عاشقانه های نرگس قسمت چهارم

جريان جدا شدن پدر و مادرم و ازدواج مجدد هر دوی آنها را برای امير تعريف کردم. و بطور خلاصه تمام مشکلات و سختيهايی را که در آن دو سال متحمل شده بودم همه را تعريف کردم. چون بنظر من برای بعضی از پسرها مسئله خانواده در درجه اول اهميت قرار دارد و چون احساس ميکردم که رابطه من و امير داره از يه حد معمولی فراتر ميره تصميم گرفتم که همه چيز رو بهش بگم. امير خيلی عکس العمل خوبی نشان داد و گفت:

نرگس جان، من خيلی متاسفم که پدر و مادرت از هم جدا شدند و خيلی ممنون که حرف دلتو بهم زدی. راستش من افراد رو ميشه گفت که مستقل از خانوادشون قضاوت ميکنم. نه اينکه خانواده تاثير نداشته باشه، ولی حرف اولو خود فرد ميزنه. خيليها هستند که با وجود بهره مندی از آرامش خانوادگی از شخصيت بالايی برخوردار نيستند و برعکس.

امير تو چشمام نگاه کرد، نگاهش با هميشه فرق داشت. نه غمگين بود و نه شاد. با انگشتاش روی فرمون بازی ميکرد تا اينکه بالاخره گفت:

راستش منم يه چيزيرو مدتيه ميخواستم بهت بگم ،حتی اگه مسائلی رو که امروز مطرح کردی رو مطرح نميکردی باز هم بهت ميگفتم. و اون مطلب اينه که من دارم برای رفتن به آمريکا برای ادامه تحصيل اقدام ميکنم. نميدونم کارم چقدر طول ميکشه. نميدونم اصلاْ بهم پذيرش ميدن يا نه و تازه بعد از اون نميدونم بهم ويزا ميدن يا نه؟ صد تا اما و اگر داره

امير منو رسوند دانشگاه و خودش رفت. تا قبل از اون اصلاْ فکر نميکردم که نبودن امير برام اونقدرها مهم باشه. البته هر چی باشه ما برای هم دو دوست خوب بوديم و تو دوستی جدايی هميشه سخته. ولی احساس ميکردم که اگه امير بره بيشتر از يه دوست دلم براش تنگ ميشه. ولی بخودم گفتم که بايد جلوی احساسمو بگيرم تا اگه يه روزی کار امير درست شد و رفت ، ضربه نخورم. فکر کردم اينطوری برای هر دوی ما بهتر خواهد بود. و اما از زبان امير:

چند روز بعد از اون ماجرا تولد نرگس بود منهم که ماشااله از هنر و سليقه تقريباْ بطور کامل بی نصيبم. به يکی از دوستام بنام حامد که بين ما به بردن دل دخترها شهرت داشت زنگ زدم و خواستم که در انتخاب هديه تولد برای نرگس کمکم کنه. با حامد رفتيم ميدون محسنی و به گردنبند نقره با يه تو گردنی قشنگ برای نرگس خريدم ۱۵۰۰۰ تومن. دوستم حامد دهنش از تعجب باز مانده بود، سابقه نداشت که من برای دختری به کادوی تولد بدرد بخور بخرم. يادمه با يه دختره دوست بودم و برای تولدش يه کادوی ۱۰۰۰ تومنی خريدم و حامد بهم ميگفت مرتيکه تو اصلا روت ميشه اينو به دختره بدی؟ بگذريم، نه اينکه بخوام کلاس بزارم و بگم که دخترها رو تحويل نميگرفتم ولی بهرحال اين امری بی سابقه برای من محسوب ميشد. فروشنده گردنبند رو توی يک جعبه شيک ۶ ضلعی که بهش يه قلب آويزون بود گذاشت.

فروشنده پرسيد: ميخواين به کسی هديه بدين؟ و من جواب مثبت دادم. فروشنده هم يه خودکار فانتزی که جوهرش از اين زرق و برقيها بود داد دستم و گفت توی قلبی که به جعبه آويزونه ميتونين اگه دوست داشته باشين بنويسين. پيش خودم فکر کردم که اون قلبه ميتونه خيلی معنی داشته باشه، بنابراين از فروشنده پرسيدم:

جعبه ای ندارين که بهش قلب آويزون نباشه؟ فروشنده نگاهی با تعجب به من انداخت و يک جعبه مستطيلی ساده بهم داد و منهم زير جعبه نوشتم : نرگس جان ، تولدت مبارک . پول را دادم و قبل از اينکه از مغازه خارج شوم نظرم عوض شد و دوباره همون جعبه اولی رو گرفتم و توی قلبی که به جعله آويزون بود نوشتم : نرگس جان تولدت مبارک فروشنده نگاهی به من کرد و گفت : سخت نگير، سختيش ۱۰۰ سال اوله.

يه جورايی ذوق زده بودم. فکر نرگس از سرم بيرون نميرفت. به نرگس زنگ زدم و دعوتش کردم خونمون و وانمود کردم که يادم رفته تولدشه. نرگس اومد خونمون و مثلاْ قرار بود که بعدش با هم بريم سينما. يه چايی خورديم و بعد به نرگس گفتم چشماشو ببنده و دستاشو بياره جلو. تا اونروز من و نرگس فقط با هم دست ميداديم و حتی با اينکه چند ماه از دوستيمون ميگذشت ، با هم روبوسی نميکرديم. نقشه من اين بود که وقتی نرگس منتظر هديه تولدشه و چشماش بسته است آروم تو گوشش تولدشو تبريک ميگم و صورتشو ميبوسم. نرگس منتظر وايستاده بود و من آروم تو گوشش گفتم : نرگس جان ، تولدت مبارک. و هديه رو تو دستش گذاشتم ولی روم نشد که صورت نرگس رو ببوسم. مودبانه اومدم عقب و گفتم: اميدوارم خوشت بياد نرگس هديه رو باز کرد و گردنبند رو در آورد و با لبخند گفت: شما که زخمت خريدنشو کشيديد ، زحمت بکشيد و بندازينش گردنم. داشتم گردنبند رو گردن نرگس ميکردم و چون قدم کمی از نرگس بلندتر بود مجبور بودم که کمی خم شوم که در همين حال نرگس آروم اومد تو بقلم و آروم صورتمو بوسيد و گفت : امير جون، ممنون

-

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٢