عاشقانه های نرگس قسمت دوم

سلام مجدد خدمت همه عزيزان
بالاخره اين بلاگ اسکای نصفه و نيمه براه افتاد. حداقل آخرين نوشتمونو تونستم بازيابی کنم. بزودی براتون قسمتهای جديد رو مينويسيم. بريم سراغ داستان:

امير: الو ، بفرماييد
نرگس با مکث : الو، سلام
امير: سلام 
نرگس: خوبی
امير: ممنون، شما؟
نرگس: نشناختی؟
امير: اوه، مريم تويی؟
نرگس: آره ، خوبی؟ (فهميدم که منو با يکی اشتباه گرفته)
امير: خوبم ، مرسی ، تو چطوری؟
نرگس: خوبم
امير (با مکث) : اِ ، تو مريم نيستی. شما؟
نرگس: من نرگس هستم
امير: نرگس؟  اوه  ۹۹۹۹۹۹۹(امير شماره تلفن خونه قبليمونو گفت، همون شماره تلفنی که قبلاْ بهش داده بودم و امير با صدای بلند و با لحن شوخ ادامه داد ) چطوری دختره دودره باز؟
وقتی ديدم که هنوز شماره تلفنمو حفظه خشکم زد ولی اينو بروش نياوردم و توی دلم يه کم خوشحال شدم که منو هنوز يادش بود
نرگس (با شوخی): خوبم، چرا داد ميزنی ؟ مگه سر جاليز وايستادی؟
امير (با خنده): هيچ معلوم هست تو اين دوسال کجا بودی؟ نکنه زنگ زدی که بری تا دوسال ديگه؟
نرگس: برای شما چه فرقی ميکنه. شما که تنها نميمونی. مريم خانمو داری
امير با خنده گفت: مريم؟ مريم دختر عممه. نگران نباش هم از من بزرگتره و هم شوهر و دو تا بچه داره.
نرگس: باشه، من فکر کردم دوست دخترته
امير با لحنی خودمانی گفت : من الان چند تا از دوستام اينجا هستند و راستشو بخوای داشتيم ميرفتيم بيرون که تو زنگ زدی. اگه که ميخوای من باور کنم که نميخوای بری تا دوسال ديگه ، فردا سر ساعت ۲ بعدالظهر به من زنگ بزن. 
نرگس: باشه
امير: ببين ۲ بشه ۲:۰۲ باهات صحبت نميکنما
نرگس: باشه ، فردا ساعت ۲. فقط يه چيزی ، باور کن که توی اين دوسال خيلی مسايل برام پيش اومد که نتونستم بهت زنگ بزنم
امير: باشه، آينده معلوم ميکنه.
نرگس: مزاحمتون نميشم ديگه، خداحافظ
امير: خداحافظ

يادمه که فردای اونروز با مامانم رفته بوديم خياطی. ديدم داره دير ميشه و ساعت نزديک ۲ بود. از مغازه اومدم بيرون و از تلفن عمومی به امير زنگ زدم: 
: سلام، نرگس هستم
-سلام، خوبی؟
: ممنون ، ببين من الان دارم از تلفن عمومی بهت زنگ ميزنم ، فقط زنگ زدم که بدقول نشده باشم.
-خواهش ميکنم
:پس من الان ميرم و شب بهتون زنگ ميزنم

احساس ميکردم که هم من و هم امير توی اين دوسال خيلی بزرگتر شديم. راستشو بخواين دايم از خودم ميپرسيدم که چرا دوباره بهش زنگ زدم؟ و هيچ جوابی نداشتم بجز اينکه احساس ميکردم امير شخصيت جالبيه. يه جورايی با پسرهای ديگه فرق داشت. نميخوام بگم خيلی خوشتيپ يا خيلی مودب بود. اتفاقاْ از نظر ظاهری خيلی ساده و معمولی بود اما رفتار و حرکاتش برام خيلی جالب بود. در عين حالی که شوخی زياد ميکرد پسر جدی ای بنظر ميومد. توی رفتاراش خيلی رک و راحت بود ولی اين رک بودنش توهين آميز و بی ادبانه نبود. مثلاْ يادمه يه بار که بهش زنگ زدم گفت که داره نهار ميخوره و بعدا بهم زنگ ميزنه. احساس ميکردم که اين حرف رو از هر کسی ميشنيدم احساس ميکردم که طرفم که غذا رو به صحبت کردن با من ترجيح داده. ولی امير يه جوری اين حرفو زد که نه تنها اصلاْ بهم برنخورد ، بلکه باعث شد که تو رابطم با اون احساس راحتی بيشتری بکنم. بيشتر دوست داشتم رابطمو به اين دليل باهاش ادامه بدم که بيشتر با شخصيتش آشنا بشم تا اينکه ازش خوشم اومده باشه. اونم رفتارش يه جوری بود که من نميتونستم بفهمم که احساسش نسبت به من چيه. همون شب به امير زنگ زدم و کمی با هم صحبت کرديم ، در مورد دانشگاه و چيزهای ديگه. نميدونم يادش نبود و يا از قصد چيزی در مورد اون دوسال که بهش زنگ نزده بودم نپرسيد. فردای اونروز از دانشگاه که اومدم به امير زنگ زدم، حدود ساعت ۴ بعدالظهر بود. امير ازم خواست که همديگرو ببينيم و منهم داشتم بهانه مياوردم
: آدرس خونه ما خيلی سخته و منهم الان ديگه حال اينکه بيام بيرون رو ندارم
- مگه نگفتين تو محله ... زندگی ميکنيد؟ من نقشه اونجا رو يه کپی گرفتم، فقط اسم کوچتونو بگو ، من نيم ساعت ديگه اونجام ،
: نيمساعت که خيلی زوده
-حالا لازم نيست يه ساعت نقاشی کنيد

خلاصه با کمی سماجت از طرف امير قبول کردم. قرار شد که توی ماشين بشنيم و کمی گپ بزنيم. يه جورايی اصلاْ قيافه امير يادم رفته بود. من اصولاْ اهل آرايش کردن نبودم. يه رژ لب زدم و از در خونه رفتم بيرون و دو تا کوچه اونورتر ، همونجايی که قرار داشتيم، امير با ماشينش منتظر بود. سوار ماشين شدم و داشتيم گپ ميزديم که يه ماشين کميته از دور رد شد که البته ما رو نديد. امير که متوجه شده بود و ديد که من ترسيدم گفت : با يه بزرگراه نوردی چطوری؟ و منهم قبول کردم. بعد بهم گفت که بزرگراه رو به اين دليل انتخاب کرده چون خطر کميته اش کمتره. خوشبختانه کوچه ما بن بست بود و ته کوچه بزرگراه بود . برای همين از اون به بعد برای قرار گذاشتن با امير مشکل نداشتم. خلاصه يه دوری زديم و امير منو رسوند همونجا که قرار گذاشته بوديم قبل از اينکه خداحافظی کنم پرسيدم:
: تو اين دو سال قيافم خيلی تغيير کرده؟ زشت تر شدم نه؟
امير لپمو آروم کشيد و گفت فکر ميکنم همين برای اينکه جواب سئوالتون رو بگيريد کافی باشه.

با اينکه اين کار امير در اولين برخورد بعد از دوسال چندان مناسب بنظر نميرسيد نه تنها از اين کارش بدم نيومد بلکه يه جورايی هم بنظرم با مزه اومد.  

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢