در ايران ۱، عاشقانه های نرگس قسمت بيست و يکم




اگه قسمتهاي قبلي داستان رو نخوندين، در سمت راست صفحه يه لينك هست كه همه قسمتهاي قبل توش جمع آوري شده و نيازي به آرشيو ندارين.
خب اين دفعه تصميم گرفتم كه زياد بنويسم و از خجالتتون در بيام. مخصوصا با پسامهاي آقا مرتضي و سرمه جون كه مثل كره آب شدم. وقتو تلف نميكنم و ميرم سراغ داستان.

مشغول دادن امتحانات آخر ترم بودم. خيلي حواسم پرت بود ، هم دلشوره داشتم و هم هيجان. دائم با حرفهاي ناپدريم و ايرادهايي كه از خانواده امير ميگرفت آزرده ميشدم. هيچ وقت فكر نميكردم كه ناپدريم اخلاقهاي اينطوري داشته باشه. مامانم بيچاره شده بود سپر بلا و يكسره بايد ناپدريمو آروم ميكرد. همه درسهام بجز يكيش پاس شد. خوشحال بودم كه از 18 واحد 15 تا رو لااقل پاس كردم، با اون شرايط همون هم غنيمت بود.
خلاصه روز اومدن امير شد ، از خوشحالي داشتم پر در مياوردم. رفتم يه مانتو شلوار نو خريدم و يه بلوز خوشگل هم پوشيدم تا وقتي كه از فرودگاه اومديم خونه وقتي امير بعد مدتها منو ميبينه خوشگل باشم. پرواز امير قرار بود ساعت 3 صبح بشينه و من از ساعت 9 شب با يه دسته گل رفتم خونه امير اينها تا با پدر امير بريم فرودگاه، مامان امير كه هيچ وقت فرودگاه نميرفت موند خونه.
خدا ميدونه كه از ساعت نه تا دو و نيم برام چقدر دير گذشت. خلاصه ساعت دو و نيم نصفه شب رسيديم فرودگاه. چند تا از دوستهاي امير از جمله نريمان اومده بودن فرودگاه. خواهرم ، خواهر ناتنيم و شوهرش و برادر ناتنيم هم اومده بودن. از شدت هيجان حالت تهوع و سرگيجه داشتم. طفلكي خواهر ناتنيم خيلي مواظبم بود و كلي برام نوشابه و چيزهاي خنك خريد كه بخورم و حالم جا بياد. مامانم و ناپدريم هم قرار بود تا قبل ساعت 4 بيان. آخه اصولا وقتي پرواز خارجي ميشينه دو سه ساعت طول ميكشه تا مسافر بياد. پرواز سر موقع نشست و حدود ساعت يه ربع به چهار بود كه به مامانم زنگ زدم تا بپرسم كجا هستن و مرتب هم از توي تلويزيون مدار بسته نگاه ميكردم كه ببينم مسافرها كجا هستن و كي ميان بيرون.
مامانم گفت كه دارن راه ميفتن و ناپدريم گفت اگر پرواز ساعت 3 نشسته باشه ، امير خيلي زود بياد ساعت چهار و نيم و يا پنج مياد. همونطور كه روي صندلي نشسته بودم و يه دستم دسته گل و دست ديگم گوشي موبايل بود و داشتم با ناپدريم صحبت ميكردم ديدم كه امير با دو تا چمدون جلوم وايستاده.
زبونم بند اومد و با تته پته به ناپدريم گفتم: اِ اِ ، ايناهاش، امير اومد و قطع كردم. بلند شدم و وايستادم ، باورم نميشد كه عزيز دلم و اوني كه كه دوريش تا اون لحظه نفسم رو بريده بود جلوم وايستاده باشه. هزار تا جمله عاشقانه آماده كرده بودم كه وقتي عشقمو ديدم بهش بگم و داد بزنم كه چقدر ديونشم و چقدر دوريش عذابم داده ، ولي چنان خشكم زده بود كه هيچي نگفتم.
امير اومد روبروم وايستاد و چمدونهاشو رو زمين گذاشت. جوري خيره تو چشام نگاه ميكرد كه حس ميكردم غير من و اون هيچ كس اونجا نيست. گفت سلام خوشگلم و منكه همچنان در جا خشكم زده بود فقط سرم رو به علامت سلام تكون دادم. امير محكم بغلم كرد و منهم محكم بغلش كردم. خنده دار اينكه گل رو عوض اينكه به امير بدم جلوم گرفته بودم و دسته گل يه جورايي بين ما له شد. اصلاَ مغزم از كار افتاده بود. همه داشتن ما رو نگاه ميكردن و شوهر خواهر ناتنيم هم داشت فيلم ميگرفت.
خلاصه امير رو بوسيدم و او هم منو بوسيد و دائم ميگفت عشق من ديدي برگشتم، ديدي اومدم. يه جورايي جلوي بقيه خجالت ميكشيدم ، با اينكه ديگه نامزد امير بودم و همه هم ميدونستن ولي باز هم چون اولين بار بود كه يكي منو جلوي ديگران ميبوسيد. البته خوشبختانه امير هم حواسش بود با توجه به شرايط فقط گونه هامو بوسيد.
امير پدرشو بقل كرد و من ديدم توي چشمهاي پدرش اشك حلقه زده و پدر امير براي اينكه كسي گريشو نبينه از جمع يه كم فاصله گرفت. امير يك يك دوستاش رو بقل كرد و خيلي خوشحال شدم وقتي ميديدم چقدر با دوستاش صميميه. بعد از اون امير رفت سراغ پدرش و پرسيد: گواهينامه رانندگيمو آوردي و پدرش هم پاسخ مثبت داد و گواهينامه امير بهش داد. امير گفته بود كه از فرودگاه تا خونه رو ميخواد تنها با من باشه، اما چون پدر امير خيلي آدم محافظه كاري بود موافقت نكرده بود و ميگفت يه وقت كميته شما رو ميگيره.
بعدش امير رفت سراغ نريمان و در گوشي يه چيزايي به هم گفتن من رفتم بعدش نريمان اومد سمت من و گفت يه دقيقه بيا باهات كار دارم ، دلم بشور افتاد و پرسيدم چي شده و نريمان گفت كه بشينم تو ماشينش تا بهم بگه و بهم گفت كه سمت شاگرد راننده بشينم و بعد از اينكه نشستم تو ماشين ، نريمان رفت. مات و مبهوت مونده بودم كه ديدم امير اومد و سوار شد و گاز داد و رفتيم.
امير گفت اينا تا چند روزي نميزارن منو تو با هم تنها باشيم ميخوام بهت بگم كه اگه كره ماه هم بودم بخاطرت برميگشتم. دائم امير برميگشت و منو نگاه ميكرد و دوباره پرسيد: مثل اينكه زياد خوشحال نيستي اومدم؟ و من گفتم: چرا خيلي خوشحالم فقط فكر كنم زيادي هيجان زده هستم. تمام راه دستم تو دست امير بود. نزديك خونه امير اينها رسيديم كه امير يهو پيچيد توي يه كوچه و چراغاي ماشينو خاموش كرد و محلم بقلم كرد و منو بوسيد و منهم اينبار بدون خجالت اونطور كه دلم ميخواست بوسيدمش.
دو سه دقيقه بعد راه افتاديم و من تازه اون موقع بود كه زدم زير گريه ، امير كه نگران شده بود ماشينو پارك كرد و سرمو گذاشتم رو پاش و تو گريه ميگفتم كه چقدر تو اون مدت بهم سخت گذشته. امير هم با دست موهامو نوازش ميكرد. پنج شيش دقيقه هم سير براي امير گريه كردم. جاتون خالي بود، خيلي كيف ميده براي كسي كه دوسش داري گريه كني و اونهم اونجا باشه و نوازشت كنه. امير گفت خانوم خوشگله تا برمون حرف در نياوردن بهتره بريم. امير اينقدر تند اومد كه وقتي رسيديم باباي امير و بقيه تازه رسيده بودن. همه اونجا بودن ، مامانم و ناپدريم هم بودن. از توي راه پله ها داشتيم ميرفتيم بالا كه مامان امير اومد پسرشو بقل كرد و حالا نوبت اون بود كه گريه كنه. اولين باري بود كه از نرديك صحنه ديدار يه مادر و يه پسرو ميديدم. مادر امير وقتي منو با چشاي گريون ديد بشوخي به امير گفت با دخترم چيكار كردي؟ اينطوري ميخواي ازش مراقبت كني؟ نرسيده گريشو در آوردي؟
يه ساعتي خونه امير اينها مونديم و صبحانه مفصلي خورديم. ديگه صبح شده بود كه ما برگشتيم خونه و قرار شد كه مادر و پدر امير شب براي شام بيان منزل ما.
ما رفتيم خونه و دو سه ساعتي خوابيدم تا اينكه با تلفن امير بيدار شدم. امير برنامه خوابش بهم ريخته بود و نتونسته بود بخوابه و بهم گفت كه قبل از شام ميخواد تنهايي بياد خونمون و بعدش پدر و مادرش بيان. ساعت حدود سه و نيم چهار بعد از ظهر بود كه امير اومد. همه اهل خونه بودن. شوهر خواهرم براي امير قليون درست كرد و شروع كردند به قليون كشي و خنده و شوخي.
منم نشستم بقل امير و امير هر از چندي بهانه ميگرفت و پيشوني يا صورتمو ميبوسيد. ميگفت هر كي چيز بامزه بگه من جاش نرگسو ميبوسم ، فقط مواظب باشين چيزاي خيلي بامزه تعريف نكنين.
ساعت هفت و نيم بود كه مامان امير اومد و باباي امير كه كار داشت قرار شد دير تر بياد. مدتي گذشت و پدر امير هم اومد. بعد از خوردن چايي امير از پدرش پرسيد كه چمدونها رو آورده يا نه؟ و امير و برادر ناتنيم رفتن پايين و با دو تا چمدون پر از سوغاتي برگشتن. وقتي برگشتن بالا امير از پدرش پرسيد : اون كيسه آبيه رو نياوردين؟ و پدرش گفت كه فراموش كرده و تو خونه جا مونده.
امير چمدون اول رو باز كرد، براي ناپدريم يه پيراهن پولو و يه ادكلن مردونه خيلي خوب و دو تا كراوات و چند تا خرت و پرت ديگه آورده بود. براي مامانم هم چند تا بلوز و شلوار و لوازم آرايش. به خواهرم يه كيف كوچيك لوازم آرايش و به برادر ناتني ام هم يه عينك آفتابي. البته براي خواهر ناتنيم يه جفت فيكس اسكي آورده بود كه اونها باباي امير خونه جا گذاشته بود. يه سري هم مسواك برقي آورده بود.
امير داشت چمدون دوم رو باز ميكرد كه ناپدريم ازش پرسيد : خوب امير جان تو چمدون دوم چي داري؟ امير هم گفت: اين چمدون ديگه همش مال نرگس جونه و تا حرفش تموم شد ناپدريم در كمال ناباوري و جلوي چشم همه چيزايي رو كه امير براش سوغات آورده بود رو به امير پس داد و گفت: ما تو اين خونه تفرقه و جدايي نداريم ، اگر براي دختر من چيزي نياورده باشي من هم اينارو نميخوام ، توي اين خونه همه يكي هستن و من اجازه نميدم كه كسي بين افراد اين خونه فرق بزاره. اصلاَ باورمون نميشد كه ناپدريم اون حرفها رو بزنه حتي فكر كرديم كه شايد ناپدريم داره شوخي ميكنه كه ناپدريم اضافه كرد : من به آدم بيشعوري كه نميفهمه يا بايد براي همه سوغاتي بياره و يا براي هيچ كس دختر نميدم. هممون خشكمون زده بود و من فقط سرمو گرفته بودم تو دستام. ناپدريم اصلا به امير فرصت نداد كه توضيح بده كه سوغاتي خواهر ناتنيم خونه جا مونده. تازه با تمام اين حرفها ، وقتي امير مسواكهاي برقي رو ميداد به مامانم گفت كه اينها مال همه است و خودش اونها رو به همه بده. در ضمن من خودم كه نامزد امير بودم با توجه به اينكه امير دانشجو بود و وضع مالي خيلي خوبي نداشت اصلا توقع نداشتم كه حتي براي من سوغاتي بياره چه برسه به بقيه.
پدر و مادر امير بيچاره ها هيچ چي نگفتن. شوهر خواهر ناتنيم از امير كه يخ كرده بود خواست كه با هم برن تو اطاق، ناپدريم هم رفت تو اطاق و امير تو اطاق به ناپدريم گفت كه هديه دخترتون تو خونه جامونده اما ناپدريم در جواب گفت كه يا بايد هديه همرو با هم بدي و يا هيچ هديه اي نبايد ميدادي.
زياد طول نكشيد كه ديديم در اطاق باز شد و ناپدريم با عصبانيت اومد بيرون و در خونه رو باز كرد و به پدر و مادر امير گفت: لطفا از خونه من برين بيرون! من به همچين پسري دختر نميدم! امير و پدر و مادرش هم بدون گفتن كلمه اي پا شدن كه برن. مامانم بيچاره گفت: تو رو خدا ببخشيد ، بمونيد مسئله رو يه جوري حل ميكنيم. ناپدريم هم كه انگار عقلشو به كلي از دست داده بود گفت: حالا شام بخوريد و بعد برين و مادر امير رو كرد به مادر من و گفت: صلاح در اينه كه ما اينجا نباشيم.






  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۳