عاشقانه های نرگس: قسمت بيست و نهم

پدر من چون آدمیه که تو زندگیش سر هیچکس کلاه نذاشته فکر میکنه دیگران هم همینطور هستن. جالب اینه که با اینکه سرش تا حالا چند بار کلاه رفته، باز هم چارش نمیشه و به همه اعتماد میکنه. مثلا وقتی من دانشگاه قبول شدم  بابام قرار شد یه ماشین برام بخره. منم با ذوق و هیجان زیاد به مطالعه در این زمینه پرداختم و سر آخر به این نتیجه رسیدم که با بودجه ای که برای اینکار پدرم در نظر گرفته بود میتونیم یه پژو 405 دست دوم و یا یه گلف دسته دوم بخریم. بابامم حرف منو گوش کرد و برام یه ماشین هیوندا EXCELL خرید، بقول خودش میخواست منو سورپریز کنه. ماشینو تو پارک سوار بیهقی دید و اینقدر خوشش اومد که همونجا ماشینو قولنامه کرد، بدون اینکه حتی استارت زده باشه و یا حتی توی ماشین نشسته باشه و یارو هم دید که بابام خیلی از ماشین خوشش اومده چند صد هزار تومنی قیمتو برد بالا. تازه با قیمتی که میخواستیم بالای اون ماشین بدیم خیلی راحت میتونستیم یه پژو و یا یه گلف بخریم. حالا بابام نه تنها از ماشین خوشش اومده بود از یارو هم که یه وکیل تریاکی بود خیلی خوشش اومد و دائم به ما میگفت که کسی که ماشینو داریم ازش میخریم خیلی آدم خوبیه. بابام برای قولنامه حدود 2 میلیون تومن به یارو داد و این در حالی بود که قولنامه اون ماشین رو با مبلغی حدود 20 هزار تومن هم میشد انجام داد. من از انتخاب بابام اصلا راضی نبودم، اما کاری نمیشد کرد چون 2 میلیون پول بابام دست یارو بود. یارو باید خلافی میگرفت تا بتونیم بریم محضر و دائم امروز و فردا میکرد. هی میگفت من گرفتارم و وقت ندارم، آخرش ما رفتیم خلافی ماشینش رو بگیریم و دیدیم که ماشین 130 تومن خلافی داره. یارو گفت که ما باید خلافی بدیم و من به یارو گفتم مرتیکه تو خلاف کردی ما پولشو بدیم؟ اصلا ما ماشینتو نمیخوایم پول ما رو پس بده، یارو هم گفت من پولتونو خرج کردم و الان پول ندارم میخواین قولنامه رو فسخ میکنیم ولی باید چند ماهی صبر کنین تا پولتونو جور کنم. سرتونو درد نیارم، بعد از حدود سه ماه کشمکش ما اون 130 هزار تومن هم دادیم و ماشین رو هم کلی گرون خریدیم. تازه بابام همش میگفت این ماشین 10 هزار کیلومتر بیشتر راه نرفته و قیمت خوبی گرفتیم، اما من بردم ماشینو به مکانیک که آشنامون بود نشون دادم بهم گفت ماشین سالمه ولی حسابی دویده، کیلومترش دستکاری شده.

بابای من یه یارویی بنام آقای بارویی میشناخت که تو دوست و آشناهامون آدم خوش سابقه ای نبود و تو کار دلالی و اینجور چیزها بود و از هر راهی پول میساخت. حالا کسی که نه اون تا حالا خونه ما اومده بود و نه ما تا حالا خونش رفته بودیم پدر و مادر من رو دعوت کرد خونش و حسابی ازشون پذیرایی کرد. مسئله این بود که آقای بارویی  دندونشو برای اون خونه سه طبقه ما در شهرک غرب تیز کرده بود. تو اون شب کلی نشست زیر پای بابام و گفت که قیمت آپارتمان در تهران بدلیل زیادی جمعیت بشدت تنزل خواهد کرد و گفت که قصد داره تو مازندران ویلا سازی کنه و کلی سود داره و به پدرم گفت که آپارتمانشو بفروشه و باهاش شریک بشه. بابای منهم بدون اینکه چیزی به مادرم و یا من بگه تصمیم گرفت اینکارو بکنه. راستش بابای من همیشه از اون آپارتمان که در واقع با اجاره اون بیشتر مخارج ما تامین میشد یه جورایی بدش میومد.

یه شب طرفهای ساعت 10 شب مامانم زنگ زد و با نگرانی گفت که بابات فردا بعدالظهر داره میره اون آپارتمان رو بفروشه و تا این آقای بارویی ما رو به خاک سیاه نشونده به بابات زنگ بزن و جلوی اونرو بگیر اون حرف تو رو گوش میده. بابام اون موقع بیرون بود و قرار بود برای ناهار بیاد خونه. منم که کارت تلفن نداشتم با تلفن معمولی به ایران زنگ زدم.

من: حالا قراره چه جوری با آقای بارویی شریک باشین؟ اون چقدر قراره پول بزاره؟ کجا قراره که ویلا بسازین؟

بابام: آقای بارویی گفته اول باید خونه رو بفروشیم و بعد که پول تو دستمون اومد میتونیم راجع بهش تصمیم بگیریم.

من: خوب فرض کنیم الان خونه فروخته شده و پول دستتونه، بعدش چی؟

بابام: آقای بارویی گفته کلی پول تو اینکاره، خودش یه شهرک کوچولو ساخته و کلی پول در آورده و حالا میخواد دومی رو بسازه.

من: اسم شهرکش چیه؟

بابام: اسمشو نپرسیدم

من: تو کدوم شهره؟

بابام: نمیدونم

من که از سادگی بابام عصبانی شدم گفتم: این مرتیکه بارویی که اینقدر خوب بلده پول در بیاره چرا میخواد شما رو تو سودش شریک کنه؟

بابام: نه تو اشتباه میکنی، این آقای بارویی خیلی آدم دستو دل بازیه. چند روز پیشها باطری ماشین خراب شده بود خودش رفت یه باطری خارجی خرید و آورد برام نصبم کرد. هر چی هم خواستم پولشو بدم قبول نکرد.

من: تلفن این آقای بارویی لطفا به من بدین، من چند کلمه ای میخوام باهاش حرف بزنم.

خلاصه سرتو درد نیارم، آقای بارویی کم مونده بود ما رو به خاک سیاه بشونه. بابای من هیچ اطلاعی در مورد اینکه آقای بارویی چیکار قراره با این پول بکنه و شراکتشون چه جوری قراره باشه و اینجور چیزها نداشت. من بیشتر از یک ساعت با بابام بحث کردم و دیدم به خرجش نرفت تا اینکه با عصبانیت گفتم:

برو هر کاری دلت میخواد بکن، برو دارو ندارت رو بده دست این مرتیکه شیاد و آخر عمری خودت و مامانو بخاک سیاه بنشون. من دیگه حرفی باهات ندارم.

راستش اون موقع اونقدر عصبانی بودم که دیگه نمیدونم چی به بابام گفتم، خیلی احساس بدی داشتم از اینکه با پدرم اونطوری حرف زده بودم، ولی خوب چاره چی بود، پدر من آدم ساده ای بود که چند بار سرش حسابی کلاه رفته بود و باز هم به آدمها اطمینان میکرد. اون یه تلفن برای من 85 دلار خرج برداشت ولی ارزششو داشت چون باعث شد پدرم از فروختن اون آپارتمان صرف نظر کنه.

پسری که باهاش همخونه بودم باید برای دوره دکتراش امتحان مهمی میداد و دائم عصبی و نگران بود و من هم که به آدمی عصبی تبدیل شده بودم ، نتیجه این شد که تصمیم گرفتیم از هم جدا بشیم، اونهم وسط ماه دسامبر (اواخر آذر و اوایل دی ماه). هوا به شدت سرد بود و منهم ماشین نداشتم و همه جا باید پیاده میرفتم و این مسئله باعث میشد که نتونم جاهای زیادی رو ببینم. تازه اون موقع از سال معمولا کسی خونشو عوض نمیکنه و بنابراین خونه خالی زیاد گیر نمیومد. میدونستم که یه کلیسا هست که به آدمهایی که سر پناه ندارن اطاق به قیمت ارزون کرایه میده. رفتم و کلیسا و اطاقاشو دیدم. به جرات میتونم بگم که جایی بود که فقط تو فیلمها دیده بودم و وصفش رو تو کتابها خونده بودم. یه جایی که هفت و یا هشت تا اطاق  داشت با یه آشپزخونه مشترک و یه اطاق هال مشترک. بقدری همه جا کثیف بود که من چندشم میشد کاپشنمو روی صندلی بزارم و تمام مدتی که با مسئول اونجا داشتم صحبت میکردم کاپشنمو دستم گرفته بودم. موکت جلوی در که فکر میکنم زمانی سبز رنگ بود به غیر از گوشه هاش تماما سیاه شده بود و قسمت وسطیش از شدت رفت و آمد سوراخ شده بود. کابینتهای آشپزخانه همه کج و کوله و کثیف بود و اکثر دستگیره ها یا کنده شده بود و یا در حال کنده شده شدن بود. از همه بدتر یخچال بود. دور دستگیره یخچال یه بیضی از کثیفی شکل گرفته بود.

یه خونه دیدم که مال یه آقای میانسال ایتالیایی بود، آدمی موقر و خوش برخورد بنظر میرسید. تنها مشکل این بود که کرایه اونجا کمی گرون بود و من با حقوق دانشجویی از پسش برنمیومدم. شب که برگشتم خونه داشتم با خودم فکر میکردم که خونه رو اجاره میکنم و برای اینکه اجاره کمتر بدم یه هم اطاقی میگیرم. صبح به یارو زنگ زدم و گفتم که خونه رو میخوام و یارو بهم گفت که یکی از فامیهای دورشون خونرو اجاره کرده. من وسایلمو جمع کردم ، تصمیم گرفتم اونهاییشو که کمتر لازم داشتم بزارم خونه عموم و بقیه رو با خودم ببرم کلیسا.

پيش خودم ميگفتم پنج شيش ماهی تو کليسا زندگی ميکنم و بعد موقع اومدن نرگس که شد ميرم يه جای خوب پيدا ميکنم. 

 

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳