چند تا عکس

سلام

قبل از هر چيز بزارين نتيجه وبگرديها رو بگم:

وبلاگ همشاگرديها مطلب طنز و جالبی درباره خلقت زن نوشته که خوندنيه (گرچه يه کم ضد مرد هاست )

قابل توجه دوستانی که ايميل ميزنن و از من در مورد شرايط مهاجرت و يا کار در کانادا ميپرسند: آقای کاظم طلوعی هم در وبلاگ کاکويی کلی در مورد امور مربوط به کانادا توضيح دادن.

اينجا هم کلی قالب زيبا برای پرشين بلاگ موجوده.

 

ديدين يکی يه عکس باهال تو اينترنت گير مياره و به همه ايميل ميزنه؟ خوب تا اينجای قضيه خوبه. اما مشکل اينجاست که خيلی از دوستای مشترک شما و اونی که ايميل زده هم اون عکسو ميگيرن و ميل باکس آدم پر ميشه از عکسهای يه جور. من دارم فکر ميکنم که برای حل اين مشکل ميشه عکسهای جالبو يه جا جمع کرد تا هم ميل ايميلهای متعدد زده نشه و هم اينکه هر کی دنبال عکسهای جالب بود بدونه که کجا بايد بره. من برای نمونه چندتا شونو اينجا ميزارم. نرم افزاری هم که آلبوم درست کنه موجوده. شما هم لطف کنيد و نظراتتونو بگين و عکسهای جالبتونو برای من ايميل کنيد.

به اين ميگن يه جشن فارغ التحصيلی باهال

اينم که اصطلاحا بدون شرحه

و اما کشور خودمون که توش چيزايی پيدا ميشه عجيب

شاد و پيروز باشيد.

-امير

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳

تغيير آدرس ايميل

سلام

اين هات ميلی ها هم فقط منتظر بودن که من ايميلمو به جی ميل تغيير بدم بعد بدو بدو برن ظرفيت هات ميل رو زياد کنن. الان ظرفيت هات ميل از ياهو هم بيشتر شده، ۲۵۰ مگ. بنابراين با شرمندگی لطف کنين و دوباره به همون آدرس هات ميل من يعنی Nargesblog@hotmail.com ايميل بزنين. من در ضمن نزديک يک ماهه که آپديت کردم و توی کاغذ نوشتم ولی ماشاله اين آقا امير ما فرصت نميده که من آپديت کنم. همونطور که قبلا بهتون قول داده بودم يه مقداری راجع به نمک زندگی زناشويی ميخوام براتون بنويسم (يعنی همون بحث و اينجور حرفهای خودمون)  

بعد از اینکه از ایران اومدم آمریکا پیش امیر، خیلی آرامش پیدا کرده بودم. خدا رو شکر داشتیم به آرومی زندگی میکردیم. ولی خوب خودتون میدونین که هر دو نفر به هر حال با هم اختلاف نظر پیدا میکنن و در بعضی زمینه ها اختلاف سلیقه دارن. منو امیر هم بالطبع با هم در بعضی موارد اختلاف نظر داشتیم که باعث بوجود آمدن بحث میشد. البته امیر خیلی خونسرده و وقتی که بحث جدی میشه اصلا عصبانی نمیشه، ولی بر عکسش من زود عصبانی میشم. میدونین شاید بخاطر اون همه سختی که تو ایران کشیده بودم بقول معروف کاسه صبرم در حال لبریز شدن بود و احتیاج به زمان داشتم تا بتونم مسایل و اختلافات جدید رو هضم کنم. امیر منو خوب میشناخت ولی از قدیم گفتن تا دو نفر با هم زیر یه سقف زندگی نکنن نمیتونن همدیگرو خوب بشناسن. مثلا اینکه امیر با اینکه میدونست من آدم تنبلی نیستم هر از گاهی بهم گوشزد میکرد که باید فعالتر باشم. حالا براتون جریانو میگم. ببینین وقتی یکی از ایران میاد آمریکا و برعکس اصولا بدلیل اختلاف ساعت یکی دو هفته ای طول میکشه که از نظر زمان بندی خواب بتونه با شرایط جدید خودشو تطبیق بده و اینجوریه که مثلا شبها تا نصفه شب آدم خوابش نمیبره و 10 یا 11  صبح که میشه تازه خوابش میگیره. برنامه منم دقیقا همینطور بود. شبها تا ساعت 4 و 5 صبح بیدار بودم و حتی اگر خوابم هم میبرد دائم از خواب میپریدم و ساعت 10 صبح که میشد انگار که زنگ خور و خواب شلمان رو میزدن (منظورم همون لاک پشت خواب آلود تو کارتون بامزیه) و من خوابم میگرفت. از طرفی یک مقدار بیشتر از حد عادی طول کشید که من ساعت خوابم تنظیم بشه و بجای دو هفته تقریبا یک ماه طول کشید. از این رو امیر هر از گاهی میگفت نرگس جون هشت ساعت خواب کافیه و تو زیادی میخوابی و وقتی من در جواب میگفتم هنوز بدنم عادت نکرده میگفت که همه یه هفته ای برنامه خوابشون تنظیم میشه ولی الان نزدیک یک ماهه که تو اینطوری هستی. البته من فکر میکنم استرسهایی که تو ایران در مدت دوری از امیر داشتم هم بی تاثیر نبود. شاید حالا که کمی آرامش داشتم ذهن و جسمم میخواست استراحت کنه.

 مسئله دیگه ای که باعث اختلاف من و امیر میشد این بود که امیر چون خودش اهل ورزش بود دائم میگفت بیا بریم ورزش و من هر چی بهش میگفتم که من از ورزش خوشم نمیاد و اصولا آدم اهل ورزشی نیستم به خرجش نمیرفت و ناراحت میشد (گرچه الان که ورزش میکنم میفهمم که اون موقع حق با امیر بود). خلاصه که چند باری اساسی با هم بحثمون شد تا اینکه من باهاش رفتم ورزش البته یه خط در میون و بعد از مدتی خود امیر راضی شد که من ورزش نرم.
گاهی اوقات هم من به امیر گیر میدادم. همونطور که گفتم امیر آدم خونسردیه. درسته که این خونسردی در مواقعی که آدم عصبانی میشه خیلی  خوبه و جلوی عصبانیت شدید رو میگیره ولی در همه موارد خوب نیست. از جمله همون که براتون تعریف کردیم. سر جریان گواهینامه گرفتن من، من هی حرص میخوردم و امیر خیلی آروم بهم میگفت عزیزم درست میشه. یه جورایی خونسردیش منو بیشتر عصبی میکرد.

 امیر عادت داره وقتی که مشغول انجام کاریه حواسش دیگه اصلا هیج جای دیگه نیست و بقول معروف حواسش شش دنگ جمع کاریه که داره میکنه، مخصوصا وقتی که پشت کامپیوتره و یا اینکه داره مطالعه میکنه. اگر در این لحظه باهاش حرف بزنین و یا ازش چیزی بپرسین، جوابتونو نمیده (یعنی نمیشنوه که بخواد جواب بده) و یا اگر جوابی هم بده یه جواب بی ربط میده مخصوصا اگر توی دفتر کارش باشه و بهش تلفن بشه که دیگه نگو و نپرس. منم که تازه باهاش شروع به زندگی کرده بودم این مسئله رو دقیق نمیدونستم و به همین خاطر بارها سر این موضوع بحثمون شد. یادمه وقتی که بهش زنگ میزدم طوری جواب میداد که انگار من غریبه هستم.
نرگس: سلام عزیزم
امیر: سلام گلم
نرگس: خوبی خوشگلم؟
امیر: بد نیستم (و ساکت میموند)
نرگس: خسته نباشی
امیر: بگو گلم
نرگس: چی بگم؟
امیر: از من میپرسی؟ برای هر چی که زنگ زدی دیگه، بگو چیکار داری عزیزم
نرگس (با دلخوری): هیچ چی خواستم بگم یادت نره به آقای فلانی زنگ بزنی و خبر فلان چیز رو بگیری
امیر: باشه
نرگس: پس من منتظرما
امیر: باشه
نرگس: کاری نداری عزیزم
امیر با لحنی که انگار که داره با رییس دانشکدشون صحبت میکنه: نه عرضی نیست
نرگس با دلخوری: خداحافظ
امیر: خداحافظ گلم
خلاصه که با ناراحتی هر چه تمامتر بخاطر تحویل گرفتن زیادی امیر گوشی رو قطع میکردم. حالا از همه بدتر اینکه امیر شب میومد خونه و معلوم میشد که به آقای فلانی زنگ نزده و کاری رو که اینقدر بهش سفارش شده بود رو انجام نداده و وقتی هم که دلیلشو میپرسیدم با خونسردی کامل میخندید و میگفت: ببخشید، آخه یادم رفت و دستاشو میگرفت جلوی چشماش که مثلا خجالت کشیده. منم حسابی عصبانی میشدم که یعنی چی که یادت رفت. اون از لحن صحبتت پای تلفن با من اینم از اینکه خیلی راحت میگی یادم رفت و امیر شروع میکرد به توضیح که آخه نرگس جان من وقتی وسط یه کاری هستم حواسم به چیز دیگه ای نیست، این کارها رو باید وقتی از سر کار میام خونه بهم یاد اوری کنی، نه وسط کارم. منم میگفتم: یعنی چی؟ خب اون موقع ضروری بوده که انجام بشه دیگه، منکه نمیتونم تا شب صبر کنم. بعضی کارها خیلی ضروریه و باید انجام بشه، حالا تو میگی که من صبر کنم تا شما سرتون خلوت شه؟ اصلا اومدیم و یه مسئله اورژانسی برای من پیش اومد. من باید صبر کنم تا شب؟ یا اگر هم زنگ بزنم در نتیجه امر فرقی نمی کنه چون حواست پی کار خودته. خلاصه که هی من بگو هی امیر بگو و اخر سر هم 5 دقیقه باهم حرف نمیزدیم و بعد امیر میومد بقلم میکرد که از دلم در بیاره و میگفت منکه نمیگم بهم زنگ نزنی ولی در نظر داشته باش که منهم وسط کارم هستم و ..... و بعدش هم آشتی آشتی بودیم. البته ناگفته نماند که بارها و بارها تکرار شد و هنوز هم بعضی وقتها تکرار میشه اما پیشرفت امیر در این زمینه خیلی چشمگیر بوده و حالا خیلی بهتر از قبل با من پای تلفن صحبت میکنه، البته منهم کم به امیر زنگ میزنم و در واقع وقتی زنگ میزنم که کار ضروری داشته باشم. قرار گذاشتیم که خود امیر وقتهایی که سرش شلوغ نیست روزی یکی دو بار بهم زنگ بزنه . به این میگن سازش و با اخلاق هم کنار اومدن.

  
نویسنده : narges ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳

گيج علی خان

من یه ایرادی دارم که هر کاریم میکنم درست بشو نیست که نیست. بیچاره نرگس هم خیلی از این ایراد در عذابه ولی کاریش نمیشه کرد. این بیماری لاعلاج که خیلی از آقایون گرفتارش هستن مرض گیج بودنه.
من اینقدر چیزها یادم میره و اینقدر فراموشکارم که حد نداره. مثلا نرگس بهم میگه برای فلان شب قرار نذاریها و من چند ساعت بعدش که یکی ایمیل میزنه و میگه امشب کجایین من جواب میدم منو نرگس پایه ایم (یعنی هستیم). ساعت و عینک گم کردن که دیگه اتفاقیه که اینقدر رخ داده عادی شده. آخه راستش من چیزایی مثل ساعت، عینک، زنجیر و خلاصه هر چیز اضافه شدیدا آزارم میده و در اولین فرصت درشون میارم و همین میشه که گم میشن. متاسفانه این مسئله در مورد اقلام داخل جیبهام هم صادقه و دوست ندارم چیزی تو جیبم باشه. بارها اتفاق افتاده که کلید ماشین، کلید خونه و حتی کلید محل کارم رو همرام بر نمیدارم و درو قفل میکنم و بقیشو خودتون میدونین. هر وقت نرگس جایی داره میره و موبایل دست منه که خیر سرم در دسترس باشم، علیرغم توصیه های اکید نرگس بازم موبایل تو ماشین جا میمونه و من فقط وقتی یادم میفته که خودم بخوام جایی زنگ بزنم. اگه بخوام گیج بازیامو براتون تعریف کنم مثنوی هفتاد من میشه. اما در هفته گذشته شاهکاری بوجود آوردم بی نظیر. قضیه از اونجا شروع شد که تصمیم گرفتم کمی ورزش کنم و اونهم از نوع شنا.
دوشنبه: رفتم سالن ورزش و یه قفسه اجاره کردم و مایو پوشیدم اما عینک یادم رفته بود. از استخر که اومدم بیرون همش یه دایره مثل رنگین کمان میدیم. شب نرگس گفت چقدر بوی کلر میدی مگه با خودت شامپو و صابون نمیبری؟ منم گفتم آخه روز اول بود. نرگس هم از کلکسیون شامپوهاش و صابونهاش برام انتخاب کرد و گذاشت دم در که صبح با خودم ببرم.
سه شنبه: درست حدس زدین و یادم رفت اونها رو ببرم. شب نرگس اونها رو گذاشت تو کیفم.

چهارشنبه: فکر کردین کیفمو جا گذاشتم؟ نه خیر. کیفم رو بردم مدرسه (همون که تو ایران بهش میگن دانشگاه) و ظهر که خواستم برم سالن ورزش یادم رفت که شامپو و صابون رو از توش بردارم. تازه اون روز استخر هم بسته بود. منم رفتم و روی ترد میل (ماشینی که برای دویدنه) حسابی دویدم. دویدن که تموم شد رفتم دوش گرفتم و دیدم ای دل غافل زیر شلواری ندارم. هیچ چی مجبور شدم مایومو بپوشم. تازه اونروز بود که فهمیدم این مایوی من چقدر کار درسته. جنسش کشیه و بقول خارجکی ها استرچه و ظاهرا وقتی که آب میخوره یه کم کشش باز میشه، اینو از اونجایی فهمیدم که دو سه ساعتی که تنم بود خفه شدم. خونه که رسیدم انداختمش تو کیفم که فردا یادم نره ببرمش.
پنج شنبه: اینبار دیگه خداییش خیلی تقصیر من نبود. رفتم دفتر پست و وقتی که داشتم برمیگشتم دفتر کارم، سالن ورزش یه جورایی سر راهم بود. یادم افتاد که شامپو و صابون رو نیاوردم و گفتم بیخیال و رفتم تو سالن ورزش و اونجا بود که دیدم بعله مایو هم ندارم. دوباره تا دفتر کارم رفتم و شامپو ، صابون و مایو رو آوردم و همین دیگه. صابون و شامپو رو هم تو قفسه گذاشتم تا خدای نکرده یادم نره.

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۳

گواهينامه گرفتن نرگس قسمت پنجم

خبر مهم: آدرس ايميل نرگس به Narges.Fadakar@gmail.com تغيير کرده.

ديگه واقعا مستاصل شده بودم. آخه چطور ميشد نامه نرسيده باشه. قرار بود فکس کنن و ظاهرا اينکارو نکرده بودن و يا اينکه يادشون رفته بود توی فکس قيد کنن که بدست کی بايد برسه. بيچاره اون خانمی که رييس اداره صدور شماره ملی بود خيلی مهربون بود و گفت که من خودم بهشون زنگ ميزنم و مستقيما ازشون ميخوام که يه نامه مبنی بر اينکه اسم اشتباهی وارد شده برام بفرستن.

چند روز بعد دوباره زنگ زدم و گفتن که نامه رسيده و همه چيز درسته. ما هم رفتيم اداره صدور شماره ملی. گفتن که يه مدرک عکسدار بايد نشون بدين که نام همسرتون توش قيد شده باشه و همچنين يه مدرک عکسدار که تاريخ تولد توش قيد شده باشه. من از قبل چند تا کپی از پاسپورت نرگس گرفته بودم و دو تا از کپی ها رو دادم و گفتم يکی برای اثبات نام و يکی هم برای اثبات تاريخ تولد. اما گفتن که طبق قانون از يک مدرک شناسايی برای هر دو نميشه استفاده کرد. من گفتم آخه ما مدرک معتبر ديگه ای که عکسدار باشه نداريم. خدا نرگسو خير بده گواهينامه ايرانشو با خودش آورده بود. با نا اميدی از خانومه پرسيدم که آيا گواهينامه ايران که همه چی توش بفارسی نوشته شده رو قبول ميکنن يا نه؟ و اون گفت که قبول ميکنن ولی بايد صبر کنن تا يه مترجم اونو به انگيسی ترجمه کنه. من گفتم اگه اجازه بدين من خودم در يک مرکز معتبر ترجمش ميکنم و براتون ميارم ولی اونها گفتن که خودشون بايد ترجمه کنن. دو هفته ای هم اينطوری گذشت و بهمون زنگ زدند که همه چی درسته و مدارک رو برای مقامات بالا فرستاده اند.

نزديک ۱۰ روز بعدش شماره ملی نرگسو برامون پست کردن دم خونه. نرگس از خوشحالی داشت پر درمياورد. دوباره رفتيم شهرک آزمايش و از شانس بد دوباره گير يه خانم سياه افتاديم. ما ديگه داستان رو از بر شده بوديم دوباره واشه خانمه تعريف کرديم. اون گفت من اين چيزها حاليم نيستو طبق اين رسيد خانم  دوبی نرگس امتحانشو قبول شده و من براش گواهينامه صادر ميکنم و بعد شما نامه بنويسين که اسم تو گواهينامه اشتباه وارد شده.

ميدونين خيلی از آدمهايی که برای جاهای دولتی تو آمريکا کار ميکنن، اگر چيزی که ازشون ميخوای يکم با اون چيزی که بلدن فرق کنه، گيج ميشن و نميدونن بايد چيکار کنن. شانس آوردم اون پليسی که در جريان بود داشت از اونجا رد ميشد. منم فرصتو غنيمت شمردم و ازش خواستم که کمکمون کنه.

زنه زير بار نميرفت و گفت بايد به سوپروايزرم زنگ بزنم. يه ربع منتظر بوديم تا جناب سوپروايزر اجازه رو صادر کردن و گواهينامه نرگسو گرفتيم و اومديم خونه.

حدود يک ماه هر جا ميرفتيم نرگس رانندگی ميکرد و من کنارش ميشستم. ماشااله خيلی خوب پيشرفت کرد و ديگه کاملا بی نياز از اين شد که من کنارش بشينم. با پولی که پدر و مادرم از ايران فرستادن و با پس انداز کمی که داشتم يه ماشين بهتر خريدم تا خيالم وقتی که نرگس تنها اينور و اونور ميره راحت باشه. يه روز که داشتيم با نرگس ميرفتيم و اتوبان خلوت بود من داشتم حدود ۱۱۰ کيلومتر ميرفتم و به نرگس گفتم من از اين ماشين خيلی راضيم، با اين سرعت اصلا به موتورش فشار نمياد و داره خيلی نرم ميره و نرگس در جوابم گفت اگه ۱۵۰ تا هم بری مشکلی نداره

  
نویسنده : narges ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳

گواهينامه گرفتن نرگس قسمت چهارم

سلام

قبل از هر چيز اجازه بدين بپردازم به امر خير معرفی وبلاگهای ديگه:

وبلاگ دختر و پسر خيلی جالبه، اين وبلاگ هر روز نوشته مي شود! روزهاي زوج: پسرها - روزهاي فرد: دخترها.

وبلاگ همچون کوچه ای بی انتها هم نقد جالبی بر فقر و فحشا به روایت ده نمکی نوشته. کلا مطلب اين وبلاگ خوندنيه.

روز از نو و روزی از نو، مجبور شدیم تمام داستانی رو که تا حالا برای شما تعریف کردیم برای اونها هم تعریف کنیم. مسئول اونجا گفت که اگه رسید رو بنام نرگس فداکار صادر کنه، اونوقت با رسید اول مطابقت نخواهد داشت و دچار مشکل خواهیم شد و بما توصیه کرد که رسید رو بنام دوبی نرگس صادر کنه و ما هم قبول کردیم.

نرگس رفت برای امتحان شهر، کسی که ازش امتحان میگرفت یه خانم مسن بود که شاید حدود 60 سال سن داشت. یه کت دامن آبی روشن تنش بود و پیراهن سفید. خیلی شیک و ترو تمیز بود. وقتی که سوار ماشین شد به من گفت: " شما اینجا صبر کن تا من و خانوم خوشگلت بریم یه دور بزنیم و برگردیم". اونجایی که ماشینو پارک کرده بودیم، حدود 10 سانت از سطح خیابون بالاتر بود و از یه جای مخصوص باید وارد خیابون میشدی. نرگس از هول اختلاف سطح رو ندید و از روی جدول رفت تو خیابون. نرگس که خیلی هول شده بود با نگاهی مضطرب از پنجره منو نگاه کرد و منهم دویدم سمت ماشین و یه خانمه گفتم: "اینجا چرا یه تابلو نذاشتن که آدم بدونه جدول داره؟" بعد دست نرگسو یه فشار کوچولو دادم که یعنی نگران نباش.

نرگس رفت و چند دقیقه بعد برگشت، قبول شده بود، از ذوقش خانمه رو چند تا ماچ کرد و من بشوخی بهش گفتم خدا رو شکر اونی که داره ازت امتحان میگیره یه خانمه. خلاصه رفتیم تو دفترشون و یه رسید که خانم "دوبی نرگس" امتحانشو داده به ما دادن و راه افتادیم برگشتیم خونه.

بما گفتند که دو هفته بعد از امتحان میتونیم بریم ادامه صدور شماره ملی. قبل از رفتن به اونجا رفتیم اونجایی که نرگس امتحان اولین بار امتحان داده بود و بهشون مسئله رو توضیح دادم و اونها هم گفتند مه مشکلی نیست، همون رسید رو بهمراه پاسپورت نرگس ببرم و بهشون توضیح بدم مسئله حل میشه. ما دوتا هم مثل آدمهای خوش باور راه افتادیم رفتیم اداره صدور شماره ملی. مسئول اونجا گفت این رسید با این پاسپورت مطابقت نداره (که البته حق هم داشت) و من برای بار هزارم داستان رو تعریف کردم. بیچاره خیلی مودب بود و گفت که باید با رییسش صحبت کنه.

بعد مدتی رییسش اومد و گفت که ما باید بریم همونجایی که این اشتباه رو انجام دادن و از اونجا بخوایم که رسید درست رو بما بدن. ما دوباره برگشتیم همونجای اول و خوشبختانه همون پلیسه اونجا بود. بهش گفتم که همونطور که گفتی رفتیم اداره صدور شماره ملی و اونها قبول نکردن. اونهم خودکارشو در آورد و کنار اون رسید با انگلیسی نوشت: "نام نرگس فداکار صحیح است" و رسید رو داد دست من. منم بهش گفتم که اگه میخواستم که خودم میتونستم اینو بنویسم، من یه نوشته با امضا و مهر میخوام. اونم گفت که اجازه چنین کاری رو نداره و من گفتم که میخوام رییس قسمت رو ببینم و اونها هم گفتن که رییس قسمت سرش شلوغه، بعد از حدود یکساعت پلیسه اومد و گفت با رییسم صحبت کردم و اون گفته که ما باید برگردیم اداره صدور شماره ملی و از اونها یه نامه بگیریم مبنی بر اینکه این اشتباه باید تصحیح بشه. به پلیسه گفتم این اشتباهیه که شما کردین، اونوقت اونها باید نامه بنویسن؟ اشتباهی رو که کردین درست کنین تا مشکل من حل بشه. پلیسه هم گفت که این چیزیه که از رییسش شنیده و کاری نمیتونه بکنه. منم دوباره راهی اداره صدور شماره ملی شدم و جریانو بهشون گفتم و اونها گفتن که این اشتباه به اونها مربوط نیست و دوباره منو فرستادن که با رییس قسمت صحبت کنم. خانمی که رییس قسمت بود گفت برو بهشون بگو که اشتباهشو درست کنن و اگه اینکارو نکنن بیا دوباره اینجا من میدونم چه خدمتی بهشون کنم. منم دوباره برگشتم همون جای کذایی و گفتم که بهم چی گفتن و بعد از کلی کلنجار رفتن و بگو مگو قرار شد که از طرف اون قسمت یه نامه مبنی بر اینکه این اشتباه صورت گرفته بفرستن برای اداره صدور شماره ملی. بهم گفتن بعد از دو هفته برم اداره صدور شماره ملی.

بعد از دو هفته رفتم اونجا و همونطور که حدس میزنید اونها گفتن که نامه ای دریافت نکردن.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳

گواهينامه گرفتن نرگس قسمت سوم

سلام

میدونین چیه؟ من کم کم دارم به این نتیجه میرسم که این نرگس خانوم ما یه جورایی نمیدونم امامزادست و یا نظر کردست. هر کاری که من میخوام با مخالفت اون بکنم یه جورایی به سنگ میخوره.

رفتیم خرید و یه سری پیراهن سه دگمه آستین بلند داشتن که نرگس خیلی خوشش اومد و گفت که یکی بخرم. هم رنگ سبز داشتن و هم قرمز تیره، من میخواستم سبزشو بخرم اما نرگس دوست داشت قرمزشو بخرم. با یه کم دلخوری قبول کرد که من سبزشو بخرم. آقا هر چی گشتیم، همه اونهایی که سایزش به من میخورد رنگش قرمز بود. خلاصه اینکه قرمزشو خریدیم.

یه بار دیگه داشتم میرفتیم دانشگاه، چند قدمی نرفته بودم که شنیدم نرگس صدام میکنه، چترمو آورده بود و گفت با خودت ببر یه وقت بارون میگیره. خداییش هوا تقریبا صاف بود و تنها چند تکه ابر تو آسمون بود. منم امتناع کردم و راهمو ادامه دادم و نرگس برگشت تو خونه. چند دقیقه بعدش چنان بارونی گرفت که مجبور شدم دوان دوان بیام خونه و چترو بردارم.

یه بارم گفتم نرگس جون بیا وبلاگو آپدیت کنیم اما نرگس دوست داشت بریم بیرون قدم بزنیم. خلاصه به زور اینکه "خسته هستم" و "حال بیرون رفتن ندارم" نرگسو راضی کردم که وبلاگو آپدیت کنیم. آقا صد بار امتحان کردم، به اینترنت وصل نشد که نشد و با هم رفتیم بیرون قدم زدیم.

خلاصه اینکه هر وقت یه کاریو قراره با نظر من بکنیم یه جورایی خراب میشه. و اما ادامه داستان گواهینامه. اگه فکر میکنین تا حالاش سخت بوده باید بگم که تازه شما قسمتهای شیرینشو شنیدین.

نرگس که رفت تو مدارکشو داد و یه زن سیاهپوست گنده اطلاعاتشو وارد کامپیوتر کرد. اگه یه روز پاتون رسید آمریکا و یه کاری خواستین بکنین و مسئولش یه زن سیاه بود، بهتون توصیه میکنم حتی اگر شده برین و فرداش برگردین، اینکارو بکنین، چون در غیر اینصورت کارتون بجای یه روز یه ماه طول میکشه. حتما میپرسین چرا؟ تو صفحه اول پاسپورت هر کسی نام و نام خانوادگی نوشته شده. اون زن احمق عوض اینکه صفحه اول پاسپورت رو باز کنه، صفحه ای که ویزا توش بود رو آورد و اطلاعات رو از روی اون وارد کرد. توی صفحه ویزا هم اولین چیزی که نوشته اسم شهریه که شما توش ویزای آمریکا گرفتین که در مورد نرگس شهر دوبی بود. خلاصه اینکه بجای "نرگس فداکار"، خانوم "دوبی نرگس" رو وارد کامپیوتر کردن. نرگس هم که از همه جا بیخبر رفت و امتحان آیین نامه داد، امتحان رو قبول شد و یه کاغذ بهش دادن که بره برای امتحان شهر. نرگس کاغذو که گرفت فهمید که اسمشو اشتباه زدن و به زنه گفت و اون هم در جواب گفت برو امتحان شهر رو بده، قبول که شدی ما درستش میکنیم.

نرگس اومد بیرون و جریانو به من گفت و قرار شد که امتحان شهر رو بده تا ببینیم که چیکار باید کرد. اینجا ماشینها توی یه صف می ایستن و کسایی که میخوان امتحان بدن تنها تو ماشین منتظر میمونن. بعد اونهایی که امتحان میگیرن آدمهای معمولین و نه افسرهای پلیس یکی یکی میرن سوار ماشینها میشن و امتحان میگیرن. اونی که سوار ماشین ما شد یه سیاه بود از این وحشتناکا. از اونهایی که من هر وقت تو خیابون میبینم میرم اونور خیابون. یه پیراهن گل منگلی تنش بود که دگمه هاش هیچکدوم بسته نبود با ریشهای بلند و زشت. خلاصه نرگس رفت و چند دقیقه بعد با لبهای آویزون برگشت. یارو ردش کرده بود و میگفت که گردش به چپش خیلی آروم بوده. حالا جالب اینجاست که تو کل مسیری که نرگسو برده بود گردش به چپ وجود نداشت. میدونستم که صحبت کردن باهاش فایده نداره ولی به خواهش نرگس رفتم و باهاش صحبت کردم ولی قبول نکرد.

وقتی که کسی امتحان شهرو رد میشه یه برگه بهش میدن که در واقع رسید امتحان آیین نامه است. رسید رو گرفتیم و دیدیم که بعله روش نوشتن "دوبی نرگس"، رفتم به مسئول اونجا گفتم و اون گفت وقتی که گواهینامشو میخوایم بهش بدیم براش درست میکنیم.

نرگس کلی ناراحت شده بود و بیشتر نگران این بود که نکنه کارش درست نشه و دیگه نتونه گواهینامه بگیره، منم از اون طرف سعی میکردم با خونسردی نرگسو آروم کنم و این مسئله نرگسو بیشتر ناراحت میکرد و با من تو راه دعوا میکرد که چرا ناراحت نیستم. راستش منم نگران بودم که نکنه دیگه جا نداشته باشن، چون هر مرکز تعداد محدودی رو در روز قبول میکرد. دوباره زنگ زدم که وقت بگیرم و اینبار نرگسو انداختن یه جایی که از ما حدود 100 کیلومتر فاصله داشت. به مسئولش گفتم: این همه مرکز، نمیتونی ما رو یه جای نزدیکتر بندازی؟ و اون گفت که چون این قانون فقط برای 5 هفته است همه جاهای دیگه پره.

دوشنبه بعدش راه افتادیم و با نرگس رفتیم اونجایی که نرگس قرار بود امتحان بده. خودتون حدس میزنید چی شد. یارو گفت این رسید برای خانوم "دوبی نرگس" صادر شده و نه برای خانم "نرگس فداکار"

ادامه دارد....

  
نویسنده : narges ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳

گواهينامه گرفتن نرگس قسمت دوم

خلاصه ما مونده بودیم که چیکار باید بکنیم. میگفتم آخه یعنی چی به زن من گواهینامه نمیدین. من تا درسم تموم بشه چهار سال طول میکشه. حالا از طرفی من خودم از این موضوع کلی ناراحتم ، و از طرف دیگه باید دائم نرگسو دلداری میدادم که درست میشه.

خوشبختانه طولی نکشید که یه قانون گذاشتن برای کسایی که شرایطشون مثل نرگس بود. اینجا تو شهر ما شهرک آزمایششون روزهای یکشنبه و دوشنبه تعطیله. قانون به اینصورت بود که پنج تا دوشنبه متوالی رو تعیین کردن و افراد متقاضی میتونستن برن و ثبت نام کنن و در صورتیکه امتحان رانندگی رو قبول میشدن، از طرف اداره راهنمایی و رانندگی یه نامه به اونها داده میشه که بر اساس اون میتونن شماره ملی بگیرن و بعد از گرفتن شماره ملی میتونن گواهینامشونو بگیرن. تو رو خدا ببینین چه مسخره. مثلا اگه کسی بعد از گذشتن اون پنج تا پنجشنبه میومد معلوم نبود تکلیفش چیه.

من به محل مربوطه زنگ زدم و نرگسو ثبت نام کردم. نرگس از همون روز شروع کرد به آیین نامه خوندن. اینقدر این مسئله رو جدی گرفته بود که انگار میخواست کنکور بده. سئوالایی میپرسید که فکر کنم خود پلیسها هم بلد نبودن. کم مونده بود بره جنس ماده ای که برای خط کشی اتوبانها استفاده میشه رو هم در بیاره. برای تمرین رانندگی هم چون کلاسهای آموزش رانندگی خیلی گرون بود من خودم به نرگس یاد میدادم. دانشگاه ما یه پارکینگ بزرگ سر باز داره که معمولا خلوته، مخصوصا شبها. ما هم غروبها که همه رفته بودن خونشون میرفتیم تمرین رانندگی.

روز امتحان نزدیک میشد و چند روز قبلش یکی از دوستهای نرگس اومد خونمون و به نرگس گفت که حتما روز قبل از امتحانت برو و ببین که اونهایی که امتحان میگیرن آدمو از کجاها میبرن و اینجور چیزها. میگفت شوهر خودش اینکارو براش کرده. نرگس هم دو پاشو تو یه کفش کرد که باید بریم ببینیم، سرتونو درد نیارم روز یکشنبه نازنین پاشدیم و رفتیم به همون محلی که نرگس قرار بود فرداش امتحان بده و اونهایی که داشتن امتحان میدادن رو تعقیب میکردم (مثل فیلمهای پلیسی). یکی دو تاشونو که تعقیب کردیم من پیشنهاد کردم که برگردیم اما نرگس گفت که باید همشونو تعقیب کنیم چون ممکنه آدمهای مختلف آدمو از مسیرهای مختلف ببرن. خلاصه بعد از اینکه چندتایی شونو تعقیب کردیم نرگس مجاب شد که مسیر امتحان چه خواهد بود.

شب با کلی دعا و راز و نیاز خوابیدیم و صبح روز بعدش رفتیم برای امتحان گواهینامه. غافل از اینکه داشتیم میرفتیم تو دهن شیر. اولش که تو یه صف طولانی ایستادیم. نوبت که بما رسید پاسپورت من و پاسپورت نرگس و ترجمه سند ازدواج!!! رو خواستن. اینجا ، قبل از اینکه مطلبو توضیح بدم، باید یه نکته رو توضیح بدم.

ویزا اجازه ورود به یه کشوره و نه اجازه اقامت در اون کشور. به ایرانیها برای ورود به آمریکا ویزای دانشجویی (F1) و یا ویزای همسر دانشجو (F2) فقط برای سه ماه داده میشه. یعنی اینکه اون فرد سه ماه فرصت داره که وارد خاک امریکا بشه. ویزای نرگس بر مبنای ویزای من بود و طبق قانون تا وقتی که من درسم ادامه داشت من و نرگس مجاز بودیم در آمریکا بمونیم. این قانون ساده رو افراد بسیار کمی در آمریکا میدونن. برگردیم به داستان.

پلیسه پاسپورت من و نرگس رو نگاه کرد و گفت که شماها که ویزاتون باطل شده، الان من میتونم شما رو دیپورت کنم. من به پلیسه کلی توضیح دادم که جریان چیه ولی یارو که به خر چند تا سور زده بود حرف من تو کله اش نمیرفت. تازه منو یجور نگاه میکرد که انگار انتظار داشت من ازش التماس کنم تو رو خدا منو دیپورت (اخراج از کشور) نکن. منم کم نیاوردم و بهش گفتم به همون یارو که باید بهش زنگ بزنی و بیاد ما رو دستگیر کنه و ببره زنگ بزن و بپرس. در همین حین یه پلیس دیگه که ظاهرا قانون رو میدونست اومد و به پلیس اولیه گفت اینها درست میگن، اما پلیس اولیه که مثل اینکه اصرار داشت خریتشو به ما ثابت کنه گفت من خودم باید شخصا زنگ بزنم و ببینم جریان چیه. دو ساعتی طول کشید تا جناب خر اعظم (همون پلیس اولیه) موفق شدن حقیقتو کشف کنن و اجازه دادن که کارمونو ادامه بدیم. اومدیم که بریم تا امور اداری رو شروع کنیم که دوباره جناب خر اعظم جلوی منو گرفت و گفت فقط کسی که میخواد امتحان بده باید بره تو. هر چی گفتم من همسرم زبانش خوب نیست و کمک لازم داره قبول نکرد و گفت که مرغ یه پا داره. به منهم گفت که تو ساختمون نباید وایستم و باید برم بیرون ساختمون. منهم که حوصله دردسر رو نداشتم اومدم بیرون ساختمون و منتظر نرگس ایستادم.

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۳