تصميم: عاشقانه های نرگس قسمت دوازدهم

سلام به همه

ببخشيد که بازم دير کرديم. قبل از شروع بنوشتن خاطرات اين قسمت ميخواستم چند تا نکته کوچيکو بگم:

تو نوشته قبلی گفته بودم :

اگه داستان کسايی که تو عشق شکست خوردند رو خوب گوش کنيد ميبينين که تو ۹۹٪ موارد ، مقصر همون کسيه که شکست خورده. 

منظورم اون کسانيه (مخصوصاْ دخترهايی) که بدون شناخت سريعاْ عاشق ميشن. کار اين افراد مثل اينه که بری وسط کوه بعد چشمهاتو ببندی و شروع بدويدن کنی و بعدش که خوردی زمين با آه و ناله ات گوش فلک رو کر کنی. البته من هر وقت از اينجور حرفها ميزنم نرگس به من لقب بی احساس رو ميده.

نکته بعدی اينکه چون سرعت پرشين بلاگ کمه تصميم گرفته بودم که برم تو بلاگ اسکای ولی خوب شد اينکارو نکردم چون بلاگ اسکای مثل اينکه دوباره از کار افتاده.

بريم سراغ ماجرا:

نامه پذيرش رو که دريافت کردم اولش خيلی خوشحال شدم. به نرگس زنگ زدم و خبردادم و بعد رفتم که تو محل يه قدمی بزنم و ناگهان اين فکر که ممکنه ديگه نرگسو نبينم به ذهنم افتاد. راستش قبل از اون بصورت جدی به اين مسئله فکر نکرده بودم. البته هنوز ويزای آمريکا رو نداشتم ولی اگه بهم ويزا ميدادن چی؟

ما اونموقعها يه همسايه داشتيم که اسمش زينت خانم بود. اين زينت خانم و شوهرش (که هر دو بالای ۶۰ سال دارن) گرين کارت امريکا داشتند و هميشه بیشتر اوقات سال آمريکا بودند. همونشب خونه زينت خانم اينها مهمونی دعوت بوديم. مامان منهم ديگه تو پوست نميگنجيد. خلاصه باران تبريک و هندونه بود که سرازير ميشد. اينم بگم که زينت خانم نرگسو تو مهمونی مادرم ديده بود. موقع خداحافظی يواشکی بهم گفت آمريکا بری بهت بد نميگذره، اينقدر دخترهای خوشگل و خوشهيکل اونجا زيادن که تا چند وقت ديگه اسم نرگسم يادت ميره. البته اين اتفاقی بود که دقيقاْ برای آرش ، پسر زينت خانم ، چند سال قبل افتاد. آرش هفت هشت سالی از من بزرگتر بود، و از دانشگاه تهران مدرک پزشکی عمومی گرفت و بعد رفت آمريکا. البته وقتی که داشت میرفت تو ايران نامزد داشت ولی بعد که رفت آمريکا دختره رو فراموش کرد (البته به ما اينطور گفتن) ، زينت خانم که قبل از رفتن آرش به آمريکا هميشه پز عروسشو به ما ميداد وقتی مادرم ازش در مورد آرش و نامزدش پرسيده بود در جواب گفت : پسر من مگه عقلش کمه که بين دخترهای مانکن اونجا بياد اينو (نامزد آرشو ميگفت) بگيره. خلاصه اينکه خدا عالمه که واقعيت چی بوده ، ولی تا جاييکه من آرشو ميشناختم پسر دودره بازی نبود و من ترس برم داشته بود که نکنه منهم همونطوری بشم.

راه خيلی ساده اين بود که اصلاْ بيخيال آمريکا رفتن بشم. اما اونجوری تا آخر عمر بايد حسرتشو ميخوردم. بنابراين رفتن بهتر بود. اما در اونصورت رابطم با نرگس چی ميشد؟ بايد عقد ميکردیم ؟ بايد نامزد ميکرديم؟ با نرگس کلی در اين باره صحبت کرديم. آخه نميشد که من همينجوری برم و ببينم از دخترهای آمريکايی خوشم مياد يا نه و اگه خوشم نيومد بيام و با نرگس ازدواج کنيم؟؟!! نامزد کردن که بنظرم اصلاْ کار درستی نبود ، چون اونطوری رو دختر مردم اسم گذاشته بوديم و اما عقد کردن ، گيريم ما عقد ميکرديم و من ميومدم آمريکا و مثل آرش از دخترهای آمريکايی بيشتر خوشم ميومد در اونصورت من دو تا راه حل بيشتر نداشتم يکی اينکه رو عهد و عقدم وفادار بمونم و تا آخر عمر حسرت بخورم که چرا عقد کردم و يا اينکه بايد عهدمو ميشکوندم و تا آخر عمر بار اينکه دختر جوون مردمو بدبخت کردم بدوش ميکشيدم.

هميشه يه سئوال تو ذهنم بود و اون اينکه اصلاْ نرگس ميخواد زن من بشه يا نه چون ما هيچوقت در مورد ازدواج با همديگه صحبت نکرده بوديم. البته در مورد موضوع ازدواج زياد با هم بحث ميکرديم اما در مورد اينکه با هم ازدواج کنيم هيچوقت صحبتی نشده بود. يکی دو روز گذشت و با نرگس به يه مهمونی دعوت شديم. نرگس اصلاْ تو اين چند روز از من نپرسيد که تکليف ما دو تا با هم چی ميشه. احساس ميکردم که هيچ کدوم از ما نميخواد شروع کننده اين بحث باشه. تو مهمونی نرگس مثل هميشه داشت سعی ميکرد که به من رقصيدن ياد بده و من چنان محو تماشای نرگس ميشدم که اصلاْ همه چی يادم ميرفت.

هر بار که نرگسو نگاه ميکردم احساس اينکه ممکنه ديگه نتونم ببينمش آزارم ميداد. خلاصه دلو بدريا زدم. ميخواستم بدونم که اصلاْ دوست داره زن من بشه يا نه؟ رفتم تو آشپزخونه که صدا يه کم کمتر باشه و بعد نرگسو صدا کردم. من اصولاْ وقتی تصميم ميگيرم که يه کاری بکنم ديگه دل دل نميکنم. اما چنان دست و پامو گم کرده بودم که سابقه نداشت. اولش کلی من من کردم ، دنبال جمله مناسب ميگشتم که نرگس پرسيد که برای چی صداش کردم و من گفتم اگه چايی ميخوری بگو برات بريزم چون زياد نمونده. نرگس از همون اول که صداش کردم ميدونست که يه کاسه ای زير نيم کاسه است و خيلی جدی گفت : تو که ميدونی من چايی دوست ندارم ، چيزی شده؟ و با من من کردن بيشتر من نرگس نگران شد و فکر کرد اتفاق بدی افتاده. رفتم رو کانتر (سنگ روی کابينت) آشپزخونه نشستم و خلاصه با زور و زحمت گفتم: زن من ميشی؟ و نرگس با حالت خيلی آروم گفت: آره. از اونجايی که من شوخی زياد ميکردم بخودم گفتم نکنه نرگس فکر کرده دارم شوخی ميکنم. تو صورت نرگس يه لبخند و شيطنتی نهفته بود ولی سعی ميکرد که خودشو آروم نشون بده ، تصميم گرفتم سئوالمو دوباره و جدی بپرسم و به محض اينکه گفتم : زن من ... نرگس پريد تو بقلم و گفت : مثل اينکه نشنيدی، گفتم آره.و در ادامش با لحنی غمزده که نشون ميداد حرفشو مدتيه که تو دلش نگهداشته گفت: اگه بهت ويزا دادن چيکار ميکنی؟ منم گفتم: ..............

هر چی پيش خودم فکر ميکردم ميديدم کسی جای نرگسو تو دلم نميتونه بگيره ولی بزرگترها ميگفتن زمان که بگذره همه چی يادت ميره. خلاصه مونده بوديم چيکار کنيم ، بنظر شما اگر بهم ويزا ميدادن بايد چيکار ميکردم ؟

البته يه چيزو يادم رفت بگم و اونم اينکه نرگس اون موقع وسط درساش بود و اگه ميخواستيم با هم بريم اون چند سالی که درس خونده بود و دانشگاه رفته بود عملاْ هدر ميرفت و در ضمن اصلاْ موقعيت من تو اونجا معلوم نبود چی ميشه. دانشگاه فقط به من پذيرش داده بود و معلوم نبود برای هزينه دانشگاه که حدود ۲۰۰۰۰ دلار در سال بود و خرج زندگی بايد چيکار ميکردم؟؟ البته يکی از فاميلهای نزديکمون که وضع خوبی هم داره گفته بود که حاضره بهم کمک کنه ولی هر چی باشه هزينه تحصيل و زندگی مبلغ کمی نبود.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳