خدايا شکرت

ساعت حدود ۱۰ شبه و من و نرگس داريم مهمونی. نرگس يه لباس خيلی شيک پوشيده و منهم پيراهن و شلوار و کفشی ( همون کفش ۹۰ دلاری) رو که نرگس با دقت خاصی از بين ميلونها پيراهن و شلوار و کفش برام انتخاب کرده پوشيدم.

همه چی عادی بنظر ميرسه. تصميم ميگيرم سی دی رو عوض کنم. يه سی دی لاو سانگ ميزارم تو ضبط پر از آهنگهايی که منو نرگس هر دو خيلی دوست داريم. خيلی از آهنگهاش همونهايی که تو روز عرسيمون گذاشته بودن. اولين هديه نرگس به من يه عروسک بود که هميشه تو ماشين بالای داشبورد ميزارمش (بالای سرعت سنج و اينها). عروسکه بد جوری زل زده بود تو چشمام.

ياد اونوقتها ميفتم، پنج شش سال به عقب برميگردم. ياد وقتهايی که تو اتوبان همت با نرگس ميرفتيم تا نرگسو برسونم خونشون. دست راستم کمی عرق کرده. اونو از رو دنده ماشين برميدارم و کمی با انگشتهامو باز و بسته ميکنم و دوباره اونو روی دنده ماشين ميزارم. چشمامو به اتوبان ميدوزم و سعی ميکنم حواسم به رانندگيم باشه. اصلا حواسم نيست که نرگس هم ساکته.

ناگهان گرمای يه دست لطيف و مهربونو رو دستام احساس ميکنم، موهای دستم راست ميشه و خون تو رگهام ميدوه طوری که مجبورم چند تا نفس عميق بکشم. دقيقا همون حالتی که سالها پيش داشتم.

نرگس با انگشتهاش با دستم بازی ميکنه، و بعد روشو ميکنه به من، دستشو ميزاره پشت گردنم و با موهام بازی ميکنه. همونکارههای که موقعی که تو ايران بوديم ميکرد. چشمام رو به اتوبان دوختم و اشک تو چشمام حلقه زده و من دندونامو به آرومی به هم فشار ميدم و فقط نفسهای عميق ميکشم.

نرگس آروم تو گوشم ميگه: عاشقتم

و من گرمای دو قطره اشک رو رو گونه هام حس ميکنم.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤