تصميم با بازگشت ۴: عاشقانه های نرگس قسمت نوزدهم

سلام به همه

اگه قسمتهای قبلی داستان رو نخوندين ، بهتون توصيه ميکنم داستان رو از اول بخونين. برای اينکه از شر رفتن به آرشيو راحت بشين ، من همه رو تويه يه فايل جمع آوری کردم و بصورت اچ تی ام ال و بصورت پی در اف گذاشتم تو لينکهايی که در سمت راست صفحه قرار دارد.

و اما نتايج وبگرديهای اينجانب:

بنظر شما باسن يه دختر بچه دوم دبستانی که شلوار پاشه ..... بقيشو تو وبلاگ آوای آتش بخونين.

اگه دنبال طنز هستين و نه هجو وبلاگ مهندس سعيد رو ببينين.

وبلاگ STATUS پر از مطالب علمی راجع به کامپيوتر و اينترنت و اينجور چيزهاست.

نظرات بزرگان در مورد زن رو حتما بخونيد. بعضياش در حمايت از زن گفته شده و بعضياش در خلاف اون. راستی چرا از اينجور مطالب در مورد مردها نمينويسن؟ راستی يه سئوال که احتمالاْ برای خيلی از خانومها پيش تا حالا پيش اومده و اون اينکه:

چه جوری ميشه سريع به قلب يه مرد دست پيدا کرد؟

جوابش ساده تر از اونيه که فکر ميکنيد : با چاقوی آشپزخانه و توسط شکافتن سمت چپ قفسه سينه. البته اين مسئله يه نکته کنکوری داره و اون اينه که شما احتمالا در هنگام دستيابی به قلب مرد مورد نظر در روبروی او خواهيد بود و سمت چپ او سمت راست شماست.

از شير مرغ تا جون آدميزاد رو تو سايت پاتوق پيدا کنيد. هر روز يه سری لينک نسبتا جالب ميزاره.

بک گروندهای جالب هم توی اين لينک پيدا کنين.

بابک جردن هم يه مطلب خيلی قشنگ و کوتاه گذاشته تو وبلاگش.

اگه خدا بخواد و زلزله نشه تا چند ساعت ديگه آپديت ميرسه.

قربون همتون

امير

از زور ناراحتي نميدونستم چيكار كنم. بسرم زده بود كه برگردم ايران و بعد موقع برگشت براي ويزا اقدام كنم اما بعدش تصميمم عوض شد. بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم به خونه نرگس اينها زنگ زدم و چون نرگس خونه نبود به مادر نرگس خبر دادم. به سفارت آمريكا ايميل زدم و اونها بهم گفتن كه صحت ويزايي كه من دفعه قبل از قبرس گرفتم هنوز تاييد نشده و تا 4 هفته ديگه نتيجه معلوم ميشه. من نميدونم با اين همه سيستمهاي كامپيوتري اين كار بايد اينقدر طول بكشه؟!
زنگ زدم و بليطي رو كه براي سفر به ايران خريده بودم ، كنسل كردم و اونها هم منو 250 دلار نازنين جريمه كردن. هم اتاقيم رفت ايران و من تنها موندم. تو ايران بهش كلي خوش گذشت و مامانم براش يه مهموني داد كه نرگس و همه دوستاي نزديكم بودن.
4 هفته هم صبر كردم و بعد دوباره زنگ زدم سفارت آمريكا و يه زنه كه لهجه مكزيكي غليظي داشت بهم گفت كه ويزام حاضره و من تا اومدم بگم شما كه دفعه پيش هم همينو گفتين گوشي رو گذاشت. رفتم پهلوي عموم و از اون خواستم كه از طرف من زنگ بزنه و مطمئن بشه كه اين دفعه ويزام حاضره، چون هم عموم انگليسي خيلي بهتر حرف ميزد و هم اينكه بهتر از من بلد بود با اينجور مسائل برخورد كنه.
عموم زنگ زد سفارت آمريكا و دوباره همون زنه جواب داد و عموم گفت كه اصلاَ نميخواد با اون صحبت كنه و ميخواد با سوپروايزر اون و با يه آمريكايي صحبت كنه. بعد از اينكه ما رو 15 دقيقه پشت تلفن منتظر گذاشت عموم با يه يارو كه ظاهرا كاره مهمي اونجا بود صحبت كرد و به يارو گفت كه اين دانشجوي منه و ما مشغول يه كار تحقيقاتي هستيم و اگه ويزاش حاضر نيست من نميخوام تا اونجا بياد و يارو هم گفت تاييد ويزاش از قبرس اومده و همه چي حاضره و بياد و ويزاشو بگيره و عموم اسم يارو رو پرسيد و يارو گفت كه بخاطر مسائل امنيتي نميتونه اسمشو بگه!!!
بليط هواپيمامو خريدم و پرواز رفت رو پنجشنبه شب گرفتم و پرواز برگشت رو براي جمعه شب. ديگه حال اينكه بخوام خونه كسي برم رو نداشتم. برنامم اين بود كه نصفه شب كه رسيدم لس آنجلس برم ماشين كرايه كنم و همون موقع برم سمت سانتيگو تا به ترافيك نخورم و شب رو توي يه هتل توي سانتيگو بمونم (چون همونطور كه قبلا گفتم سانتيگو خيلي به مرز نزديكه) و صبح برم مكزيك و بعد از گرفتن ويزا برگردم لس آنجلس و سوار هواپيما بشم و برگردم خونه. يه برنامه فشرده فشرده.
بعد از خريدن بليط هواپيما رفتم تا هتل رزرو كنم و يه هتل يه ستاره رزرو كردم به 60 دلار. بعد يكي از دوستام گفت كه يه وب سايتي هست بنام PRICELINE.COM كه توش مشخصات هتلي رو كه ميخواي ميدي و قيمتي رو هم خودت تعيين ميكني ، يعني ميگي من يه هتل با اين مشخصات ميخوام و اينقدر هم حاضرم بپردازم و اون وب سايت ميگرده و اگه هتلي با اين شرايط پيدا كنه ايميل بهتون ميزنه . البته مشخصات كرديت كارتتونو ميگيره و اگه بتونه چيزي پيدا كنه ديگه شما حق كنسل كردن ندارين. منم رفتم و گفتم يه هتل ميخوام تو سانتيگو و 30 دلار هم بيشتر حاضر نيستم بدم و در كمال تعجب بعد از 15 دقيقه يه ايميل گرفتم كه يه هتل برام پيدا كرده. منم زنگ زدم و اون يكي هتل رو كنسل كردم. آدرس هتل رو هم از رو اينترنت در آوردم و مسير رو هم از ياهو گرفتم و آماده رفتن شدم.
روز پنجشنبه عصر با يه كيف كوچولو عازم فرودگاه شدم و به نرگس هم نگفتم تا الكي دلش شور نزنه. هواپيما دو ساعت تاخير داشت و من حدود ساعت 1 نيمه شب رسيدم لس آنجلس. از طرف اون شركتي كه ماشين رو ازش كرايه كرده بودم اومدن دنبالم و بعد از پر كردن فرمها ماشينو تحويل گرفتم.
جالب اينكه وقتي فرم رو امضا كردم به يارو اشتباهاً به فارسي گفتم: ممنون و يارو هم بفارسي گفت: شما ايراني هستين؟ يارو خودش مدير اونجا بود و برام پارتي بازي كرد و يه ماشين نو بهم داد.
احساسي كه اونشب داشتم احساس زيبايي بود. تنها توي بزرگراه خلوت داشتم گاز ميدادم و به تنها چيزي كه فكر ميكردم نرگس بود. فكر كنم حدود 150 مايل (240 كيلومتر) راه بود و حال بخصوصي داشتم و دائم شعرهاي مختلفي رو براي خودم مرور ميكردم. شعرهايي مثل : كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها و يا در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم ، سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور. البته من همونجا اين بيت رو بصورت زير تغيير دادم:
در اتوبان گر به شوق نرگست گاز ميدهي
سرزنشها گر كند راه درازت غم مخور.
خلاصه حدود ساعت 4 صبح رسيدم هتل. نميدونم جريان چي بود كه اون هتل رو به من 30 دلار كرايه داده بودن. يه هتل 5 ستاره و خيلي شيك بود كه قيمت اطاقاش از 140 دلار شروع ميشد. تازه به من اطاق نداده بودن ، سوييت داده بودن. رفتم تو رختخواب ولي اصلا خوابم نبرد با خودم كلي تا صبح كلنجار رفتم. ساعت 7 صبح وسايلم رو جمع كردم و رفتم كه تسويه حساب كنم و ديدم اونجا نوشته فلان فرم رو پر كنيد تا دفعه بعد 10% تخفيف بهتون بديم و من از يارو پرسيدم اگه اين فرمو پر كنم دفعه بعد بايد 27 دلار بدم كه يارو يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم انداخت و گفت اون سوييتي كه شما گرفتين قيمتش بيشتر از 200 دلاره.
براي سفارت ساعت 11 وقت داشتم و صبحانه هتل مجاني بود. جاتون خالي عجب صبحانه اي. هر چي كه دلتون بخواد براي صبحانه بود. منم سر صبر نشستم صبحانه خوردم و بعد راه افتادم سمت مرز.
مثل دفعه قبل ماشين رو تو آمريكا پارك كردم و رفتم تو مكزيك و يه تاكسي گرفتم و رفتم سفارت. اين دفعه رام دادن تو و بعد از حدود نيم ساعت معطلي رفتيم تو ساختمون سفارت و پاسپورتم رو تحويل دادم. جالب اين بود كه بعد از اينكه پاسپورت رو چك ميكردن اونها رو پس ميدادن ولي يارو پاسپورت منو كه چك كرد اونو بهم پس نداد و بهم گفت كه تو صف وايستم و گفت كه خودش پاسپورت رو ميبره به كنسول ميده. شايد چون من ايراني بودم اينكارو كرد.دلم يه كم شور ميزد، تو صف همه پاسپورتاشون دستشون بود الا من.
خلاصه نوبت من شد و يارو ازم پاسپورت خواست و من گفتم كه پاسپورتم بايد دست شما باشه و يارو گفت: من اينجا هيچ پاسپورتي ندارم

و اما حال و اوضای من بيچاره تو ايران : همه ما از اينكه امير قراره بياد خيلي خوشحال بوديم ‏، مادر و پدر امير از دو جهت خوشحال بودن يكي از اين جهت كه پسرشون داشت عروسي ميكرد و ديگه اينكه توي يك سالي كه امير نبود خيلي تنها بودن و اين اولين بار بود كه امير براي مدتي طولاني ازشون دور بود. از نصفه شب ما كه همزمان با بعدالظهر امير اينها ميشد منتظر تلفن امير بودم چون ميدونستم كه قراره طرفهاي ظهر بره سفارت و ويزاشو بگيره. تا صبح از زور دلشوره 100 مرتبه از خواب پريدم اما خبري از امير نشد. صبح شد و من رفتم سر كار و حدوداي ظهر بود كه مادر امير زنگ زد سر كارم و بعد از حال و احوال پرسي بهم گفت: نرگس چون ميخوام يه چيزي بهت بگم ولي بايد قول بدي كه ناراحت نشي و خودتو كنترل كني. من با شنيدن اين جمله ضربان قلبم رفت بالا و با من من گفتم : آخه چي هست كه بايد قول بدم ناراحت نشم؟ (در فاصله اي كه اين حرفو ميزدم هزار تا فكر بد بسرم اومد و همش نگران بودم كه نكنه بلايي سر امير اومده باشه) و مامان امير گفت: اومدن امير يك ماه به تاخير افتاده ، چون ويزاش هنوز حاضر نيست و بهش گفتن كه يك ماه ديگه بايد بره تا ويزاشو بهش بدن و من با نگراني پرسيدم : يعني امير نمياد؟ و مامان امير با كمي مكث گفت: مياد انشاله، توي سفارت بهش نگفتن كه بهت ويزا نميديم بهش گفتن ويزات هنوز حاضر نيست. وقتي مامان امير اين حرفها رو داشت ميزد احساس كردم كه حالم داره بهم ميخوره و دارم بالا ميارم.
بعد از اينكه با مامان امير خداحافظي كردم ، بغض گلومو گرفته بود و يه ليوان آب خوردم و رفتم به مامانم زنگ زدم.
نرگس: الو مامان ، سلام
مامان نرگس: سلام گلم ، چطوري؟
نرگس: خوبم (با بغض)
مامان نرگس: مامان امير بهت زنگ زد؟
نرگس: آره ، به تو هم زنگ زد؟
مامان نرگس: آره اول خود امير زنگ زد ، بچه ام (امير) داشت اونور خط از ناراحتي سكته ميكرد و من بهش گفتم مامان جان نگران نباش حالا انشاله دفعه بعد كه رفتي بهت ويزا ميدن.
نرگس: جون مامان نگفت كه نمياد
مامان نرگس: نه به مرگ تو. بهش گفتن كه يه ماه ديگه بياد (و تمام حرفهاي مامان امير رو تكرار كرد)
نرگس: (در حاليكه داشت گريه ام ميگرفت) باشه من الان ديگه بيشتر نميتونم حرف بزنم، يه ساعت ديگه ميام خونه.

مامانم بعد از تماس امير سريع به مامان امير زنگ زد و هيچ كدومشون زير بار نميرفت كه اين خبرو به من بده. كار باباي امير از همه با مزه تر بود ، وسط تلفن مامان من و مامان امير سريع از خونه جيم شده بود كه يه وقت مسئوليت گردنش نيوفته.
تو اين حال كه همه ما ناراحت بوديم ، حرفهاي ناپدريم قوز بالا قوز شده بود. عوض اينكه ما رو دلداري بده دائم ميگفت: من از اولش ميدونستم كه اين پسره اومدني نيست. چطوره كه به هم اطاقيش ويزا دادن و به اين ندادن؟ يعني مملكت اونجا اينقدر بي در و پيكر و بي قانونه؟ مامانم هم دائم ميگفت به قانون ربطي نداره لابد يه مشكلي پيش اومده. روزي هزار نفر ميرن سفارت بهشون ويزا نميدن ، اينم روش. پسره اونور خط داشت سكته ميكرد وقتي داشت ميگفت كه بهش ويزا ندادن حالا تو ميگي اصلا نميخواسته بياد؟ و اينجور حرفها.
راستشو بخواين ناپدريم همچين از اين مسئله ناراحت نبود براي اينكه امير از همه نظر دامادش (شوهر دخترش) بالاتر بود و بقول معروف يه جورايي به امير حسودي ميكرد و كارهايي هم كه پدر و مادر امير ميكردند كه مخالف آداب معاشرت معمول جامعه ما بود بهانه لازم رو براي سر كوفت زدن به امير خانوادش ميداد ميداد.
من و مادرم تا اون موقع هيچ وقت چنين رفتارهايي از ناپدريم نديده بوديم ، بقول معروف داشت اون روي خودشو نشون ميداد. تو اين گيرو دار من بيچاره امتحان آخر ترم داشتم و به تعويق افتادن اومدن امير تنها حسني كه براي من داشت اين بود كه بعد از تمام شدن امتحاناتم ميومد ولي همونطور كه گفتم در اونصورت امير مجبور ميشد از كارش تو دانشگاه يه مرخصي طولاني بگيره كه همچين صورت خوشي براش نداشت.
توي اون شرايط هيچ كس نميتونست آرومم كنه ، خيليها كه از زور حسودي هي زخم زبون ميزدن. مثلاَ يكي از آشناهامون كه دختري همسن و سال من بود يه بار بهم گفت: حالا خودمونيم، دوست دختر آمريكاييش بهش ويزا نداد يا سفارت؟ تو لحظه فقط دلم ميخواست بزنم تو دهنش.
خلاصه كه شرايط خيلي بدي بود و ما مجبور شديم تاريخ عروسي رو عقب بندازيم ، البته اينبار تصميم گرفتيم بعد از اينكه امير ويزاشو گرفت تاريخ صد در صد رو معلوم كنيم.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳