عاشقانه های نرگس: قسمت بيست و هشتم

طبق قرارمون به پدر و مادرم زنگ زدم و از اونجایی که پدر و مادرم هیچوقت نشده بود که قبول کنن تو کاری اشتباه کردن تصمیم گرفتم که به هیچ وجه باهاشون بحث نکنم. همونطور که حدس میزدم، وقتی به مادرم گفتم نرگس بهتره برگرده خونه خودشون مادرم واکنش منفی نشون داد و دائم از من دلیل میخواست. پشت سر هم میپرسید:" من میخوام بدونم تو چرا این تصمیمو گرفتی؟" منم دائم تکرار میکردم "مامان جان، فکر کنم اینطوری بهتر باشه" خلاصه مامانم ول کن قضیه نبود تا اینکه من مجبور شدم با صدایی بلندتر از حد معمول و البته نه در حد داد زدن بگم:"من تا آخر عمرم هزارها تصمیم باید بگیرم، باید بیام و دلیلشو براتون توضیح بدم؟ زنمه و من دوست دارم که با پدر و مادرش زندگی کنه" مادرم که از جواب من جا خورده بود دیگه چیزی نگفت و بعد از چند جمله کوتاه خداحافظی کردیم. و آنچه در ایران گذشت رو از زبان نرگس بشنوید:
چند روز بعد، صبح من، مادرم و خواهرم همراه با یک چمدون بزرگ راهی خونه امیر اینها شدیم. یاد روزهایی میفتادم که داشتم وسایلمو میبردم خونه امیر اینها. چقدر ذوق و شوق داشتم که دیگه از اون همه ناراحتی که  ناپدریم برام ایجاد میکرد جدا میشم. و حالا بعد از چند ماه دوباره داشتم برمیگشتم همونجایی که بودم. فقط مادر امیر خونه بود و همچنانکه مادرم مشغول صحبت کردن با مادر امیر بود من و خواهرم وسایل رو توی چمدون میزاشتیم. وقتی که وسایل جمع شد و خواستیم که برگردیم خونه مادر امیر گفت که نمیزاره برگردم و ازم دلیل برگشتنم رو میپرسید و من هم در جواب میگفتم که امیر گفته باید برگردم (بیچاره امیر قبول کرد که تمام تقصیرها رو بعهده بگیره تا کارها راحتتر پیش بره) و وقتی دیدم مامان امیر داره اصرار میکنه به امیر زنگ زدم و امیر با مادرش صحبت کرد. اونروز امیر خیلی خشک با مادرش صحبت کرد و بهش دوباره بهش گفت که من(نرگس) باید برگرده خونه خودشون. خلاصه اونروز که برام مثل کابوس بود گذشت و من برگشتم خونه خودمون. من بودم، خواهرم، مادرم، ناپدریم و پسرش که همسن خواهرم بود.
از اینکه باعث شده بودم که امیر با مادرش اونجوری صحبت کنه احساس گناه میکردم. امیر همیشه با پدر و مادرش به نرمی صحبت میکرد ولی انصافا مادر امیر دیگه راهی برای امیر نذاشت. اما از طرفی از اینکه میدیدم که امیر برای حمایت از من حاضر به همه کاری هست قلبم خیلی آروم میشد.
خیلی احساس غریبی میکردم. با اینکه برمیگشتم به اطاق خودم، اطاقی که مدتها توش زندگی کرده بودم و کلی دوسش داشتم، اما احساس میکردم که اونجا مهمان هستم و غریبه و دیگه احساس نمیکردم که خونه خودمه و در واقع یه جورایی همه چیز برام غریب و نا آشنا بود. تنها دلخوشیم این بود که دیگه تنها نیستم و حداقل پیش خواهر و مادر خودمم. ولی عذاب وجدان داشتم که پدر و مادر امیر رو تنها گذاشته بودم. میدونید اصلا شرایط خیلی بدی بود، هر کاری که میخواستم بکنم همه اش باید عذاب میکشیدم چون این وسط بالاخره یکی ناراحت میشد و هر روز به خودم و شانسم لعنت میفرستادم.
کم کم افسردگی در وجودم رخنه کرد و به آدمی منزوی و بی حوصله تبدیل شدم. روز بروز لاغرتر میشدم و هر کی منو میدید فکر میکرد که من مریضم، که در واقع بودم. تازه باید خدا رو شکر میکردم که خونه خودمون بودم و اگر خونه امیر اینها مونده بودم فکر کنم از شدت تنهایی کارم به بیمارستان میکشید. طفلکی پدر و مادر امیر دوباره تنها شده بودند، اما گناه من چی بود؟ منکه از روز اول میخواستم با اونها زندگی کنم، اما تنهایی و سایر مسایل امانم رو بریده بود. همش آرزو میکردم که این دوران هر چه زودتر بگذره و من برم پهلوی امیر.
بعضی وقتها که میرفتم خونه اون دوستم که با اختلاف چند روز از هم عروسی کرده بودیم و با هم رفته بودیم ماه عسل. حسرت میخوردم وقتی میدیدم که اون پیش شوهرشه و من نیستم. یادمه یه روز رفته بودم خونشون و دوستم داشت تقویمو نگاه میکرد که به شوهرش و من گفت:" انگار نه انگار 9 ماهه که ما عروسی کردیم، انگار همین دیروز بود." و من بحالت عصبانی بهش گفتم که برای تو مثل دیروزه برای من مثل 9 سال گذشته.
بهرحال کاری بود که خودم کرده بودم و راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم و بقولی خود کرده را تدبیر نیست. روزها به تلخی میگذشت، دوباره ولنتاین شد و یه مدت بعدش هم عید. امیر در تمام این مدت دائم به فکرم بود و با خریدن هدیه، فرستادن پول و سورپریزهای کوچیک و بزرگ تمام سعی خودشو میکرد که منو خوشحال کنه.
من مرتب به پدر و مادر امیر سر میزدم و هر بار که میرفتم خونشون حتما براشون گل میبردم حتی اگر شده فقط یک شاخه. خیلی از مهمونیهایی هم که پدر و مادر امیر دعوت بودن و بمن میگفتند باهاشون میرفتم تا خوشحالشون کنم. یعنی راستش اینکارو به دو دلیل انجام میدادم یکی اینکه پدر و مادر امیر رو دوست داشتم و میدونستم که خوشحال میشن که من باهاشون برم مهمونی و دوم اینکه اگه اینکارو نمیکردم برای اونها خیلی بد میشد و کلی حرف براشون در میاوردن که با عروسشون مشکل دارن و اینجور حرفها. خدا رو شکر همچنان همدیگرو دوست داشتیم و برگشتن من بخونمون باعث نشد که بینمون فاصله بیفته.
نردیکیهای شب عید بود و من فکر میکردم که اون عید احتمالا آخرین عیدی خواهد بود که من در ایران هستم. مونده بودم که تحویل سال رو خونه خودمون باشم یا خونه امیر اینها. هر جا که میرفتم اون یکی ناراحت میشد. تازه این از جمله مشکلاتیه که قابل ذکره و من اینجا دارم براتون بنویسم، وگرنه مشکلات از این نوع ولی با شدت بیشتر کم نبودند. خلاصه دلو به دریا زدم و تصمیم گرفتم که برای تحویل سال نو برم خونه امیر اینها. با مادرم این مسئله رو در میون گذاشتم و ازش عذر خواهی کردم که تحویل سال رو کنارش نخواهم بود. مامانم هم بقلم کرد و گفت که کار خیلی خوبی دارم میکنم و خودش هم میخواسته بهم بگه که برای تحویل سال برم خونه امیر اینها. میدونستم که اینکار زخم زبونهای ناپدریمو به همراه خواهد داشت ولی خوب چاره چی بود؟ تحویل سال حدود ساعت 11 شب بود. حدودای ساعت 7 شب بود که دیگه تصمیم گرفتم زنگ بزنم، به پدر و مادر امیر گفتم که تحویل سال دارم میرم خونشون و در کمال ناباوری شنیدم که مادر امیر گفت که همراه با پدر امیر دارن میان خونه ما تا برای تحویل سال نو همه در کنار هم باشیم. انگار دنیا رو بهم داده بودن، داشتم بال در میاوردم. مدتی بود که هیچ چیز در زندگی من بخوبی برگزار نشده بود. نمیدونم بابای امیر چطوری راضی شده بود که بیاد خونه ما. خلاصه پدر و مادر امیر اومدن خونه ما و برای عیدی یک سکه طلا بهم دادن و جاتون خالی کلی خوش گذشت. توی دلم میگفتم که چقدر خوبه که آدمها همدیگرو ببخشند و با هم مهربون باشند.
سال تحویل شد و من سریع به امیر زنگ زدم. میدونستم که امیر هم قراره سال تحویل با چندتا ایرانی دیگه دور هم جمع بشن. خوشبختانه اولین بار گرفت و دیدم که اونور از پشت تلفن صدای شلوغی نمیاد، امیر خودش خونه تنها بود. علتشو پرسیدم و امیر بهم گفت تو که نیستی اصلا شور و حال مهمونی و اینجور چیزها رو ندارم، و منم در جواب گفتم که آرزو کنه که سال بعد موقع سال تحویل کنار هم باشیم.
چون دیر وقت شب بود، پدر و مادر امیر داشتن آماده میشدند که برن، در همون موقع وسطای خداحافظی موبایل پدر امیر زنگ زد و خبر دادن عموی امیر که در شهرستان زندگی میکرد فوت کرده. بیچاره بابای امیر همه اون خوشحالی و سرور از دماغش در اومد. پدر امیر تصمیم گرفت که فردا صبحش همراه با مادر امیر حرکت کنه. پدر و مادر امیر دو روز بعد برگشتن و تصمیم داشتن که دوباره برای مراسم هفتم برگردن.اینبار من و مامانم هم همراهشون رفتیم، پدر و مادر امیر تصمیم گرفتن تمام مدت عید رو بمونم و بهمین خاطر من و مادرم بعد از دو روز برگشتیم تهران.
مادر و پدر امیر کل ایام عید رو تهران نبودند و درگیر مراسم فوت عموی امیر بودن. دامنه اختلافات هر روز در خانه ما بیشتر میشد و من بشدت مریض شدم، طوری که هر روز باید بهم سرم وصل میکردن و فشارم دائم میومد پایین. ناپدریم هم که خودش پزشک بود میگفت که این سرمها رو به هر کسی بزنن تا یک ماه سر حال و سر پا میشه و حتی بشوخی میگفت که میتونه بره کره ماه. ولی من چون فکرم ناراحت بود و عصبی بودم بدنم به داروها جواب نمیداد. حتی تا دو هفته بعد از اینکه تعطیلات عید تموم شد هم نتونستم برم دانشگاه.
پهلوی یه متخصص دیگه رفتم و اون گفت که افسردگی گرفتم ولی نه بصورت حاد و اگر مراقب نباشم افسردگیم بصورت حاد در میاد. وزنم خیلی کم شده بود و منکه اصولا دختر لاغری محسوب میشدم، 5 کیلو وزن کم کردم. دکتر بهم  یه سری قرص داده بود که ما بشوخی اسمشو گذاشته بودیم قرص بی غیرتی چون اون قرصها آدمو یه ذره بیخیال میکرد تا آدم کمتر فکر و خیال کنه و کمتر حرص و جوش بخوره. دکتر تغذیه هم میرفتم، به مامانم و خواهرم رژیم لاغری میداد و به من رژیم چاقی. بهم میگفت که دائم شیرینی و چیزهای چاق کننده بخورم اما دریغ از یه ذره اضافه وزن. تنها مزیت این بیماریم این بود که تا میتونستم شیرینی میخوردم. توی همین حال و احوال مامانم ناراحتی اعصاب گرفت، بیچاره بسکه غصه منو میخورد. خواهرم هم که اصلا با ناپدریم نمیساخت از خونه ما رفت تا با پدرم و زن بابا (زن پدرم) زندگی کنه. پدر و نامادریم آدمهایی بشدت مذهبی بودن و بد اخلاق و خواهر من یه دختر یه مقدار قرطی و زود رنج. تنها نکته مثبت این بود که پدرم در یک خونه دو طبقه با زنش زندگی میکرد و خواهرم میتونست تو یه طبقه جدا از نامادری باشه و بنابراین مشکلش از خونه ما کمتر میشد.
خواهرم که رفت و مادرم میدونست که منم دیر یا زود میرم و دائم غصه میخورد. بعد از گذشت مدتی احساس کردم که خواهرم کار درستی کرده که برگشته، حداقل دیگه هر روز شاهد کشمکش بین خواهرم و ناپدریم نبودیم. مریضی مادرم هر روز بیشتر میشد و دائم تشنج میگرفت و دکتر توصیه کرده بود که خونه تنها نذاریمش چون ممکن بود از شدت تشنج خفه بشه. ناپدریم هم که در واقع باعث و بانی تمام این مشکلات بود هوای مامانمو زیاد نداشت و بهانه های الکی میگرفت. مثلا بعد از اینکه خواهرم رفت پهلوی پدرم، پسر ناپدریم که همسن خواهرم بود هم با خواست خودش برگشت پیش مامانش و من مونده بودم و مامان مریضتر از خودم. ناپدریم همش بهونه میگرفت که چون دخترت رفته تو جوری با پسر من رفتار کردی که اون هم از پیش من رفت. اما خدا شاهده که مامانم هر کاری از دستش بر میومد انجام میداد.

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۳