عاشقانه های نرگس، قسمت بيست و ششم

توجه توجه: نرگس نوشته های خودشو در زير انتهای نوشته های من اضافه کرده.

بعد از تموم شدن عروسی با نرگس و دوست نرگس (همون که چند روز پیشش عروسی کرده بود) و شوهرش رفتیم ماه عسل. یه جای خیلی خوش آب و هوا و خنک یعنی جزیره کیش اونم وسط تیرماه. چند روزی کیش بودیم و بعد برگشتیم تهران.
از فردای اونروز دعوای دو خانواده بر سر اینکه ما شب خونه ما بخوابیم و یا خونه نرگس اینها شروع شد. حالا مامان نرگس به اینکه ما هفته ای دو یا سه شب بریم اونجا قانع بود، اما مامان من میگفت که اصلا نباید شب خونه نرگس اینها بخوابیم. خلاصه وضعیتی پیش اومد که من تصمیم گرفتم برم هتل بمونم تا دیگه کسی نتونه بگه چرا فلانی رو به ما ترجیح دادی. البته بعد از کلی دلخوری من و نرگس مجبور شدیم رک تو صورت همشون وایستیم و بگیم که ما شب هر جا دلمون خواست میمونیم.
کافی بود مامان نرگس پیشنهادی مخالف با مامان من بده یا در یک مورد همعقیده نباشن. تو هر موردی اگر میخواستم اونکاری رو که خانواده نرگس ازم خواسته بودن بکنم مامانم صداش در میومد که اینهمه زحمت کشیدم پسر بزرگ کردم اینم نتیجش. اگر هم حرف مامانمو گوش میدادم فرداش با زخم  زبونهای ناپدری نرگس با عباراتی نظیر بچه ننه و اینجور چیزها باید مقابله میکردم. نه اینکه به حرفهای اون اهمیتی بدم بلکه تمام سعی من و نرگس در آرام نگهداشتن اوضاع بود.
یک روز یکی از فامیلهای نرگس اینها که مردی بسیار متشخص بود و در زمان عروسی ما در ایران نبود به من زنگ زد و گفت: امیر خان ما که سعادت حضور در جشن عروسی شما را نداشتیم. لطفا یک شب که برای شما راحت تر است را بفرمایید تا برای شام در خدمتتان باشیم.
از اونجاییکه برای من و نرگس بدون اینکه ازمون بپرسن برنامه میگذاشتن و آخر هفته هامون حسابی شلوغ بود فکر کردم برنامه را برای وسط هفته بندازم برای همین برای روز سه شنبه قرار گذاشتم که بریم رستوران. یکشنبه شب با نرگس اومدیم خونه که مامانم گفت سه شنبه منزل آقای دکتر ایزدی دعوتیم. دکتر ایزدی از همکاران مادرم در بیمارستان بود و با خانواده ما دوستی بسیار نزدیکی داشت. در بچگی لوزه هایم را او عمل کرده بود و همچنین گوش پدرم را. مادرم هم بچه های دکتر ایزدی را بدنیا آورده بود و بچه های دکتر ایزدی مادرم را خاله صدا میکردند. خلاصه من تا آمدم بگم که برنامه گذاشتم مادرم عصبانی شد و گفت چون خانم دکتر ایزدی کلی تدارک دیده شما برنامه رستوران را بتعویق بندازین. خلاصه ما با کلی شرمندگی به فامیل نرگس اینها زنگ زدیم و برنامه رستوران رو عقب انداختیم.
روز سه شنبه صبح حدود ساعت 10 بود که یکی از دوستهای صمیمیم زنگ زد و گفت برات پارتی گرفتم 50 نفر هم دعوتن. میخواستیم بهت نگیم و سورپریزت کنیم ولی فکر کردیم یه وقت ممکنه کاری داشته باشی و نتونی بیای. منم گفتم که جایی دعوتم اما دوستم گفت که نمیتونه به 50 نفر زنگ بزنه و کنسل کنه. از طرفی خیلی از دوستام که عروسی دعوتشون نکرده بودم توی اون مهمونی بودن و اگه نمیرفتم هم ممکن بود که فرصت نشه دوستامو ببینم و هم اینکه دیگه از دستم خیلی شاکی میشدن. خودتون میتونید حدس بزنید که کنسل کردن مهمونی دکتر ایزدی چه بلوایی به پا کرد. خلاصه اینکه اون مدتی که تو ایران بودم هر روز یه چیزی پیش میومد و کام نرگس و من رو تلخ میکرد.
یکی از دوستهای خانوادگی ما در شمال یه باغ داشت و قرار شد چند روزی به اتفاق دوستهای خانوادگی پدر و مادرم بریم اونجا. اینقدر امروز و فردا کردن که من تصمیم گرفتم خودم با نرگس برم. رفتم دو تا بلیط اتوبوس سیر و سفر خریدم و درست عصر همونروز برنامه مسافرت قطعی شد و من مجبور شدم بلیط ها رو پس بدم و ما رفتیم مسافرت. وسط راه رفتیم یه رستوران و من دیدم که بابام خیلی داره اصرار میکنه که ماشین جایی پارک باشه که بتونیم از تو رستوران ببینیمش. رسیدیم ویلا و حدودای ساعت 8 شب بود که من کلید ماشینو گرفتم که با نرگس بریم کنار دریا قدم بزنیم و دیدم پدرم اولش کلید رو نمیده و بعد که کلیدو داد گفت که همیشه جایی قدم بزنم که بتونم ماشینو ببینم و اصرار کرد که ماشینو جای تاریک پارک نکنم. من که دیگه خیلی به این رفتار پدرم مشکوک شده بودم  دلیلشو از پدرم و مادرم پرسیدم. اونا اول از جواب دادن طفره میرفتن اما بعد فهمیدم که از ترس اینکه دزد بخونمون نزنه کلیه مدارک من از جمله پاسپورت و 2000 دلار پول بهمراه کلیه طلاهایی که هدیه عروسی من و نرگس بود و حدود 3 تا 4 میلیون تومن ارزش داشت رو همراه خودشون آوردن و همرو گذاشتن تو یه کیسه تو صندوق عقب ماشین. منم که دیگه عصبانی شده بودم میگفتم که آخه این چیزا جاش تو گاو صندوق یه آپارتمان اونم تو مجموعه ای که نگهبان داره امن تره یا تو صندوق عقب ماشین؟ حالا پول و طلا به جهنم اگر پاسپورت منو بدزدن چی؟ صاحب ویلا هم حرف منو تائید کرد و به مهموناش گفت گاهی اینجا دزدی میشه، و بهتره که اگه چیز با ارزشی دارین تو ماشین نگذارین. خلاصه از اون روز تا روزی که برگشتیم تهران من و نرگس دلمون لرزید من پاسپورتمو همه جا با خودم میبردم چون ویلا قفل و بست درست حسابی نداشت.
نکته ای که خیلی برام جالب بود این بود که هر جا که من و نرگس دعوت میشدیم اگر صاحب خونه مذهبی نبود همیشه برنامه عرق رو ردیف میکرد و به من اصرار که باید بخورم. منکه آخرش نفهمیدم که این مسئله از کجا ناشی میشه. خندم میگرفت وقتی بهم میگفتن که عرقش مطمئنه، اینو از یه ارمنی که کارش درسته خریدم. منم در جواب میگفتم چیزی که اونور آب زیاده عرق مطمئنه، من دلم خورش بادمجون ، نون بربری و سنگک میخواد نه اینجور چیزها. راستش من ایران هم که بودم زیاد اهلش نبودم ، وقتی اومدم امریکا تازه فهمیدم بیشتر کیفش به این بود که کار غیر مجاز بود و در واقع همون مقدار کمی رو هم که برای تفریح تو ایران میخوردم بعد از اومدن به امریکا دیگه نخوردم.
خیلی با نرگس مهمونی رفتیم و چیزی که صورت خوشی نداشت این بود که نه پدر و مادر من به خونه فامیلهای نرگس اینها میرفتن و نه پدر و مادر نرگس تو مهمونیهای خونوادگی ما شرکت داشتن. البته من با وجود اینکه این مسئله ناراحتم میکرد ترحیج میدادم که پدر و مادرهای ما همدیگرو اصلا نبینند.
نرگس به من گله میکرد که چرا خونه ما که میای خیلی خشک و رسمی هستی و من میگفتم با توهینی که ناپدریت کرده اگر بخاطر مادرت نبود من حاضر نبودم ناپدریتو ببینم. نرگس میگفت آخه مادرم که تقصیر نداره چرا فقط باهاش خیلی خشک دست میدی؟ بقلش کن ، باهاش روبوسی کن. راستش مامان نرگس منو خیلی دوست داشت و تنها دلیلی که من فقط باهاش دست میدادم این بود که میترسیدم به ناپدری نرگس بر بخوره و دوباره بلوا بپا بشه. خلاصه اینکه قرار شد دفعه دیگه که مامان نرگسو دیدم هم روبوسی کنم و هم بقل و تازه نرگس گفت تو که اینقدر آدم شوخی هستی اینقدر با مامانم خشک نباش و با اون هم شوخی کن، اون که اینقدر دوست داره مطمئن باش هیچ وقت از شوخی تو ناراحت نمیشه. رفتیم خونه نرگس اینها و تو پله ها دائم داشتم فکر میکردم که ماموریتو درست انجام بدم. ناپدری نرگس و دو تا از دایی هاش هم اونجا بودن. من با مامان نرگس درست دادم و برای اولین بار باهاش روبوسی کردم و آروم بقلش کردم . مامان نرگس گفت: قربون این شاه دومادم برم ، دخترم عجب چیزی تور کرده ها. منم خیر سرم اومدم شوخی کنم و گفتم: مامان جون شما هم تنتون خوب نرمه ها. خودتون تصور کنین قیافه ناپدری نرگس و دو تا دایی هاشو.

حالا ادامه ماجرا رو از زبان نرگس بشنويد:

والا نميدونم چی بايد بگم. وقتی ياد اون وقتها ميفتم اصلا ترجيح ميدم بهش فکر نکنم، چه برسه به اينکه بخوام راجع بهش مطلب بنويسم و جزء جزء ماجرا رو شرح بدم.

همونطور که امير گفت خيلی تحت فشار بوديم و بايد همه رو از خودمون راضی نگه ميداشتيم. مونده بوديم که چه جوری بايد رفتار کنيم که نه خانواده من ناراحت بشه و نه خانواده امير. بنابراين بايد خودمون دو تا ناراحت ميشديم و حرص ميخورديم. ناپدريم و پدر و مادر امير کارهايی کردن که از ذکرش معذورم، فقط همينقدر بهتون بگم در مدتی که امير ايران بود کمتر روزی بود که با دلخوشی بپايان برسه. نکاتی رو که امير ذکر کرد نمونه های کوچکی بود که قابل ذکر بود و بقيشو من و امير تو دلامون نگه داشتيم تا گذر زمان اونها رو از خاطرمون پاک کنه. البته اين وسط فقط مامان من بود که هوای ما رو داشت و بخاطر اينکار دائم با حرفهای ناپدريم آزرده خاطر ميشد. من همش از خودم و خدا میپرسيدم که آخه خدايا چرا بايد اينطوری ميشد که روابط دو تا خانواده بهم بخوره؟ چرا ما بايد همش حرص و جوش بخوريم؟ قبل از ازدواج که يه جور بدبختی داشتم و حالا هم که بايد برام بهترين لحظات زندگی باشه و لحظاتی باشه خوب و فراموش نشدنی دائم ناراحتم و غمگين. وقتی بعضی از دوستام رو ميديدم که خانوادهاشون با هم رفت و آمد دارن و با هم صميمی هستند کلی حسوديم ميشد و بغضم ميگرفت. تازه ميفهميدم چرا ميگن دو تا خانواده بايد بهم بيان. از يک طرف رفتار بد خانواده ها عذابم ميداد و از طرف ديگه فکر اينکه امير چند هفته بعدش بايد برميگشت آمريکا. اونوقت من ديگه کاملا تنها ميشدم.

يادمه که چند بار از امير پرسيدم : من بايد چيکار کنم که برنگردی آمريکا و همين جا بمونی؟ و امير هميشه جوابش يکی بود ميگفت: کافيه که از ته دل ازم بخوای بمونم. و من هم چون موفقيت امير برام مهم بود و دوست نداشتم که درسش رو نصفه کاره بذاره و زحمتهای اين يک سال رو حروم کنه. بهش ميگفتم که برگرده امريکا و اينو در حالی ميگفتم که شديدا به جودش ، به نوازشهاش ، به حمايتش و به اينکه در کنارش باشم احتياج داشتم. پيش خودم دائم فکر ميکردم که وقتی امير بره آمريکا چه طوری ميتونم اين وسط همه مشکلات رو حل کنم؟ خيلی حس بدی بود. خيلی برام درد اور بود. چند باری به خودمو سرزنش کردم و بخودم گفتم که کاش صبر کرده بودم تا درس امير تموم بشه و بعد ميومد و ازدواج ميکرديم، اونوفت با هم ميرفتيم و من بعد از ازدواجم ديگه ازش دور نبودم. ولی خوب از طرفی هم ميگفتم نه همون بهتر که لااقل تکليفم روشنه که ديگه همسرش هستم و کسی نميتونه ما رو از هم بگيره و حداقل ديگه دلشوره اين رو که بهم ميرسيم يا نه رو نداشتم. توی اين پنج هفته ای که امير ايران بود اينقدر ناپدريم ما رو رنجوند که مونده بودم که بعد از رفتن امير چه طوری بايد دوباره با ناپدریم توی یک خونه زندگی کنم.

خانواده امير اينها اصرار ميکردن که بعد از رفتن امير من پيش اونها زندگی کنم و بزرگترهای فاميل (از جمله دایی بزرگم) هم همين عقيده رو داشتن. داييم ميگفت که صلاحه که به منزل امير اينها برم و تا تموم شدن درسم (يعنی يکسال) اونجا زندگی کنم و بعد از اينکه درسم تموم شد برای ویزا و رفتن به آمريکا اقدام کنم. گفتنش به حرف خيلی آسون بود اما احساس ميکردم که اونجا از تنهايی دق ميکنم . خودتون تصور کنين يه دختر جوون با دو نفر آدم مسن. هز چقدر هم که دلشون جوون باشه و خدشون سرزنده باشن و دوستت داشته باشن بازهم زندگی کردن باهاشون خسته کننده و سخت ميشه. بخصوص که مادر شوهر و پدر شوهرت هم باشن و مجبور باشی که همش بهشون بگی چشم تا يه وقت مسئله ای پيش نياد.

البته ناگفته نماند که من پدر و مادر امير و بخصوص مادرش رو واقعا دوست داشتم و پيشش احساس راحتی ميکردم، ولی هيچ جا خونه خود آدم نميشه. احساس ميکردم که اگه برگردم خونه ناپدريم باعث اختلاف مادرم با اون ميشم و زندگيشونو خراب ميکنم. تصميم گرفتم که در منزل امير اينها مستقر بشم و هر از گاهی هم برای سر زدن به منزل مامانم اينها برم. اون اطاقی که قبل از رفتن امير به آمريکا اطاق امير بود ، در مدتی که امير ايران بود شده بود اطاق من و امير و وقتی امير رفت شد اطاق من و اين مسئله احساس دور بودن از امير رو در من بيشتر ميکرد.

روزهای با امير بودن هم داشت به انتهای خودش نزديک ميشد و من داشتم خودم رو برای يک زندگی پر از جنجال آماده ميکردم. ۳ روز که به رفتن امير مونده بود با امير رفتيم خونه ما و من وسايلم رو جمع کردم و همه رو آورديم خونه امير اينها. مادرم بهم گفت که همه وسايلم رو نبرم که بتونم بگم هر دو جا خونه منه ولی من اون موقع به حرفش گوش ندادم ولی بعدا حسابی پشيمون شدم.

بالاخره روز بازگشت امير فرا رسيد. امير صبح همون روزی که قرار بود برگرده آمريکا برام يه کامپيوتر خريد و گذاشت منزل خودشون که بتونيم با هم چت کنيم و ارتباط داشته باشیم. ديگه فرصت نصبش نبود و قرار شد که بعد از رفتنش ظرف يکی دو روز آينده اش يکی از دوستاش بياد و کامپيوتر رو برام نصب کنه. اون روز رو از صبح تا شب با هم گذرونديم ، چه روزی بود همش بغض تو گلوم بود. احساس اينکه تا حداقل يکسال ديگه نميتونستم امير رو ببينم داشت منو خفه ميکرد. از همه بدم اومده بود و دلم ميخواست با همه دعوا کنم و حوصله هيچ کسو نداشتم و از خدا طلب صبر و آرامش ميکردم. ساعت حدود ۲و نيم شب بود که همراه با پدر امير و دوستش نريمان به فرودگاه رفتيم. مثل سال قبلش امير با مادرش تو خونه خداحافظی کرد، دوباره تمام اون لحظات غم انگيز ولی اينبار با شدت بيشتر تکرار شد. تصميم گرفتم که گريه نکنم ولی قلبم از جا داشت کنده ميشد. حتی الان هم که دارم تایپش ميکنم مو به تنم راست ميشه. احساس ميکردم دارم بی پناه ميشم. دوست داشتم داد بزنم و به امير بگم که نره و پيشم بمونه اما اينکارو نکردم. دوست نداشتم دودل و مرددش کنم و بيش از اونچه که ناراحت بود ناراحتش کنم. امير مقداری پول که براش مونده بود و حدود ۵۰۰،۰۰۰ تومان بود رو بهم داد و مخصوصا توصيه کرد که به کسی نگم و گفت که با پدر و مادرش هماهنگ کرده که ماهی ۱۰۰،۰۰۰ تومن بهم بدن برای خرج دانشگاه و ساير امور.

مسافرين رو برای سوار شدن به هواپيما صدا کردن. امير که بقلم کرد بغضم ترکيد و شروع کردم به گريه کردن. امير با اينکه بايد ميرفت گذاشت با خيال راحت تو بقلش گريه کنم. با هم خداحافظی کرديم و امير رفت. ما تا بلند شدن هواپيما صبر کرديم و بعدش نريمان من و بابای امير رو رسوند خونه و خودش رفت.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳