عروسی . عاشقانه های نرگس، قسمت بيست و سوم

 

بعد از ماجرای روز یکشنبه آرامشی نسبی برقرار شد. مامانم یه کسی رو تو طرفهای خیابون پیروزی پیدا کرده بود که هر مدل لباس عروس رو با قیمتی کمتر از نصف میدوخت. با مامانم یه روز رفتیم میدون محسنی و تمام لباس عروس ها رو نگاه کردیم و بعد رفتیم مدلشو به اون خانمه گفتیم و اون قرار شد برام بدوزه. خلاصه مامان بیچارم برای اینکه صرفه جویی کرده باشه خودش یه روز رفت بازار و پارچه خرید و برد داد به اون خانمه. البته تمام اینکارها قبل از آمدن امیر انجام شده بود. فردای اونروز ، یعنی دوشنبه، لباس نسبتاً آماده بود.

                               

صبح روز دوشنبه امیر اومد خونمون و به همراه مامانم رفتیم نتیجه آزمایش رو بگیریم. رفتیم تو و یارو یه پاکت داد دست امیر و گفت : " نتیجه آزمایش منفیه؟" امیر که جا خورده بود پرسید:  " یعنی چی منفیه؟ مشکل چیه؟" و مسئول اونجا گفت: " منفیه یعنی اینکه مشکلی نیست" اومدیم بیرون و مامانم با نگرانی از امیر پرسید که نتیجه چی شده و امیر هم بشوخی گفت که آخرین شانسم هم برای اینکه بزنم زیرش از دستم رفت. بعد از اون رفتیم برای امتحان لباس. چون تو مغازه آقایون رو راه نمیدادن امیر بیرون در منتظر بود. بندهای لباس عروسیم جوری بود که فقط اگه صاف می ایستادم راحت بود. خانمه کلی باهاش ور رفت تا بالاخره اونجوری شد که من میخواستم. دو ساعتی کارمون طول کشید و مامانم رفت امیر رو صدا کرد تا بیاد و منو تو لباس عروس ببینه. لای در مغازه رو یه کم باز کردن و همه خانوما رفتن یه جا قایم شدن که مثلاً نامحرم اونها رو نبینه، امیر از لای در نگاه کرد و سری به علامت تایید تکان داد. من همش به امیر غر میزدم که چرا از خودش شور و هیجان نشون نداده و امیر که بدترین شکنجه براش اینه که به کاری که دوست نداره وادارش کنی و حوصلش تو اون دو ساعت حسابی سر رفته بود میگفت منو این همه راه آوردین که لباس بهم نشون بدین؟ حالا اگه من بگم مدلشو دوست ندارم مگه شما میتونین دو روزه یکی دیگه بدوزین؟

از پاساژ که اومدیم بیرون دیگه نزدیکیهای ظهر بود و به پیشنهاد امیر رفتیم یه رستوران تو ونک که اسمش تهران ونک بود. امیر اون رستوران رو خیلی دوست داشت و من و امیر چند باری به اون رستوران رفته بودیم. ناهار که تموم شد رفتیم تا برای امیر کت و شلوار بخریم. از اونجایی که مامانم خیلی دوست داشت که برای دامادش هر کاری میتونه بکنه، کت و شلوار امیر رو از یکی از گرونترین مغازه های پاساژ آرین خریدیم. نمیدونم این کار مامانم صحیح بود یا نه ولی مامانم بقول خودش میخواست سنگ تموم بزاره. با امیر کلی سر این مسئله حرفمون شد. امیر دائم میگفت: لازم نیست برای کت و شلوار من اینقدر پول بدین. امیر این حرفو به این دلیل میزد که وضع مالی ما باندازه امیر اینها خوب نبود و امیر اصلا نمیخواست که مامانم پولهاشو بده و یک کت و شلوار چند صد هزار تومنی بخره. بهرحال ما اون کت و شلوار رو برای امیر خریدیم. ساعت حدود 6 بعد از ظهر شده بود و ما هنوز خیلی از کارها رو انجام نداده بودیم، از جمله تهیه گل برای تزیین منزلمون برای مراسم حنابندان ، تحویل گرفتن لباس حنابندان من از خیاطی، خرید کفش برای عروسی ، گرفتن شیرینی و هزار تا کار دیگه. امیر هی غر میزد و میگفت مگه من نگفتم همه کارها رو قبل از آمدن من بکنید؟ و منهم جواب میدادم که خدا بهمون رحم کرد که  بیشتر کارها تا حالا انجام شده، اگه تو از اولش بودی چیکار میخواستی بکنی؟ خلاصه امیر رفت که کارتهای عروسی فامیلهاشونو پخش کنه و من و مامانم هم رفتیم تا به بقیه کارها تا جایی که وقت اجازه میداد برسیم. چون خیلی کار داشتیم قرار شد که مقداری از کارها رو صبح و عصر روز بعد قبل از مراسم حنابندون انجام بدیم. اون شب حدود ساعت 11 بود که من و مامانم از بیرون اومدیم و من به امیر تلفن زدم و مامانش گفت که امیر خوابه. حدود ساعت 11 و نیم امیر به من زنگ زد و من از امیر سراغ نگین انگشتر را گرفتم. جریان از این قرار بود حلقه ای که برای عروسی من انتخاب شده بود روش سه ردیف 9 تایی برلیانهای ریز داشت ، یکی از برلیانهای کوشه ایش افتاده بود و قرار بود که پدر امیر که در کار طلا و جواهر وارد بود و طلا فروشهای زیادی رو میشناخت انگشتر رو ببره که اون نگین افتاده رو بهش بزارن ولی تا اونشب اونکارو نکرده بود. حالا فرض کنید که عروس خانم بیچاره ، سر عقد ، یه نگینش انگشترش کمه!! وقتی شنیدم که اینکار هنوز انجام نشده خیلی ناراحت شدم و به امیر گفتم که باید حتما حلقه ام نگین داشته باشه چون بدون اون نگین انگشترم خیلی زشت و بیریخت میشد و امیر قول داد که یا پدرش رو برای اینکار میفرسته یا خودش اونو انجام میده. خیلی لحظات بد و سختی بود. پر از دلشوره و اضطراب و با کارهای پدر و مادرها همه چی غوز بالا غوز شده بود. صبح روز حنابندون من و امیر بدو بدو رفتیم و من لباس حنابندونمو گرفتم و بعدش شیرینی و نقل خریدیم. امیر بیچاره تا اون وقت فرصت سلمونی پیدا نکرده بود و برای اونروز ساعت 4 بعداز ظهر وقت گرفته بود. امیر منو رسوند خونه تا برای اونشب آماده بشم و خودش رفت که به سلمونی برسه. یکی از دوستهای مامانم که آرایشگر بود اومد منزلمون تا منو برای مراسم اونشب آرایش کنه. قرار بود که ما بریم محضر ولی از محضر به ما زنگ زدند و گفتند که حاج آقایی که قرار بوده ما رو عقد کنه جایی گیر افتاده و میاد خونه و ما رو عقد میکنه. مامانم با شنیدن این خبر مثل فنر از جا پرید و تند تند شروع کرد به آماده کردن یه سفره عقد کوچولو برای من که شامل آینه و شمعدون ، قرآن ، مقداری نقل و شیرینی نبات و نون و پنیر و سبزی بود همه اینها روی یک پارچه ترمه قرار داد و سفره را هم در اطاق خواب من چیدند تا اگه عاقد دیر اومد و مراسم عقد با تاخیر روبرو شد مهمانها در اطاق پذیرایی باشند و تداخلی پیش نیاد.

حدود ساعت 6 بود که امیر به همراه پدر و مادرش اومدند منزل ما ولی حتی یک شاخه گل هم دستشون نبود و در واقع برای مراسم حنابندان از طرف داماد یک شاخه گل هم به خانه ما آورده نشد. وقتی دیدم که دست خالی اومدن خیلی جا خوردم . من در قید و بند این جور چیزها نیستم ولی آدم حتی وقتی برای مراسم دوست و فامیلش میره یه دسته گل میبره چه برسه که برای جشن حنابندان پسر خودش. بعد از جریان دعوای روز شنبه این اولین باری بود که پدر و مادر امیر منزل ما میومدن و در واقع با این کارشون من فکر میکنم  میخواستند به مامانم و ناپدریم بفهمونند که هنوز از ما دلخور هستند.

 

                                 

نیم ساعتی گذشت و سرو کله عاقد پیدا شد و رفتیم تو اطاق عقد. عاقد و همراهش شروع به در آوردن دفتر و دستکشون کردند. من از نگرانی و هیجان داشتم میمردم اما امیر کاملا خونسرد بود. عمه امیرم تو اطاق عقد بود و در گوشم بشوخی گفت وقتی خواستی بعله بگی پای امیرو لگد کن تا بدونه که همیشه حرف حرف توئه. خلاصه عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد و ....

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ،۱۳۸۳