دور از يکديگر، عاشقانه های نرگس قسمت پانزدهم

سلام به همه و دوباره ممنون از اين همه لطفی که به وبلاگ ما داريد. قبل از شروع ادامه خاطرات چند تا نکته کوچيک رو ميخواستم بگم.



۱. توی هفته گذشته با چند نفر چت کردم و همه خيلی لطف داشتند و ميگفتن وبلاگتون اله و بله. بعد وقتی من میپرسيدم که آيا در مورد وبلاگ ما به کسی گفتين يا نه ميگفتن: نه . بهرحال توی ستون سمت چپ يه پاکت نامه سبز رنگ هست که با کمک اون ميتونيد به ديگران در مورد سايت ما بگين، ديگه لازم نيست برين تو ايميلتون و آدرس وبلاگ ما رو بردارينو و اينجور حرفها. يه کليک ميکنيد و يا علی.



۲. من هم يه آی دی ياهو برای خودم درست کردم. راستش بعد از بحث و بررسی و مطالعات فراوان و شبانه روزی من و نرگس تصميم گرفتيم که دو تا ايميل جدا داشته باشيم تا اگه شما سئوالی داشتيد که خواستيد از يکی از ما بپرسين راحت باشين.



۳. يکی از دوستان ميگفت که وبلاگ ما خيلی طول ميکشه که بالا بياد. راستش منکه خودم با دايال آپ هستم مشکلی ندارم. اگه وبلاگ ما از وبلاگهای ديگه کندتر بالا مياد لطفاْ به ما اطلاع بدين.



و اما وبلاگها و مطالب جديد:



وبلاگ کرشمه دوباره يه پست باهال گذاشته. يه جمله خيلی قشنگ هم داره و ميگه: بهتر نيست وقتي رو كه براي عوض كردن طرف مقابلتون ميذاريد ؛ بگذاريد واسه اوني كه احتياجي براي تغيير كردنش نميبينيد؟؟؟



سياوش هم تو وبلاگ فراموشم کن از غم عشق مينويسه.



وبلاگ هوش مصنوعی هم پر از مطالب علمی کوتاه و باهاله.



و اما داستان. من قسمت خودمو مينويسم و فکر کنم تا چند ساعت ديگه نرگس لاگين کنه و ادامشو براتون بنويسه.



حالم خيلی بد بود. دائم نگران بودم که پرواز بعديم را از دست ندهم. خوشبختانه به پرواز بعدی به موقع رسيدم چون آن پرواز هم تاخير داشت. رسيدم به سرزمين فرصتهای طلايی. اولش منو بردن انگشت نگاری، يه پليسه پاسپورتمو گرفت و گفت دنبالش برم. بعد منو برد تو يه اطاق و خودش رفت. حدود ساعت ۱۰:۳۰ صبح و ساعت ۱۲:۱۵ برگشت. منکه ديگه کاملاْ داشتم بيهوش ميشدم. انگشت نگاری و کارهای اداری انجام شد و چون دير شده بود چمدان من گم شد. هر چی به اون يارو ميگفتم بزار من برم به فاميلامون بگم که رسيدم ميگفت از اين در که بری بيرون نميشه برگردی. خلاصه ساعت حدود ۲ بعدالظهر بود که من اومدم بيرون. عموم اومده بود دنبالم. بيچاره نگران شده بود که منو راه ندادن. ماشينش يکی از اين ماشينهايی بود که بهش اينجا ميگن VAN  ، يه حالتيه مثل ماشينهای استيشن ولی سه رديف صندلی داره و درهای عقبش کشوئيه.


منكه رو صندلي عقب ماشين تا خونه خوابيدم. چند روزي طول كشيد تا حالم سر جاش اومد‏‏. چون هم حالم خوب نبود و سرما خورده بودم و هم اينكه برنامه خوابم به هم ريخته بود. همون روز اول بعد از اينكه رسيديم زنگ زدم ايران (هم به پدر و مادرم و هم به نرگس) و خبر دادم كه سالم رسيدم.

راستش وبلاگ خوبيش اينه كه خيلي از مطالبي آدم روش نميشه تو محيط جامعه بيان كنه رو ميشه گفت. من تو مدتي كه تو ايران بودم چون هميشه پهلوي پدر و مادرم بودم و تنهايي رو تجربه نكرده بودم شرايط برام خيلي سخت بود. عموم در يكي از شهركهاي نسبتا ثروتمند نشين و بقول خودمون پولداري زندگي ميكرد كه تا شهر بيشتر 50 كيلومتر بود و من هر روز بايد با قطار ميرفتم دانشگاه و ميامدم.

محيط شهرك و محيط شهر كاملاَ متفاوت بود. شهرك تميز و امن بود. ماشينها نو و آدمها اكثراَ پولدار. اما تو شهر وضعيت بدتر از تهران خودمون بود. خيلي جاها كثيف و پر از آشغال بود. دانشگاه منهم كه وسط محله سياهي قرار داشت و خيابانهاي بيرون از مجتمع دانشگاه اصلاَ امن نبود.

اينقدر از نظر فكري آشفته بودم كه سعي ميكردم با ورزش زياد كاري كنم كه ديگه برام انرژي براي فكر كردن به مسائل باقي نمونه. يادم مياد تو پارك نزديك خونه يكروز كه بارون ميباريد و هوا سر بود يكساعت و 45 دقيقه دوديدم. قطرات بارون كه به صورتم ميخورد انگار منو به مبارزه ميطلبيد.

اون ترم دو تا درس برداشتم كه استاد يكي از درسها ايراني بود و اون يكي هم انگليسي رو خيلي شمرده حرف ميزد. مشكل من اين بود كه وقتي ميخواستم سئوال بپرسم نميدونستم سئوالمو چه جوري بپرسم. دستمو براي سئوال پرسيدن ميبردم بالا و بعد كه ميخواستم سئوالمو بپرسم همون يك ذره زبان هم كه بلد بودم يادم ميرفت.

دخترهاي آمريكايي هم همه جوره توشون بود ولي اصلاَ اون جوري كه زينت خانم ميگفت نبود. بنظر من بطور متوسط دخترهاي ايراني از دخترهاي آمريكايي خوشگلترن و از نظر هيكل ميشه گفت در يه حد هستن.

هر روز كه ميگذشت احساس دوري از نرگس بيشتر عذابم ميداد. تو دانشگاه يه گروه كوچك از ايرانيها بود كه گاهگاهي برنامه ميذاشتن و اينور و اونور ميرفتن. من كه تو ايران هميشه دنبال اينور و اونور رفتن بودم تقريبا تمام وقتم را در دانشگاه و يا در خانه عمويم ميگذراندم و در اكثر برنامه‏ها شركت نميكردم.

يكي از مسائلي كه برام خيلي سخت بود اين بود كه ماشين نداشتم و اينور اونور رفتن بدون ماشين خيلي سخت بود. يه جورايي دست و پام بدون ماشين بسته بود و از طرف ديگه چون پول در نمياوردم سعي ميكردم تا اونجا كه ميتونم كمتر پول خرج كنم. البته پدر و مادرم دائم ميگفتند اگه پول لازم داري برات بفرستيم .

مسئله اي كه بيشتر از همه منو ناراحت ميكرد اين بود كه تو خونه عموم راحت نبودم. زن عموم بخاطر اختلافاتي كه با مادرم داشت با كل خانواده ما رابطه خوبي نداشت و دو تا دختر عمو داشتم كه يكيشون 16 سالش بود و اون يكي 20 سالش. بخاطر رفتارها و حرفهاي زننده زن عموم سعي ميكردم دير بخونه بيام و وقتي به خونه بيام كه همه خونه باشن و دائم سعي ميكردم كه از نرگس صحبت كنم تا زن عموم خيالش از جانب من راحت باشه. دختر عموهام كه هر دو در آمريكا بدنيا اومده بودن و رفتارشون خيلي امريكايي بود. مخصوصا دختر عمو بزرگم.

وقتي عموم اينها اومده بودن ايران ما تمام برنامه زندگيمونو تعطيل كرده بوديم تا اونها بيشتر ببينيم اما وقتي من رفتم امريكا دختر عمو بزرگم حتي براي سلام كردن از اطاقش بيرون نيومد. روز اول بعد از چند ساعت از اطاقش اومد بيرون و سلامي كرد و رفت سوار ماشينش شد و رفت بيرون. كلاَ با رفتار تحقير آميز زن عموم و دختر عموهام روبرو بودم و عموم هم در اين بين چندان كمكي نبود. با اينكه اصلاَ دوست نداشتم خونه عموم زندگي كنم ولي چاره اي نداشتم.

چند ماه از اومدنم به آمريكا ميگذشت و هنوز از اون چيزهايي كه زينت خانم گفته بود برام پيش مياد خبري نبود.




 



و حالا داستان رو از زبان من (نرگس) بشنويد، البته ببخشيد كه دير كردم.
با اينكه از دنياي من فقط يك نفر كم شده بود خيلي احساس تنهايي ميكردم. شبي كه امير رفت اصلا نخوابيدم. وقتي رسيدم خونه همش فكر ميكردم كه الان امير تو هوائه ، الان امير رسيده ، الان سرماخوردگيش چطوره؟ و اينجور چيزها. حالت صورتش تو اون روز آخر كه با حال مريضي مشغول بستن چمدوناش بود دائم تو ذهنم تكرار ميشد. شايد اگه موقع رفتن حالش بهتر بود و اونطوري سرما نخورده بود اونقدر عذاب نميكشيدم.
تو تختم دراز كشيده بودم و به سقف اتاقم نگاه ميكردم. فكر نميكردم دوري از امير در همون لحظات اول برام اينقدر سخت باشه. با امير خاطرات زيادي داشتم ولي بيشتر از همه خاطره اولين ديدارمون تو دانشگاه جلوي چشمم ميومد، اونروز اصلاَ فكرشو نميكردم كارمون به اينجا بكشه. حالتم عصبي بود ، دلم ميخواست جيغ بكشم و حوصله هيچ كس و هيچ چيز رو نداشتم. سرمو محكم روي بالشم فشار دادم و شروع كردم به گريه كردن. ميگفتم خدايا من چه جوري ميخوام تحمل كنم؟ پيش خودم ميگفتم اخه دختر اين چه كاري بود كردي؟ اونكه بخاطر تو حاضر بود بمونه. ولي بعد از حرف خودم پشيمون ميشدم. منطق و احساسم بدجوري با هم درگير بودن. پيش خودم ميگفتم نكنه از تصميمي كه گرفتم پشيمون بشم ولي وقتي به اين فكر ميكردم كه امير اونجا چقدر ميتونه موفق باشه احساس ميكردم كه تصميم درستي گرفتم. چند ساعتي با خودم كلنجار رفتم تا اينكه خوابم برد.
زندگي من روال عادي خودشو طي ميكرد، فقط دل و دماغ هيچ چيزو نداشتم. خيلي از چيزهايي كه قبلاَ خوشحالم ميكرد جذابيتشو برام از دست داده بود. ندا خيلي سعي ميكرد كه منو اروم كنه. با مامان امير هم در تماس بودم و چند روز بعد از رفتن امير رفتم خونشون. پدر و مادر امير كه با رفتن امير تنها شده بودند مثل من دل و دماغ نداشتند. نمدونستم من بايد اونها رو دلداري بدم و يا اونها منو. خلاصه اينكه سعي ميكردم خودمو خيلي عادي نشون بدم و اونها رو دلداري بدم. جاي خالي امير كاملاَ احساس ميشد ، مخصوصاَ سر ميز نهار كه چهار نفره بود و صندلي امير خالي.
پدر و مادر امير عادت داشتن كه بعد از ناهار ميخوابيدن و منهم براي اينكه اونها رو معذب نكرده باشم و در ضمن براي اينكه بتونم تو اطاق امير تنها باشم گفتم كه اگه ميخواين برين استراحت كنين و منهم ميرم تو اطاق امير جان دراز ميكشم. رفتم تو اطاق امير ، برام خيلي سخت بود چون تو اطاقش جاي خاليش بيشتر از همه جا احساس ميشد. كتابها و لوازمش هنوز دست نخورده باقي بود. امير عادت داشت از هر نوشته اي كه خوشش ميومد اونو پرينت ميكرد و ميزد به ديوار اطاقش. نوشته هايي مثل
Love is all we need ،
الا بذكراله تطمئن القلوب
و يا جمله The impossible is often the untried .
پشت ميز مطالعه امير نشستم و ياد اولين روزي افتادم كه بعد از اثاث كشي به منزل جديد امير اطاقشو بهم نشون داده بود. به قابهاي عكسي كه رو ميز مطالعه امير بود چشم دوخته بودم. فكر نميكردم روزي برسه كه من توي اون اطاق باشم و امير اونور دنيا باشه. پيش خودم ميگفتم خدايا ميشه من و امير يكبار ديگه با هم تو اين اطاق باشيم و بهش بگم كه چقدر دلتنگشم. نگاهي به تخت امير انداختم. راستش اولش يه ذره خجالت ميكشيدم كه برم تو تختش دراز بكشم. هر چي باشه هرچند كه امير نبود ولي اون تخت يه پسر بود. فكر كردم كه اونطوري ممكنه يه كم آرومتر بشم. دراز كه كشيدم اشكم بي اختيار سرازير شد. بالش و ملحفه هنوز بوي امير رو ميداد. خوابيدم با اين آرزو كه خواب امير رو ببينم كه متاسفانه اين اتفاق نيفتاد. از خواب كه بيدار شدم چاي دم كردم و يكم با مامان امير گپ زديم و من برگشتم خونه. پدر و مادر امير از نبودن امير خيلي ناراحت و دلشكسته بودن و اين مطلبي بود كه تا اونروز اصلا بهش فكر نكرده بودم.
روزها ميگذشت و من دلم به تماسهاي تلفني و ايميل و چت كردن با امير خوش بود. امير يه كارت تلفن خريده بود كه قيمتش در صورتيكه به من نصفه شبها زنگ ميزد خيلي ارزونتر ميشد. امير معمولاَ ساعت 2 يا 3 شب زنگ ميزد و من هر شب با اين اميد كه با تلفن امير از خواب بيدار بشم ميخوابيدم. يه نامه هم از امير دريافت كردم كه توش بيشتر از تنهايي ها و دلتنگيهاش گفته بود. توي نامش جمله اي نوشته بود كه دلمو آتيش زد. نوشته بود : تنها دوست من يه مجسمه سنگيه كه توي حياط دانشگاه روي نيمكت نشسته. بعضي وقتها ميرم و باهاش حرف ميزنم. امير نامشو در حالي نوشته بود كه كنار تنها دوستش يعني همون مجسمه نشسته بود.



  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳