تصميم به بازگشت ۳: عاشقانه های نرگس قسمت هجدهم

سلام به همه


اگه قسمتهای قبلی داستان رو نخوندين ، بهتون توصيه ميکنم داستان رو از اول بخونين. برای اينکه از شر رفتن به آرشيو راحت بشين ، من همه رو تويه يه فايل جمع آوری کردم و بصورت اچ تی ام ال و بصورت پی در اف گذاشتم تو لينکهايی که در سمت راست صفحه قرار دارد.

تو اين مدت با يه وبلاگ خيلی باهال آشنا شدم بنام سراب نه، زندگی. مهدی و مريم داستان عشقشونو نوشتن. البته دو تا داستان نوشته شده يکی از زبان مريم و اون يکی از زبان مهدی. داستان مريم کامله و داستان مهدی هنوز ناتمونه. اين اولين وبلاگيه که ميبينم يه جورايی شبيه وبلاگ ماست، شما اگه وبلاگی به اين سبک دارين و يا ميشناسين لطفاْ به من و نرگس خبر بدين.


وبلاگ نميدونم زندگی رو چطور معنی کنم نوشته های خانم سميرا رو ببينيد. داره در مورد آشنا شدن با يه نفر تو چت مينويسه.


وبلاگ فرهاد و ... هم درباره سياست و مسائل روزمره مطالب قشنگی مينويسه.


وبلاگ گلدونها هم نظرات جالبی در مورد زنها داره. گرچه من با نظراتش موافق نيستم ولی خوندن نظراتش جالبه.


راستی در چند روز گذشته تعداد خواننده های اين وبلاگ از دو برابر هم بيشتر شده و بيشتر بيننده ها هم از وبلاگ صفا در لس آنجلس هستن. ولی جالب اينکه اين خواننده های جديد پيام اصلا نميزارن. خوشحال ميشم بدونم جريان چيه؟

دنبال كارهاي عروسي افتاديم. اول از همه بايد سالن عروسي رزرو ميكرديم با تهيه و تدارك وسايل سفره عقد. مامانم در عين اينكه خيلي با سليقه بود و خانواده امير هم به ما گفته بودند كه در مورد خرج عروسي نگراني نداشته باشيم ، سعي ميكرد همه چيز رو در عين شيكي با صرفه جويي هر چه بيشتر تهيه كنه. براي همين ميرفتيم تو پاساژهاي گرون قيمت و شيك تهران مدل هاي لباس عروس رو انتخاب ميكرديم و در نهايت مامانم لباس رو به يكي از دوستاش كه خياط ماهري بود سفارش داد و تقريبا لباس رو با يك سوم قيمت تموم كرد.
براي سالن ، وسايل عقد و شام عروسي هم با يكي شركتهايي كه عروسي برگزار ميكنند و نامزدي خواهر ناتني ام رو هم اونها برگزار كرده بودن و ما از كارشون بينهايت راضي بوديم ، قرارداد بستيم و چون در فاصله اي كم ما بار دومي بود كه باهاشون قرار ميبستيم به ما خيلي تخفيف دادن.
مشكلي كه در اين مدت ما باهاش درگير بوديم اختلاف بين فرهنگ دو خانواده بود. پدر و مادر امير در اروپا تحصيل كرده و حتي در همونجا هم با هم ازدواج كرده بودن و عروسي هم نگرفتن و فقط يك جشن كوچيك كه دوستاشونو دعوت كرده بودن. دوستهايي هم كه تو ايران داشتن اغلب مثل خودشون بودن و بيشتر فرهنگ اروپايي داشتن تا ايراني و به رسم و رسومها و تعارفهاي ايراني اهميت چنداني نميدادند. مثلاَ وقتي با هم رستوران ميرفتن حتي وقتي تعداشون زياد هم نبود هر كسي پول غذاي خودش رو ميداد و يا اينكه در مهمونيهاشون خيلي با هم شوخي ميكردن و جكهاي 18 سال به بالا ميگفتن. از طرف ديگر خانواده من خيلي در قيد و بند آداب معاشرت بودند و هر چه زمان ميگذشت و ارتباط دو خانواده بيشتر ميشد، اين اختلاف بيشتر بزور ميكرد.
مثلاَ يك شب مادر امير زنگ زد خونه ما و قرار شد كه فرداي اونشب براي خريد آينه و شمعدون بريم. مادر امير به مامانم گفت كه فرداش بهمون زنگ ميزنن. فرداي اونروز حدود ساعت 10 صبح بود كه مادر امير زنگ زد و گفت كه ما در بازار هستيم و از ما خواست كه به بازار بريم تا آينه شمعدون رو انتخاب كنيم. مامانم و علي الخصوص ناپدريم خيلي بهشون برخورد چرا كه قرار بود ما با هم بريم و در واقع رسم اينه كه خانواده داماد، عروس و همراهانشونو براي خريد عروسي ميبرن. تازه فاصله خونه ما تا خونه امير اينها خيلي زياد نبود. بهرحال من و مامانم آژانس گرفتيم و رفتيم بازار و پدر امير هم آينه شمعدون نقره اي رو كه من پسنديده بودم و خيلي هم گرون قيمت بود، برام خريد.
خودتون بهتر از من ميدونين كه در مراسم عروسي هميشه اين اختلافات هست ولي چون امير ايران نبود در واقع فشار اين بحثها و اختلافات فقط روي من بود و در واقع فقط من بودم كه بايد سعي ميكردم تا روابط بين دو خانواده بهم نخوره. خيلي مواظب بودم كه از مامان و باباي امير جلوي مادر و ناپدريم گله نكنم و همينطور مواظب بودم كه از مادر و ناپدريم جلوي مامان و باباي امير گله نكنم. بنابراين اين مسئله تحمل شرايط رو براي من سخت تر ميكرد و فقط خودم رو با فكر اينكه قراره امير رو دوباره ببينم آروم ميكردم.


كارهاي مربوط به عروسي شروع شد‏، چون پدر و مادر من سنشان كمي زياد بود بيشتر زحمت گرد مادر نرگس بود كه با جديت و علاقه امور مربوطه را دنبال ميكرد. منكه در آمريكا بودم و از دور فقط خبرها را ميشنيدم.
بليط رفت و برگشت به ايران را بايد از يك ماه قبل تهيه ميكردم. به يك آژانس هواپيمايي ايراني در آمريكا زنگ زدم و بليط اصلاَ گير نميومد چون پروازهاي خارجي ايران بسيار محدوده. خلاصه بعد از يك هفته يه بليط به قيمت حدوداَ 1000 دلار رزرو كردم. پرواز تا آمستردام از طريق خط هوايي KLM بود و از آمستردام به تهران از طريق ايران اير. چند روز بعد به سفارت هلند رفتم تا ويزاي ترانزيت بگيرم و آنها ويزاي بازگشت به امريكا از من ميخواستند كه من نداشتم. هر چه برايشان توضيح دادم فايده نداشت و بخرجشان نميرفت تا اينكه يه كله گندشون اومد و به من قول داد كه اگه با ويزاي امريكا بيام حتماَ به من ويزاي ترانزيت ميده.
بليط هواپيما تا لس آنجلس رو هم بايد زودتر ميخريدم . يه بليط گرفتم براي كه زمانش 8 هفته بعد از زمان مصاحبم بود و دائم نگران بودم كه اگه ويزام تا اون موقع حاضر نباشه دوباره پول بليط هواپيمام از بين نيره. از مصاحبم 6 هفته كه گذشت به سفارت آمريكا در شهر تيجوانا زنگ زدم و اونها بهم گفتند كه ويزام حاضره و من ميتونم هر روز كه بخوام در طول 6 ماه آينده برم و ويزامو بگيرم. خيلي خوشحال شدم و به نرگس زنگ زدم. به آژانس هواپيمايي هم زنگ زدم و تاريخ بليط را قطعي كردم. قرار روز حنابندان و عروسي گذاشته شد. و كليه مقدمات آماده بود و فقط چند تا امتحان پايان ترم بود كه بايد از شرشون خلاص ميشدم. منكه تا آن موقع به آنهايي كه عشق و عاشقي جلوي درس خواندشان را ميگيرد لقب بي اراده و تنبل ميدادم ‏، بد جوري گير افتاده بودم. اصلاَ نميتونستم درس بخونم و دائم ميرفتم تو فكر و خيال. اون ترم هم نمرات خوبي نگرفتم.
خلاصه امتحانات تموم شد و موقع رفتن به لس آنجلس. هم اتاقيم از اون دوستش كه تو لس آنجلس پهلوش رفته بود كمي پول طلبكار بود و اون هم براي دادن پولش هي امروز و فردا ميكرد و اين مسئله هم اتاقيمو خيلي عصباني كرده بود. بهش گفتم تو كه پول تو حسابت زياد نيست چرا به ديگران پول قرض ميدي؟ و اون در جوابم گفت همش تقصير توئه. گفتم چرا تقصير من؟ منكه نه سر پيازم و نه ته پياز. و اون گفت تو كه اومدي لس آنجلس اون شب خونش بوديم من بهش مديون شدم و وقتي ازم خواست بهش پول قرض بدم من نتونستم نه بگم. منم گفتم مرد حسابي دوستت خودش منو دعوت كرد و اون گفت دوستم يه تعارف كرد و تو هم اومدي. خلاصه كلي حرفمون شد. منم به هم اتاقيم گفتم نگران نباش من اين دفعه مزاحمت نميشم برو با اون دوست با معرفتت خوش باش.
رفتيم لس آنجلس با دلخوري و وقتي رسيديم اونجا من منتظر نادر بودم كه قرار بود بياد دنبالم و هم اتاقيمم منتظر دوستش. دوست هم اتاقيم زودتر اومد و به من تعارف كرد كه برم خونشون و اون در جواب گفت دفعه پيشم كه اومدي و همشو خونه من نبودي اشتباه كردي اين دفعه بايد بياي خونه خودم و در حاليكه هم اتاقيم به دوستش ميگفت بابا بهش اصرار نكن خوب ولي اون گوش نميداد و شيشه عقب ماشينشو باز كرد و چمدون منو انداخت تو ماشينش و گفت حالا هر جا ميخواي برو. در همين حين يه بنز سفيد آخرين مدل با شيشه هاي دودي پشتمون وايستاد و چند تا بوق زد و منكه فكر كردم راهو بند اورديم اومدم به راننده بنزه بگم كه الان ميريم كه ديدم نادر از ماشين پياده شد و بشوخي گفت : خوشتيپ بزن بريم وگاس. خلاصه هم اتاقيم كلي دماغش سوخت و من كلي حال كردم.
خوشبختانه نادر خودش خسته بود و حال وگاس رفتن نداشت. رفتم خونه نادر اينها و يكي دو روز اونجا بودم و با هم اتاقيم قرار گذاشته بوديم كه اين دفعه شب بريم مكزيك تو تيجوانا تويه يه هتل كه صبح ديگه رانندگي نداشته باشيم و بعد الظهر روزي كه قرار بود بريم سفارت هم اتاقيم و دوستش اومدن دنبالم و ما به سمت مرز حركت كرديم. ماشينو تو آمريكا لب مرز پارك كرديم و سه نفري رفتيم اونور مرز و يه هتل گرفتيم.
وقتي فكر ميكردم كه 4 روز ديگه ايرانم و نرگس عزيزمو ميبينم و اينكه 10 روز ديگه عروسيمه ميرفتم تو رويا. صبح رفتيم سفارت و دم در يه يارو بود كه رسيدي رو كه دفعه قبل بهمون داده بودن رو ميگرفت و ميرفت تو چك ميكرد. ما هم پشت در ميله اي سفارت كه يه سرباز گردن كلفت مكزيكي دمش وايستاده بود منتظر شديم. من و هم اتاقيمم رسيدهامونو داديم و 5 دقيقه بعد يه خانمه اومد. اسم دوستمو صدا كرد و بهش گفت بره تو و رسيد منو بهم پس داد و گفت ويزاي شما آماده نيست. من گفتم يعني چي اماده نيست؟ من بهتون زنگ زدم و گفتين كه آمادست و بدون اينكه متوجه باشم صدامو بلند كرده بودم و خانمه هم به آرومي ولي با عصبانيت گفت ويزاي شما آماده نيست و من كاري نميتونم بكنم. اينو كه شنيدم بي اختيار شروع كردم به داد و بيداد كردن و اون سربازه يقمو گرفت منو پرت كرد زمين و من مثل ديوونه ها پاشدم و ديدم كه با باتون آماده بالاي سرم وايستاده داشتم فكر ميكردم كه يه لگد حسابي به يارو بزنم كه خوشبختانه دوست هم اتاقيم كه اونجا بود جلومو گرفت و قبل از اينكه مسئله خرابتر بشه منو آروم كرد. بعد رفت دم در و از من قول گرفت كه جلو نيام و من ديدم كه با اون خانمه كمي صحبت كرد و برگشت. يه شماره تلفن بود كه ميشد باهاش به سفارت زنگ زد. منهم زنگ زدم و در حالي كه خودمو بشدت كنترل ميكردم باهاشون صحبت كردم. و بهم گفتن كه تائيد ويزايي كه شما از قبرس گرفتين هنوز نيومده و من كاري براتون نميتونم بكنم. من گفتم آخه من بهتون زنگ زدم و خودتون گفتين همه ويزام حاضره. خانمه پرسيد اون كسي كه شما باهاش صحبت كردين اسمش چي بود و من اسم اون طرف رو نپرسيده بودم. خلاصه چاره اي نبود و خانمه گفت كه چهار هفته بعد دوباره رنگ بزنم. هم اتاقيم ويزاشو گرفت و ما در حاليكه اون خوشحال بود و من از ناراحتي نميدونستم چيكار كنم از لس آنجلس برگشتيم.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۳