تصميم به بازگشت ۲: عاشقانه های نرگس قسمت هفدهم

سلام به همتون بالاخره نرگس هم قسمت خودشو آپدیت کرد


ببخشيد از اينکه يه کم دير شد. برای اينکه مجبور نباشين دائم وبلاگ ما رو چک کنيد ببينيد که بروز شده يا نه يه ايميل به نرگس بزنيد تا اسمتونو بزاره تو ليست. اونوقت هر وقت بروز کرديم بهتون ايميل ميزنيم.


تو ۱۰ روز گذشته اين وبلاگ بيشتر از ۱۰۰۰ تا خواننده داشته که جای بسی خوشحاليه ولی خيلی دوست دارم بدونم چند در صد از اين افراد خواننده های جديد وبلاگ هستند و چند درصد افرادی که بر وبلاگ رو چک ميکنن تا ببين آپديت شده يا نه.


* اگه به موسيقی علاقه دارين به سايت زير يه سر بزنيد:



*‌ سايت هوش مصنوعی هم کلی مطالب جالب در مورد کامپيوتر و اينترنت گذاشته.


* اينم يه کلیپ خيلی قشنگ از Celine Dion که از تو وب سايت خسرو نژاد برداشتم.


توی مدت گذشته خبر چندانی از وبگردی نبود. بنابراين سخن کوتاه ميکنم و ميرم سر اصل قضيه.


از اون روز افتادم دنبال جور کردن مدارک. از هر چیزی که میشد یه مدرک تهیه کردم. از نمرات رسمی دانشگاه و برگه ای که نشون میداد هنوز دانشجو هستم تا مدرکی که نشون میداد که دانشگاه داره پول تحصیلمو میده (خدائیش دمشون گرم) و حتی یه برگه از بانک که نشون میداد کلی پول تو بانک دارم. عموم یه چند هزار دلاری برای چند روز بهم قرض داد و من اونو گذاشتم تو حسابم و یه برگه از بانک گرفتم که فلان قدر پول تو حسابمه و بعد که برگه رو گرفتم پول عمومو بهش برگردوندم.


قرار بود برم لس آنجلس پهلوی پسر یکی از دوستای عموم بنام نادر که من چند باری دیده بودمش و روز دوشنبه صبح راه بیفتم بسمت جنوب و از سان دیه گو رد بشم و برم اونور مرز به شهر تیجوانا که چسبیده به مرز بود. برم سفارت آمریکا مصاحبه بکنم و برگردم. یه چیزی حدود 175 مایل باید رانندگی میکردم.


از شانس بد روز پنجشنبه که میخواستم برم لس آنجلس دوباره سرما خوردم. شانس آوردم هم اتاقیم باهام بود و هوامو داشت. خلاصه رسیدیم فرودگاه و رفتم دم گیت که بلیطمو بگیرم. چون بلیط رو از رو اینترنت خریده بودم فقط یه برگه داشتم که از تو سایتی که بلیط رو توش خریده بودم پرینت کرده بودم و شماره و اینجور چیزها روش بود و در واقع رسید بلیط بود.برگه رو به مسئول گیت دادم و اون بلیطمو بهم داد و چک کردم دیدم تاریخ برگشتم عوض دوشنبه روز جمعه زده شده. رفتم به مسئول گیت گفتم و اون ازم برگه ای رو که دفعه اول بهش داده بودم خواست. دیدم که بعله تو اون برگه هم تاریخ برگشت روز جمعه ذکر شده. خدا میدونه چی شده بود؟ منکه فکر میکنم که موقعی که میخواستم تو صفحه اون سایته اسکرول کنم از چرخ وسط موشواره استفاده کردم و اون عوض اینکه صفحه رو اسکرول کنه ، تاریخ رو عوض کرده بود. منم تو قسمت آخر دیگه تاریخها رو چک نکردم.


خلاصه به مسئول گیت گفتم که میخوام تاریخ بلیطمو عوض کنم و اون گفت چون بلیط رو آنلاین خریدی امکان عوض کردن تاریخش نیست و اگه بخوای اینکارو بکنی باید 100 دلار جریمه بدی. من بلیط رفت و برگشت رو خریده بودم 250 دلار. یعنی برای عوض کردن تاریخ یه بلیط 125 دلاری باید 100 دلار جریمه میدادم. چاره ای نبود جریمه رو دادم. از فرودگاه یه زنگ به نرگس زدم و سوار هواپیما شدم.


رسیدیم لس آنجلس و به شرکتی که ماشین رو ازش کرایه کرده بودم زنگ زدم و اومدن دنبالم ، هم اتاقیمم قرار بود بره خونه یکی از دوستاش تو لس آنجلس و دوستش اومد دنبالش و اون رفت و من هم رفتم و ماشینو تحویل گرفتم و راه افتادم سمت خونه نادر اینها. با کلی بدبختی خونه نادر اینها رو پیدا کردم ، ساعت حدود 2 صبح بود که من بالاخره رفتم تو رختخواب.


نادر اینها وضع مالی خوبی داشتن و صاحب یه کارخونه بودن. صبح ساعت 7 بیدار شدم و با نادر رفتیم کارخونشون. تا کارخونشون حدود یکساعت و نیم فاصله بود و نادر هر روز این مسیر رو رانندگی میکرد. تو دفتر کارخونه یه مبل گنده بود که من تا ظهر روش خوابیدم. شب نادر یه مهمونی دعوت بود که با هم رفتیم و کلی خوش گذشت. همه ایرانی بودن و همه پولدار ، بیشترشون هم آدمهای تحصیلکرده ای بودن. حدود ساعت 1 صبح با نادر برگشتیم خونه و نادر دائم میگفت که بریم لاس وگاس ، میگفت خیلی خوش میگذره و اینجور حرفها. راستش من خیلی دوست داشتم لاس وگاس یا بقول خودشون وگاس رو ببینم. ولی اینقدر حالم بد بود که ترجیح دادم نرم و نادر رو راضی کردم که نریم. جالبه بدونین که درآمد شهر لاس وگاس از طریق قمار و اینجور چیزها از درآمد نفت ایران بیشتره.


روز شنبه به هم اتاقیم زنگ زدم و قرار شد برم پهلوی اون تا دوشنبه صبح با هم بریم سفارت. رفتم دنبالش و با هم رفتیم محله ایرانی ها گشتیم. روز یکشنبه با هم اتاقیم رفتیم و اونهم ماشینشو تحویل گرفت و برگشتیم.


دوشنبه صبح دو ماشینی از لس آنجلس راه افتادیم بسمت جنوب.کلی تو راه به ترافیک خوردیم و همدیگرو گم کردیم. ساعت 6:30 حرکت کرده بودیم و من ساعت 10:45 رسیدم لب مرز. البته اينو بگم که وقتی تابلو آخرين خروجی آمريکا رو ديدم يه جورايی ترس برم داشته بود.


 



 


از همين خروجی که ميبينين خارج شدم و ماشین رو دم مرز تو آمریکا پارک کردم و پاسپورت و مدارکمو برداشتم و رفتم به سمت مرز. آماده بودم که پاسپورت و ویزای مکزیکو نشون بدم اما موقع رد شدن از مرز از طرف آمریکا به مکزیک هیچکس هیچ سئوالی از آدم نمیپرسه. همونطور که تو عکس میبینین یه در اونجاست که فقط از یه طرف میچرخه و از اون در که رد بشی اونور مکزیکه.


 



 


همونجا دم مرز یه تاکسی گرفتم و رفتم سفارت و هم اتاقیم هم چند دقیقه بعد رسید. تو سفارت اول کار همه مکزیکی ها رو راه انداختن و بعد ما رو صدا کردن. مصاحبه کنسول با من خیلی کوتاه بود. ازم پرسید چه جور ویزایی میخوای منم گفتم دانشجویی و بعد پرسید پول دانشگاتو چطوری میدی و من گفتم خود دانشگاه پولمو میده و اونم گفت 6 هفته دیگه ویزات حاضره. به هم اتاقیمم ویزا دادن، یعنی به اون هم گفتن که 6 هفته دیگه بیاد و ما شاد و خندان برگشتیم سمت مرز. مرز رو رد کردیم و من سعی کردم که با نرگس تماس بگیرم که نشد و دوباره راه افتادیم سمت لس آنجلس. هم اتاقیم چون پرواز برگشتشو 5 بعد الظهر گرفته بود و عجله داشت زود رفت ولی من پرواز برگشتمو ساعت 11 شب گرفته بودم و کلی وقت داشتم. وقتی رسیدم لس آنجلس ساعت حدود 8 شب بود و تا خونه نادر اینها هم حدود 1 ساعت راه بود. به نادر زنگ زدم و خداحافظی کردم و بعد رفتم دم یه رستوران ماشینمو پارک کردم و رفتم تو . اون بار یه تراس داشت که توش یه تلفن عمومی بود و رفتم تو تراس که به نرگس زنگ بزنم و بهش خبر بدم که دیگه دارم میام. یه نیم ساعتی طول کشید تا اینکه بالاخره موفق شدم. بیچاره نرگس همش نگران بود که نکنه بلایی سر من تو مکزیک اومده باشه.


موقعی که با نرگس دوست بودم و قبل از اینکه بیام آمریکا دو تا چیز اتفاق افتاد که همیشه تو خاطر من و نرگس هست. یکی اینکه معمولاً وقتی میخواستیم بریم بیرون و مخصوصاً سینما و اینجور جاها نرگس خیلی از اوقات خودش میومد و اگه فیلم زود تموم میشد خودش میرفت (البته منظورم زمانیه که ما با هم فقط دوست بودیم) بعد از ماجرای تولد نرگس این روند یه مقدار تغییر کرد. یه روز نرگس باید میرفت سمت فرمانیه برای یه کاری و اونجاها رو هم خوب بلد نبود، از سینما که اومدیم بیرون نرگس گفت که باید بره فرمانیه و بعد با لحن خاصی گفت : منو میبری؟ منم گفتم بعله . نمیتونم بگم چه جوری بود ولی خیلی باهال بود جوری که تا مدتها بعد از اونهم ما دائم اینو تکرار میکردیم. موقعی که میخواستم نرگس بشوخی میگفت قول دادی که منو ببری ولی زدی زیر قولت.


خاطره دیگه مربوط به شناسنامه منه. یادم نمیاد برای چه کاری بود که کپی شناسنامه لازم داشتم  و اتفاقا اونروز نرگس هم با من بود و از من خواست که شناسناممو ببینه. من نمیدونم توی شناسنامه ، پاسپورت و یا گواهینامه چه چیزه جالبی هست که همه دوست دارن ببیننش. شاید برای اینکه اسم واقعی و رسمی و تاریخ تولد توش نوشته؟؟ بهرحال نرگس شناسناممو گرفت و بعد یه ورق زد و با یه حالت خاص برگشت گفت : اینکه صفحه دومش (صفحه مربوط به ازدواج) هنوز خالیه!! و منم که شوخیم گرفته بود گفتم : مال من اول صفحه آخرش (صفحه مربوط به وفات) قراره پر بشه. تو رو خدا فحشم ندین چون اون روز نرگس بلایی سرم آورد که مرغون هوا بحالم گریه کردن. فکر میکنید چیکار کرد؟ هیچکار و این بدترین تنبیه بود برای من. مثلاً منو تا مدتی امیر خان صدا میکرد جای امیر جان. میبینین یه عوض کردن جای یه نقطه چه جوری میتونه آدمو بچزونه.


 


خلاصه اینکه به نرگس گفتم : میخوام بیام تا دیگه نتونی بگی منو نبردی و ظاهراً قراره که صفحه دوم شناسنامم به عطر گل نرگس معطر بشه.


 


خلاصه برگشتم خونه و اولین کاری که کردم این بود که به مادرم اینها زنگ زدم و گفتم که برنامه عروسی و اینجور چیزها رو ردیف کنن که من دارم میام، در مورد مهریه هم گفتم هر چی که شما دو تا خانواده توافق کردین من حاضرم. گفتم اینطوری یکی از پارامترهای برنامه ریزی خطی کم میشه.


سلام
از همتون بخاطر اينكه دير كردم معذرت ميخوام. بيچاره امير هميشه قسمت خودش زودتر از من آمادست و من دائم بدقولي ميكنم.
مدتي بعد از خواستگاري الكترونيك روز ولنتاين بود. خيلي دلم گرفته بود، تقريباَ هر مراسمي كه ميشد بخاطر اينكه امير نبود عوض اينكه خوشحال بشم دلم ميگرفت. براي روز ولنتاين من براي امير از طريق يكي از دوستامون كه مسافر آمريكا بود يك عروسك سخنگو كه ميگفت: I LOVE YOU همراه با يك عدد تخته نرد صنايع دستي براي امير فرستادم ، مامانم هم يه ژاكت براي امير بافته بود كه براش فرستاديم و امير هم دوباره با نريمان هماهنگ كرد و نريمان يه مقدار پول همراه يك شاخه گل سرخ از طرف امير بهم داد. (تلافي سال پيشو در آورد). براي عيد هم دو تا عروسك سر چمني، يه دختر و يه پسر، كه در واقع رو سرشون سبزه عيد سبز ميشد خريدم و دخترش رو براي امير فرستادم تا اونجا سبزش كنه و بزاره تو سفره هفت سين و پسرش رو هم براي سفره هفت سين خودمون گذاشتم.
پدر و مادر امير هم براي عيد ديدني اومدن خونمون و يه جعبه سيب (چون من سيب خيلي دوست دارم ) و يك سكه كامل طلا بعنوان عيدي بهم دادن. البته اينو بگم كه پدر و مادر امير قبل از عيد براي هماهنگ كردن روز خواستگاري زنگ زده بودند و قرار بود كه بعد از تعطيلات عيد بيان خواستگاري.
امير هم براي عيدي 500 دلار برام فرستاد (حسابي وضعم خوب شده بود جاتون خالي) و من ميدونستم اين مقدار پول پس انداز كردنش براي امير كار راحتي نبود ولي امير هدفش از فرستادن اين پول فقط عيدي نبود و وقتي علتشو از امير پرسيدم گفت كه درسته هنوز زن من نيستي ولي اين پولو بخاطر خرج و مخارج دانشگاه و بقيه امور از من قبول كن. براي اينكه امير ميدونست كه من براي اينكه خرج دانشگامو خودم بدم و از مادر و ناپدريم نگيرم بشدت كار ميكردم و در واقع امير ميخواست كه شرايط رو براي من راحتتر كرده باشه. از اينكه اينقدر احساس مسئوليت ميكرد بدون اينكه هيچ وظيفه اي داشته باشه احساس غرور ميكردم.
امير بهم تلفن كرد و خبر اينكه مصاحبش با موفقيت انجام شده رو بهم داد. از خوشحالي داشتم بال در مياوردم ولي از يه طرف هم ناراحت بودم چون امير قرار بود قبل از امتحانات آخر ترمم بياد و درست همزمان با شروع امتحاناتم برميگشت. چاره اي نبود چون امير فقط توي همون فاصله تعطيل بود و با شروع تابستون بايد كارشو شروع ميكرد. اگه ميخواست ديرتر بياد مجبور ميشد كه مرخصي بگيره كه هم به كارش لطمه ميزد و هم حقوق بهش نميدادن. همونجور كه قبلاَ گفتم قرار شد كه خانواده امير اينها بيان براي خواستگاري.
روز خواستگاري تعيين شد و قرار شد كه مراسم خواستگاري بصورت خيلي خصوصي برگزار بشه. ما فقط به دايي برزگم و خانومش تلفن كرديم و قرار شد كه بيان و از طرف امير اينها هم علاوه بر پدر و مادرش ، فقط عمه و شوهر عمه امير اومدن. صبح روز خواستگاري مامانم مشغول تهيه و تدارك شد و ندا هم كه خونه ما بود با خواهرم مشغول انتخاب لباس و اينجور چيزها براي من بودن. خيلي برام جالب بود اونها هيجانشون از من بيشتر بود. شده بودم مثل عروسك بازي ، هي موهامو شونه ميكردن و مدل آرايشمو عوض ميكردن و بعد با هم به تفاهم نميرسيدن و همرو پاك ميكردن و دوباره روز از نو روزي از نو. در واقع با اينكارشون مثلاَ ميخواستن منو از دلشوره و اضطراب در بيارن. دائم بهم ميگفتن : حواستو جمع كنيا. چاييرو اول به خانوما تعارف كن ، مواظب باش چاييت كف نكنه و تو سيني نريزه و منم بهشون ميگفتم يه جوري حرف ميزنين كه انگار تا حالا صد دفعه براتون خواستگار اومده.
سرتونو درد نيارم مامان و باباي امير به همراه عمش و شوهر عمش اومدن. عمه امير پسري داشت كه بر خلاف ميل خانواده با دختري ازدواج كرده بود و از خانواده جدا شده بود و اين مسئله باعث شده بود كه عمه امير بعد از اون ماجرا خيلي نسبت به پسرهاي فاميلشون حساس باشه. چون عمه امير از عروسش اصلاَ راضي نبود من انتظار برخوردي منفي و تلخ رو داشتم. ولي وقتي منو ديد بغلم كرد و با لحني غمگين گفت: من كه آرزوي اينكه تو جشن عروسي پسرم باشم به دلم موند ، انشاله كه تو عزيزم رو تو لباس عروسي پهلوي امير ببينم و خودم بالاي سرتون قند بسابم.
همه چي بخوبي و خوشي پيش ميرفت تا اينكه بحث جنجال برانگيز مهريه پيش اومد. از اونجاييكه ناپدري من براي دخترش هفتصد سكه مهريه كرده بود اصرار داشت كه مهريه من اندازه دخترش و يا بيشتر باشه. من هميشه خودم نظرم به 14 تا سكه بود، امير هم كه طفلكي گفته بود هر چقدر مهريه باشه حرفي نداره. حتي يادمه يبار تو حرفاش گفته بود كه حاضره هم وزن من طلا مهرم كنه. مادر و دائيم هم با 14 تا سكه موافق بودن ولي ناپدريم روي 700 تا سكه اصرار ميكرد. پدر و مادر امير ميگفتن ما حاضريم براي اين دختر كل داراييمونو مهريه كنيم ولي اگه اجازه بدين از اونجاييكه مهريه دختر عمه امير كه قبل از نرگس جون و با شرايطي مشابه ازدواج كرده ، 500 سكه بوده مهريه نرگس جون رو هم 500 تا قرار بديم. وقتي داشتن اين حرفها رو ميزدن داشتم از زور دلشوره ميمردم و تو دلم آرزو ميكردم كاش امير اينجا بود. توي همين فكرها بودم كه صداي داييم منو بخودم آورد كه ميگفت: مباركه خدا رو شكر ميكردم كه داييم اونجا بود و بحثو خاتمه داد و مهريه همون 500 سكه قرار داده شد و بعدش مامان امير طبق رسم انگشتر نشون رو دستم كرد. اون انگشتر خيلي سنگينتر و گرون قيمت تر از اون چيزي بود كه من انتظارشو داشتم و در واقع اين نشونه اين بود كه اونها چقدر با رضايت دارن منو بخانوادشون راه ميدن. اين مسئله آرامش خاصي رو به قلبم ميداد. يه مسئله ديگه كه تو جلسه خواستگاريم بود و منو خوشحال ميكرد اين بود كه فاميل امير دائم ميگفتن ما از انتخاب پسرمون خيلي راضي و خوشحاليم و مخصوصاَ مادر امير گفت: پسرم خواستگاري هر دختري كه ميخواست ، ما بخاطر عشقمون به پسرمون حاضر بوديم بريم. ولي من هميشه آرزو داشتم كه پسرم دختري رو انتخاب كنه باعث محكم شدن پيوند خانوادگيمون بشه و خوشحالم كه خدا بهم لطف كرد و آرزمو برآورده كرد. كار رو به اونجايي رسوندن كه داييم بشوخي گفت: يكي ببينه فكر ميكنه شما دارين دختر به ما ميدين. من هميشه گفتم كه نرگسو يجور ديگه دوست دارم ولي نرگس جون اميرجان هم براي ما از تو عزيزتر نباشه كمتر نيست. خلاصه همه داشتن تعارف تيكه پاره ميكردن و خودمونيم كلي قند تو دلم آب ميشد!
قرار روز حنابندون ، عقد و عروسي گذاشته شد و كم كم افتاديم دنبال كارهاي عروسي.

در پايان ميخوام بگم كه با مطرح كردن اعداد و ارقام اصلاَ قصد خودنمايي ندارم و فقط از اونجايي كه دوست دارم كه خاطراتم رو همونطور كه بوده براتون تعريف كنم اين مطالب رو ذكر كردم. چون اين داستان بر اساس واقعيت نوشته ميشه، دوست دارم همه چيزو اونطور كه واقعاً پيش اومده براتون تعريف كنم .



  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳