معرفی چند وبلاگ

سلام

مدتيه که وبلاگی رو اينجا معرفی نکردم و فکر کردم الان فرصت خوبيه که اينکارو بکنم:

شکوه خانم در وبلاگ ايران با شکوه  مطلب جالبی درباره حجاب نوشته.

جناب آقای امير خان (چون اسمش اميره اينقدر تحويلش گرفتما) در وبلاگ باز باران مطلبی زيبا گذاشته.

نامه به يک دوست نوشته آزاده خانم در وبلاگ کار هر سینه نیست این آواز هم خوندنيه.

گيسو هم داره تو وبلاگش سرگذشت زنی که مدتی در اوين زندانی بوده رو در وبلاگ گل آفتابگردون مينويسه.

يه خاطره کوچيک هم از اون موقعی که ايران بودم ميخوام براتون تعريف کنم:

بعد از عروسی يه روز رفتيم خونه مادر بزرگم. من رفتم تو اطاق دايی کوچيکم. البته  اون اطاق ۱۰ سال پيشش اطاق داييم بود. البته نگران نشيد داييم ازدواج کرد و از پيش مادربزرگم رفت. خلاصه عصر ديدم يه کبوتر سفيد اومد روبری پنجره رو ديوار نشست و نگاهشو دوخت به پنجره. حدود ۲ ساعت اونجا بود و بعد که هوا تاريک شد پر زد و رفت. مادر بزرگم گفت که اون کبوتره هر سال يه وقتهايی پيداش ميشه و بعد ميره. حس کنجکاويم باعث شد که به داييم يه ايميل بزنم و جريانو بپرسم. جواب داييم منو خيلی شگفت زده کرد، داييم گفت:

مدتی پيش، وقتی هنوز اونجا اطاق من بود يه روز ديدم تو بالکن اطاقم يه کبوتره که بالش داره خون مياد. من مدتی ازش نگهداری کردم و بهش آب و دونه دادم تا اينکه بالش خوب شد. چون کبوتر وحشی بود سعی ميکردم خيلی بهش نزديک نشم تا ازم نترسه و آب و دونشو خيلی آروم در فاصله کمی ازش ميزاشتم. بعد از يه مدت يه روز اومدم و ديدم که ديگه اونجا نيست. اول نگران شدم و گفتم شايد از بالکن پرت شده پايين. اما ميديدم مياد دونه ها ميخوره. اما بعد از مدتی ديگه کاملا ناپديد شد.

اون کبوتره در اون چند روزی که من اونجا بودم هر روز ميومد و چند ساعتی پشت پنجره منتظر ميموند و تاريک که ميشد ميرفت. همچين معصوم به پنجره نگاه ميکرد که دل آدم براش کباب ميشد.

چقدر خوب بود اگه ما آدمها هم ياد ميگرفتيم که محبتها رو فراموش نکنيم.

در ضمن به خبری که هم اکنون از ستاد فرماندهی (يعنی همون نرگس خودمون) به دستم رسيد توجه کنيد: تا يکی دو روز ديگه آپديت ميکنيم.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳