عروسی ۲. عاشقانه های نرگس، قسمت بيست و چهارم

 

سلام به همه

من واقعاً از همتون عذر میخوام که اینقدر بدقولی کردم. برام یه مسئله ای پیش اومدوه بود که اصلا نتونستم تا امروز آنلاین بشم. حالا که آپدیت اینقدر دیر شده سعی میکنم زیاد براتون تعریف کنم. بازهم از همتون معذرت میخوام و همتونو دوست دارم.

 

 

 

سر سفره عقد که نشسته بودم نمیدونید چه حالی داشتم ، یجور دلشوره خاصی بود که هیچ وقت تجربش نکرده بودم . میدونید وقتی برای یک لحظه فکر میکردم که با گفتن این بعله یک عمر سرنوشت و زندگیم رو رقم میزنم دلشورم بیشتر میشد. البته من که مطمئن مطمئن بودم و هیچ شکی در انتخابم نداشتم ولی دلشوره همیشه با آدمیزاده. البته برای رفع این دلشوره از توصیه عمه امیر استفاده کردم، پایین پیرهنم روی پای امیر افتاده بود و منم داشتم پاشو بدون اینکه  کسی ببینه لگد میکردم و دستشو تو دستم فشار میدادم. البته بر خلاف من امیر بسیار آرام و جدی بنظر میرسید.

سومین بار که خطبه خونده شد خودمو آماده کردم که بعله رو بگم. بعد از اینکه عاقد پرسید عروس خانم وکیلم؟ مکثی کردم و تا خواستم بعله رو بگم عمه امیر گفت: عروس ما که به این سادگیها بعله نمیگه ، برای یک لحظه همه گیج و متحیر و تا حدی نگران شدند و بعد عمه امیر چشمکی به مادر امیر زد و گفت عروس خوشگلمون از مادر شوهر زیر لفظی میخواد و مادر امیر که یک سکه طلا برای اینکار آماده کرده بود پاشد و آروم سکه رو زیر زبون من گذاشت و عاقد دوباره پرسید: وکیلم؟ و من سکه رو در آوردم و درحالیکه دست امیر رو محکم تو دستم فشار میدادم گفتم : با اجازه پدر و مادر و بزرگترها بعله. بعدش عاقد خطبه رو دوباره برای امیر خوند و امیر در حین خوندن خطبه عقد دستمو آروم نوازش میکرد و وقتی که عاقد پرسید وکیلم؟ بعله رو گفت.

بعد از اینکه بعله گفته شد خواهر و ناپدریم شروع به گریه کردند. البته برام عجیب نبود که خواهرم از خوشحالی اشک بریزه، اما از گریه ناپدریم در حیرت بودم. البته بعدها فهمیدم که همه تو اون جمع از این مسئله حیرت کردن. بعد از تمام شدن خطبه عقد با امیر چند دقیقه ای در اطاق تنها نشستیم . خیلی خوشحال بودم از اینکه بالاخره اصل کار انجام شده بود و میتوانستم یک نفس راحت بکشم. چون از اون لحظه به بعد هیچ کس نمیتونست ما رو از هم جدا کنه غیر از خودمون. احساس عجیبی بود ، شاید باورتون نشه ولی در عرض چند دقیقه احساس میکردم که احساسم نسبت به امیر تغییر کرده بود و نوع دوست داشتنم هم عوض شده بود. احساس میکردم که چقدر راحتتر میتونم بهش بگم که دوسش دارم و نمیخوام هیچ وقت ازش جدا بشم. قبل از اون هم بارها بهش گفته بودم که دوسش دارم و عاشقشم ولی همیشه ته قلبم خجالت میکشیدم. شاید چون قبل از اون کاملا متعلق بهم نبودیم. امیر هم خیلی آروم بود و لبخندی گوشه لبش بود. دیگه بعد از این مدت میدونستم چقدر خوشحاله. چون امیر هر وقت خیلی خوشحال بود فقط لبخند میزد و چشاش از شیطنت برق میزد. اما احساسات امير رو بشنويد:

ازدواج تصمیم بسیار مهمیه و من از بچگی همیشه برای تصمیم گرفتن (البته تصمیم های مهم) مشکل داشتم. یادمه موقعی که میخواستم ماشین بخرم و یا وقتی که میخواستم برای دانشگاه انتخاب رشته کنم اونقدر دودل بودم که حد نداشت. اما وقتی که سر سفره عقد نشستم چنان آرامشی داشتم که برای خودم هم جالب بود. اما توجیهی که یکی از دوستام برای این مسئله داشت خیلی جالب بود ، میگفت بعضی از محکومین به اعدام وقتی که باورشون میشه که دیگه امیدی نیست خیلی آروم به سمت محل اعدام میرن. اون موقع فکر میکردم عاشق ترین مرد روی زمینم  و به نهایت عشق دست پیدا کردم ولی آینده بهم ثابت کرد که اشتباه میکردم.

امیر گفت : دیدی بالاخره مال خودم شدی؟ منم بوسیدمش و گفتم : نمیدونستم مال تو شدن اینقدر خوبه، به آدم آرامش میده.

دیگه تقریبا همه مهمونا برای مراسم حنابندان اومده بودن و مراسم داشت شروع میشد. من و امیر هم رفتیم توی سالن مهمونی و شروع کردیم به سلام و احوالپرسی با همه. چند تا از همکلاسیهای دانشگاهمونم اومده بودن و یکیشون وقتی امیر رو دید یه چشمکی بهم زد و گفت: "بلا از کجا پیداش کردی؟" منم بهش گفتم: "نگران نباش، من همه دوستهای امیر که اینجا هستن میشناسم. اکثرشون پسرهای خیلی خوبی هستن" اتفاقا همون دوستم یکی دو ساعت بعد داشت یه گوشه با یکی از دوستهای امیر صحبت میکرد که امیر رفت جلو و بشوخی گفت مواظب باشین زیاد بهتون خوش نگذره.

نمیدونم تا حالا حنابندون رفتین یا نه؟ اگه نرفتین مراسم  بصورتیه که براتون میگم: یک ظرف حنای تزئین شده با گُل و شمعهای کوچیک رو میارن و مهمونا هر کدوم نیت میکنن و کف دستشون یه کم حنا میزارن و بعد کف دست عروس و داماد اسکناس میزارن و بعد حنا میزارن روش. عروس و داماد دستاشون بالا میارن و پول رو پرت میکنند وسط مهمونا. جوونای دم بخت هم سعی میکنند که اون پول رو بگیرن تا به اصطلاح بختشون باز بشه.

کار دیگه ای که معموله اینه که لوازم و خریدهایی که برای عروس و داماد شده از جمله آینه و شمعدان و ... را تزئین میکنند و دختر و پسرهای جوون میارن و به مهمونا نشون میدن. مامان من برای همه اونها لباس محلی تهیه کرده بود و مراسم به شکل کاملا سنتی انجام شد. خدا رو شکر میهمانی با آبرومندی برگزار شد اما در تمام طول میهمانی همش نگران بودم که دوباره جنجال به پا نشه ولی همه چیز بخوبی تمام شد.

همه چیز بخوبی و آرامی پیش میرفت ، البته ناپدریم همچنان زخم زبانهاشو میزد و ما برای اینکه درگیری مجدد پیش نیاد سکوت میکردیم و چیزی نمیگفتیم و تصمیم داشتیم که بهر قیمتی شده نگذاریم که این عروسی بهم بخوره.

جشن حنابندون ما روز سه شنبه برگزار شد و قرار بود که عروسی روز جمعه برگزار بشه. فردای روز حنابندون ، یعنی چهارشنبه صبح، امیر اومد دنبالم و رفتیم دنبال کارهای باقیمانده. همون شب عروسی یکی از دوستهای صمیمی من بود و من و امیر به همراه چند تا از دوستهای دیگرمون در اون عروسی شرکت کردیم. اولین جایی بود که من بعنوان همسر امیر میرفتم، احساس خوبی از این قضیه داشتم ولی رفتارمون مثل قبل بود و این منو بیشتر خوشحال میکرد. عروسی توی یه باغ بود وسط تابستون و هوا هم صاف صاف که یهو یه ابر اومد و بارون شروع به باریدن کرد و همه چیز رو بهم زد. خوسبختانه بارون بعد از چند دقیقه قطع شد و اوضاع به وضع عادی برگشت. شرکتی که کارهای عروسی من و امیر رو بعهده داشت همون شرکتی بود که عروسی دوستم رو بعهده داشت و ما از دیدن کیفیت پذیرایی کلی خوش بحالمون شد.

همون روز در محلی که قرار بود در اون عروسی ما برگزار بشه یه عروسی دیگه بود. صبح روز پنج شنبه از شرکت برگزار کننده عروسی به ما زنگ زدند و گفتند که کمیته اونجا رو پیدا کرده و باید عروسی رو عقب بندازیم تا یه جای دیگه پیدا بشه. دیگه فکر این یکی رو نکرده بودیم. توی وضعیتی که ما میخواستیم عروسی هر چه سریعتر انجام بشه همین یه اتفاق رو کم داشتیم.

هر دو خانواده شروع کردیم به زنگ زدن به مهمونا و کنسل کردن عروسی. چون تعداد مهمونا زیاد بود به هر کسی که زنگ میزدیم بهش ماموریت میدادیم که به چند نفر دیگه هم خبر بده. حالا تو این هیر و ویری ما یادمون افتاد که هنوز ست طلای من مونده و باید خریداری بشه. با یکی از دوستهای مامان امیر و امیر راه افتادیم رفتیم میدون محسنی و یه ست طلا خریدیم. حدود ساعت 11و نیم و یا 12 شب بود که از همون موسسه دوباره بهمون تلفن شد و گفتن که موفق شدن یه جای خوب و حتی بهتر از قبل برامون پیدا کنن. آدرس محل هم یه جایی بود که تازه داشت ساختمون سازی میشد و کوچه ها و خیابونها اسم درست و حسابی نداشت و آدرسش چندین خط بود. آدم یاد نقشه گنج تو کارتنها میفتاد.

یکی از فامیلهای ما در کرج آرایشگاه داشت و نسبت به آرایشگاههای دیگه که خیلیاشون گوش میبرند و پول خون باباشونو از آدم میگیرن خیلی کمتر پول میگرفت و در ضمن کار آرایشگریش هم بنظر من خیلی قشنگتر از جاهای گرون قیمت تهرون بود.

 

 

صبح ساعت 7 با امیر رفتیم کرج. امیر منو رسوند دم آرایشگاه و بعد از اینکه با آرایشگرم سلام و احوال پرسی کرد خودش برگشت تهران تا بره سلمونی. امیر ریشش رو همون صبح تراشیده بود ولی آرایشگرش اصرار کرده بود که باید ریششو با تیغ و کف دوباره بزنه. یارو صورت امیر رو کف میماله و قبل از اینکه شروع به تراشیدن کنه تلفنش زنگ میزنه و ده پونزده دقیقه  بعد برمیگرده و کفها رو صورت امیر خشک شده بودن و یارو صورت امیر رو همونطوری میتراشه ، بیچاره وقتی برگشت کرج صورتش قرمز قرمز بود.

خلاصه امیر بعد از سملونی اومد کرج دنبالم و به همراه خواهرم و امیر به سمت تهران حرکت کردیم و کلی هم خوردیم به ترافیک. رفتیم دسته گل و ماشین عروس رو تحویل گرفتیم و بسمت آتلیه حرکت کردیم و بعد بهمراه عکاس و فیلمبردار رفتیم یه باغی تو دربند. دیگه ساعت نزدیک 8 بود که رسیدیم به محل عروسی.

چون فرصت نکرده بودیم به همه تغییر محل عروسی رو اطلاع بدیم ، دو نفر رو در محل قبلی گذاشتیم  که آدرس محل جدید رو به مهمونهایی که اشتباهاً به محل قبلی رفته بودن بدن.

لحظه جالبی بود، همه منتظر عروس و داماد بودن، البته آدم یه جورهایی هم معذب میشه وقتی میبینه که همه چشمها دارن به اون نگاه میکنن. در عقد اصلیمون فقط خودمون بودیم اما اونجا همه بودن. یک سفره عقد بزرگ چیده بودن و دوباره عاقد خطبه عقد رو خوند و من و امیر هم دوباره بعله گفتیم و ادای امضا کردن درآوردیم چون قبلا امضا کرده بودیم.

مهمونها اومدن و یکی یکی کادوهاشون رو دادن. دوباره دلشوره من شروع شد که نکنه ناپدریم بخاطر کادوها شر به پا کنه. توکل کرده بودم به خدا و بعد از اون به دایی بزرگم. موقعی که دائیم کادومو داد و پیشونیمو بوسید و بهم تبریک گفت دوست داشتم بهش بهم همونجا وایسته تا من دلشورم کمتر بشه. خلاصه دل تو دلم نبود. 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۳