عاشقانه های نرگس: قسمت سيزدهم

بازم سلام

راستش داستان من و نرگس الان بجايی رسيده که من از اونجا ميخواستم اونو شروع کنم. تو يازده قسمت اول زياد مورد بحث انگيزی وجود نداشت و طبعاْ بحثی هم در نگرفت. اما اگه داستان رو از اينجا شروع ميکردم اونوقت شما پيش زمينه مناسب رو نداشتيد.

اجازه بدين قبل از هر چيز بريم سراغ پيامها:

خانم رز تو پيامشون به مطلب خوبی اشاره کرده بودن و گفته بودن چطور آدمهايی مثل زينت خانم که اين حرفها رو نيزنند سعی ميکنند برای پسرشون زن ايرانی بگيرن. البته بنظر من زينت خانم چون ميديد پسر خودش زن آمريکايی گرفته اين حرفارو ميزد، آخه اين تو بسياری از مردم ما مد شده که اون چيزی رو که داريم توجيه ميکنيم.

و در پاسخ مرتضی که گفته بود با هم اقدام کنيم توی پست امروز ميگم چرا اينکار شدنی نبود.

خانم هاله هم پيام نسبتاْ تندی گذاشته بودند که مقصرش من هستم که با مبهم نوشتن مطلب قبلی (البته اين ابهام از رو عمد نبوده ها) يکم سوء تفاهم ايجاد کردم که تو اين پست سعی ميکنم همه چی رو روشن کنم. البته خانم فاطمه هم نسبت به همين مسئله گله کرده بودند ولی با ملايمت بيشتر.

خانم ياس  و خانم سرمه که به قلب هدف زدن.

البته نميخوام وقتتونو بيشتر بگيرم و از همتون برای پيامها ممنونم. و اما ادامه داستان:

سئوال اين بود که اگه بهم ويزا ميدادن بايد چيکار ميکردم؟ يا اينکه شايد اصلاْ نبايد سراغ ويزا گرفتن ميرفتم؟؟!! حالا برای اينکه شما بهتر بتونيد خودتون رو جای من و نرگس بزاريد بطور خلاصه محورهای تصميم گيری رو ميگم:

  • موقعيت بدست اومده چيزی نبود که بشه بسادگی ازش گذشت و موقعيتی هم نبود که هر روز مهيا باشه
  • نرگس هنوز ۳ يا ۴ ترم از درسش باقی مونده بود و اگه ما با هم ميرفتيم واحدهايی  که تو ايران گذرونده بود همش حيف ميشد.
  • هزينه دانشگاه و زندگی تو آمريکا زياده و دانشجو مجاز به کار کردن (مگر داخل دانشگاه و تازه اونهم نيمه وقت با حقوق کم) نيستند و من معلوم نبود چه جوری بايد زندگيمو بچرخونم

تصميمی که بايد گرفته ميشد تصميم من و يا تصميم نرگس نبود، تصميمی بود که جفتمون بايد ميگرفتيم و من دنبال اين نبودم که راهی رو انتخاب کنم که سود خودم توشه. من محيط آمريکا رو نديده بودم و نميدونستم اون محيط چه تاثيری رو من ميزاره، تا جاييکه خودمو شناخته بودم هيچ چيز تو دنيا نميتونست نرگسو از ذهن من بيرون بياره. عقد کردن و يا نکردن فرقی در نتيجه آخر نداشت. اگر قرار بود گه من مثل آرش دودره بازی کنم که دو تا ورق امضا شده جلومو نميگرفت و تازه شرايط رو برای نرگس بدتر ميکرد و اگر هم قرار بود که سر حرفم باشم ، امروز و فرداش زياد فرقی نميکرد. البته من هميشه فکر ميکردم که  اگه قرار باشه با رفتن به آمريکا نرگسو از دست بدم ، هيچ وقت پامو از ايران بيرون نميزارم. همه اين حرفها رو با نرگس در ميون گذاشتم. و اما نرگس:

راستش منم با عقد کردن اصلاْ موافق نبودم، چون اگر امير ميرفت اونجا و نظرش عوض ميشد من فقط الکی اسم يکيرو تو شناسنامم کرده بودم که همتون ميدونيد که اين مسئله برای يه دختر تو ايران اصلاْ صورت خوشی نداره. شايد با عقد کردن امير مجبور ميشد سر حرفش و تعهدش وايسه ولی اون ديگه اسمش ازدواج با عشق نبود بلکه يک ازدواج تحميلی بود که آخر و عاقبت خوبی نميداشت. من ميخواستم امير منو با تمام وجودش و بخاطر خودم بخواد و نه بخاطر دو تا ورقه کاغذ و چند تا امضا. واقعيتش اين بود که از يه چيزی مطمئن بودم و اون اينکه اگر امير به آمريکا ميرفت و هنوز قصد ازدواج ميداشت با دخترهای اونجا نظرش نسبت به من تغيير نميکرد و باز هم منو به اونها ترجيح ميداد چون رابطه ما يه رابطه دو روزه نبود که از روی هوا و هوس شکل گرفته باشه ولی اين امکان وجود داشت که امير بعد از رفتن به آمريکا کلاْ نظرش عوض بشه و اصلاْ نخواد که ازدواج کنه. ولی با اين حال من ترجيح ميدادم که امير رو تو انتخابش آزاد بزارم، اونقدر دوسش داشتم که نميخواستم که اين فرصتو ازش بگيرم حتی اگر قرار بود اين مسئله به قيمت از دست دادنش برام تموم بشه.

 بنابراين قرار شد که امير برای رفتن اقدام کنه تا ببينيم آينده سرنوشت ما رو چه جوری رقم ميزنه. امير برای گرفتن ويزا رفت قبرس که حکايتشو بايد از زبون خودش بشنويد:

 رفتم قبرس، راستش اگه بخوام در مورد قبرس توضيح بدم اين وبلاگ جزو وبلاگهای خيلی غير اسلامی ميشه. تو قبرس هوا هم خيلی گرم بود و هم خيلی مرطوب و هميشه هم آفتابی. تمام اروپايی ها که آرزوی هوای گرم و آفتابی رو دارن تابستون ميرن قبرس. کشور ۸۰۰،۰۰۰ نفری سالی دو و نيم مليون نفر توريست داره و تمام در آمدش از راه صنعت توريسمه. تو قبرس همه چی خيلی گرون بود، البته من فکر کنم پارچه از همه چی گرونتر بود چون اکثر دخترا فقط تيکه پايينی بيکينی رو پوشيده بودن. لابد بيچاره ها پول کافی نداشتن.

يه مطلب برام خيلی جالب بود، کنار دريا که بودم زياد ميديدم زن و مردا و يا دختر و پسراهايی که همديگرو ميبوسيدن و من هر چی اين صحنه ها رو بيشتر ميديدم دلم بيشتر برای نرگس تنگ ميشد. يه پسره هم بود که فکر کنم مال اروپای شرقی بود، قد بلندی داشت و يه هيکل ورزشکاری. يه کرم ضد آفتاب دستش بود و به دخترا ميگفت که اگه بخوان حاضره براشون مجانی کرم بزنه و بعضی از دخترها هم قبول ميکردن.

خلاصه رفتيم سفارت. يه پرونده داشتم که حداقل ۱۰۰ صفحه داشت. بابام برام اونها رو دسته بندی کرده بود و به هر دسته هم ليبل (برچسب) زده بود که بتونم سريع پيداش کنم. بعد از حدود دو ساعت منو صدا کردن. يارو هر چی میپرسيد من اول کاغذ و پرونده مربوطه رو بهش ميدادم و بعد هم مثل نوار جواب ميدادم. يکی از دوستام بهم گفته بود که اينها خيلی اوقات ميگن که بهت ويزا نميديم تا ببينند عکس العملت چيه. اگه خيلی عادی برخورد کنی بهت ويزا ميدن. يارو هم همينکارو کرد. من مثلاْ برای دوره تکميلی از طرف شرکت داشتم ميرفتم و يارو گفت که مدرکی داری که ثابت کنی اون شرکت تو رو بعد از اتمام درست ميخواد؟ منم گفتم نميدونستم چنين چيزی لازمه وگرنه براتون مياوردم. ديدم يارو بقول معروف ۵۰ /۵۰ است. بهش گفتم من نامزدم تو ايرانه و بخاطر اون بايد برگردم. من خيلی دوسش دارم و بدون اون زندگی نميتونم بکنم.

يارو که يه جوون ۳۰ تا ۳۵ ساله بود پرسيد : ؟do you really love her that much

منم با رومانتيک ترين حالتی که ميتونستم گفتم: I love him so much

يارو از تعجب داشت شاخ در مياورد که من سريع اشتباهمو تصحيح کردم و با خنده گفت که ۶ هفته بعد برای گرفتن ويزا بيام و اون مدرک هم از شرکت بيارم. چند روز بعدش برگشتم ايران ، کلی خرت و پرت برای نرگس خريده بودم. از جمله يه اسفنج طبيعی که برای حموم بود و يه کيف چرمی و چند تا چيز کوچيک ديگه که همرو گذاشته بودم تو کيفه. بابام اومد فرودگاه دنبالم تا برسيم خونه ساعت نزديک ۱۰ شب بود. تند رفتم بالا با مامانم سلام احوالپرسی کردم و زنگ زدم خونه نرگس اينها و گفتم دارم ميام اونجا که ببينمت. نرگس بيچاره يه کم من من کرد و گفت خسته نيستی؟ و من گفتم : نه و بعد گفت باشه بيا. من اصلاْ حواسم نبود که دير وقته شبه و شايد درست نبود که اون موقع برم خونه نرگس اينها ولی اينقدر دلم براش تنگ شده بود که حساب اين چيزا رو نکردم و تازه از نرگس گله ميکردم که چرا از اينکه گفتم ميخوام ببينمت استقبال نکردی.

خلاصه اون چند هفته بسرعت برق و باد میگذشت. من سريعاْ با شرکت تسويه حساب کردم که بيشتر وقت داشته باشم و سعی ميکردم بيشتر وقتمو با نرگس بگذرونم. قبل از رفتنم قرار شد که يک شب با پدر و مادرم به خونه نرگس اينها بريم ، البته نه برای خواستگاری بلکه برای اينکه دو تا خانواده بيشتر با هم آشنا بشن. عصر اون روز يهو پدرم لج کرد که حاضر نيست بياد. دائم ميگفت اين مسئله در حکم خواستگاريه و من تا مطمئن نشم که پسرم قصدش ازدواجه حاضر نيستم خواستگاری برم. خلاصه با هزار درد و بدبختی  بابامو راضی کرديم که بياد. بيچاره مامان نرگس کلی شام درست کرده بود و ما هزار تا بهانه آورديم و بعد از شام رفتيم. همه چيز خيلی خوب پيش رفت و مادرم هم گفت : درسته که پسرم داره ميره، ولی نرگس جون بايد بما قول بده که بمن که دختر ندارم زياد سر بزنه.

به سفارت آمريکا ايميل زدم و گفتن ميتونم ويزای من آمادست. جالب اينکه توی اين مدت ، خيلی اوقات به همه تو address book ايميل ميزدم و خبر ميدادم. جالب اينکه آدرس سفارت آمريکا هم تو ليست بود و من همه اين ايميلها که بعضياشون هم انگليسی بود رو برای سفارت آمريکا هم ميفرستادم.

قرار شد که برم و ويزامو بگيرم.

ادامه دارد ....

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳