سفرنامه

سلام به همه

نرگس و من صحيح و سالم برگشتيم. سفر خوبی بود.

روز دوشنبه رفتم فرودگاه و راهی SAN JOSE واقع در شمال ايالت کاليفرنيا شدم. هزينه سفر رو دانشگاه ميده. ميتونستم ماشين کرايه کنم ولی چون دوستم ماشين کرايه کرده بود و با هم تو يه هتل بوديم گفتم پول دانشگاه رو حروم نکنم. دوستم که در يکی از دانشگاههای آمريکا استاده و تدريس ميکنه هم از يه ايالت ديگه اومده بود با زن و بچش. از فرودگاه تا هتل تاکسی گرفتم که شد ۲۵ دلار در حاليکه کرايه ماشين روزی ۲۰ دلار بيشتر نيست. از اونجاييکه دوستم ميخواست پنجشنبه ظهر برگرده و من تا پنجشنبه عصر گير بودم، تصميم گرفتم يه ماشين کرايه کنم و عوض اينکه اينقدر فکر بيت المال باشم کمی از عقلم استفاده کنم تا هم به بيت المال ضرر وارد نشه و هم خودم سختی نکشم.

سه شنبه بعد از ظهر ماشين رو گرفتم و برگشتم هتل. دوستم برای ضيافت شام موند. توی لابی هتل زن دوستم رو ديدم که بيصبرانه منتظر شوهرشه. بيچاره پوشک بچه احتياج داشت. بهش گفتم که من ماشين دارم و ميتونم ببرمش خريد ولی مشکل اينجا بود که ماشين کارسيت (صندلی بچه) نداشت. نتيجه اين شد که من تنهايی رفتم دنبال پوشک بچه اونهم تو شهری که اصلا نميدونستم کجا به کجاست.

کنفرانس عالی بود، از ۳۰ کشور مختلف دنيا محققين و اساتيد دانشگاهها و دانشجوهای دکترا اومده بودند تا نتايج تحقيقاتشونو ارائه کنند و از نتيجه تحقيقات ديگران با خبر بشن. هر جلسات هر کدوم يکساعت و نيم بود، من فکر ميکردم تو هر جلسه ۳ نفر سخنرانی ميکنند در حاليکه هر جلسه ۴ سخنران داشت. بنابراين من جای ۳۰ دقيقه، ۲۲.۵ دقيقه وقت داشتم و مجبور شدم قسمتهايی از حرفهامو حذف کنم. از شانس خوب سئوالاتی که پرسيده شد همه از بخشهايی بود که عمدا عنوان نکرده بودم و برای همشون جوابهای خوب و کافی داشتم. دو نفر ديگه ايرانی هم اونجا بودند که سخنرانيهای بسيار خوبی رو ارائه کردند و از نظر من سخنرانيهاشون جز بهترينها بود.

غير از سخنرانی يک نمايشکاه هم بود که افراد چيزهايی رو که ساخته بودند ارائه ميکردند. چيزهايی که هنوز در بازار موجود نيست و هنوز در آزمايشگاهها داره روش کار ميشه. از نمايشگاه و از سخنرانيها کلی فکرهای جديد اومده تو سرم که بايد روشون کار کنم. يه سری از ايده هام رو با چند تا از کله گنده ها مطرح کردم، از بعضيهاشون خوششون اومد و بهضيهاشون هم رو بی ارزش دونستند. خلاصه اينکه هزار و يک فکر تو سرم داره اينور و اونور ميره.

چيزی که برام خيلی جالب بود اين بود که با اينکه اکثر شرکت کنندگان در کنفرانس از آمريکا بودن ولی در صد افراد آمريکايی خيلی کم بود و اکثر افراد خارجی بودند. همون چيزی که بهش ميگن فرار مغزها رو ميتونستين بوضوح ببينين. محققين برجسته هندي، چينی، ايرانی و ساير کشورها که نه از کشور خودشون بلکه از آمريکا در کنفرانس شرکت کرده بودند.

پنجشنبه شب رفتم لس آنجلس و نرگس رو تو فرودگاه پيدا کردم. يکی از دوستای قديميم که تو تهران با هم کلی صميم بوديم اومد دنبالم و رفتيم خونش. اون وقتها جفتمون مجرد بودم ولی حالا جفتمون متاهل.

جاتون خالی کلی از دوستهای قديمی رو ديدم. جمعه ظهر رفتيم محله ايرانيها و با دوستان ناهار يه چلوکباب مشتی خورديم. شب با نرگس رفتيم ارواين تا يه سری از دوستای ديگه مونو ببينيم. اونجا هم کلی خوش گذشت. شنبه رفتيم جشن مهرگان تو ارواين. خيلی باهال بود. تا جا داشتم آش رشته، چلوکباب و بستنی اکبر مشتی خوردم. اگه اونجا يه نفرو ديدین که دائم تو صف غذاست، احتمالا من بودم.

آخر هم خواننده ها اومدن و خوندن. جلوی سن جای سوزن انداختن نبود. مدتها بود که اين همه ايرانی يه جا نديده بودم. همه خوشحال بودند و داشتن لذت ميبردن و من واقعا از خودم ميپرسيدم که چرا يه همچين چيزی حتی در اندازه های بسيار کوچکترش بايد در ايران ممنوع باشه؟

جالب اينکه اونجا مشروب هم ميفروختن ولی طرفدار زيادی نداشت. در حاليکه جلوی غرفه آش رشته يه صف طويل بود، تو غرفه مشروب فروشی داشتن مگس ميپروندن.

قبل از اينکه برم سفر، کلی از ايرانيهای کاليفرنيا بد شنيده بودم. اونهايی که ما ديديم که بچه های خيلی باهالی بودن و کلی دوست جديد پيدا کردم.

بعد از تموم شدن جشن رفتيم يه قهوه خونه بنام قهوه خونه علی آقا. علی آقا يه پيرمرد باهال بود و طرز لباس پوشيدنش و دکور مغازش عين زمان ناصرالدين شاه بود. اونجا هم صفايی کرديم، ديزی و کشک بادمجون و باز هم آش رشته. اينقدر پيرمرد مهربونی بود که نگو.

بعد از شام هم يکی از بچه ها از علی آقا سيگار ۵۷ خريد. اين ديگه آخرش بود. يه سيگار ۵۷ کشيدم و رفتم تو هال و هوای پادگان و ميدون آزادی.

فرداش هم راه افتاديم و برگشتيم لس آنجلس و از اونجا هم به شهر خودمون. هواپيما کلی جای خالی داشت، منم دسته صندليها رو بالا زدم و تا آخر سفر سرمو گذاشتم روی پای نرگس و خوابيدم.

ساعت ۱:۳۰ شب رسيديم و ديديم که دوستامون بدون بهمون بگن اومدن فرودگاه دنبالمون و ما رو تا دم در خونه رسوندن.

خلاصه که يه سفر عالی بود، خدا قسمت شما هم بکنه.

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤