عاشقانه های نرگس: قسمت بيست و هفتم

شرمنده همتون که بازم دير کرديم. اين آپديت کردن ما دير و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.

 

دست سرنوشت برای بار دوم منو از نرگس دور کرد. دفعه دوم که از نرگس خداحافظی میکردم هم شناختی نسبی از آمریکا پیدا کرده بودم  و میدونستم به کجا دارم میرم و هم اینکه میدونستم دیگه نرگس ما منه . میدونستم به هر قیمتی شده، دیر یا زود نرگسو خواهم دید و زندگیمونو با هم شروع خواهیم کرد. از طرفی شاید فکر کنید که خداحافظی دفعه برای بار دوم راحتتره ولی اینطور نبود.

شاید بعضیها ازدواج کردن رو امری قراردادی بدونن و بگن که مهم احساس دو نفر نسبت به همدیگس و چند برگ کاغذ امضا شده چیزی رو عوض نمیکنه اما حداقل در مورد من اینطور نبود. یه بار و مسئولیتی رو دوش خودم احساس میکردم، اینبار از همسرم دور بودم نه از دوست دخترم یا عشقم یا هر اسم قشنگی دیگه ای که شما میخواین براش بزارین. به این فکر میکردم که در باید در این یکسال باقیمانده زمینه رو برای اومدن نرگس فراهم کنم ، باید حسابی درس بخونم و باید متفکرتر بشم. تازه داشتم با مفاهیم تاهل و مسئولیت آشنا میشدم.

دو ترم از فوق لیسانس رو گذرونده بودم و دو ترم دیگه باقیمانده بود. ترم اول نمرات خوبی داشتم و نه عالی و ترم دوم (قبل از رفتنم به ایران) وضع نمراتم خیلی خراب بود و حتی یکی از درسها رو افتادم. ترم سوم رو با شور و هیجان خاصی شروع کردم. سه تا درس داشتم و استاد یکیشون یه چینی بود و یه روز سر کلاس یه چیزی در مورد نظریه اعداد گفت که بنظرم درست نیومد. راستش ریاضیاتی که ما تو ایران تو دبیرستان میخونیم و بطور کلی سطح دیپلم در ایران خیلی بالاست، خلاصه سئوالمو پرسیدم و همش میترسیدم که استادمون ناراحت بشه که یکی برگرده بهش بگه حرفت بنظرم غلط میاد. تازه اینو در نظر بگیرین که من مطمئن نبودم که حرفش غلطه یا نه. استادمون در کمال فروتنی گفت: شاید من اشتباه میکنم، شما لطف کنید مطالعه بفرمائید و به دفتر من بیاین تا در موردش بیشتر صحبت کنیم. خلاصه بعد کلاس مستقیم رفتم کامپیوتر لب و تو اینترنت مشغول جستجو شدم تا ساعت 9:30 شب و بالاخره تونستم مطلب مورد نظر رو پیدا کنم، همرو سیو کردم و پرینت گرفتم و رفتم بزارم تو میل باکسش. از دم دفترش که رد میشدم دیدم چراغ اطاقش روشنه، در زدم و پرسیدم که وقت داره یا نه ، تا ساعت 10:30 با هم صحبت کردیم. جلسه بعد اول کلاس گفت که مطلبی که جلسه قبل گفته بوده اشتباه بوده و در ادامه گفت از آقای امیر میخوایم که بیاد و اونو توضیح بده.گذشته از اینکه اینقدر هول شده بودم که چند بار تو حرفام لغتهای ایرانی مثل "بعد" و یا "اصلا" پروندم  ولی تجربه شیرینی بود.

همون مسئله باعث شد که یکسری کار تحقیقاتی رو با همون استاده شروع کنم. خلاصه همون شدم که تو ایران بهش میگن "خرخون" و همه مسخرش میکنن و تو آمریکا بهش میگن "Hard Worker"  (سخت کوش) و همه تحسینش میکنن.

در همون زمان نرگس در خانه ما زندگی میکرد و حالا نوبت پدر و مادر من بود که رفتارهای عجیب و غریب از خودشون نشون بدن. درسته که مادرم نرگسو خیلی دوست داشت ولی هر چی باشه مادر شوهر بود و مسئله دیگه این بود که فرهنگها متفاوت بود و این مسئله رو سخت تر میکرد. البته این مسائل من از دور میشنیدم و توضیحش رو میزارم به عهده نرگس. فقط اینو بهتون بگم بعضی روزها چنان اعصابم خرد میشد که دوست داشتم با اولین پرواز برگردم ایران. یادمه یه بار از زور عصبانیت تا رسیدم خونه با لباس رفتم زیر دوش آب سرد. حالا بقیه ماجرا رو از زبان نرگس بشنوید:

امیر رفت و من موندم و کوله باری از غم و مسئولیت. در خانه امیر اینها ساکن شده بودم، در همون تابستون قبل از آمدن امیر یه درس سه واحدی ثبت نام کرده بودم و سه جلسه غیبتم را در مدت زمانی که امیر ایران بود کرده بودم و مجبور بودم که همه کلاسها رو برم و در ضمن چهار هفته بعد از رفتن امیر امتحان همون درس رو داشتم. اصلا حال و حوصله درس خوندن نداشتم، هر جا میرفتم بوی امیر میومد، از همه بدتر اینکه اطاق امیر رو به من داده بودن. توی اطاقش وقتی میخواستم درس بخونم دائم یاد امیر و خوبیهاش میفتادم. تمام خاطراتمون برام زنده میشد و این دوری از امیر رو برام سخت تر میکرد و همش از خدا میخواستم که بهم صبر بده. پیش خودم میگفتم تازه الان چند روزی بیشتر نیست که امیر رفته و من دلم اینقدر براش تنگ شده و سختمه وای بحال اینکه حداقل یکسال نبینمش. هر شبی رو که روز میکردم و هر روزی رو که شب میکردم خوشحال میشدم از اینکه یک روز به دیدن امیر نزدیک تر میشدم.

بهرحال اون چهار هفته هم گذشت و خودتون حدس میزنید که نتیجه اش چی شد، بله اون درس رو افتادم و تنها مزیتی که برام داشت این بود که وقتمو کمی پر کرده بود. احساس میکردم که بی انگیزه شدم، با اینکه حالا دیگه همسر امیر بودم و باید انگیزه بیشتری برای زندگی میداشتم، ولی بخاطر احساس تنهایی زیادی که داشتم خیلی بی حوصله شده بودم و نسبت به همه چیز بی تفاوت. همش دوست داشتم بخوابم که گذر زمان رو حس نکنم، ولی حتی دیگه خواب بهم آرامش نمیداد و اصلا انگار خواب آروم رو ازم دزدیده بودن.

در منزل امیر اینها خیلی تنها بودم، دوستام اونجا نمیومدند و حتی خیلی کم بمن تلفن میزدند و در واقع ملاحظه سن بالای پدر و مادر امیر رو میکردند. شده بودم مثل یه پرنده اسیر قفس. حتی گریه هم نمیتونستم بکنم چون میترسیدم که پدر و مادر امیر رو که از رفتن پسرشون باندازه کافی ناراحت بودن ناراحتتر کنم. حتی هر از گاهی که میگفتم که دلم برای امیر تنگ شده پدر امیر خیلی جدی بهم میگفت که "یعنی چه دختر جان باید قوی باشی " البته مادر امیر منو بیشتر درک میکرد اما بهر حال جلوی اونها نمیتونستم گریه کنم.

ثبت نام ترم جدید شد و سعی کردم کلاسهام رو طوری بردارم که هر روز از صبح تا عصر بتونم دانشگاه باشم و فقط برای خواب بیام خونه. آخه خیلی حوصلم خونه امیر اینها سر میرفت، افرادی که به منزل امیر اینها رفت و آمد داشتند همه مسن بودن و برای من هیچ جذابیتی نداشتند، علاوه بر اون تمام جاهایی که دعوت میشدیم هم مجبور بودم برم که پدر و مادر امیر ناراحت نشوند.

تنها جمعه ها صبح تا شب میرفتم خونمون، حتی شب هم نمیتونستم بمونم چون پدر و مادر امیر و البته خود امیر میترسیدند ناپدریم دیوانه بشه و بلایی سر من بیاره. هر چی میشد پدر و مادر امیر میگفتن که ناپدریت تعادل رفتاری نداره و ما میترسیم و مسئولیت تو با ماست و هزار جور حرف دیگه که من محکوم بودم بهشون گوش کنم.

از همه اینها بدتر مشکل تلفن و اینترنت بود. چون تلفن گرون بود دلخوشی من چت کردن با امیر بود. معمولا شبها قبل از خواب میرفتم تو شبکه تا با امیر چت کنم ولی چون تلفن بالای سر پدر و مادر امیر و توی اطاق خوابشون بود من دائم معذب بودم که یه وقت صدای شماره گرفتن بیدارشون نکنه. از طرف دیگه چون روز و شب من امیر برعکس بود من و امیر معمولا نصفه شبها صحبت میکردیم، هر بار که امیر زنگ میزد مامانش اینها اول بیدار میشدن و هر وقت هم که من میخواستم زنگ بزنم تلفن تو اطاقشون صدا میداد. هر چی به پدر و مادر امیر میگفتم که تلفنشونو شبها بکشن میگفتن نه دخترم راحت باش ما اگر هم بیدار بشیم مهم نیست. بعضی وقتا میشد که با امیر قرار میزاشتم که همدیگرو تو اینترنت ببینیم و چند بار شماره میگرفتم و وصل نمیشد و مجبور میشدم از چت کردن با امیر صرف نظر کنم. بعضی وقتا هم میشد که خیلی دوست داشتم با امیر تلفنی صحبت کنم، اما اگر بار اول یا دوم موفق نمیشدم شماره رو بگیرم باید اون شب از خیر صحبت کردن با امیر میگذشتم.

دستشویی چسبیده به اطاق خواب پدر و مادر امیر بود، منم شبی حداقل یکبار باید دستشویی برم. سیفون هم چنان صدایی میداد که همه رو بیدار میکرد. بنابراین مجبور میشدم برم دستشویی دم در، برای اونکار هم باید چراغ رو روشن میکردم و چراغ هم جایی بود که نورش درست میفتاد تو صورت بابای امیر. البته برای این مسئله یه راه حل خوب پیدا کردم: چراغ قوه

خلاصه هر کاری میخواستم بکنم معذب بودم. این حرفها رو هم به هیچ کس نمیتونستم بزنم، به مامانم اگر میگفتم که فقط بیچاره رو غصه میدادم، گفتنش به امیر هم که جز ناراحت کردنش تاثیری نداشت و تنها دوستم ندا بود که در تمام اون مدت سنگ صبور من بود.

هر بار که با امیر چت میکردم بهش میگفتم که خیلی تو خونتون تنها هستم  و روم نمیشد که مشکلاتم رو بگم. امیر هم که وضع زندگی ما با ناپدریم رو دیده پیش خودش فکر میکرد که تو خونشون باید به من خیلی خوش بگذره.

راستش اینها تازه مواردیه که قابل ذکره، و خیلی چیزهای دیگه هم بود که بدلایل خصوصی و خانوادگی از گفتنش معذورم. آخه میدونید چاره ای نداشتم به جز تحمل کردن. هزار بار به شانسم لعنت میفرستادم که چرا باید ناپدریم این مسخره بازیها رو در میاورد که من بدبخت این همه مکافات رو تحمل کنم. دیگه به این فکر افتاده بودم که برگردم و خونه خودمون زندگی کنم. ولی چطوری میشد اینکارو کرد؟ اولین نفری که با این کار مخالفت میکرد خود امیر بود و تازه بعد از اونهم پدر و مادرش و از اون گذشته جلوی ناپدریم خیلی سرخورده میشدم. حاضر بودم همه اینها رو بجون بخرم ولی دیگه تنها نباشم. اصلا افسردگی گرفته بودم. از همه بدم اومده بود و همه اطرافیانم رو مقصر میدونستم که باعث بدبختی من شده بودند. یادمه که هر وقت دایی بزرگمو میدیدم که با خانواده عروسش چه جوری رفت و آمد میکردند و خوشحال بودند دلم میخواست سرش داد بزنم و بگم که "چرا به امیر گفتی که صلاحه من خونه اونها زندگی کنم، چرا اگر صلاحه پس عروس خودش خونه پدر و مادر خودش زندگی میکنه؟ " هر کس رو میدیدم که توی خونه خودش داره راحت و آسوده زندگی میکنه ازش بدم میومد. از همه بدتر این بود که باید دائم جلوی دیگران فیلم بازی میکردم و از بودن در خانه امیر اینها رضایت کامل نشان میدادم.

تصمیم گرفتم به امیر بگم که میخوام برگردم خونمون تا ببینم عکس العملش چیه. بهش گفتم و امیر دلیلشو ازم پرسید و من هم قسمتی از مشکلات رو براش توضیح دادم. اما امیر قانع نشد و در عوض سعی میکرد منو قانع کنه که اونجا بمونم. البته امیر خودش قبول داشت که من در شرایط خوبی نبودم ولی میگفت اگه اینکارو بکنی آبروی پدر و مادرم میره و همه میگن عرضه نداشتن عروسشونو نگه دارن و از طرف دیگه ناپدریمو آدم خطرناکی میدونست و دوست نداشت که من تو خونه ای که اون هست زندگی کنم. در ضمن اگه من برمیگشتم خونمون، ناپدریم همیشه میتونست زخم زبون بهم بزنه. من دست آخر عصبانی شدم و گفتم "باباجون مگه توی خونه ما آدم دیگه ای زندگی نمیکنه؟ خواهر خود من با مادرم اونجان، ناپدریم آسیبی بهشون رسونده؟ دیگه خون من که از خون اونها رنگین تر نیست. " امیر گفت که بهترین راه اینه که با پدر و مادرش صحبت کنه و اگه نشد آنوقت یه فکر دیگه میکنه. ساده ترین مسئله ای که منو خونه امیر اینها ناراحت میکرد این بود که بابای امیر اصرار داشت که کسی در اطاقشو نباید ببنده. حتی وقتی امیر ایران بود بابای امیر میگفت در اطاقتونو نبندین!!!!! که امیر برگشت به باباش گفت چشم هر وقت سن شما شدیم دیگه در اطاقو نمیبندیم. اما وقتی که امیر رفت بابای امیر دوباره شروع کرد که در اطاق توی این خونه نباید بسته باشه، ما که نمیخوایم چیزی رو از هم قایم کنیم. درسته که پدر و مادر امیر سنشون زیاد بود ولی من احساس راحتی نمیکردم که بخوام با در باز بخوابم. قرار شد امیر در این مورد با پدر و مادرش صحبت کنه تا ببینیم نتیجه چی میشه. اینم بگم که امیر خیلی رعایت پدر و مادرشو میکرد. مثلا یادمه اون وقتها که با هم دوست بودیم یه بار که ماشین امیر خراب بود با ماشین بابای امیر رفتیم بیرون و وقتی برگشتیم ماشین یه کم بیشتر ¼ بنزین داشت و بابای امیر کلی غر زد که چرا امیر بنزین نزده. خنده دار اینکه یه بار که بابای امیر با ماشین امیر رفته بوده وقتی ماشینو برمیگردونه ماشین اصلا بنزین نداشته و امیر بیچاره حتی تا اولین پمپ بنزین هم نمیرسه و وسط راه میمونه. اما امیر حتی اینو بروی پدرش هم نمیاره. خلاصه امیر به پدر و مادرش زنگ زد و ازشون خواست که در مورد باز بودن در اصرار نکنن. مامان امیر عصبانی شده بود و گفته بود " عروس خانم ما فرمایش دیگری ندارن؟" یا "لطف کنین یه کتاب برامون بخرین تا یاد بگیریم با عروسمون چه جوری رفتار کنیم چون ظاهرا بلد نیستیم" و بعد از اون علاوه بر همه مشکلات گذشته رفتار پدر و مادر امیر هم با من کمی تغییر کرد و بد شد.

امیر حتی پیشنهاد کرد که یه آپارتمان بگیرم و خودم تنها زندگی کنم ولی مگه میشد؟ دختر ازدواج کرده توی شهری که هم خانواده خودش هستن و هم خانواده شوهرش تو یه خونه تنها زندگی کنه؟  بعد از چند جلسه کشمکش تلفنی، امیر ازم خواست که تمام مطالب چه خوب و چه بد رو براش بنویسم و از طریق اینترنت بفرستم. تا بخونه و تصمیم بگیره. امیر هر بار که یه تصمیم سخت میخواد بگیره همه چیز رو درباره اون مینویسه و یه پرونده درست میکنه. من هم همه موارد (از جمله مواردی که اینجا ذکر نکردم) رو تو 15 صفحه براش نوشتم و از طرف دیگه مطلب رو با مامانم در میون گذاشتم که ببینم اصلا امکانش هست که برگردم خونمون یا نه. یاد اون حرف مادرم افتادم که میگفت همه وسایلتو نبر که اگه خواستم بتونم برگردم. طفلکی مامانم اصلا بروم نیاورد و میگفت که هر وقت دوست داشتم میتونم برگردم. نامه رو اسکن کردم و برای امیر فرستادم. در این مدت هم که از خونمون دور بودم انصافا ناپدریم هر وقت که منو دیده بود با احترام با من رفتار میکرد و هیچ کاری نمیکرد که منو بخواد ناراحت کنه و رفتارش با خواهر و مادرم هم خیلی خوب بود. این مسئله کمی خیال منو راحت کرد و مطمئن شدم که مشکلی از طرف اون نیست. امیر ایمیل رو گرفت و رفت پهلوی یکی از ریش سفیدهای ایرانی و باهاش صحبت کرد. یارو بهش گفت: "تو به زنت گفتی که با مادرت توی یه خونه زندگی کنه وقتی تو اینجایی؟ مگه مخت پر گچه؟" ، خلاصه قرار شد امیر زنگ بزنه به پدر و مادرش و به اونها بگه که نرگس باید برگرده خونه خودشون. 

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۳