عاشقانه های نرگس: قسمت سی ام

مریضی مادرم خیلی شدت گرفته بود. و این مسئله همزمان با امتحانات آخر ترم من شده بود. به دلیل اینکه نمیشد مادرم رو تنها بزارم ، مجبور بودم تمام وقت پیش مامانم باشم. فقط موقعی که برای امتحان در دانشگاه بودم ناپدریم قبول میکرد که خونه بمونه و از مادرم مراقبت کنه. هر چی از خواهرم خواستم که چند روزی بیاد خونمون و مواظب مادرمون باشه تا من امتحاناتم رو بدم، زیر بار نرفت که نرفت و همش میگفت که حاضر نیست یک لحظه هم به خونه برگرده و ناپدریم رو ببینه. سرتونو درد نمیارم ، خیلی سخت بود، در بدترین شرایط ممکن که آدم خودش بخاطر داشتن امتحان استرس داره، نگرانی مریضی مامانم هم این مسئله رو حادتر کرده بود. توی همین گیرو دار صابخونمون گفت که دخترش داره از خارج برمیگرده و ما که قراردادمون رو به اتمام بود باید ظرف یک ماه خونه رو خالی میکردیم. بدبختی کم داشتم ، دنبال خونه گشتن هم بهش اضافه شد. داشتم خفه میشدم امتحانات پایان ترم، مریضی خودم ، مریضی مادرم همه یک طرف و دلشوره اینکه بهم ویزا میدن یا نه یه طرف دیگه.

قرار بود که بعد از تموم شدن امتحانات پایان ترم برم دوبی برای گرفتن ویزا. از اونجایی که زیر 40 سال بودم حق نداشتم که تنها برم دوبی ( این هم قانون مسخره کشور امارات است که زن و دختر زیر 40 سال رو تنها راه نمیده و باید یا شوهر و یا پدر و مادر دختر همراه باشن تا اونها اجازه ورود بدن). چون امیر در ایران نبود مجبور بودم با مامانم برم. پدرم هم که قربونش برم، کاملا منو فراموش کرده بود و تنها چاره این بود که با مادرم برم. اصلا نمیدونستم که مامانم با این حالش میتونه بیاد یانه.

برای یک هفته بعد از پایان امتحاناتم وقت از سفارت آمریکا در دوبی وقت مصاحبه گرفتم. توکل بخدا کردم که حال مامانم بهتر بشه تا بتونه باهام بیاد. با هر مصیبتی که بود امتحانات رو پشت سر گذاشتم. با دکتر مامانم هم مشورت کردیم و گفت که ایرادی نداره که مامانم با من بیاد و حتی از نظر روحی براش بهتره و یک تنوع هم میشه که بقول معروف آب و هواش کمی عوض بشه. فقط نباید تنهاش میزاشتم.

شب قبل از پرواز به دبی داشتم با امیر چت میکردم. امیر سئوالهایی رو که ممکن بود ازم بپرسن رو میپرسید و من جواب میدادم و اگه جایی جوابم خوب بنظر نمیومد امیر برام درستش میکرد. خیلی دلم شور میزد ولی امیر منو دائم دلداری میداد و آرومم میکرد.

سه شنبه ظهر بهمراه مادرم وارد دبی شدیم و در یکی از هتلهای نسبتا شیک ساکن شدیم. هوا بشدت گرم بود و شرجی، ولی تمامی مغازه ها و امکن عمومی کولرهای بسیار قوی داشتن طوریکه مجبور بودیم توی فضای بسته ژاکت بپوشیم.

صبح روز بعد مصاحبه داشتم. شب قبلش با چند تا از هم سفرهامون که اونها هم با برای گرفتن ویزا اومده بودن در لابی هتل نشستیم و کلی صحبت کردیم. یکی میخواست بره برای ادامه تحصیل، یه زوج میانسال بودن که میخواستند برن دخترشون رو ببینن و خودم که میخواستم برم پیش شوهرم. خیلی بامزه بود، همشون میگفتن خدا کنه که لااقل به تو ویزا بدن که زودتر بری پیش شوهرت، حالا به ما ویزا ندادن هم ندادن. شاید چون ازشون کوچکتر بودم یه جورایی دوستم داشتن و دلشون برام میسوخت. منم در جواب گفتم که انشااله به هممون ویزا میدن و اگه به من ویزا دادن همتون فردا شب بستنی مهمون من. توی اون شرایط اون تنها شیرینی بود که میتونستم بدم.

خلاصه به همسفرهامون شب بخیر گفتم و رفتم تو اطاقم. طفلکی مامانم کلی باهام حرف زد، حرفهای آرامش بخش و امیدوار کننده، کلی بقلم کرد و دلداریم داد. منو بوسید و گفت اگر هیچ کس همراهت نباشه خدا باهات هست و منهم که مادرتم تا آخرین لحظه ای که نفس میکشم هر کاری از دستم بر بیاد براتون انجام میدم. منم بوسیدمش و گفتم "مامان، آخه اگه بهم ویزا بدن، فکرم همه ناراحتته" ، مادرم هم در جواب دلداریم داد و گفت: "دخترم ناراحت نباش، من هم خدا رو دارم، غصه منو نخور عزیز دلم، اگه کارت درست بشه و بری پیش امیر ، اونوفت من خیالم راحت میشه و حالم کاملا خوب میشه. الان بزرگترین نگرانی من تو هستی". نیمه های شب خوابیدم، البته خواب که چه عرض کنم، نیم ساعت به نیم ساعت از خواب میپریدم و ساعت رو نگاه میکردم.

 

آماده شده بودم که وسایلمو ببرم کلیسا، که اون آقای ایتالیایی که میخواست خونشو بهم اجاره بده زنگ زد و گفت که خونش هنوز هست، همون شب با عموم رفتیم خونش و باهاش قرار داد بستیم. خونه تمیز و روبراهی بود. تنها کاری که باید میکردم این بود که یه همخونه بگیرم تا بتونم اجاره رو باهاش قسمت کنم. تو ایرانیهای اونجا کسی نبود که دنبال خونه باشه و از موقع سال نو بود و اصولا اون موقعها کسی دنبال خونه نیست. از شانس خوب من، دو روز بعد از اینکه نقل مکان کردم یه پسر ایرانی که همسن و سال خودم بود اومد دانشگاهمون، اونهم دنبال آپارتمان میگشت. هم برای من و هم برای اون موقعیتی عالی بود و ما با هم همخونه شدیم.

همخونه جدیدم پسری بسیار خوب بود و در مدت کوتاهی با هم خیلی صمیمی شدیم. خونه نزدیک دانشگاه بود و صبحها با هم میرفتیم دانشگاه، حدود ساعت 1 برمیگشتیم برای ناهار و بعد دوباره دانشگاه تا حدودای ساعت 8 شب. توی این مدت هر وقت مغازه ای حراج میکرد سعی میکردم وسایل خونه بخرم. با تغییر مکان به یه آپارتمان دو خوابه و با همخونه خوبی که داشتم شرایط کمی بهتر شد. اما از اون طرف دائم خبرهای ناراحت کننده از وضع نرگس بهم میرسید.

با همخونم تصمیم گرفتیم کمی مهارتهای آشپزیمونو بهبود بدیم، و قرار گذاشتیم از آب گوشت شروع کنیم، خلاصه بعد از کلی بحث و جدل و معادله دیفرانسیل حل کردن سر اینکه چقدر نخود باید بریزیم و چقدر لوبیا، زیر رادیکالمون منفی شد و مجبور شدیم زنگ بزنیم ایران و دستورات لازمه رو بگیریم. خلاصه از هر راهی سعی میکردیم کاری کنیم که بهمون خوش بگذره.

روزی که نرگس قرار بود بره سفارت، از صبحش دیگه نمیدونستم چیکار کنم، غروب با همخونم رفتیم یه بار و شام خوردیم با کلی آبجو. یه پارچ آبجو رو تموم کردیم و خبری از نرگس نشد و پارچ دوم رو گرفتیم. به همخونم گفتم اگه نرگس قبل از اینکه از اینجا بریم زنگ بزنه و بگه که ویزا گرفته، امشبو مهمون من. پارچ دوم رو هم داشتیم تموم میکردیم و هنوز خبری از نرگس نشده بود. به گارسون گفتیم که صورتحساب رو بیاره که تلفن زنگ زد، نرگس بود.

صبح شد و راهی سفارت شدیم. وارد سفارت شدیم و منتظر بودم تا صدام کنن. با چند تا از پلیسهای اونجا شروع کردم به گپ زدن و گفتم که یک ساله شوهرمو ندیدم و امیدوارم که بهم ویزا بدن تا بتونم برم پیش همسرم، اونها هم همشون برام آرزوی موفقیت کردن.

توی سفارت بهمون شماره دادن و شماره هر کسی رو که صدا میکردن میرفت توی یکی از 4 تا کابینی که برای مصاحبه بود. خیلی جالب بود که شماره ایرانیها رو به فارسی صدا میکردن، فکر کنم اینقدر با ایرانیها در ارتباط بودن فارسی یاد گرفتن. نمیدونید چه وضعی بود، هر کسی یه نظری میداد، یکی میگفت:" من تا حالا 10 دفعه رفتم امریکا، به من حتما ویزا میدن." یکی میگفت به مجردها ویزا نمیدن و اون یکی میگفت زیر 30 سال اصلا ویزا نمیدن. من فقط از خدا میخواستم که اگر خیر و صلاح در اینه برم پهلوی امیر بهم ویزا بدن چون خداوند صلاح بنده هاشو بهتر از هر کس دیگه ای میدونه.

همونطور که گفتم شماره ایرانیها رو بفارسی میخوندند، اما شماره منو به انگلیسی خوندن. بنابراین من دفعه اول متوجه نشدم که منو صدا کردن، دفعه دوم که شمارمو خوندن از جا پریدم و رفتم توی کابین برای مصاحبه و یک خانم آمریکایی بسیار زشت (البته از نظر من)  شروع کرد ازم سئوال پرسیدن بزبان انگلیسی:

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳