گواهينامه گرفتن نرگس قسمت اول

روزها بخوبی و خوشی میگذشت. زمانی که نرگس اومد من ماشین نداشتم. یعنی جایی نمیرفتم که ماشین لازم داشته باشم. اما با اومدن نرگس برای انجام یکی از مهمترین فعالیتهای حیاتی که همون خرید کردن باشه لازم شد یه ماشین بخرم. ماشااله اینجا اینقدر مغازه دارن که من گاهی از خودم میپرسم مگه مردم اینجا چقدر خرید میکنن؟ بهرحال از موضوع منحرف نشیم. یه ماشین قراضه خریدیم و بعد از اون نوبت گواهی نامه گرفتن نرگس شد. یکی از هندیها که بیچاره از من بهتر گیر نیاورده بود از من خواست که یه روز باهاش برم تا بتونه با ماشین من امتحان بده.

رفتیم با هم، اون که برای امتحان رفت من رفتم از یارو پرسیدم که اگه زنم بخواد گواهینامه بگیره باید چیکار کنه؟ و اون گفت که باید پاسپورت و "شماره ملی" شو بیاره و ما ازش امتحان میگیریم و بهش گواهینامه میدیم. من گفتم خانمم شماره ملی نداره و اون گفت که قانونه، بدون شماره ملی گواهینامه صادر نمیشه. گفتم خانمم گواهینامه کشور خودمونو داره، با اون میتونه رانندگی کنه و اون گفت: بله که میتونه. من گفتم: جدا میتونه. دستی به زیر چونش کشید و گفت: البته اگه پلیس بگیردش، برای نداشتن گواهینامه جریمش میکنه!!!

رفتم دانشگاه و از امور دانشجویان پرسیدم که شماره ملی چه جوری میتونم واسه همسرم بگیرم و اونها گفتن به کسایی که با ویزای همسر دانشجو اومدن شماره ملی داده نمیشه. پرسیدم: پس خانمم چه جوری باید گواهینامه بگیره؟ اونها گفتن ما اینو نمیدونیم و ما فقط برای کسایی که ویزای دانشجویی دارن درخواست شماره ملی میکنیم. دوباره رفتم شهرک آزمایش شهرمون و گفتن که اگه ممکنه شما یه نامه بدین که به همسرم شماره ملی بدن و اونها گفتن که به هیچ وجه اینکارو نمیکنن. از یارو پرسیدم پس زن من چه جوری باید گواهینامه بگیره؟ و اونها میگفتن که نمیدونن. از هر جا پرسیدم جوابی نگرفتم و همه گفتن که بعد از 11 سپتامبر اینطوری شده. حالا مشکل گواهینامه یه طرف، از اونطرف ما مشکل کارت شناسایی داشتیم. نمیشد که نرگس همه جا با پاسپورتش بره. مثلا دانشکده ما موقع ورود کارت شناسایی نگاه میکنن. من از صفحه اول پاسپورت نرگس و صفحه ای که ویزای آمریکا توش بود کپی گرفتم که اونها رو نشون بده، اما اونها رم قبول نمیکردن و هر بار که نرگس میخواست بیاد دفتر کار من، من باید میرفتم دم در و میاوردمش تو.

 

اينم يه کم شوخی که اميدوارم به کسی برنخوره.

 

قوانین آقایون

 

بالاخره یکی از آقایون زحمت کشید و این متن رو آماده کرد، ما آقایون همیشه قوانین رو از جانب خانوما میشنویم و حالا قوانین رو از طرف آقایون بشنوید. توجه کنید تمامی قوانین عمدا قانون شماره 1 نامیده شده اند.

1. خرید جزو ورزشها محسوب نمیشود و ما هیچ وقت نمیتوانیم آنرا ورزش بشماریم.

1. گریه کردن حق سکوت گرفتن است.

1. بگویید چه میخواهید. راهنمایی قوی فایده ندارد. راهنمایی واضح فایده ندارد. فقط صراحتا بگویید چه میخواهید.

1. "آری" و "نه" جوابهای قابل قبولی برای اکثر پرسشها میباشند.

1. وقتی مشکلتان را مطرح کنید که از ما میخواهید آنرا برایتان حل کنیم. این کاری است که ما میکنیم. برای درد دل سراغ دوستان مونثتان بروید.

1. سر دردی که 17 ماه طول بکشد یک بیماری است، به دکتر مراجعه کنید.

1. آنچه 6 ماه پیش گفته ایم اکنون دیگر غیر قابل استناد است. در حقیقت گفته های ما بیش از یک هفته اعتبار ندارد.

1. اگر فکر میکنید چاق هستید، خب لابد هستید، اینکه دیگه سئوال نداره.

1. اگر حرف ما دو پهلو است و یک پهلوی آن شما را عصبانی میکند حتما منظور ما پهلوی دیگر بوده.

1. یا از ما بخواهید کاری را انجام دهیم و یا اینکه نشانمان دهید شما چگونه دوست دارید  آنرا انجام دهیم. هر دو را همزمان نخواهید. اگر هم بهتر میدانید چگونه آنرا انجام دهید، خودتان آنرا انجام دهید.

1. اگر چیزی برای گفتن دارید لطفا آنرا هنگامی که تلویزیون تبلیغ پخش میکند بگویید.

1. کریستف کلمب خودش راه بلد بود و همینطور هم ما.

1. ما 16 رنگ بیشتر نمیبینیم. مثل ستینگ پیش فرض ویندوز. "کاهو" سبزی است و نه رنگ و همچنین کدو.

1. اگر از شما پرسیدیم مشکلی دارید یا نه و شما گفتید نه، ما جوری رفتار میکنیم انگار که شما مشکلی ندارید. راستش میدانیم که دارید ولی به درد سرش نمی ارزد.

1. اگر سئوالی میپرسید که در واقع منتظر جوابی برایش نیستید. منتظر جوابی باشید که انتظارش را ندارید.

1. اگر ما واقعا دلمان بخواهد به جایی برویم. هر چه بپوشید از نظر ما ایرادی ندارد.

1. از ما نپرسید به چه فکر میکنیم مگر اینکه بخواهید در مورد فوتبال، طرز کار تفنگ دوربین دار و یا جرثقیلهای بزرگ با ما حرف بزنید.

1. لباس باندازه کافی دارین.

1. کفش بیشتر از اندازه کافی دارین.

1. ممنون از اینکه اینها رو خوندین.

من امشب باید رو مبل بخوابم اما میدونین این برای ما مردا خیالی نیست، فکر میکنیم رفتیم کمپینگ!!!!

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳

گواهينامه گرفتن نرگس، قسمت صفرم

سلام

اول از همه خيلی خوشحالم که ايران در برابر قطر پيروز شد. من که خبر نداشتم و از يکی از دوستانی که آن لاين بود و در ايران زندگی ميکنه پرسيدم. اونهم مسابقه رو در عرض چند دقيقه گزارش کرد برام. خيلی باهال بود.

مدتيه که زياد وقت نميکنم به وبلاگهای دوستان سر بزنم. اما چند تا از اونهايی که ديدم و بنظرم جالب بود رو معرفی ميکنم.

وبلاگ ماندگارترين عشق يه داستان کوتاه و خواندنی داره که حتما بخونيدش.

آدم معمولی هم مطالب باهالی مينويسه.

آقا مجيد هم در وبلاگ انديشه های سالم کلی نصيحت و حرفهای شنيدنی داره.

جريان سفر هم خيلی باهاله. کوتاه و خواندنی.

وبلاگ دوستت دارم هم که مثل هميشه يه پست باهال گذاشته. يه جاش هست که ميگه: هر دختر و پسری که با هم دوست ميشن که حتما نبايد با هم ازدواج کنن.

قبل از اينکه جريان گواهينامه گرفتن نرگسو بگم بزارين يه سری اطلاعات در مورد گواهينامه گرفتن در آمريکا بهتون بدم.

اول اينکه نه ايران گواهينامه آمريکا رو قبول داره و نه آمريکا گواهينامه ايران رو. البته فکر نکنين بخاطر جمهوری اسلاميه ها، زمان شاه هم همينطور بوده. جايی که من زندگی ميکنم (البته فکر کنم اين قانون در سراسر آمريکا باشه) بايد خودت ماشين ببری برای امتحان رانندگی. نکته جالب ديگه اينکه تاريخ انقضای گواهينامه شما ۵ سال بعد از تاريخ آخرين تولديه که بعدش گواهينامه گرفتين. مثلا اگه متولد ۱۵ مهر باشين و گواهينامتونو ۱۴ آبان ۱۳۸۳ بگيرين، چون آخرين تولدتون ۱۵ آبان ۸۲ بوده، گواهينامتون ۱۵ آبان ۸۷ باطل ميشه. بلايی که سر منم اومد. يه هفته قبل از تولدم گواهينامه گرفتم و عملا تاريخ اعتبارش ۴ ساله شد.

با ماشين عموم رفتيم. امتحان آيين نامش که خيلی آسون بود و رفتيم برای امتحان شهر. اونکه از من امتحان ميگرفت يه زنه بود. اولش که جلومون يه ماشين کج ايستاده بود و راه نبود که بريم. زنه گفت دنده عقب بگير از يه ور ديگه بريم و منم بهش گفتم: آبجی ماشين رد ميشه. ماشينو آروم از لای اون ماشينی که کج پارک کرده بود رد کردم. فکر کنم خانم اولين بارش بود که چنين چيزی ميديد و برگشت گفت معلومه راننده خوبی هستی. گفتم ديگه کارم درست شد. بعد رسيديم سر يه سه راه. من ميدونستم که تو سه راه حق تقدم با کسيه که مستقيم داره ميره. ديدم يه ماشين از اون دور داره مياد، اينقدر دو بود که من اگه قدم زنان هم ميخواستم سه راه رو رد بشم بهم نميرسيد. گازشو گرفتم و پيچيدم. بعد بهم گفت که رد شدی چون برای اون ماشين خطر توليد کردی.

بار دوم که امتحان دادم، بازم يارو منو برد دم همون سه راه، منم نامردی نکردم، تا وقتی که از ته افق ميشد ديد که يه ماشين داره مياد می ايستادم تا اينکه خودش گفت ميتونم رد شم و اينبار قبول شدم.

حالا فهميدين اين چرا اين قسمت، قسمت صفرم بود؟؟

مثل پاييز زيبا باشيد

  
نویسنده : narges ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۳

ارکات ۲

سلام

بعضی از دوستان پرسيده بودن که اين ارکات چيه؟ ارکات يه وب سايته که توش ميتونين ليستی از دوستانتون تهيه کنيد و ميتونين برين و دوستهای دوستاتونو هم ببينين. من با کمک اين سايت کلی از دوستهای قديميمو پيدا کردم. اگه تا حالا امتحانش نکردين ارزش يکبار امتحان کردن رو داره. برای اينکه بتونين عضو ارکات بشين بايد يه نفر دعوتتون کنه. اگه تا حالا کسی دعوتتون نکرده يه پيام برای ما بزارين و ما شما رو به ارکات دعوت ميکنيم. ديروز من رفتم و چند نفر از دوستهای خوبی که برامون پيام گذاشته بودن رو دعوت کردم ولی بعدش فکر کردم که اون افراد شايد دلشون نخواد و بنابراين کارمو ادامه ندادم. حالا شما اگه اين دوست دارين و اين افتخار رو به ما ميدين که شما رو در ليست دوستامون داشته باشيم يا پيام بزارين و ما دعوتتون ميکنيم و يا اينکه خودتون نرگس فداکار و امير کاشانی رو به ليستتون دعوت کنيد.

ببخشيد اين مدت يه کم تو نوشتن تنبلی کرديم. راستش داستانی که تا حالا نوشتيم هدفش اين بود که يه تجربه واقعی رو در اختيار شما بزاره. چيزايی که از اين به بعد خواهيم نوشت هم همينطور خواهند بود. بزودی در چند قسمت داستان

حدس زدين چه داستانی؟ داستان تصادف خودم؟ نه اشتباه حدس زدين. داستان گواهينامه گرفتن نرگس رو ميخوايم براتون بنويسيم. اگه خاطراتمون اشک رو به چشماتون آورد خوندن اين ماجرا خنده رو به لبتون مياره و از اون مهمتر به خيلهايی که فکر ميکنن آمريکا همه چيزش دقيق و مرتبه ثابت ميکنه که اين خبرا هم نيست و تو اين مملکت هم گندهايی زده ميشه که نمونه اش کم نظيره.

در ضمن قدر تلويزيون ايران رو بدونين. نرگس و من و چند تا از دوستامون برای ديدن بازی ايران و آلمان رفتيم يه رستورانی که ۶۰ کيلومتر ازمون فاصله داشت. يه عده آلمانی هم اومده بودن. ما هم همه با لباسهای ايران رفته بوديم. نيمه اول خيلی خوب بود ولی نيمه دوم دوباره همه چی بهم ريخت. اميدوارم بازی آينده ايران ببره. خداييش يه عالمه رانندگی کنی و بعد باخت کشورتو ببينی يه کم حالگيريه.  

مثل پاييز زيبا باشيد

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۳

ORKUT

سلام

ما هم به جرگه ارکاتيان پيوستيم. نرگس فداکار و امير کاشانی.

منتظرتون هستيم.

موفق باشين

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۳

گوگل GOOGLE

سلام

امروز روز خيلی باهالی بود. يه آدم سرشناسو ملاقات کردم. اگه فکر کردين الان ميگم فلان هنرپيشه خيلی اشتباه کردين. امروز دکتر ALAN EUSTACE رو ديدم. يارو پرزيدنت شاخه مهندسی سيستم و تحقيقات گوگل است.

يه آدم ميانسال و خيلی خوش مشرب. دائم موقع سخنرانی مطالب بامزه ميگفت. در مورد تاريخچه گوگل و اينکه الان گوگل چه کارهايی داره ميکنه و در آينده چه اهدافی داره. راستش نميدونم چرا ولی هميشه فکر ميکردم آدمی با چنين مقامی حتما بايد همه جا با کلی خدمه بره و هزارتا تا تصوير غلط ديگه داشتم.

تو سخنرانيش چندباری همه رو حسابی خندوند. من اونهايی رو که يادمه براتون ميگم. اينجا روز اول آپريل روز دروغ گفتنه و گوگل، جی ميل رو روز اول آپريل بيرون داد. بنابراين وقتی که قبل از اول آپريل خبرشو دادن کسی باورش نشد.

يکی ازش در مورد سيستم تصحيح خطا در گوگل سئوال کرد. دقت کرده باشين وقتی يه چيزيو اشتباه تايپ کنين گوگل خودش بهتون ميگه که مثلا فلان لغت احتمالا اشتباه وارد شده. حالا فکر ميکنيد کلمه ای که خيليها اشتباه تایپ ميکنن چيه؟ شايد باورتون نشه ولی يکی از کلمات Britney Spears  هست. يه جدول بهمون نشون داد که اسم اين ضعيفه رو ملت به ۲۷۵ حالت مختلف نوشته بودن. طبق آمارشون بيش از يک مليون نفر بودن که اسم رو دقيقا مثل همديگه اشتباه کرده بودن. وقتی گفت که خودشم جزوشون بوده جلسه از خنده منفجر شد.

کار تبليغاتيشون هم خيلی درسته. اين سايتهايی که ميبينين سمت راست صفحه قرار ميگيرن بعد از هر جستجو. بازای هر کليک که شما رو اونها بکنين گوگل از اون شرکت پول ميگيره. بنابراين اونها هم سعی ميکنن هم لينکهای مرتبط تری رو بشما نشون بدن و هم سعی ميکنن اونهايی رو که پول بيشتر برای هر لينک ميدن رو در اولويت قرار بدن.

يه چيز باهال ديگه که گفت اين بود که صفحات وبی که بيشتر بهشون لينک داده ميشه مهمتر شمرده ميشن. بعد گفت که چند تا شرکت برای اينکه اسمشون تو جستجوی گوگل اول ظاهر بشه يه برنامه نوشته بودن که دائم صفحات وب درست ميکرد و به صد تا صد تا به  صفحات ديگه تو همون شرکت لينک ميداد. خلاصه کلی هم از کلکهايی گفت که شرکتها ميزنن تا اسمشون موقع جستجو گوگل بالا قرار بگيره.

سخنرانی که تموم شد ملت حمله بردن به سمت پيتزا و نوشابه که مجانی ميدادن و من فرصتو مناسب ديدم ، پيتزا رو بيخيال شدم، و رفتم باهاش حدود يک ربع گپ زدم. مثلا کلی با کلاس پرسيدم که چطور شد که شما يک گيگا بايت ميل باکس ميدين به ملت مجانی؟ و در جوابم گفت: آخه اينطوری باحالتره، کيفش بيشتره. و البته بعدش توضيح منطقی داد. خلاصه اينقدر آدم شوخ و باهال و از همه مهمتر فروتنی بود که بايد بودين و ميديدين.

مثل پاييز زيبا باشيد

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳

شير توالت

سلام به همه

يلدا دخمل گل زحمت کشيدن و کامنتی گذاشتن که کمی قابل بحثه:

سلام. در مورد ازدواج با خيلی از حرفاتون موافقم يعنی خيلی از حرفاتون خب درست و منطقيه و بر منکرش لعنت ولی اون قسمتی که فرمودين که توی کتابهای دينی ازدواج يه وسيله است برای ارضاء غريزه جنسی با اين حرفتون مخالفم ببينين منظور اين بوده که اگه کسی به خاطر غريزه جنسی بخواد به گناه بيفته بهترين راهش اينه که ازدواج کنه. بارها و بارها کسائی بودن که مشکل داشتن و ما تا اونو ميبينيم بهش ميگيم خب اگه نميتونی جلوی خودت رو بگيری و مشکل داری خب برو ازدواج کن. اين حرف من تنها نيست حرف خيلی های ديگه است. اگه کتاب آداب همسرداری رو خونده باشين ميفهمين که شايد کمی تا قسمتی کم لطفی کردين. بهتره کتابهای بيشتری رو در مورد اسلام و ازدواج اسلامی بخونين. اين که ميگين پسر و دختر قبل از ازدواج ۵ دقيقه بيشتر همديگه رو نديدن اين ازدواج سنتی ما ايرانی هاست نه آداب ازدواج مسلمونا. شما کشورهای اسلامی ديگه بريد ببينين چه طور ازدواج ميکنن. اين ازدواج با اون ازدواج کلی فرق داره.

من بايد در جواب بگم که يلدا خانم همونطور که خودتون هم نوشتيد و قبول داريد، در کشور ما ازدواج راه مهار غريزه جنسی و يا بقول شما راه دوری از گناهه. يعنی شما همون حرف منو دارين ميزنين و بعد ميگين که با من مخالفين؟ من نميگم همه تو ايران به اين دليل ازدواج ميکنن، من ميگم عامل موثر بسياری از ازدواجها اينه و به همين دليله که دختری که باکره نباشه، حتی اگر عدم بکارتش بعلت اين باشه که بيوه است، تو ايران برای ازدواج کردن مشکل داره. لطفا نگين که اين مشکل بخاطر عدم باکرگی نيست که اصلا قبول نميکنم. دختری رو در نظر بگيريد که عقد ميکنه و بعد از مدت کوتاهی طلاق ميگيره. قبول دارين که اگر باکرگيش هنوز باقی باشه،خواستگارهای بيشتری در خونشو خواهند زد؟ خلاصه بگم، خوشمون بياد يا نياد، در بسياری از موارد، ازدواج در ايران روی محور ميل جنسی دور ميزنه و به همين خاطره که دخترايی که از زيبايی طبيعی بيشتری برخوردارند براحتی رقبای خودشون که ممکنه از جهات ديگر برتريهای زيادی هم داشته باشند رو کنار ميزنن.

 

راستش حرف زياد دارم تو اين زمينه ولی متاسفانه هر طور که بخوام حرفمو بزنم به يه عده توهين ميشه، بنابراين فعلا به همين مختصر بسنده ميکنم.

 

مطلب امروز یه مطلب خیلی خاصه. مطلبی که نه تنها تو هیچ وبلاگی گیرتون نمیاد بلکه توهیچ کتاب، روزنامه و یا مجله هم پیدا نمیکنین. یه چیز کاملا جدید بنام شیر توالت.

شیر توالت نعمتی یه که اونهایی که تو ایران زندگی میکنن قدرشو اصلا نمیدونن. اینجا، تو آمریکا توالتهاشون شیر آب نداره. باید خودتو با دستمال پاک کنی. منکه روزهای اول خیلی سختم بود و حتی سعی میکردم کارهای اصلی!! رو تو خونه انجام بدم چون تو خونه یه دونه از این آب پاشهایی که مال گل آب دادنه داشتیم و ازش بجای آفتابه استفاده میکردیم. برای تو دانشگاه هم یه بطری پلاستیکی نوشابه، از این 500 سی سی ها، داشتم که نقش آفتابه رو بازی میکرد.

خلاصه بعد از اینکه نرگس اومد تصمیم جدی گرفتم که این مشکلو حل کنم. اینجا یه مغازه زنجیره ای هست بنام HOME DEPOT که از هر چی ابراز و لوازم بخوای توش پیدا میشه. تو مغازه شاید بیش از 100 مدل مختلف شیر دستشویی داشتن ولی دریغ از حتی یه دونه شیر توالت. از مسئولش پرسیدم شیر توالت میخوام که یارو طبعا نفهمید که چی میگم و من کلی توضیح دادم که یه شیره که برای توالت نصب میشه تا آدم بتونه خودشو بشوره. قیافه یارو دیدنی بود. خلاصه تصمیم گرفتم که خودم یه چیزی درست کنم. بنابراین مراحل نصب شیر دستشویی رو یکی یکی براتون توضیح میدم.

1. خرید شیر رختشویی Laundry Faucet

 

 

اول از همه باید یه شیر رختشویی بخرین. همونکه شکلشو میبینین. بعد لوله شیر رو از وسط میبرین و دو قطعه شیر رو توسط لوله پلاستیکی بهم وصل میکنین. لوله ای که من خریدم قطر داخلیش بود 8/5 اینچ و قطر خارجیش 4/3 اینچ. از اونجایی که قطر خارجی لوله شیر هم دقیقا 8/5 اینچه، برای اینکه لوله پلاستیکیو روی لوله شیر بکشین باید اول لوله پلاستیکی رو بزارین تو آبجوش که قشنگ نرم بشه. بعد دستکش دستتون کنین (چون لوله پلاستیکی داغه و ممکنه دستتونو بسوزونه) رو با فشار اونو روی لوله شیر بکشین. وقتی لوله پلاستیکی سرد بشه محکم به لوله شیر میچسبه و نیازی به چسب و اینجور چیزها نیست.

 

 

2. کنار کابینت دستشویی رو با اره گرد بر دو تا سوراخ میکنین و شیر رو نصب میکنین.

 

 

3. اغلب شیرهای دستشویی یه شیر هم تو کابینت دارن و سایزش 8/3 اینچه. شما دو تا اتصال تی شکل (TEE Junction) که هر سه طرفش 8/3 اینچ باشه نیاز دارین تا بتونین یه خروجی 8/3 اضافی بگیرین.

 

 

4.دو تا شیلنگ شیر هم با سایز 8/3 اینچ میخرین و یه طرف هر کدومو به خروجی اضافه که از شیر گرفتین وصل میکنین و اون یکی رو به شیر توالت.

 

 

5. شیر دستشویی شما آمادست و میتونین لذتشو ببرین.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳

چت

سلام

شايد اگه ۱۰ سال پيش از يه پسر و يا دختر جوون ميپرسيدين CHAT يعنی چی نميدونست ولی امروز کمتر کسی هست که با اين کلمه آشنا نباشه. توی جامعه ما که هزار جور محدوديت از طرف خانواده و نيروی انتظامی اعمال ميشه. چت يه راه مطمئن برای پسرها و دخترها شده تا با هم حرف بزنن و دوست بشن و خلاصه با هم در ارتباط باشند. يعنی شرايط جوريه که افراد به دنيای مجازی پناه ميبرند.

اون موقع که چت و چت بازی باب شد من با نرگس دوست بودم، لذا خودم تجربه شخصی از دوست شدن بوسيله چت ندارم ولی توی دوست و آشناها ميديدم. تا اونجا که من ديدم بيشتر اوقات دوستی هايی که از طريق چت انجام ميشه زود از بين ميره، اما در مواردی هم بانجام ميرسه. مثلا دوست نرگس از طريق چت با شوهرش آشنا شد  و با هم ازدواج کردن و الان هم ظاهرا همه چی خوب پيش ميره.

حالا من ميخوام نظرمو درباره چت کردن بگم. بنظر من اگر نکات مثبت و منفی ارتباط از طريق اينترنت چت کردن در نظر گرفته بشه اين امکان ميتونه بسيار هم سودمند باشه. نکته مثبت قضيه غير از اونی که در بالا ذکر شد يه چيز ديگه هم هست. اينجا (تو آمريکا) اگه يکی بگه تو چت با يکی آشنا شدم همه با ديد منفی نگاش ميکنند و کلا کار قابل قبولی نيست. چرا؟ چون جامعه و خانواده جلوی جوونها رو نميگيره. اما اين حرف در مورد جامعه ما صحت نداره، يعنی تو چت رومها ميشه آدم حسابی پيدا کرد. اما نکات منفی ارتباط از طريق چت. بنظر من دو مورد اصلی وجود داره، يکی اينکه اثری که يه دقيقه صحبت رو در رو داره، يک ساعت چت کردن نداره. تو چت آدم نميتونه احساساتشو اونطور که هست نشون بده. يعنی چت در زمينه اطلاع رسانی خيلی قويه و در نشون دادن احساسات بسيار ضعيف. پس آيا بهتر نيست که موضوعات احساسی رو از دايره چت خارج کنيم؟ دومين نکته اينکه فرد براحتی ميتونه دروغ بگه. در واقع معمولا توی چت رومها يه پسر يا دختر، يا شخصيت ايده آل خودشون و يا شخصيت ايده آل طرفشونو بخودشون ميگيرن.

بعد که در دنيای واقعی با هم روبرو ميشن کلی سر خورده ميشن. حتی بعضيا هستن که اگه از روز اول در دنيای واقعی همديگرو ديده بودن از هم خوششون ميومد ولی چون تو چت از همديگه يه بت ساختن وقتی همديگرو ميبينن حالشون گرفته ميشه.

اگه برای دلمون و حرفامون ارزش قايل باشيم، نبايد هيچ وقت اونو با فشار چند تا دکمه به کسی که شايد تا حالا نديديمش بگيم. اگه بدونيم که شخصيتهای کذايی در محيط مجازی خيلی بيشتر و بهتر رشد ميکنن اونوقت تا يکيشونو ديديم هول برمون نمیداره.

توی اين مدت که داشتيم داستان مينوشتيم خيليها به من و به نرگس ايميل زدن و ازمون کمک خواستن. جالب اينکه بسياری از اين افراد تقريبا تمام ارتباطاطشون به دنيای مجازی محدود ميشد. اونها فکر ميکنند يه چيز با ارزش رو دارن از دست ميدن در حاليکه هيچ وقت با ارزش بودن اون طرف براشون ثابت نشده. مثل اينکه از دست دادن يه جواهر بدلی، که اصلش کلی ميارزه، آدم غم و غصه بخوره.

بيايم به احساستمون احترام بزاريم و اونها رو به کسی که دوست داريم وقتی که توچشمهاش داريم نگاه ميکنيم بگيم. بيايم به کلمه عشق احترام بزاريم و به کسی که در دنيای واقعی نميشناسيمش کلمات عاشقانه نگيم.

خلاصه کلام اينکه احساسات رو وارد دنيای مجازی نکنيد.

در انتها ميخوام يه چيزو بگم که شايد بنظرتون عجيب بياد. بنظر شما قويترين راه برای اظهار علاقه چيه؟ منظورم فقط بين دختر و پسر نيست. اظهار علاقه بين دو آدمی که همديگرو دوست دارن. شما اگه بخواين به يه نفر بگين که چقدر دوسش دارين، چطوری اينکارو ميکنین؟ قبل از اينکه ادامه مطلبو بخونبين بهش کمی فکر کنين و بعد ادامه بدين.

اگه جوابتون گفتن با زبانه بايد بگم که باهاتون مخالفم. بنظر من قويترين راه تماس فيزيکيه (فکر بد نکنين بقل کردن و دست دادن هم تماس فيزيکی محسوب ميشن) و بعد نگاه و بعد از اون گفتن زبانی.

حيفتون نمياد مفهومی که اينقدر زيبا و لطيف هست رو با فشار چند تا دکمه بيان کنين؟

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳

چرا وبلاگ مينويسم؟

داستان ما هم مثل همه داستانهای دیگه تموم شد. من همیشه سعی میکنم کارهام رو بعد از تموم شدنشون ارزیابی کنم. افراد معیارهای مختلفی برای ارزیابی کارهاشون دارن. بعضیا درستی کارهاشونو بر اساس مذهب میسنجند و بعضیها بر اساس عرف اجتماعی و یا شاید چهارچوبهای دیگه. اما من میگم کاری خوبه که وقتی انجامش دادی پیش خودت از انجام اونکار احساس خوبی داشته باشی. بعبارت دیگه از نظر من درستی و غلط بودن یه کار به فردی که اونکارو انجام میده بستگی داره. نمیخوام وارد بحث بشم، این تعریف صد تا تبصره داره و من فقط یه برداشت کلی رو گفتم. راستش کاری که کردیم (یعنی نوشتن خاطراتمون) از اون کارهایی بود که من از انجام دادنش خیلی خوشحالم. چون به هدفی که اینکارو بخاطر اون شروع کردم دست پیدا کردم.

تو کار تحقیقات، استادم همیشه بهم میگه "اطلاعات بیشتر، تصمیم گیری بهتر". خیلی از اوقات وقتی مجبورم میکنه مقالاتی رو بخونم که زیاد به کار من مربوط نیست، غر میزنم. اما اون میگه "تو باید روشهای متفاوت اندیشیدن رو یاد بگیری". من هم گفتم شاید این داستان بتونه کمکی باشه برای اینکه بعضیها متفاوت بیندیشند. بخصوص اونهایی که روی هر احساسی که نمیدونن چیه بر چسب عشق میزنن و عواقبش رو هم میبینن.

توی جامعه ما افراد بسیاری روابط بین دختر و پسر قبل از ازدواج رو فساد میدونن، حتی اگه این رابطه فقط صحبت کردن باشه. اینقدر اینو تکرار کردن که کلمه فساد و روابط نامشروع جنسی تو ذهن ما یه معنی پیدا کرده. خودتون بگین کار اداره مبارزه با مفاسد اجتماعی چیه؟ میخوام بپرسم رشوه گیری، فساد مالی، و هزارها کار کثیف دیگه ای که تو جامعه ما انجام میشه فساد اجتماعی نیست و فقط اینکه یه دختر و پسر تو پارک با هم آب پرتقال بخورن میشه فساد اجتماعی. خیلی از دخترها و پسرها توسط تبلیغات جامعه و فشار خانواده چنان از این لولوی یه سر دو گوش ترسشون میگیره که تا میان بفهمند دنیا دست کیه سر سفره عقد نشسته اند. پدر و مادرشون هم یه نفس راحت میکشن که ما وظیفمونو انجام دادیم. مسخره نیست؟ یا تو کتابهای دینیمون ازدواج رو وسیله مهار غریزه جنسی عنوان میکنند، اونوقت میگن غربیها به زن مثل کالا نگاه میکنن.

اینجا نمیخوام تبلیغ بی بند و باری بکنم، میخوام به سئوالی که سالها پیش خودم در تابلو اندیشه دانشگاه صنعتی شریف پرسیده بودم و کسی بهش جواب نداد تا حدی جواب بدم. البته بگذریم که مطالبم چندان به مذاق بچه های انجمن اسلامی خوش نیومد و مطلبمو تو تابلو نذاشتن، تصحیح کردم و دوباره فرستادمش اما باز هم با شئونات اسلامی مغایر بود و دفعه سوم که تقریبا نصفش رو حذف کردم، دیدم گذاشتنش تو تابلو آیینه اندیشه. کاش اون دو تا نامه ای رو که رد کردن رو نگه میداشتم، و شما میدیدین که چه فیلتری بود این انجمن اسلامی.بهر حال، عنوان نامه این بود:

چگونه همسر آینده خود را انتخاب کنیم؟

مسلما روی سخنم با اونهایی که تا روز خواستگاری حتی با عروس 5 دقیقه هم خصوصی صحبت نکردن نیست. من نمیگم روش سنتی غلطه و قصد توهینم ندارم. اما تا جاییکه من دیدم، تو روش سنتی یه پسر همونطوری زن میگیره که من اینجا ماشین خریدم، وقتی نرگس اومد و شدیدا به ماشین احتیاج پیدا کردم، تمام موارد موجود که با بودجه ام میخوند رو بررسی کردم، چند تایی رو امتحان کردم و یکیشو خریدم و راضی هم هستم، تازه وقتی میخوای ماشینو بخری میزارن یه دور باهاش بزنی!! یادمون باشه که ماشین یه چیز فیزیکیه که برای منظور خاصی ساخته شده.

من میگم اگه من برای بزرگترین انتخاب زندگیم بخوام طرفمو اول بشناسم چه راهی برای من وجود داره؟ اصلا من از کجا باید اطلاعات لازم رو بدست بیارم؟ کدوم مقاله، مجله و یا روزنامه هست که به جوونها یاد بده چه جوری باید فرد مورد نظرشونو پیدا کنند؟ جامعه چه امکانی فراهم میکنه؟ اگه یه دختر و یا پسر در روابطش با طرفش دچار مشکل و یا تردید بشه از کی باید سئوالهاشو بپرسه؟ از چند تا از دوستاش که احتمالا چیز زیادتری نمیدونن و کمکی هم نمیتونن بکنن؟

من همیشه این تو ذهنم بود، وقتی که وبلاگ سرزمین رویایی رو خوندم خیلی لذت بردم، خیلی از مشکلات من با خوندن مقالاتش حل شد، از خودم پرسیدم من چه کمکی میتونم بکنم؟ اولین کاری که کردم این بود که بعد از کسب اجازه از نویسنده اون مقالات همه اونها رو به فرمت پی دی اف تبدیل کردم تا افراد علاقه مند بتونن اونها رو چاپ کنن و از خوندنش استفاده کنن.

چند روزی بود که بدلیل مشغله زیاد شبها تا دیر وقت دانشگاه میماندم، بالاخره مقاله را برای کنفرانس مربوطه فرستادم و به نرگس زنگ زدم و میخواستم بگم که شام با هم بریم بیرون که نرگس پیش دستی کرد و خودش پیشنهاد داد که شام بریم بیرون. نرگس منزل یکی از دوستانش بود و من باید میرفتم دنبالش، مثل قدیما دوش گرفتم، ریش زدم . و یه لباس انتخاب کردم که هم اسپرت باشه و هم شیک، یه کم هم ادکلن و بادی اسپری. دم در هم همه چی رو یه بار دیگه چک کردم، یه سی دی لاو سانگ هم گذاشتم تو ضبط ماشین، وقتی نرگس اومد پرسید: چه خبره؟ قرار داری؟ منم گفتم: آره، امشب میخوام با دوست دخترم برم بیرون برای شام.

برای من لحظه خیلی زیبایی بود، از همونجا بود که این فکر به سرم زد، و با نرگس تصمیم گرفتیم که حکایت عشقمون رو از روز اول براتون بنویسیم. مسلما کم نیستند زوجهای ایرانی که از ما عاشقترند و از ما بیشتر در راه عشقشون سختی کشیدن، ولی چند درصد از اونها به تحریر در اومده؟ ما داستانمونو تا حداقل یه مثال زنده باشیم و بگیم که ما اینطوری میندیشیم و سرانجاممون تا امروز اینجوری شده. چیزی که از جامعه جوان ایران براحتی دریغ میشود تا جلوی فساد گرفته شود!!!. خلاصه اینکه سی و یک قسمت نوشتم تا بگم من همسرمو چه جوری انتخاب کردم و نتیجش هم چی شد.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۳

سفرنامه لس آنجلس ۲

سلام

راستش توی سفرمون به لس آنجلس اتفاق خاصی نيفتاد. فقط خيلی خوش گذشت. بليط هواپيما رو آنلاين خريدم و ماشين رو هم آنلاين رزرو کردن. چهارشنبه آخر شب رسيديم. فرودگاه از طرف شرکتی که ماشين کرايه کرده بودم اومدن دنبالمون. البته فکر نکنين بنز الگانس فرستادن، يه مينی بوس هر ۵ دقيقه مياد رد ميشه، ميتونی دست تکون بدي، نگه ميداره و باهاش ميری ماشينو تحويل ميگيری.

حالا من ارزونترين ماشين ممکنو کرايه کرده بودم ولی وقتی رفتيم گفتن ندارن و همه ماشين ارزوناشونو کرايه دادن رفته. خلاصه يارو مجبور شد که ماشين بهتر ولی با همون قيمت به ما بده، روزی ۲۰ دلار، ماشينه يه Chrysler Sebring دو در و اسپرت بود، رنگش هم دونه اناری. اينقدر باهاش تند ميرفتم که نرگس دائم ميگفت مثل اينکه تا جريمه نشی آروم نميگيری.

اونجايی که نرگس و من زندگی ميکنيم همه جا صافه و پستی بلندی زياد نداره. تا قبل از سفرمون نميدونستم آدم ميتونه با رانندگی تو پستی بلندی کيف کنه. يه جاده هم بود مثل جاده چالوس که کلی از رانندگی توش لذت بردم.

با وست وود و تنقلات ايرانی چه کيفی کرديم. مخصوصا من و نرگس هله هوله خور. گز، پنير، پيراشکی و از همه مهمتر تن ماهی شيلانه . از چلوکباب نگو که از چهار روز سه روزشو چلوکباب خورديم، تازه اونم با چه لذتي، تازه روز چهارم ناهار يه جای خيلی باهال دعوت بوديم وگرنه فکر کنم اونروز هم ميرفتيم چلوکباب ميخورديم.

چند تا از دوستای اينترنتی رو هم ديديم، خيلی مزه داشت، من اولين بار که با يه دوست اينترنتی ملاقات ميکردم. صفا رو هم ديدم، کلی با هم گپ زديم. کلی جاهای باهال لس آنجلس رو نشونمون داد.

چند تا از دوستای قديميم رو هم ديدم. يکی از دوستام که ۲۰ سال، تعجب نکنين ۲۰ سال نديده بودمش رو ديدم. اون وقتا تو کوچه با هم فوتبال بازی ميکرديم. عروسی هم عالی بود، توی CALTECH بود. دوستمو ۳ سال بود که نديده بودم. آخرين بار که ديدمش عروسی من بود و حالا عروسی اون. بنظرتون دفعه بعد چی قراره بشه؟

خلاصه اينکه جای همتون خالي، خالی نه مثل بطری، خالی خالی، مثل خلا.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳