حرفهای خودمونی

وقتی با امیر آشنا شدم احساس میکردم که با یه آدم خشک و مقرراتی (البته در بعضی موارد مثل درس خوندن و کارهای جدی زندگی) دوست شدم . فکر میکردم که چون خودش آدم اهل درس و مطالعه و ورزشه و در این امور خیلی جدیه، بنابراین این جدی بودنش روی مسایل دیگه زندگیش هم اثر میذاره. مثل بعضی از روسای شرکتها که اینقدر سر کارشون جدی هستن که خواه نخواه توی خونشون با زن و بچشون هم مثل کارمنداشون خشک و رسمی برخورد میکنن. در مورد امیر هم همین تصور رو داشتم. بخصوص در مدت زمانی که من ایران بودم و امیر آمریکا بود بیشتر اینطور احساس میکردم که قراره با یه مرد جدی زندگی کنم.
اما الان که چند سالی میشه که داریم با هم زندگی میکنیم، میبینم که امیر چقدر مهربون و انعطاف پذیره و تازه خیلی هم شوخ طبعه. فهمیدم که امیر در هر کاری هر چند دقیق و جدی باشه، وقتی پای من به وسط میاد خواه نخواه نرم و ملایم میشه. بزارین براتون یه مثال بزنم. وقتی از ایران اومدم آمریکا، برای انتقال واحدهای درسیم کمی به مشکل برخوردم، اولش خیلی ناراحت و کلافه بودم و احساس اینکه این مشکل امیر رو میتونه ناراحت کنه، ناراحتیم رو چند برابر میکرد. چون همونطور که گفتم امیر به مسئله درس و کار اهمیت خاصی میده. اما وقتی پای من به میون اومد و این مشکل برای من پیش اومد، نه تنها امیر اصلا عصبانی نشد بلکه سعی میکرد که من رو هم آروم کنه. یادمه که بهم گفت: " تو چه پروفسور باشی و چه بیسواد، من عاشقتم و میخوامت." وقتی توی چشمام نگاه کرد و این حرف رو گفت انگار که تمام دنیا رو بهم داده بودن و احساس میکردم که مشکلاتم کمرنگ شده. احساس کردم که با داشتن امیر و نیروی عشقش میتونم به هر مشکلی غلبه کنم. حتی برام چند جمله نوشت و پرینت کرد و بهم داد که بعدش من اونرو گذاشتم بالای آینه اطاق خوابمون که هر وقتی میخوابم و دوباره چشمهامو باز میکنم اول اون جمله رو ببینم. بقول معروف روزمو با اون جمله شروع کنم و با اون جمله بپایان ببرم. امیر نوشته بود:


You might not be the luckiest woman on the face of the earth, but I sure am the luckiest man since I married you.


واقعا دیدن این جمله هر صبح و هر شب بهم چنان آرامشی میده که وصف نشدنیه. میدونید چی در واقع منو خوشحال میکنه؟ این که امیر خودش بدون اینکه از کسی بپرسه میدونه که باید چطوری منو آروم کنه و این نشونه اینه که امیر واقعا منو و نیازهای منو شناخته و بهشون بها میده. شاید متن این دفعه یه کم دخترونه شده باشه، اما حرف دلم بود و نمیدونم یه دفعه ای بی مقدمه دلم خواست که این متن رو بنویسم. میخوام بهتون بگم که داشتن یه همسر خوب و کسی که شما و نیازهاتونو رو واقعا درک کنه میتونه همه چیز رو برای شما زیبا کنه و همه مشکلات رو نه اینکه از بین ببره، بلکه کمرنگ کنه. شاید برای همینه که همه توصیه میکنند که در انتخاب همسر دقت کنید. سرتون رو درد نمیارم، بیشتر از این. فقط برای همتون آرزو میکنم که عشق واقعیتونو رو پیدا کنید که زندگی آنجاست که دل آنجاست.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤

ژنرال (قسمت اول و دوم)

(نوشته شده توسط امير)

نزدیک 10 سال پیش، شبی ناگهان از خواب بیدار شدم، انگار صدایی از خواب بیدارم کرد. نیمه های شب بود، اما من اصلا خوابم نمی آمد، بی اختیار قلم بدست گرفتم و شروع کردم به نوشتن:

سالها پیش سرزمینی بود بنام گراند که توسط مردی که همه او را ژنرال خطاب میکردند فرمانروایی میشد. ژنرال مردی بود که هر چه در توان داشت برای بهتر زیستن مردمش انجام میداد و همه او را دوست داشتند. او تلاش میکرد که صلح برقرار کند، صلح بین مردمان گراند و همچنین صلح با همسایگان گراند. ژنرال همیشه سعی میکرد ارتش خود را قوی و آماده نگهدارد تا در مواقع لزوم بتواند از سرزمینش دفاع کند. بسیاری ژنرال را سرزنش میکردند که مردانی را که میتوانند در مزارع کار کنند را به خدمت ارتش درمیاورد.
در مجاورت سرزمین گراند سرزمینی بود بنام گانت تحت فرمانروایی مردی بنام اسکات. ژنرال و اسکات از زمان کودکی یکدیگر را میشناختند و با یکدیگر دوست بودند. مردم گراند و مردم گانت با یکدیگر داد و ستدهای فراوانی داشتند و بین آنها صلح برقرار بود تا اینکه روزی به ژنرال خبر دادند که یکی از روستاهای مرزی گراند توسط مردم گانت غارت شده و به آتش کشیده شده. ژنرال بدون فوت وقت در راس گروهی از سپاهیانش عازم میشوند تا با سران گرانت در مورد مسئله غارت روستا صحبت کنند. سران گرانت اعلام میکنند که غارت روستا توسط یکی از فرماندهان خودسر انجام شده که به جزای خود خواهد رسید. ژنرال تنها به آنها امر میکند که مواظب فرماندهان خود باشند و چنین اتفاقاتی در آینده تحمل نخواهد شد و به پایتخت برمیگردد. بازماندگان آن روستا خواستار مجازاتی شدیدتر بودند و غرامت میخواستند، ژنرال از بودجه مملکتی روستا را بازسازی میکند و به مردم آن روستا پیام میفرستد که صلح ازرشمند است و آنرا نباید به خطر انداخت.


مدتی بعد یکی دیگر از روستاهای مرزی غارت شده و به تصرف سپاهیان گانت در میاید. ژنرال نامه ای خشمگینانه به سران گرانت مینویسد و از آنها میخواهد که روستا را تخلیه کرده و عاملین حمله را به او تحویل دهند تا خود آنها را به جزای اعمالشان برساند. علاوه بر آن ژنرال خواستار پرداخت غرامت از سوی گانت میشود. در جواب نامه، اسکات اعلام میکند که آن روستا به گانت تعلق دارد و آنچه او با مردم خودش انجام میدهد به خود او مربوط است.
در سرزمین گراند، روستایی بود بنام گارو که به داشتن دختران زیبا معروف بود. روستای گارو در میان کوههایی قرار داشت که به شکل نعل اسب روستا را از سه طرف احاطه کرده بودند. ژنرال زمانی که جوان بود، سرکردگی سپاهیان گارو را به عهده داشت. روزی در روستای گارو سیل می آید و مردم روستا به کوهها پناهنده میشوند و در کوهها اسیر حیوانات درنده میگردند. ژنرال در آن روزها دختری بنام سارا را از چنگال خرس میرهاند و جان سارا را نجات میدهد. آن خرس سمت چپ سینه ژنرال، درست روی قلبش، را بشدت زخمی میکند و ژنرال بستری میشود و سارا از او مراقبت و نگهداری میکند تا او سلامتی خود را بازمییابد. بعد از آن ژنرال با سارا ازدواج میکند.
مدتی بعد سارا آبستن میشود، و موقع وضع حمل دچار مشکل میشود، پزشکان هر چه میتوانستند میکنند، اما سارا جان سالم به در نمیبرد و میمیرد، اما بچه سالم میماند. ژنرال پسر خود را پترس نام میگذارد و بعد از سارا دیگر زنی اختیار نمیکند. روزها میگذرد و پترس بزرگ میشود و ژنرال پیر. پترس همیشه ژنرال را به یاد سارا و به باید دوران جوانی خودش میانداخت.
ژنرال جلسه ای تشکیل میدهد و از تمام سران سپاهش دعوت میکند که حضور بهم رسانند. پترس، تنها پسر و تنها فرزند ژنرال که خود از سران سپاه ژنرال نیز بود در آن جلسه حضور داشت. آنها تصمیم میگیرند که از روستای گارو بعنوان طعمه استفاده کنند، قرار بر این میگذارند که تمام مردم روستا را به جای دیگری بفرستند و سپس حیله ای بکار برند تا سپاهیان گانت را به روستای گارو کشانده و در آنجا آنها را محاصره کنند. قرار میشود که صد نفر از مردان جنگی در نزدیکی سپیده دم به سپاهیان گانت که در نزدیکی گارو بودند شبیخون زده و سپس به داخل روستا فرار کرده و سپاهیان گانت را نیز بدنبال خود به داخل روستا بکشانند. پترس داوطلب میشود که عملیات حمله را رهبری کند و علیرغم مخالفت ژنرال پترس به همراه 100 مرد جنگی عازم میشوند.
نزدیک سپیده دم، آنها به سپاهیان گانت یورش میبرند، سپاهیان گانت که در ابتدا فکر کرده بودند با سپاه ژنرال طرف هستند عقب مینشینند، اما بعد از اینکه در مییابند که فقط با گروهی کوچکی از سپاهیان گراند طرف هستند، حمله میکنند. پترس و گروهش به روستای گارو میگریزند و سپاهیان گانت که آوازه دختران زیبای گارو را شنیده بودند بدنبال آنها به روستای گارو داخل میشوند.
ژنرال با سپاهش که مشتمل بر بیش از صد هزار مرد جنگی بود آنها را محاصره میکند و به آنها پیام میدهد که تسلیم شوند. ژنرال اعلام میکند که تمامی سران سپاه گانت مجازات شده و سربازان میتوانند به خانه هایشان بازگردند. اسکات، فرمانده سپاهیان گانت، در جواب نامه ژنرال سر بریده پترس را برای او میفرستد و میگوید که از بزدلی چون او ترسی در دل ندارد. ژنرال دستور حمله میدهد. جنگ دو روز ادامه پیدا میکند و سپاهیان گراند پیروز میشوند. بعد از پایان جنگ، ژنرال در حالیکه بیصدا میگریست و سر بریده پسرش را در دست در بقل خود داشت در میان اجساد قدم میزد و از خود میپرسید چرا؟


بعد از پایان جنگ، از طرف شورای حکومتی مدال افتخار به ژنرال اهدا میشود و همه به سرور و شادمانی میپردازند در حالیکه ژنرال تنها بر مزار پسرش نشسته بود. او حالا احساس میکرد پیرتر است، او خود را سرزنش میکرد که نتوانسته است جلوی جنگ و خونریزی را بگیرد. از فردای آنروز دیگر کسی ژنرال نمیبیند و وقتی که به مزار پترس میروند مدال افتخار ژنرال و یک تکه کاغذ پیدا میکنند که روی آن نوشته بود:
آیا ما انسانها برای حفظ صلح، باید همدیگر را بدتر از حیوانات وحشی بدریم؟

  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤

ژنرال

(نوشته شده توسط امير)

نزدیک 10 سال پیش، شبی ناگهان از خواب بیدار شدم، انگار صدایی از خواب بیدارم کرد. نیمه های شب بود، اما من اصلا خوابم نمی آمد، بی اختیار قلم بدست گرفتم و شروع کردم به نوشتن:

سالها پیش سرزمینی بود بنام گراند که توسط مردی که همه او را ژنرال خطاب میکردند فرمانروایی میشد. ژنرال مردی بود که هر چه در توان داشت برای بهتر زیستن مردمش انجام میداد و همه او را دوست داشتند. او تلاش میکرد که صلح برقرار کند، صلح بین مردمان گراند و همچنین صلح با همسایگان گراند. ژنرال همیشه سعی میکرد ارتش خود را قوی و آماده نگهدارد تا در مواقع لزوم بتواند از سرزمینش دفاع کند. بسیاری ژنرال را سرزنش میکردند که مردانی را که میتوانند در مزارع کار کنند را به خدمت ارتش درمیاورد.
در مجاورت سرزمین گراند سرزمینی بود بنام گانت تحت فرمانروایی مردی بنام اسکات. ژنرال و اسکات از زمان کودکی یکدیگر را میشناختند و با یکدیگر دوست بودند. مردم گراند و مردم گانت با یکدیگر داد و ستدهای فراوانی داشتند و بین آنها صلح برقرار بود تا اینکه روزی به ژنرال خبر دادند که یکی از روستاهای مرزی گراند توسط مردم گانت غارت شده و به آتش کشیده شده. ژنرال بدون فوت وقت در راس گروهی از سپاهیانش عازم میشوند تا با سران گرانت در مورد مسئله غارت روستا صحبت کنند. سران گرانت اعلام میکنند که غارت روستا توسط یکی از فرماندهان خودسر انجام شده که به جزای خود خواهد رسید. ژنرال تنها به آنها امر میکند که مواظب فرماندهان خود باشند و چنین اتفاقاتی در آینده تحمل نخواهد شد و به پایتخت برمیگردد. بازماندگان آن روستا خواستار مجازاتی شدیدتر بودند و غرامت میخواستند، ژنرال از بودجه مملکتی روستا را بازسازی میکند و به مردم آن روستا پیام میفرستد که صلح ازرشمند است و آنرا نباید به خطر انداخت.


مدتی بعد یکی دیگر از روستاهای مرزی غارت شده و به تصرف سپاهیان گانت در میاید. ژنرال نامه ای خشمگینانه به سران گرانت مینویسد و از آنها میخواهد که روستا را تخلیه کرده و عاملین حمله را به او تحویل دهند تا خود آنها را به جزای اعمالشان برساند. علاوه بر آن ژنرال خواستار پرداخت غرامت از سوی گرانت میشود. در جواب نامه، اسکات اعلام میکند که آن روستا به گانت تعلق دارد و آنچه او با مردم خودش انجام میدهد به خود او مربوط است.
در سرزمین گراند، روستایی بود بنام گارو که به داشتن دختران زیبا معروف بود. روستای گارو در میان کوههایی قرار داشت که به شکل نعل اسب روستا را از سه طرف احاطه کرده بودند. ژنرال زمانی که جوان بود، سرکردگی سپاهیان گارو را به عهده داشت. روزی در روستای گارو سیل می آید و مردم روستا به کوهها پناهنده میشوند و در کوهها اسیر حیوانات درنده میگردند. ژنرال در آن روزها دختری بنام سارا را از چنگال خرس میرهاند و جان سارا را نجات میدهد. آن خرس سمت چپ سینه ژنرال، درست روی قلبش، را بشدت زخمی میکند و ژنرال بستری میشود و سارا از او مراقبت و نگهداری میکند تا او سلامتی خود را بازمییابد. بعد از آن ژنرال با سارا ازدواج میکند.
مدتی بعد سارا آبستن میشود، و موقع وضع حمل دچار مشکل میشود

ادامه دارد....

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤

شما عشق رو چه جوری معنی میکنید؟

مفهوم عشق چیزیه که به این راحتیها نمیشه بیانش کرد. من نمیدونم عشق چیه، ولی میدونم عشق چی نیست. اینو میدونم که عشق بچه بازی نیست و نمیشه آسون بدستش آورد. میدونم اینکه برای دیدن یه نفر دلت پر بکشه و وقتی ازش دوری دنیا برات سیاهه، لزوما عشق نیست. خلاصه اینکه عشق واقعی و موندنی هر چی که هست بچه بازی نیست.
یادمه بچه که بودم، شاید 5 سالم بود، یه روز یه تو خونمون یه تیکه الماس درشت، باندازه یه نخود، پیدا کردم، خیلی خوشحال بودم، از اونجایی که پدربزرگ خدابیامرزم جواهر فروش بود، پدرم هم از جواهر و اینجور چیزها سر رشته داره. منم اون جواهر قیمتی رو یه جایی قایم کردم و سعی میکردم از پدرم در این باره اطلاعات بگیرم، هی میپرسیدم یه الماس که اندازه نخود باشه، قیمتش چنده؟ بابام هم میگفت: بستگی به تراشش داره، بستگی به درخشندگی و وزنش داره و اینجور چیزها. منم بعد از چند روز اونو به بابام نشون دادم، بابام اولش یه کم جا خورد، چون انصافا گول زننده بود، بعدش بابام اونو کف دستش یه کم تکون داد و بعد انداخت دهنش و گفت: امیر جان، بابا برو یه چایی بیار من با این نبات بخورم.
حالا حکایت اینایی که ندیده و نشناخته عاشق میشن، چهارتا قربونت برم و عزیزم میگن و میشنوند و فکر میکنند که بعله، دیگه به آخر عشق رسیدن.  راستش خوشحالی هم داره، هر آدمی یه چیز خیلی با ارزش رو بدون زحمت بدست بیاره خوشحال میشه. حالا اونهایی که این حرفهای قشنگ و عاشقانه رو، مستقیم و از زبان طرف مقابلشون میشنوند بازم رفتارشون رو یه جورایی میشه توجیه کرد، اما بعضیها این حرفها رو تو تلفن و یا حتی چت رد و بدل میکنن، و روش اسم عشق میزارن. بعدشم که میفهمن همش کشک بوده، تا یه مدت سعی میکنن باور نکنن. بقول معروف زندگی در یک رویای شیرین و غیر واقعی رو به دیدن یه حقیقت تلخ ترجیح میدن، و سعی میکنن در دنیای رویا تا جاییکه میتونن بمونن، اما آدم تا ابد که نمیتونه خواب باشه، خلاصه اینجور آدمها بالاخره چشماشونو باز میکنن و کلی حالشون گرفته میشه وقتی میبینن که دنیای واقعیت و رویا چقدر متفاوت هستند. حالا جالبش اینه که تو چنین موقعیتهایی تعداد اونهایی که خودشونو محکوم میکنند خیلی کمه و اکثریت طرف مقابل و یا کل جنس مخالف رو میبرن زیر سئوال.


شاید حرفام بنظرتون توضیح واضحات باشه، راستش من امیدوارم که اینطور هم باشه، اما یه سر به سایت کلوب بزنید، یه چیزایی میبینید که اولش فکر میکنید جوکه، بهترینش دیروز بود، یکی پرسیده بود: "من عاشق یکی هستم که نه تا حالا منو دیده و نه منو میشناسه، چیکار کنم بهش برسم؟ یا یکی میپرسه "از کجا میفهمی عشقه و یا هوسه؟" و یه دختر خانمی جواب میده: " اگه دختر باشه حتما عشقه، و اگه پسر باشه حتما هوس". این محکوم کردن همدیگه هیچ وقت هیچ مشکلی رو حل نکرده و هیچ وقت هم حل نخواهد کرد، اگه دنیا باینری (صفر و یکی) باشه و ریاضی به مسئله نگاه کنیم، وقتی با کسی مشکل داریم احتمال اینکه تقصیر با ما باشه 50% درصده، یعنی از هر دو تا یکیش.
ببخشید که این دفعه حرفهای خسته کننده زدم،
خواننده: "فکر کردی حرفهای دیگت خسته کننده نیست؟"
امیر:"اونها حداقل از نظر خودم خسته کننده نیست، خدا بداد این یکی برسه که از نظر خودمم خسته کننده است".

شاد و بهاری باشید

  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤

باز هم سيستم جديد پيام گذاری

 

(نوشته شده توسط امير)

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٤

تغيير در سيستم پيامها: قسمت دوم

(نوشته شده توسط امير)

سلام

من سيستم پيامها رو کمی بهبود دادم تا استفاده از اون راحتتر باشه

۱. کاربرانی که کد رمز ندارند: روی لينک پيامهای شما (برای کاربرانی که کد رمز ندارند) کليک کنيد، مشخصات، کد رمز درخواستی و پيامتون رو وارد کنيد. پيامهای شما پس از بازديد توسط من و يا نرگس در معرض ديد سايرين قرار خواهد گرفت و کد رمز شما به سيستم اضافه خواهد شد.

۲. کاربرانی که کد رمز دارند: روی لينک پيامهای شما (برای کاربرانی که کد رمز دارند) کليک کنيد، کد رمز پيامتون رو وارد کنيد. پيامهای شما بلافاصله در معرض ديد سايرين قرار خواهد گرفت.

بديهی است، در صورت گذاشتن پيامهای حاوی مطالب زشت و زننده، کد رمز مربوطه از سيستم حذف خواهد شد.

منتظر پيامهای زيباتون هستم و اگه پيشنهادی در مورد سيستم پيام گذاری جديد داريد، حتما اونو با ما در ميون بزاريد.

ممنون از همکاری شما

امير کاشانی

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٤

عدو شود سبب خير گر خدا خواهد: تغيير در سيستم پيامها

(نوشته شده توسط امير)

سلام

متاسفانه مدتيه که آقا (و يا خانمی) که خود را عفونت معرفی ميکند، پيامهايی رکيک و خلاف ادب رو در اين وبلاگ گذاشتند. شايد اگر اين وبلاگ وبلاگ شخصی خودم بود و اون کسی که فحش ميده با من مشکل داشت، مسئله فرق ميکرد. اونی که اينجا داره فحش ميده هدفش اخلال در کار اين وبلاگه، ميخواد بحث و تبادل نظر انجام نشه، حالا دليلش چيه و چه سری در اين وبلاگ نهفته است که حتی خود من نميدونم، الله اعلم.

اگه کسی با من مشکل داره، ميتونه ايميل بزنه، ميتونه آف بزاره، يا حتی ميتونه شماره تلفنشو بده و من هر جای دنيا که باشه باهاش تماس ميگيرم تا ببينم مشکل چيه.

بهرحال، پيامهای زيبای شما نمک وبلاگ نويسی نرگس و منه و من نه برای اينکه به آقا (يا خانم) عفونت بگم که کور خوندی، بلکه برای اينکه بازم شبها که خسته ميرم خونه، بتونم نظرات زيبا و خوبتون رو بخونم، يه سيستم جديد درست کردم که حتی از سيستم قبلی هم آسونتره:

۱. در لينک زير نام، ايميل، کد رمز مورد نظرتون و اگه دوست داشتين آدرس وبلاگتون رو وارد کنيد.

http://k.1asphost.com/nargeslove/insertcodetemp.asp

۲. کد رمز مورد نظر شما پس از بازبيني ليست اضافه شده و فعال ميگردد، نتيجه از طريق ايميل به شما اطلاع داده خواهد شد.

۳. روی لينک پيامهای شما کليک کنيد، کد رمز و پيامتون رو وارد کنيد، سيستم خودش بصورت اتوماتيک نام، ايميل، و آدرس وبلاگتونو در مياره و ديگه لازم نيست که شما اونها رو هر دفعه وارد کنيد.

البته اين سيستم بصورت آزمايشی داره اجرا ميشه. الکی تو اين چند روز کلی مطلب راجع به اينترنت و امنيت شبکه و اينجور چيزها ياد گرفتم. بيخود نيست ميگن عدو شود سبب خير گر خدا خواهد.

منتظر پيامهای زيباتون هستيم و از اينکه به ما کمک ميکنيد تا جلوي پيامهاي ناشايست و خلاف ادب را بگيريم ممنونيم.

-نرگس و امير کاشاني

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٤

علل ناپایداری عشقهای رومانتیک

(نوشته شده توسط امير)

قبلا مطلبی نوشته بودم با عنوان "چرا مردها خیانتکارند؟" ، مطلب امروز در واقع ادامه همان مطلب است، اما در اینجا میخواهم به "علل ناپایداری عشقهای رومانتیک" بپردازم.

قبل از شروع بحث توصیه میکنم مقاله "عشق رومانتیک" را بخوانید، در آن مقاله آمده است:
"فشارهاي روحي و جسمي فشار مي آورد و باعث مي شود پسرها بسمت دخترها نقب بزنند. دختر نيز سالها براي خود روياها داشته و اكنون پسري را ميبيند كه تلاش وي را براي رسيدن به خود ، پاسخ روياهايش مي نامد. او نيز تنهاست و مي خواهد با ديگران ارتباط داشته باشد و حس كند ، لمس كند و ببيند كه ميزان جذابيتش چقدر است. پس او هم پسر را به كندن تشويق مي كند! اين مسائل در نوجواني بنيانگذار اصول عشق رمانتيك خواهد بود. عشق رمانتيك نيز عامل بخواب فرو رفتن افراد! "

خوب که نگاه کنید میبینید واقعیت همین است. پسرها و دخترها که به سن بلوغ میرسند، میل جنسیشان بیدار میشود و بقول معروف دیگر خواه میشوند. در یک جامعه بسته مثل کشور ما، جوانها از هر فرصتی برای برقراری ارتباط با جنس مخالف استفاده میکنند، از دادن شماره تلفن در خیابان گرفته تا آشنایی از طریق چت و اینترنت.

تو کشور ما اگر دختر و پسری غریبه با هم صحبت کنند از نظر قانون جامعه "مجرم" شناخته میشوند و بزندان میفتند و هزار دردسر دیگر. یعنی جامعه ما برای جوانانش اینقدر حق قائل نیست که به آنها حتی اجازه صحبت کردن با یکدیگر را بدهد. توی جامعه ما وقتی پسری که رتبه یک رقمی کنکور است را در حالیکه مشغول قدم زدن با دختری که المپیاد فیزیک شرکت کرده دستگیر میکنند، با پسر رفتاری میشود که با ولگردها میشود و با دختر رفتاری که با فاحشه ها میشود، آنهم توسط کسی که معلوم نیست آخرین بار دندانهایش را چه وقتی مسواک زده و وقتی حرف میزند بوی دهنش آزارت میدهد، عجیب و مسخره است که انتظار جامعه ای بدون مشکل را داشته باشیم. همین است که دادن شماره تلفن در خیابان و سوار کردن دخترها توسط پسرها امری عادی میشود که روزانه هزاران بار اتفاق میفتد. نتیجه این میشود که پسرها سعی میکنند هیچ موقعیتی را برای آشنایی با دخترها از دست ندهند، و دخترها هم کافی است يک روز در يکی از محله های متمول شهر کمی قدم بزنند تا صدها پيشنهاد دوستی به آنها بشود. از اونجاییکه دوستيها غالبا کور هستند و بدون شناخت قبلی ايجاد ميشوند، جوونها تا با هم آشنا میشوند، عاشق میشوند و بعد از مدتی حسابی حالشان گرفته میشود چون یا آنها میخواهند رابطه را ادامه دهند و طرفشان نمیخواهد و یا بالعکس. بعبارت دیگر:

"نهايتاً اينكه دختر و پسر به هم مي رسند و مخفيانه همديگر را برانداز مي كنند! اين ناشناخته بودن گرايشي را مي آورد كه آنها عشق مي خوانندش! در اين ميان در فضاي شادي بخش ، حتي بوسه ها و لمس كردنها نيز رد و بدل ميشود و گفتارهاي عاشقانه نيز همه چيز را گرمتر مي كند. پسر به تمام خواستهاي دختر تن مي دهد چرا كه فعلاً مي خواهد زمان كافي براي با وي بودن داشته باشد. دخترها هم اين پذيرايي را تعهد قلمداد مي كنند! اما ناگهان يك روز ( عموماً توسط پسرها) قاعده بازي بهم مي ريزد چرا كه يكي از طرفين حدس مي زند بهتر است دنياي بزرگتري را بشناسد"

 

بنابراین، اگر اکثر عشقهای امروزی با شکست مواجه میشه، آمار طلاق روزبروز بالاتر میره و میل جوونها به ازدواج کم میشه، نه تقصیر دخترهاست و نه تقصیر پسرها، تقصیر جامعه ما و تفکرات پوسیده حاکم بر اونه که به هر دختری که با پسری غریبه حرف بزنه و دوست باشه لقب فاحشه و هرزه میده و به پسره هم القابی مشابه.

خلاصه اینکه، شرایط امروز جامعه ما طوریه که امکان اینکه جوونها جنس مخالفشون رو بفهمند و درک کنند فراهم نمیکنه و عشق بدون شناخت هم محکوم به شکسته. اما خوشبختانه هنوز راههایی وجود داره، مثل اینترنت، که با استفاده صحیح از اونها میشه تا حدی شناخت حاصل کرد. منابعی در دسترسه که قبلا در دسترس نبود و خیلی امکانات دیگه. سعی کنید از امکانات کمی که وجود داره به نحو احسن استفاده کنید و طرفتونو بشناسید قبل از اینکه هر علاقه ای بوجود بیاد  و نگذارید جامعه شما رو هم قربانی خودخواهی خودش کنه.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤