عروسی ۳. عاشقانه های نرگس، قسمت بيست و پنجم

توی اين قسمت داستان، برنامه عروسی رو تا آخر براتون تعريف ميکنيم. خوب ديگه اونهايی که همديگرو ميخواستند بهم رسيدن و جشن گرفتن. اين همونجاييکه تموم داستانهای عاشقانه ميشه، اما داستان ما اينجا از اين قاعده مستثنی است. مدتها پيش وبلاگی بنام عاشقانه های من و همسرم رو ميخوندم. توی اون دختر دانشجويی بنام ميترا داشت حکايت عاشق شدن و در نهايت ازدواج کردنشو ميگفت. کاری که بنظرم خيلی خوب بود ، اما در کمال تعجب من پس از مراسم عروسی اين وبلاگ تعطيل شد. نه ديگه حتی يک خط نوشته شد و نه به ايميلی پاسخ داده شد. چرا؟ سئوالی که برای پيدا کردن جوابش ده ها ايميل فرستادم و پيام گذاشتم اما دريغ از يک جواب.

اين داستان شايد در چند قسمت آينده به پايان برسه، اما اين وبلاگ کارشو ادامه خواهد داد. بسياری از داستانها عاشق شدن و به يکديگر رسيدن را به زيبايی به تصوير کشيده اند. آنچه بعد از پايان داستانمان در اين وبلاگ خواهيم نوشت بتصوير کشيدن زندگی پس از ازدواجمان خواهد بود که تضمين ميکنم خواندنش خالی از لطف نخواهد بود.

شايد الان جاش باشه که به سئوال چند تا از دوستهای عزيز پاسخ بدم. دوستانی که پرسيده بودند چرا گفتم که: اون موقع فکر میکردم عاشق ترین مرد روی زمینم  و به نهایت عشق دست پیدا کردم ولی آینده بهم ثابت کرد که اشتباه میکردم.

دليلش اينه که وقتی احساسم به نرگس در روز عروسی رو با احساسی که الان ، در همين لحظه که دارم اين خطوط رومينويسم، مقايسه ميکنم ميبينم که چقدر بيشتر دوسش دارم. اين جملات رو نميگم چون گفتن جملات زيبا گاهی به آدم آرامش ميده، اونها رو تنها به اين دليل ميگم که بهشون ايمان دارم.

البته نوشته های آينده اين وبلاگ اين مطلب رو بيشتر روشن خواهد کرد. بهتره پر چونگی رو کنار بزارم و بريم سراغ داستان. ابتدا اونو از زبان نرگس بشنويد:

محلی که عروسی ما در آن برگزار شد یک ساختمان بزرگ بود که چندین طبقه داشت. در طبقه همکف گروه موسیقی سنتی مینواخت و چای و قلیان و سماورهای قدیمی به شکل زیبایی چیده شده بود. برای مهمانها آش رشته، شاتوت ، گردوی تازه و خلاصه همه جور تنقلات موجود بود. در واقع افراد مسن تر در طبقه همکف بودند و از خودشون حسابی پذیرایی میکردند. اما در طبقه اول گروه ارکستر موسیقی پاپ مینواخت (ارگ ، تومبا و درام) و جوونترها حسابی مجلس رو شلوغ کرده بودند. عروسی ما به شکلی رویایی زیبا بود. البته این تنها احساس من نبود و بسیاری از مهمونها هم اینو میگفتن. طبقه اول به شکل زیبا و رمانتیکی نورپردازی شده بود و همراه با اهنگ نور سالن هم تغییر میکرد. وقتی بعد از اتمام عقد دوباره وارد سالن طبقه اول شدیم احساس میکردم توی این دنیا نیستم و دارم خواب میبینم. تمام کف پوش سالن که سنگ سفید بود پر شده بود از نورهای رنگارنگ و آدم احساس میکرد که داره روی رنگین کمون پا میزاره. یک آهنگ مخصوص برای عروس و داماد زدند و من و امیر شروع به رقص کردیم. یاد سیندرلا افتاده بودم همه دور تا دور ما ایستاده بودند و ما رو تماشا میکردند. امیر جوری مسقیم تو چشمام نگاه میکرد که انگار هیچ کس دیگه اونجا نیست. واقعا صحنه زیبا و فراموش نشدنی بود. شاید بتونم به جرات بگم که 2 ساعت متوالی برنامه رقص براه بود و بعد از اون رفتیم طبقه همکف برای مراسم شام. همراه با فیلمبردار شروع کردیم به کشیدن شام. بعد فیلمبردار بشقابها از دستمون گرفت و گفت که دوباره از اول شروع کنیم تا اگه اولی خراب شده بود دومی رو تو فیلم عروسیمون بزاره. برای بار دوم غذا کشیدیم و بعد فیلمبردار و عکاس ازمون خواستن که در موقعیت مختلف پشت میز شام عکس بگیریم، خلاصه غذا دهن هم گذاشتیم و از اینجور کارها. امیر اومد بره سراغ بشقابش که کشیده بود که سر آشپز خیلی با احترام اومد و از من امیر پرسید که شام چی میل داریم که برامون سفارشی بیاره. من اصلا اشتها نداشتم ولی امیر گفت که براش یه کم باقالی پلو و سالاد الویه بیارن. بعد از چند دقیقه سر آشپز و یکی از زیردستاش با یک سینی بزرگ غذا اومدن که همه جور غذا توش بود الا باقالی پلو و سالاد الویه، نه اینکه اونشب باقالی پولو و سالاد الویه نداشتیم بلکه سر آشپز خودش تشخیص داده بود که ما غذاهای دیگه دوست داریم. امیر به سر آشپز گفت: چرا اون چیزی رو که من گفتم نیاوردین؟ و سر آشپز جواب داد : آخه اینها (یعنی غذاهایی که آورده بود) بهتر شده. و امیر در جواب گفت: خوب پس دیگه چرا پرسیدی که چی بیاری؟
دوباره رفتیم طبقه بالا و روز از نو روزی از نو، شروع کردیم به رقصیدن. حلقه امیر برای دستش گشاد بود و همونطور که داشت میرقصید یک دفعه از انگشتش پرت شد بیرون. منکه در اون لحظه نفهمیدم چی شده، فقط یکهو دیدیم که آقای داماد میون اون شلوغی نشستن زمین و دارن دنبال چیزی میگردن. خوشبختانه امیر بعد از اینکه دستش دو سه باری لگد شد حلقه رو پیدا کرد، بعدشم برای اینکه این اتفاق دوباره نیفته ، حلقه عروسی رو کرد تو انگشت وسطیش که هیچ کدوم از ما در اون لحظه به این مسئله دقت نکردیم ولی بعدا توی فیلم عروسی دیدیم که حلقه آقای داماد تو انگشت وسطشه.
در این فاصله که مهمونا مشغول رقص بودن برادرای محترم نیروی انتظامی هم با حضور خودشون صفای مجلس رو چند برابر کردن. ظاهرا رقص نورهای داخل سالن از تو شیشه ها به کوچه منعکس شده بود و نیروی انتظامی خبردار شده بود. البته محل عروسی توی یک کوچه فرعی بود و ظاهرا یکی از همسایه ها به کمیته خبر داده بود. با اینهمه خدا رو شکر مجلس عروسی رو بهم نزدن و فقط همون دم ناپدریم و شوهر خواهرم بهشون پول و غذا دادن و اونها هم تشریف بردن. البته خیلی زود دلشون برای ما تنگ شد و دوباره برگشتن. میدونید آخه مثل اینکه این یک رسمه که وقتی یک گروهشون میفهمند مثل مورچه ها و زنبورها بقیه رو هم خبر میکنند تا اونها هم به نون و نوایی برسن. البته گروه دوم غنیمت بیشتری گرفتن، البته شما پیش خودتون فکرهای ناجور نکنید. بیچاره برادرهای گروه دوم هم شامشون یه کم سرد شده بود که باعث شرمندگی ما شد و هم اینکه بنده های خدا باید یه درصدی کمیسیونی چیزی به گروه اول میدادن. در ضمن اینو در نظر بگیرید که این بندگان خدا داشتن وظیفه الهی شونو  ، که امر به معروف و نهی از منکر باشه، رو انجام میدادن و چنانچه کم کاری میکردن پولی که بعنوان حقوق از دولت میگیرن مال حروم محسوب میشه و اینها هم که اصلا عادت بخوردن چنین پولهایی ندارن. بگذریم، خلاصه اینکه خدا رو شکر اونشب فقط با عطر وجودشون مجلس ما رو معطر کردن و عروسی بهم نخورد.
از حق نگذریم  ناپدریم خیلی خوب دست بسرشون کرد و بنده خدا چهار چشمی مواظب اوضاع بود. با کمک شوهر خواهرم و یکی دو نفر دیگه سر من و امیر و همچنین پدر و مادر امیر رو گرم کرد و کاری کرد که ما اصلا نفهمیدیم کمیته اومده.
گلاب به روتون ، موقع بریدن کیک عروس خانم دستشوییش گرفت. حالا با اون لباس بلند دستشویی رفتن عالمی داشت ولی کاریش هم نمیشد کرد. وقتی که رسیدم دم در دستشویی دیدم که یه صفه مثل صف نونوایی. عروس خانم هم برای اینکه نوبت رو رعایت کنن و رفتن ته صف وایستادن. آخه بابا این انصافه؟ خیر سرم عروس مجلس بودم، اما هیچ کس یه تعارف هم  نزد که من زودتر برم. ارکستر بیچاره هم منتظر بود که عروس خانم پیدا بشه و مراسم بریدن کیک رو انجام بده.


در همین حین گروه ارکستر تصمیم گرفت که برامون آهنگ تانگو بزاره. دیگه تقریبا به سالن رسیده بودم که دیدم امیر مثل گلوله داره میدوه به طرفم با هیجان میگفت که تانگو بلد نیست برقصه و حالا باید چیکار کنه؟ منم بهش گفتم که ناراحت نباش فقط آروم کمر منو بگیر و هر کاری من کردم تو هم بکن. البته این امیر آقای ما رقصهای ساده رو هم بلد نیست چه برسه به تانگو. البته انصافا با اینکه دفعه اولش بود خیلی خوب و آبرومند میرقصید و از بس که داشت منو نگاه میکرد و حواسش به من بود و سعی داشت که حرکتهای منو تقلید کنه نزدیک بود بخوره به کیک عروسی. توی اون لحظات جناب فیلمبردار هم دوربین رو زوم کرده بودن روی صورت بنده و من نمیتونستم به امیر بگم که حواسش باشه که نره تو کیک. خلاصه به هر زحمتی بود و با دهن نیمه بسته حالیش کردم و این مسئله هم به خیر گذشت.

بقيه داستان رو از زبان امير بشنويد:

عروسی ما خیلی خوب و اونطور که میخواستیم برگزار شد. پدر و مادر من و مادر نرگس هر سه اولین باری بود که تو عروسی صاحب مجلس بودن و بچشون ازدواج میکرد. بیشتر نکات گفتنی رو نرگس گفت و من فقط به ذکر چند نکته اکتفا میکنم.


نرگس فامیل دوری داشت بنام کامبیز. کامبیز یه پسری بود همسن و سال من که از مدتها پیش خیلی سعی کرده بود دل نرگسو بدست بیاره، اما همیشه ناکام مونده بود. حتی گاهی مزاحمتهای کوچکی هم ایجاد میکرد. نرگس جریان کامبیز رو برای من تعریف کرده بود. اینو در نظر بگیرید که من از خصوصیات ظاهری کامبیز هیچ چیزی نمیدونستم ، مثلا نمیدونستم چاقه یا لاغر، قدش بلنده یا کوتاه. در روز عروسیمون وقتی که من و نرگس داشتیم با همه دست میدادیم یه پسر جوونی با لبخندی خاص اومد جلو و با یه خوشحالی کاملا مصنوعی به ما تبریک گفت. چند قدم که رفتیم اونور تر از نرگس پرسیدم: خوش بود و نرگس جواب مثبت داد.
روز عروسی داماد همش باید انعام بده. منم یک بسته هزار تومنی تو جیبم بود برای انعام. اولش که وارد شدیم اسپند آوردن و من اومدم به یارو انعام بدم و دست کردم تو جیب بغلم و چون پولها بهم چسبیده بود کل بسته هزار تومنی افتاد تو سینی یارو که من با عجله برش داشتم.
تو اون طبقه پایینی که بساط سنتی بپا بود، شاتوت هم داشتن. حالا نرگس با اون لباس سفیدش شاتوتا رو یکی یکی با قاشق برمیداشت و میخورد. منم هی میگفتم نرگس جان حتی المقدور چیزایی بخور که لباس آدمو لک نمیکنه. آخه یکی از اونها از دستت بیفته و یا بچکه روی لباست چیکار میخوای بکنی؟

خلاصه عروسی گرم و خوبی بود و تا نزدیک ساعت 3 صبح همه مهمونا بودن. منو نرگس دلمون خوش بود و بهم میگفتیم خوب دیگه مشکلات تموم شد و راحت شدیم و فکر میکردیم در چهار هفته باقیمانده به بازگشت من به آمریکا کلی بهمون خوش خواهد گذشت.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۳