عاشقانه های نرگس قسمت يازدهم

سلام به همه

انشااله که عيد به همتون خوش گذشته باشه. دوستان عزيزی به قالب وبلاگ ما لطف داشتند و منهم اونو در ستون سمت راست اون پايين گذاشتم و سعی کردم در حد امکان تغييرات لازم رو خودم بدم تا برای شما استفاده کردن از اونها راحتتر باشه. بهرحال اگر در استفاده از اين قالب دچار مشکل بوديد يه ايميل بزنيد تا مشکلشو براتون رفع کنم.

تو سال جديد اگر وبلاگتون رو آپديت ميکنيد لطفا برين تو بلاگ رولينگ و يه پينگ کوچولو بکنيد تا بقيه هم خبردار بشن. البته تو وبلاگهايی که از بلاگ رولينگ استفاده ميکنند اين مسئله بايد اتوماتيک باشه ولی من خودم ديدم که آپديت شدن وبلاگمون بعضی وقتها تو بلاگ رولينگ ثبت نميشه.

سایت روانشناسی جامعه رو حتماً ببینید. پر از مقالات علمی و خوندنیه.

وبلاگ علی تلفن و تنهاییهایش هم جالبه. سر نوشت چند تا عشق خام و طبعاً ناکام توشه و هشدار خوبیه به اونها که سریع و بدون فوت وقت عاشق میشن.

 

بنگاه سخن پراکنی پاندول هم بامزه و طنز مینویسه.

 

سارا هم تو وبلاگ بونه شعرهای لطیفی رو گذاشته.

 

قبل از اينکه ادامه مطلبو بنويسم ميخواستم نظرمو درباره عشقهای ناکام و جانسوز بگم. شکست خوردن تو عشق خيلی درد بديه. ولی اگه داستان کسايی که تو عشق شکست خوردند رو خوب گوش کنيد ميبينين که تو ۹۹٪ موارد ، مقصر همون کسيه که شکست خورده. آخه نميشه که آدم احساس و قلبشو همينطوری الکی در اختيار يه نفر بذاره و بعد انتظار داشته باشه که همه چی بخوبی و خوشی پيش بره. يکی از دوستای خودم بود که تو چت با يه دختر ايرانی مقيم کانادا که ۱۷ سالش بود آشنا شد و ازدواج کرد. يعنی قرار ازدواج رو گذاشتن و يک هفته بعد از اينکه دختره اومد ايران ازدواج کزدند. وقتی قبل از ازدواجش ازش پرسيدم واقعاْ ميخوای ازدواج کنی در جوابم گفت: ما نميخوايم ازدواج کنيم ميخوايم شروع عشق رو جشن بگيريم. خودتون بقيه ماجرا رو حدس ميزنيد. ازدواجشون ۲ ماه يا ۳ ماه بيشتر دوام نداشت. من با چت کردن مخالف نيستم. اتفاقاْ بنظر من چت و ايميل تو جامعه ما ، که امکان آشنايی دختر و پسر چندان فراهم نيست، راه خوبی رو جلو پا ميزاره که به کمک اون افراد ميتونند همديگرو بشناسند. ولی از طرف ديگه ميزان شناختی که از يه نفر از اين راه ميشه پيدا کرد خيلی محدوده.

 

از اين مثالها زياده. اما دليلی که اين حرفها رو زدم در واقع دليليه که من و نرگس بر اساسش اين وبلاگ رو درست کرديم. ما اين وبلاگ رو راه ننداختيم که داستانسرايی کنيم و چند تا به به و چه چه بشنويم و کلی کيف کنيم. ما اين وبلاگ رو راه انداختيم که تجربه هامونو در اختيار ديگران گذاشته باشيم. بعبارت ديگه اين وبلاگ رو بهونه قرار داديم که حرفهامونو بزنيم و به اونهايی که جوونتر از ما هستند بگيم که عشق تو يه نگاه و اينجور چيزها مال داستانها و فيلمهاست. خوب ديگه مثل اينکه زياد حرف زدم، بهتره بريم سراغ داستان از زبان نرگس:

 

 

اونشب در تمام اون مدتی که امیر و ناپدریم تو هتل در حال صحبت بودند دل تو دلم نبود. 20 مرتبه رفتم دم پنجره که ببینم ناپدریم برگشته یا نه. آخه خیلی دیر کرده بود، منکه خبر نداشتم که با امیر رفتن شام بخورن. خلاصه که فکرم هزار جا رفت ولی بالاخره ناپدریم برگشت. تا از در اومد تو منو مامانم دوتایی پرسیدیم

 

-چرا اینقدر دیر کردی؟

:رفتیم با هم شام خوردیم.

-امیر چطور بود؟

: (با لحنی مردد و نه چندان محکم ) خوب بود. برای من مثل این بود که با یه دوست خیلی قدیمیم شام رفته بودم بیرون.

البته من فکر میکنم چون امیر رسمی برخورد نکرده بود و ناپدری من از اونجایی که خیلی اهل تعارف و بکار بردن کلمات رسمی بود انتظار نداشت که امیر رو با لباس غیر رسمی (بدون کت شلوار و کراوات) ببینه و از اونجایی که خودش با لباس کاملاً رسمی رفته بود، یه کم تو ذوقش خورده بود. اون از امیر برخورد یه خواستگار رو توقع داشت، هر چند که من قبلاً بهش گفته بودم که ما فقط دو تا دوستیم. البته ته دلش از امیر خوشش اومده بود و من احساس میکردم که نمیخواد اینو بگه.

بعد از اون امیر گاهگاهی به خانه ما رفت و آمد میکرد. البته سئوالهای متعدد ناپدریم از امیر یه کم از لطف قضیه کم میکرد. اینقدر سئوالهای متفاوت میپرسید که امیر بیچاره تو لاک دفاعی فرو رفته بود و مواظب بود حرفی نزنه که براش تعهد ایجاد کنه. مثلاً هی از امیر در مورد احساسش نسبت بمن میپرسید و دائم سعی میکرد که کاری کنه که امیر رو مجبور کنه که احساس واقعیش رو نسبت بمن بگه و در یک کلام بگه که منو دوست داره. البته ناپدریم از احساس واقعی امیر با خبر نبود و امیر هم با جوابهای بی سر و ته موضوع رو عوض میکرد. مثلاً یه بار امیر با دوستاش برای چند روزی رفت مسافرت شمال و در عرض اون چند روز ما با هم صحبت نکردیم. روزی که از مسافرت برگشت بمن تلفن کرد ولی متاسفانه اونروز تلفن ما خراب بود و امیر به محل کار ناپدریم زنگ زد و پیغام داد که کار واجبی داره و من حتماً بهش زنگ بزنم. من وقتی پیغامو گرفتم یکم نگران شدم  و سریع از تلفن عمومی به امیر زنگ زدم و بعد از حال و احوال پرسی گفتم:

-کار واجبت چی بود؟

:چه کاری واجب تر اینکه صدای قشنگتو بعد از سه روز بشنوم.

-(بشوخی گفتم) کاش همیشه بری مسافرت

همون شب امیر اومد خونمون، از شمال برام مربای بهار نارنج و کلوچه آورده بود. ناپدریم از امیر پرسید: "آقای مهندس قیافت نشون میده که دلت خیلی برای نرگس تنگ شده " و امیر هم در جواب گفت " من دلم برای نریمان هم تنگ شده" و در واقع جلوی ناپدریم میخواست اینطور وانمود کنه که بین من و دوستای دیگش تفاوتی وجود نداره.

 از همه جالبتر تخته بازی کردن امیر و ناپدریم بود. روز اولی که امیر اومد خونمون و بازی رو در حالی که 4 بر صفر عقب بود، 5 بر 4 برد و بعد از اون هر وقت که امیر میومد خونمون ناپدریم سریع میرفت سراغ تخته نرد. امیر هم که تخته باز قابلی بود همیشه میبرد. البته خودش بعدها بهم گفت که یه بار که از عمد میخواسته ببازه و بد بازی میکرده اینقدر خوب تاس آورد که بازی رو برد.

سئوالهای متعدد ناپدریم باعث شد که من و امیر تصمیم بگیریم که بیشتر همدیگرو در بیرون از خونه ببینیم. از این که داشتیم یه تصمیم مشترک میگرفتیم یه احساس خاصی داشتم که البته اینو به امیر نگفتم.

چند وقت بعد مادر امیر یه مهمونی زنونه داشت که عمه ها و خاله های امیر هم بودند و منهم دعوت بودم. مادر امیر برای اینکه بقول معروف رو دختر مردم اسم نذاشته باشه به همه گفته بود من دختر یکی از آشناهاشون هستم. از قضا توی اون مهمونی برای من دو تا خواستگار پیدا شد که روز بعد از مهمونی خونه امیر اینها زنگ زده بودند و در مورد من از مادر امیر پرسیده بودند و مامان امیر با زبردستی در کسری از ثانیه اونا رو پر داد. حتی قبل از اینکه خواستگارا رو پر بده از من نپرسید.

 

و اما ادامه ماجرا از زبان امیر:

ماجرای خواستگار پیدا شدن برای نرگس از دو جهت جالب بود. اولاً اینکه دیدم که اگه مواظب نباشم گرگ زیاده و نرگس بی نرگس ، در واقع از اینکه میدیدم که نرگس دارای چنان شخصیت مثبتیه که دو ساعته دو تا خواستگار برای پیدا شده بود (تازه اونم از بین دوستها و فامیلهای ما که فکر میکنند پسراشون همه تام کروز هستند و به هر عروسی راضی نمیشن) خوشحال بودم. ولی از اون جالب تر این بود که مامانم اصلاً بدون اینکه نظر نرگسو بخواد خواستگارا رو رد کرده بود.

 

مدتی گذشت و از یکی از دانشگاههایی که برای پذیرش اقدام کرده بودم نامه ای دریافت کردم.  پذیرشم درست شده بود. مدتی بود که به این مسئله فکر نکرده بودم و حالا باید برای ادامه رابطم با نرگس تصمیم میگرفتم.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۳