در ايران ۲، عاشقانه های نرگس قسمت بيست و دوم


اتفاقي که خونه نرگس اينها افتاد در واقع يک فاجعه بود. من و پدر و مادرم از خونه نرگس اينها اومديم بيرون و نرگس هم با ما اومد. تو راه تا خونه هيچ کس حرف نميزد. براي پدر و مادرم که تو عمرشون کسي اينجوري بهشون توهين نکرده بود پذيرفتن اين مسئله ممکن نبود.
رسيديم خونه و همچنان سکوت حکم فرما بود. يکي دو ساعت بعد مادر نرگس زنگ زد و گفت که داره مياد دنبال نرگس و بعد از حدود نيم ساعت مادر نرگس اومد و نرگس رو برد. بعد از رفتن نرگس صحبتها تو خونه ما شروع شد. روز جمعه بود و ما روز سه شنبه قرار بود که حنابندون بگيريم و عقد کنيم. مادرم گفت دلم به حال اين دختر ميسوزه که چنين شرايطي زندگي ميکنه ، مادرم اينقدر ناراحت بود که اضافه کرد: با اينکه من نرگسو خيلي دوست دارم ولي اگر نرگس دختر اين مرتيکه بود حاضر نبودم به اين ازدواج تن در بدم. من پرسيدم يعني ميگين برنامه عروسي رو کنسل کنيم که پدرم گفت: "تنها حالت ممکن اينه که ميريم يه محضر عقد ميکنيم و تمام. نه حنابندون ، نه عروسي، نه مهريه" راستش بنظر خود من هم اين تنها راه ممكن بود. يعني در اون شرايط راضي كردن پدر و مادرم براي برگزاري مراسم عروسي غير ممكن بنظر ميرسيد و از طرفي هم من اميدي به اينكه ناپدري نرگس معذرت خواهي كنه و مسائل در ظرف چند روز حل بشه نداشتم. من ميخواستم عقد به هر صورت انجام بشه تا تكليف مشخص بشه. فقط با پدر و مادرم سر مهريه اختلاف بود‏، پدر و مادرم ميگفتن حالا كه اونها اينكارو كردن ما حاضر نيستيم زير بار مهريه بريم. منهم در جواب ميگفتم كه اين مهريه بارش رو دوش منه نه رو دوش شما. اون موقع ما يك آپارتمان سه طبقه در شهرك غرب داشتيم كه يك طبقه اش بنام من بود. پدرم ميگفت: اگه مهريه رو اجرا بزارن اون آپارتمان رو ازت ميگيرن.منهم كه توي اون شرايط عصبي حوصله يه دعواي ديگرو نداشتم به پدرم گفتم همين الان كاغذ بيارين بهتون وكالت تام ميدم و يا اگه دلتون ميخواد فردا ميريم محضر و من خونه رو رسما بنام شما ميكنم. پدرم هم در جواب ميگفت پسرجان تو عاشقي مغزت درست كار نميكنه. بحث ما تا دير وقت طول كشيد و قرار شد که به همه فاميلهاي نزديک بگيم که يه مشکلي پيش اومده و برنامه عروسي فعلاً لغو شده. شب هر کاري کردم خوابم نبرد ، شب قبلش هم خوب نخوابيده بودم. از رختخواب در اومدم و رفتم بيرون قدم زدم. تا بخودم اومدم ديدم تو ميدون تجريشم. دوباره به سمت خونه راه افتادم. ديگه نزديکيهاي صبح بود و رفتم کله پاچه فرشته و دلي از عزا در آوردم و بعدش برگشتم خونه.
روز شنبه بايد با نرگس براي آزمايش ميرفتيم. مادرم شروع کرد به تلفن زدن به مهمونا و منهم رفتم خونه نرگس اينها ، مادر نرگس درو باز کرد. از چشاش معلوم بود که خيلي گريه کرده و تمام شب رو نخوابيده. ناپدري نرگس حتي از اطاق بيرون نيومد و بعد از چند دقيقه نرگس اومد. چشمهاي قشنگش از زور گريه و بيخوابي مثل آدمهاي مشت خورده شده بود.
با هم رفتيم و آزمايش داديم و بعدش رفتيم پهلوي يکي از فاميلهاي دورمون که کارش مددکاري اجتماعيه و تمام ماجرا رو براش تعريف کرديم و اون گفت که حتي اگه هديه هم مياوردي ناپدري نرگس يه بهانه ديگه ميگرفت. خيلي دوست داشتم ميتونستم کاري کنم که حداقل نرگس ناراحت نباشه و يا ناراحتيش کم بشه. اما تو اون شرايط کاري از دستم بر نميومد و تنها کاري که ميتونستم بکنم اين بود که بهش گفتم: عزيزم من تو رو از هر چيز ديگه اي توي اين دنيا بيشتر دوست دارم و تا تو رو عقد نکنم جايي نميرم. اگه لازم باشه با تمام دنيا هم بجنگم اين کار رو ميکنم. نرگس در جواب گفت: تو همه زندگيم روي آسايش و راحتي رو نديدم ، اون از بابام و اينهم از ناپدريم. اصلا مثل اينکه خوشحال بودن به من نيومده.
خلاصه رفتيم ناهار خورديم و عصر برگشتيم خونه ما و دائم داشتيم فکر ميکرديم که چيکار کنيم. بعد از ظهر غروب بود که مامان نرگس زنگ زد و من گوشي رو برداشتم. مادر نرگس گفت بياين همديگرو ببخشيم و اينجور چيزها پيش مياد و من ميدونم پدر و مادر شما اينقدر بزرگوار هستن که گذشت ميکنند امير جون و منهم در جواب با لحني خشک گفتم: ما چيکار کرديم که شما بخاطرش بايد ما رو ببخشيد؟ بيچاره مامان نرگس حرفي نداشت که بزنه و فقط ميخواست هر طور که شده اين مسئله تموم بشه.
نرگس يه دايي داره که بزرگ خانوادشونه و آدم خيلي مهميه. همون كسي كه اگه يادتون باشه تو برنامه بعله برون قائله مهريه رو بخوبي و خوشي ختم كرد. پدر و مادر من هم خيلي قبولش داشتن. خلاصه قرار شد از اون کمک بگيريم. دايي نرگس گفت كه بهتره نرگس برگرده خونشون و همچنين گفت كه براي غروب مياد خونه ما. عصر روز شنبه عمه ام و يکي از دوستهاي صميمي پدرم اومدن خونه ما و دايي نرگس و خانومش هم اومدن. بعد از مقداري تعارف و سلام عليک مادرم شروع به صحبت کرد و گفت توهيني که به ما شده در تمام عمرمون بيسابقه بوده و ما نميتونيم ازش بگذريم و تازه اگر ازش بگذريم ، از کجا معلوم که ايشون وسط مجلس عروسي چنين کاري رو تکرار نکنند؟ من تمام آبروم جلو فاميل و دوست ميره اگه ايشون چنين كاري كنن. خلاصه حدود يک ساعت مادرم حرف زد و دايي نرگس فقط تاييد ميکرد. بعد از همه حرفها دايي نرگس شروع به صحبت کرد و گفت:
" همونطور که نرگس ميدونه من بين تمام خواهر زاده هام و برادرزاده هام نرگسو يه جور ديگه دوست دارم. وقتي از خواهرم شنيدم که نرگس ميخواد ازدواج کنه اولش يه کم نگران بودم ، اما وقتي شما رو تو مراسم بعله برون ملاقات کردم و حالا هم امير رو ميبينم بايد بگم که همه نگراني من برطرف شده و من شخصا براي نرگس خيلي خوشحالم که داره وارد چنين خانواده اي ميشه و اين وصلت باعث افتخار ماست" و بعد با لبخندي اضافه کرد: "و امير جان بايد بگم براي تو هم خيلي خوشحالم و نشون دادي که آدم خوش سليقه اي هستي که نرگسو انتخاب کردي."
با اين حرف دايي نرگس لبخندي کوچک به لب همه نشست و همه قوت قلبي گرفتن، دايي نرگس نفسي تازه کرد و گفت:" من آدميم که اگه توان کاري رو نداشته باشم قولش رو نميدم و من به شما قول ميدم كه اين مسئله رو برات حل ميکنم. من همين الان ميرم خونه خواهرم و اگه شوهر خواهرم رضايت داد که بياد از شما معذرت خواهي کنه که قضيه حله وگرنه من خودم نرگس رو با خودم ورميدارم ميارم و از اون طرف هم پدرش رو ميارم و کار عقد رو تموم ميکنيم. براي عروسي هم من به شما اطمينان ميدم که شوهر خواهرم مشکلي پيش نياره." البته ذكر اين نكته لازمه كه اگه ناپدري نرگس رضايت نميداد ، راه حل دومي كه دايي نرگس پيشنهاد كرده بود چندان عملي بنظر نميرسيد چون پدر نرگس آدمي بسيار مذهبي بود و خانواده من اصلا مذهبي نبودند.
بعد از تمام شدن صحبت با هم شامي خورديم و دايي نرگس دائم ميگفت بابا اينقدر تو فکر نباشين منکه گفتم براتون مسئله رو حل ميکنم. حدود ساعت 11 شب دايي نرگس از خونه ما زنگ زد به خونه نرگس اينها و با لحني خشک گفت که داره ميره اونجا که صحبت کنن.

خلاصه همه ما نگران بوديم كه نتيجه چي ميشه و من مثل شب قبل بيخوابي بسرم زد. تا صبح تو رختخواب اينور و اونور شدم. ساعت حدود 4 صبح ديگه تسليم شدم و قبول كردم كه خوابم نميبره و رفتم تو آشپزخونه تا صبحونه رو رديف كنم. چند دقيقه گذشت و مادرم هم اومد. اونهم بيچاره خوابش نبرده بود. خيلي خسته و شكسته بود، گفت از وقتي اومدي نشد ازت بپرسم حالت چطوره؟ اين يه سال چطوري بهت گذشت؟ عمق ناراحتي رو تو چشماي مادرم ميديدم. مادرم با وجود همه مسائل سعي ميكرد به من دلگرمي بده. هر چي خواستم صبحونه رو خودم درست كنم نذاشت و گفت دوست دارم مثل قديما لوست كنم. تخم مرغ همزده با ليمو ترش تازه و گوجه فرنگي ورقه ورقه شده. دلت براي صبحونه هام تنگ شده يا نه؟ من همونطور كه سر جام نشسته بودم، جايي كه پدر و مادرم حتي بعد از رفتنم برام حفظ كرده بودن، اسطوره مهرباني زندگيمو نگاه ميكردم و آرزو ميكردم كه همه چي بخوبي و خوشي تموم بشه.
صبح روز يكشنبه حدود ساعت 9 مادر نرگس زنگ و به مادرم گفت اگه اجازه بدين امروز عصر خدمت برسيم. عصر مادر نرگس و شوهرش بهمراه نرگس اومدن خونه ما با يه دسته گل و يه جعبه شيريني. چند دقيقه اول تنها چند کلمه بيشتر گفته نشد و بعد مامان نرگس صحبتو شروع کرد و به مادر و پدر من گفت: " شما که بزرگترين و سن پدر و مادر منو دارين اشتباه ما رو ببخشيد" بيچاره مامان نرگس همه فعلها رو جمع ميبست و ميگفت اشتباه ما ، ما رو ببخشيد. ناپدري نرگس هم معذرت خواهي کرد پدر من حتي روشو کرده بود اونور و حاضر نبود به صورت مادر نرگس نگاه کنه و من که ديدم اوضاع داره دوباره خراب ميشه رو كردم به پدر و مادرم و گفتم پس با موافقت شما و به احترام نرگس و من پيشنهاد ميكنم كه همه فرض كنيم كه اين اتفاق اصلا نيفتاده. خلاصه پدرم با حالتي خشك گفت ما حرفي نداريم. خلاصه قائله به اين ترتيب ختم شد و قرار شد كه روز سه شنبه يعني پس فرداي اونروز مراسم حنابندون باشه و عقد هم همونروز انجام بشه. خدا خدا ميكردم كه ديگه تا اون موقع اتفاقي نيفته و اون شب بالاخره من بعد از مدتي يه چرت حسابي زدم.



  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ،۱۳۸۳