم. خونه که رسیدم انداختمش تو کیفم که فردا یادم نره ببرمش.
پنج شنبه: اینبار دیگه خداییش خیلی تقصیر من نبود. رفتم دفتر پست و وقتی که داشتم برمیگشتم دفتر کارم، سالن ورزش یه جورایی سر راهم بود. یادم افتاد که شامپو و صابون رو نیاوردم و گفتم بیخیال و رفتم تو سالن ورزش و اونجا بود که دیدم بعله مایو هم ندارم. دوباره تا دفتر کارم رفتم و شامپو ، صابون و مایو رو آوردم و همین دیگه. صابون و شامپو رو هم تو قفسه گذاشتم تا خدای نکرده یادم نره.

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۳