تصميم به بازگشت: عاشقانه های نرگس ، قسمت شانزدهم

سلام به همه شما و باز هم ممنون از اينکه به ما سر ميزنيد و با پيامهای زيباتون ما رو هر چه بيشتر تشويق ميکنيد.

يه امير ديگه هم هست که توی وبلاگ هديه ايام، موی سپيد مطالب زيبايی مينويسه. اصلاْ هر کی اسمش اميره کارش درسته (آخر از خود تعريف کردن) 

اگه ميخواين امکانات جالب به وبلاگتون اضافه کنيد به وبلاگ همه چی يه سر بزنيد. اين وبلاگ هم توسط يه امير ديگه مديريت ميشه.

برای اينکه اينقدر نگين من طرفدار امير هستم . تو وبلاگ مرتضی مطلب درسی از پروانه رو بخونيد. کوتاه و جالبه.

قبل از شروع خاطرات اين دفعه ميخواستم يه مطلبی رو بگم و اونم اينکه من و نرگس تصميم گرفتيم که قبل از بيان هر قسمت از خاطراتمون يه کم در مورد مطالب جانبی ديگه بنويسيم.

در طول هفته گذشته هم من و هم نرگس با چند نفری از دوستان چت کرديم. ار اينکه ميبينيم شما نرگس و من رو اينقدر با خودتون صميمی احساس ميکنيد که در مورد مشکلاتتون با ما صحبت ميکنيد خيلی مفتخريم.

يه چيزی که من معتقدم اينه که احساس دو نفر به همديگه بايد با هم رشد کنه. نه اينکه يکی عاشق سينه چاک باشه و اون يکی اصلاْ براش مهم نباشه. من معتقدم که اگر دو نفر دوستيشون رو بر اساس منطق شروع کنند و يواش يواش احساس رو وارد کنن خيلی بهتره. وقتی يکی از دو طرف سريع جلو بره ، اونوقت توازن بهم ميخوره و مشکل ايجاد ميشه.

خيلی ديده ميشه که هنوز هيچ چی نشده پسره عاشق دخترست و يا برعکس. البته گاهی اينطور موارد عاقبت به خير ميشه ولی احتمالش زياد نيست. يه دختر وقتی ببينه که پسره بدون اينکه هيچ احساس متقابلی ببينه عاشق شده ، خودبخود حالت تدافعی پيدا ميکنه و برعکسش در مورد پسرا. بزارين احساساتتون با هم رشد کنه. به احساس طرفتون هم اجازه رشد بدين و اونو آزاد بزارين تا بشما علاقه مند بشه. درسته که هر آدمی دوست داره که دوست بداره و دوست داره که دوست داشته بشه ، درسته که دخترا کيف ميکنن وقتی ببينن عاشقهای سينه چاک دارن و برای پسرها خيلی لذت بخشه که دل دخترا رو بدست بيارن. اما وقتی شما يهو اظهار علاقه به طرف ميکنيد، در واقع ارزش دل خودتون را پايين آوردين. ببينيد که طرفتون در چه موقعيته و با توجه به اون جلو برين. اينکار البته به حرف سادست و انجامش کار آسونی نيست.

خوب ديگه قبل از سر درد بگيرين و اين پنجره رو ببندين و برين سراغ وبلاگهای ديگه بهتره ادامه داستان رو بنويسم.

بعد از مدتی به کمک عموم يه کار توی دانشگاه پيدا کردم و يه کم وضعم بهتر شد. هزينه دانشگام که حدود سالی ۱۲۰۰۰ دلار بود رو پرداخت ميکردند و ماهی هم ۱۰۰۰ دلار بهم حقوق ميدادن. دو هفته بعد از اينکه کارمو شروع کردم با يکی از بچه های ايرانی که تو يکی از آپارتمانهای دانشگاه زندگی ميکرد صحبت کردم و قرار شد هم اطاق بشيم. با عموم صحبت کردم و دوری راه رو بهونه کردم و به جای جديد اثاث کشی کردم. البته اثاث کشی که چه عرض کنم تمام وسايلم توی ماشين عموم براحتی جا شد.

خونه جديد يه استوديو بود (همون که تو ايران بهش ميگن سوئيت) که يه اطاق بود با يه آشپزخونه ۲متر در ۱ متر و چند تا کمد کوچيک. کل خونه جديد از اطاق خوابی که خونه عموم داشتم کوچيکتر بود ولی توش راحت ميتونستم نفس بکشم. کلی آشپزی ياد گرفتم و چند بار هم کله پاچه درست کردم. به دانشکده و محل کارم هم خيلی نزديک بودم ، ۵ دقيقه پياده تا دانشکده و ۷ دقيقه پياده تا محل کار. گاهی نيمه شبها تو محوطه دانشگاه قدم ميزدم و ياد اونوقتهايی ميافتادم که با نرگس تو پارک قدم ميزديم.

چند ماهی گذشت و تعطيلات کريسمس هم تموم شد و ترم جديد شروع شد و من رسماْ و بصورت الکترونيک از نرگس خواستگاری کردم. يعنی يکی از عکسهای نرگس رو که توش خيلی جدی بود رو اسکن کردم و يه عکس ديجيتال هم گرفتم و اونها رو تو يه فايل کنار هم گذاشتم و در حالی مثلاْ دارم سئوال میپرسم و نوشتم : زن من ميشی؟

با مادرم اينها هم صحبت کردم و گفتم که برن و کارو تموم کنن. نميدونم ديگه ، حلقه دست کنن و اينجور حرفها. حالا مونده بودم ازدواج غيابی بکنيم و يا برگردم ايران. مشکل برگشتن به ايران اين بود که ويزای من تک ورود بود و ممکن بود برای برگشت دوباره بهم ويزا ندن و اينکار ريسک بزرگی بود.

اينجا يه قانون مسخره داشتن و اونهم اين بود که اگه کسی به مکزيک يا کانادا ميرفت  و مرز رو زمينی قطع ميکرد اونوقت ميتونست بدون ويزا برگرده. حالا چرا زمينی خدا عالمه. چند تا از بچه های ايرانی اينجا با استفاده از اين قانون رفته بودند کانادا و اونجا از سفارت آمريکا يه ويزای ديگه گرفته بودن و با اون ويزا رفته بودن ايران. موقع برگشت فقط پاسپورت و برگه ای بنام I-94 (اين برگه رو موقع به آمريکا به پاسپورت منگنه ميکنند) رو فقط چک ميکردند و ويزای جديد رو باطل نميکردند. از اين جهت ميگم مسخره که ويزا يعنی اجازه ورود به يه کشور، خوب وقتی شما تو يه کشور هستين و اجازه ورود مجدد ميخواين بايد چيکار کنين؟ از نظر قانون آمريکا که بايد برين از آمريکا بيرون و از اونجا اقدام کنين.

هم اطاقيم هم ميخواست بره ايران و تصميم داشت بره مکزيک که از سفارت آمريکا تو مکزيک ويزا بگيره. خلاصه من هم تصميم گرفتم باهاش برم مکزيک. وقتی اينو به نرگس گفتم داشت از خوشحالی پر در مياورد. ما دو نفری رفتيم سفارت مکزيک، يه جای شلوغ و کثيف پر مکزيکی. رفتيم با کنسول صحبت کرديم و گفت شما چه جوری ميخواين برگردين آمريکا و ما بهش توضيح داديم ولی اون قانع نشد. ميگفت تا بمن ثابت نکنيد که نميخواين برين مکزيک بمونين من بهتون ويزا نميدم. مثلاْ داشت ادايه کنسول آمريکا رو در مياورد. ميخواستم بهش بگم مرتيکه کدوم احمقی آمريکا رو ول ميکنه ميره مکزيک آخه؟ و تازه حالا کشورتون مگه چه بهشتی هست که اينقدر پزشو ميدی؟

خلاصه برگشتيم از دانشگاه نامه گرفتيم که توش توضيح داده بود ما بدون ويزا ميتونيم برگرديم و يارو منت بر سر ما گذاشت و بهمون ويزا داد. بعدش بايد از سفارت آمريکا تو مکزيک وقت ميگرفتيم. برنامه وقت گرفتن هم مکافاتی بود. فقط از طريق اينترنت وقت ميدادن و اونهم روزی فقط ۱۰ نفر. تازه هر روز که ميخواستی بری سفارت بايد دقيقاْ سه هفته قبلش وقت ميگرفتی نه يه روز کم و نه يه روز زياد.

من و هم اطاقيم تصميم گرفتيم بريم لس آنجلس و ماشين کرايه کنيم و از اونجا تا مرز رو با ماشين بريم .خلاصه روزی که بليط ارزونتر بود رو انتخاب کرديم. قرار شد پنجشنبه شب بريم ، جمعه بريم سفارت و دو شنبه بعدالظهر برگرديم.

اون سايتی که وقت ميداد از ساعت ۹ صبح باز ميشد و ساعت ۹ و پنج و دقيقه ديگه جاها پر بود. ما هم صبح جمعه رفتيم تو کامپيوتر لب و منتظر شديم که ساعت بشه ۹. از شانس ما اونروز سايتشون خراب شد. هر چی ما آدرسشو ميزديم ميگفت :

Page Cannot be displayed

حالا ما بليط هواپيمامونم آن لاين خريده بوديم و نه ميشد پس داد و نه ميشد عوضش کرد. تا ساعت ۱۲ صد بار امتحان کرديم سايتشون درست نشد که نشد. زنگ زديم سفارت آمريکا در مکزيک و گفتيم که وقت ميخوايم و يارو ميگفت فقط از طريق اينترنت و هر چی بهشون ميگفتيم باباجون اينترنتتون قاط زده و کار نميکنه حاليش نميشد.

خلاصه روز دوشنبه همون برنامرو تکرار کرديم ولی اينبار کار کرد و از سفارت وقت گرفتيم. بعدشم رفتيم رو اينترنت ارزونترين ماشينی رو که ميشد کرايه کرديم و منتظر شديم تا روز سفر به لس آنجلس.

***خبر مهم: نرگس تا چند ساعت ديگه مطلب خودشو اينجا اضافه ميکنه.

*** به نرگس عزيزم: نرگس جان لطفاْ زودتر مطالب خودتو اينجا اضافه کن.

بعد از رفتن امير روزها برام بسختي ميگذشت و سعي ميكردم كه خودمو سرگرم كنم تا جاي خالي امير كمتر احساس بشه. تولد من مدتي بعد از رفتن امير بود ، خيلي دلم گرفته بود و همش ياد سال قبل ميكردم، ياد گردنبندي كه امير برام خريده بود و ياد همه خاطرات قشنگمون و ... (خودتون ميدونيد ، تو پستهاي قبلي نوشتم) مامانم دائم ازم ميپرسيد كه نميخواي دوستاتو براي تولدت دعوت كني؟ منهم راستش اصلاَ دل و دماغ نداشتم و گفتم نه حوصلشو ندارم. با اينحال مامانم يه كيك كوچولو برام گرفت و ندا هم قرار بود اونروز عصر بياد خونمون. وقتي ندا اومد ديدم كه يه دسته گل بزرگ كه بتعداد سالهاي عمرم شاخه هاي بلند گل رز قرمز بود تو دستشه. همديگرو بوسيديم و تولدمو تبريك گفت و يه جعبه جواهر كوچيك هم همراه دسته گل داد بهم . هديه رو باز كردم و ديدم يه عدد سكه كامل بهار آزادي توشه. منم محكم بغلش كردم و گفتم بيشتر از اينكه خوشحالم كني شرمندم كردي ، و ندا با لبخندي شيطنت آميز گفت فكر كردي تشكر كردن به همين سادگياست. بايد كلي پول تلفن بدي و زنگ بزني آمريكا. از خوشحالي نميدونستم چيكار كنم يه جيغ بنفش زدم و بجاي امير دوباره ندا رو بغل كردم. امير از چند روز قبلش با نريمان و ندا همه چيرو هماهنگ كرده بود. مخصوصاَ اين مسئله جلوه خوبي جلو مامانم و ناپدريم داشت. ناگفته نماند كه خود ندا هم برام يه گردنبند قشنگ آورده بود. ميخواستم همون موقع به امير زنگ بزنم ولي ميدونستم كه اون موقع امير سر كلاسه و محبور بودم كه كمي صبر كنم . مامانم كيك آورد و در حال خوردن كيك بوديم كه امير خودش زنگ زد. با شنيدن صداش بغض كردم، و صدامو شبيه دختر كوچولوها كردم و گفتم چرا رفتي؟ چرا منو تنها گذاشتي؟ و كلي بابت هديه تولد ازش تشكر كردم و گفتم كه اصلاَ انتظارشو نداشتم و امير هم از اونور تلفن كلي قربون صدقم رفت و دائم با شيطنت ماجراي تولد پارسالمو يادآوري ميكرد. خلاصه بعد از رفتن امير شايد اولين باري بود كه هر دومون شاد بوديم و ميخنديدم. من از اينكه ميديدم امير چقدر بفكرمه خوشحال بودم و امير هم از خوشحالي من خوشحال بود.
اوايلش كه امير رفته بود تو خونه كامپيوتر نداشتم بنابراين بيشتر وقتها ميرفتم خونه ندا اينها و از قبلش با امير براي چت قرار ميذاشتيم. الان كه فكرشو ميكنم خيلي برام بامزه است چون من و امير از نظر زماني روز و شبمون برعكس بود، بيشتر نصفه شبها با امير چت ميكردم و بنابراين خيلي از شبها رو خونه ندا اينها ميگذروندم، هميشه خدا وقتي با امير چت ميكردم خواب آلو بودم. يادمه كه يه شب ندا مشغول گرفتن شماره براي وصل شدن به اينترنت بود و دائم شماره اشغال ميزد. بهش گفتم ندا من ميرم رو تختت دراز ميكشم ، هر وقت گرفت و وصل شد منو صدا كن. نشون به اون نشون كه خوابم برد و ياهو مسنجر ندا روشن بود و اسم امير هم تو ليستش بود ، امير آن لاين شده بود و ندا 5 دقيقه منو صدا كرده بود تا بيدار شم. آخرين جملشو يادمه كه ميگفت: خره ، پسره 5 دقيقس منتظره ، بيدار نشي با همين اسپيكر ميكوبم تو كله ات. خلاصه كه منو ندا با هم عالمي داشتيم. بعضي وقتها ساعت بندي ميكرديم چون اون هم ميخواست با دوستاش چت كنه و قانون گذاشته بوديم كه هر كسي حق نداره بيشتر از نيم ساعت متوالي جت كنه. البته بيچاره ندا وقتي كه صحبت من با امير طولاني ميشد شكايتي نميكرد. يادش بخير چه روزها و چه شبهايي بود.
توي موقعيت خاصي بودم ، توي مهمونيا و هر وقت كه با دوستام جمع ميشديم اونهايي كه در جريان بودن ميگفتن : خوب با امير كارتون به كجا رسيد ؟ و من كلي معذب ميشدم و نميدونستم چي بگم ، از همه بدتر اينكه شروع ميكردن به نصيحت كردن و هر كسي يه چيزي ميگفت. يكي ميگفت: تو هم الكي خودتو معطل اين پسره كردي و يكي ديگه ميگفت: نكنه خواستگاراتو بخاطر اين پسره كه كارش هنوز معلوم نيست بپروني. منم ميگفتم: نه بابا، امير همش زنگ ميزنه ، ايميل ميزنه ، براي تولدم كادو فرستاده و ... ولي خوب خودتون كه بهتر ميدونين در دروازه رو ميشه بست ولي در دهن مردمو نميشه بست. راستشو بخواين با اينكه به امير خيلي مطمئن بودم و دائم با كارهاش حس اطمينان منو جلب ميكرد ولي ته دلم هميشه نگران بودم كه نكنه جريان زندگي جوري بشه كه من و امير نتونيم دوباره با هم باشيم. تا اينكه اون ايميل خواستگاري الكترونيك رو برام فرستاد و گفت كه با خانوادش حرفاشو زده و قراره بيان خواستگاري. هميشه به اونهايي خواسته بودن براي خواستگاري بيان خونمون جواب رد داده بودم چون اصلاَ قصد ازدواج نداشتم و اين اولين باري بود كه كسي رسماَ براي خواستگاري ميومد خونمون ، و تو دلم آرزو ميكردم كه اين اولين و آخرين خواستگاري باشه كه برام مياد. از طرفي خيلي خوشحال بودم و از طرف ديگه هم كلي نگران بودم كه بالاخره نتيجه چي ميشه؟

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳