چرا وبلاگ مينويسم؟

داستان ما هم مثل همه داستانهای دیگه تموم شد. من همیشه سعی میکنم کارهام رو بعد از تموم شدنشون ارزیابی کنم. افراد معیارهای مختلفی برای ارزیابی کارهاشون دارن. بعضیا درستی کارهاشونو بر اساس مذهب میسنجند و بعضیها بر اساس عرف اجتماعی و یا شاید چهارچوبهای دیگه. اما من میگم کاری خوبه که وقتی انجامش دادی پیش خودت از انجام اونکار احساس خوبی داشته باشی. بعبارت دیگه از نظر من درستی و غلط بودن یه کار به فردی که اونکارو انجام میده بستگی داره. نمیخوام وارد بحث بشم، این تعریف صد تا تبصره داره و من فقط یه برداشت کلی رو گفتم. راستش کاری که کردیم (یعنی نوشتن خاطراتمون) از اون کارهایی بود که من از انجام دادنش خیلی خوشحالم. چون به هدفی که اینکارو بخاطر اون شروع کردم دست پیدا کردم.

تو کار تحقیقات، استادم همیشه بهم میگه "اطلاعات بیشتر، تصمیم گیری بهتر". خیلی از اوقات وقتی مجبورم میکنه مقالاتی رو بخونم که زیاد به کار من مربوط نیست، غر میزنم. اما اون میگه "تو باید روشهای متفاوت اندیشیدن رو یاد بگیری". من هم گفتم شاید این داستان بتونه کمکی باشه برای اینکه بعضیها متفاوت بیندیشند. بخصوص اونهایی که روی هر احساسی که نمیدونن چیه بر چسب عشق میزنن و عواقبش رو هم میبینن.

توی جامعه ما افراد بسیاری روابط بین دختر و پسر قبل از ازدواج رو فساد میدونن، حتی اگه این رابطه فقط صحبت کردن باشه. اینقدر اینو تکرار کردن که کلمه فساد و روابط نامشروع جنسی تو ذهن ما یه معنی پیدا کرده. خودتون بگین کار اداره مبارزه با مفاسد اجتماعی چیه؟ میخوام بپرسم رشوه گیری، فساد مالی، و هزارها کار کثیف دیگه ای که تو جامعه ما انجام میشه فساد اجتماعی نیست و فقط اینکه یه دختر و پسر تو پارک با هم آب پرتقال بخورن میشه فساد اجتماعی. خیلی از دخترها و پسرها توسط تبلیغات جامعه و فشار خانواده چنان از این لولوی یه سر دو گوش ترسشون میگیره که تا میان بفهمند دنیا دست کیه سر سفره عقد نشسته اند. پدر و مادرشون هم یه نفس راحت میکشن که ما وظیفمونو انجام دادیم. مسخره نیست؟ یا تو کتابهای دینیمون ازدواج رو وسیله مهار غریزه جنسی عنوان میکنند، اونوقت میگن غربیها به زن مثل کالا نگاه میکنن.

اینجا نمیخوام تبلیغ بی بند و باری بکنم، میخوام به سئوالی که سالها پیش خودم در تابلو اندیشه دانشگاه صنعتی شریف پرسیده بودم و کسی بهش جواب نداد تا حدی جواب بدم. البته بگذریم که مطالبم چندان به مذاق بچه های انجمن اسلامی خوش نیومد و مطلبمو تو تابلو نذاشتن، تصحیح کردم و دوباره فرستادمش اما باز هم با شئونات اسلامی مغایر بود و دفعه سوم که تقریبا نصفش رو حذف کردم، دیدم گذاشتنش تو تابلو آیینه اندیشه. کاش اون دو تا نامه ای رو که رد کردن رو نگه میداشتم، و شما میدیدین که چه فیلتری بود این انجمن اسلامی.بهر حال، عنوان نامه این بود:

چگونه همسر آینده خود را انتخاب کنیم؟

مسلما روی سخنم با اونهایی که تا روز خواستگاری حتی با عروس 5 دقیقه هم خصوصی صحبت نکردن نیست. من نمیگم روش سنتی غلطه و قصد توهینم ندارم. اما تا جاییکه من دیدم، تو روش سنتی یه پسر همونطوری زن میگیره که من اینجا ماشین خریدم، وقتی نرگس اومد و شدیدا به ماشین احتیاج پیدا کردم، تمام موارد موجود که با بودجه ام میخوند رو بررسی کردم، چند تایی رو امتحان کردم و یکیشو خریدم و راضی هم هستم، تازه وقتی میخوای ماشینو بخری میزارن یه دور باهاش بزنی!! یادمون باشه که ماشین یه چیز فیزیکیه که برای منظور خاصی ساخته شده.

من میگم اگه من برای بزرگترین انتخاب زندگیم بخوام طرفمو اول بشناسم چه راهی برای من وجود داره؟ اصلا من از کجا باید اطلاعات لازم رو بدست بیارم؟ کدوم مقاله، مجله و یا روزنامه هست که به جوونها یاد بده چه جوری باید فرد مورد نظرشونو پیدا کنند؟ جامعه چه امکانی فراهم میکنه؟ اگه یه دختر و یا پسر در روابطش با طرفش دچار مشکل و یا تردید بشه از کی باید سئوالهاشو بپرسه؟ از چند تا از دوستاش که احتمالا چیز زیادتری نمیدونن و کمکی هم نمیتونن بکنن؟

من همیشه این تو ذهنم بود، وقتی که وبلاگ سرزمین رویایی رو خوندم خیلی لذت بردم، خیلی از مشکلات من با خوندن مقالاتش حل شد، از خودم پرسیدم من چه کمکی میتونم بکنم؟ اولین کاری که کردم این بود که بعد از کسب اجازه از نویسنده اون مقالات همه اونها رو به فرمت پی دی اف تبدیل کردم تا افراد علاقه مند بتونن اونها رو چاپ کنن و از خوندنش استفاده کنن.

چند روزی بود که بدلیل مشغله زیاد شبها تا دیر وقت دانشگاه میماندم، بالاخره مقاله را برای کنفرانس مربوطه فرستادم و به نرگس زنگ زدم و میخواستم بگم که شام با هم بریم بیرون که نرگس پیش دستی کرد و خودش پیشنهاد داد که شام بریم بیرون. نرگس منزل یکی از دوستانش بود و من باید میرفتم دنبالش، مثل قدیما دوش گرفتم، ریش زدم . و یه لباس انتخاب کردم که هم اسپرت باشه و هم شیک، یه کم هم ادکلن و بادی اسپری. دم در هم همه چی رو یه بار دیگه چک کردم، یه سی دی لاو سانگ هم گذاشتم تو ضبط ماشین، وقتی نرگس اومد پرسید: چه خبره؟ قرار داری؟ منم گفتم: آره، امشب میخوام با دوست دخترم برم بیرون برای شام.

برای من لحظه خیلی زیبایی بود، از همونجا بود که این فکر به سرم زد، و با نرگس تصمیم گرفتیم که حکایت عشقمون رو از روز اول براتون بنویسیم. مسلما کم نیستند زوجهای ایرانی که از ما عاشقترند و از ما بیشتر در راه عشقشون سختی کشیدن، ولی چند درصد از اونها به تحریر در اومده؟ ما داستانمونو تا حداقل یه مثال زنده باشیم و بگیم که ما اینطوری میندیشیم و سرانجاممون تا امروز اینجوری شده. چیزی که از جامعه جوان ایران براحتی دریغ میشود تا جلوی فساد گرفته شود!!!. خلاصه اینکه سی و یک قسمت نوشتم تا بگم من همسرمو چه جوری انتخاب کردم و نتیجش هم چی شد.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۳