سفرنامه لس آنجلس

سلام

ما از لس آنجلس برگشتيم. خيلی خوش گذشت و همه اين خوش گذشتنو مديون دوستهای قديمی و دوستهای جديد اينترنتی که بار اول بود ميديدیمشون هستيم. اينقدر به ما لطف کردن که کلی خجالت زده شديم. حالا مفصل براتون مينويسم.

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۳

عاشقانه های نرگس: قسمت سی و يکم

***قبل از هر چيز اينو بگم که مطلب اين دفعه کمی طولانی شده، ولی ارزش يه بار خوندنو داره، مخصوصا پاراگراف آخر يه خبر مهم توشه***

کنسول: میتونی انگلیسی صحبت کنی؟

من: بله

کنسول: بسیار عالی، برای چی میخوای بری آمریکا؟

من: شوهرم اونجا دانشجوی دکتراست، میخوام برم پیشش.

کنسول: میخوای بمونی؟

من: نه، درس شوهرم که تموم بشه برمیگردیم.

کنسول: میخوای اونجا درس بخونی؟

من: هنوز دربارش تصمیم نگرفتم.

کنسول: میخوای اونجا کار کنی؟

من: نه

کنسول: مدرکی داری که نشون بده ازدواج کردی؟

من: بله (و ترجمه عقد نامه رو نشون دادم)

کنسول: کپی ویزایی که شوهرت باهاش رفته آمریکا رو داری؟

من: نه همرام نیست ولی ...

کنسول حرفمو قطع کرد و گفت: میتونی به شوهرت بگی اونو برای فکس کنه و فردا برام بیاری؟

من: بله، حتما

کنسول: فردا یا پس فردا بیا و فکس رو هم همرات بیار، عجله لازم نیست بکنی، تو این دو روز هر وقت اومدی اومدی.

من: فردا صبح میارم

کنسول: موفق باشی، دوباره میبینمت

من: خدا نگهدارتون

فهمیدم که میخواد ویزا رو بهم بده، از خوشحالی داشتم پر درمیاوردم، مامانم بیچاره رنگش مثل گچ سفید شده بود ولی وقتی لبخند رضایت رو تو صورت من دید فهمید جریان از چه قراره. پرسید ویزا دادن؟ منم گفتم: 99% آره، فقط فکس ویزای امیر رو ازم خواستن که قرار شده فردا براشون ببرم.

سریع به امیر تلفن کردم و قرار شد که ویزاشو برام فکس کنه هتل. امیر همون روز فکس رو برام فرستاد. دوباره تمام شب رو نگران بودم که نکنه نظر کنسول عوض بشه و ویزا بهم نده. بعد فکر کردم نکنه اصلا نمیخواسته بهم ویزا بده؟ بعدش بخودم گفتم آخه اگه اینطور بود که بهم نمیگفت فکس رو بیارم. با هزار جور فکر و خیال خوابیدم.

صبح اول وقت دوباره رفتم سفارت، رفتم پیش اون آقایی که شماره ها رو صدا میکرد و جریان رو بهش گفتم و گفتم که میخوام همون کنسولی که دیروز باهام مصاحبه کرد رو ببینم. اونهم پاسپورتمو ازم گرفت و گفت که منتظر بمونم تا صدایم کنند. طولی نکشید که صدام کردن و رفتم پهلوی همون خانمه. تا منو دید جای سلام گفت:

کنسول: فکس رو آوردی؟

من: بله بفرمایید،

کنسول نگاهی به برگه فکس انداخت و یه چیزایی تو کامپیوترش زد و گفت: میخوای اونجا کار کنی؟

من: نه

کنسول: میخوای درس بخونی؟

من: هنوز تصمیم نگرفتم.

کنسول: فردا ساعت 2 بعدالظهر بیا ویزات حاضره.

من: خیلی ممنون، فقط نمیشه زودتر بیام؟ چون من فردا ساعت 12:30 پرواز دارم به تهران.

کنسول: نه متاسفم، باید پروازتو عوض کنی.

من: بسیار خوب.

کنسول: امیدوارم تو آمریکا کنار شوهرت بهت خوش بگذره.

من: خیلی ممنون

 

از خوشحالی رو پام بند نبودم، وقتی از اطاق اومدم بیرون تمام کسایی که بیرون بودن ازم پرسیدن ویزا دادن؟ منم گفتم بعله، داشتم با خوشحالی فراوان از در سفارت خارج شدم که پلیسهای رو روز قبلش دیده بودم رو دیدم و اونها ازم نتیجه پرسیدن و منم بهشون گفتم که ویزا گرفتم. خیلی با نمک بود، کلی خوشحال شدن و برام  آرزوی موفقیت کردن. تا مامانم رو دیدم دویدم بطرفش و بقلش کردم و گفتم : گرفتم ، گرفتم و دوتایی از خوشحالی شروع کردیم به گریه کردن. مامانم میگفت دیدی بهت گفتم توکلت بخدا باشه، دیدی بالاخره همه چیز درست شد.

سریع به امیر تلفن زدم و گفتم که ویزا گرفتم، امیر از خوشحالی داشت بال در میاورد و گفت خدا رو شکر، خدا رو شکر و من گفتم: امیر جونم دارم میام پیشت و زدم زیر گریه، مامانم گوشی رو گرفت و با امیر صحبت کرد، هممون از خوشحالی بغضمون گرفته بود، امیر به مامانم گفت که دیگه تا آخر عمرش منو تنها نمیزاره و قول داد که منو خوشبخت کنه.

بعد از اون به پدر و مادر امیر و بعد هم به دایی بزرگم زنگ زدم. دایی بزرگم قبل از اینکه برای گرفتن ویزا برم دوبی بهم گفته بود که اگر بهم ویزا بدن اسممو میزاره قهرمان شانس، به همین دلیل وقتی گوشی رو برداشت بهش گفتم: سلام، منم قهرمان شانس، از دوبی زنگ میزنم، بالاخره ویزا رو گرفتم. داییم هم کلی خوشحال شد و بهم تبریک گفت. بعدش به یکی از آشناهامون در دوبی تلفن زدم و گفتم که مجبورم پروازم رو عقب بندازم و اگه میتونه برام بلیط جدید بگیره، بنده خدا حسابی کمکمون کرد و برامون بلیط جدید گرفت. اونشب همسفرهامونو همونطور که قول داده بودم بستنی مهمون کردم، جاتون خالی واقعا جاتون خالی بود، خوشمزه ترین بستنی عمرم رو داشتم میخوردم، باورم نمیشد دارم میرم پیش امیر و لبخند از رو لبام محو نمیشد.

فردای اونروز ساعت 2 بعد از ظهر در سفارت حاضر شدم تا ویزامو بگیرم، سر ساعت 2 بود که اسامی رو صدا زدن، یک صف 25 تا 30 نفری تشکیل شد که همه بترتیب پاسپورتهاشونو که توش ویزای آمریکا خورده بود دریافت میکردن. دقیقا جلوی من دو تا اقا ایستاده بودن که ویزاشونو کنسل کردن و بهشون گفتن که گرچه دیروز کنسول با ویزای اونها موافقت کرده ولی به عللی ویزاشون کنسل شده. من با شنیدن این خبر قلبم شروع کرد به زدن و نگران شدم که نکنه ویزای من رو هم کنسل کرده باشن. اون آقایی که پاسپورتها رو میداد دستمون تا منو دید شروع کرد به ورق زدن صفحه های پاسپورتم ، هی ورق میزد و هی منو نگاه میکرد. داشتم سکته میکردم، با اون نگاهی که یارو به من کرد مطمئن شدم که ویزام کنسل شده، اما یارو پاسپورتمو بهم داد و گفت ویزاتون حاضره، تشریف ببرید، خدا نگهدار. تشکر کردم و اومدم بیرون، باورم نمیشد که دارم با چشمهای خودم ویزای آمریکا رو توی پاسپورتم میبینم. اون شب توی هتل یه خواب راحت کردم. فردا بعد از ظهرش به سمت تهران پرواز داشتیم. به تهران رسیدیم، پدر و مادر امیر کلی خوشحال بودن. از همون روز افتادیم دنبال تهیه بلیط، چون تابستون و فصل مسافرت، تقریبا همه خطوط هوایی پر بود و بلیط نداشتن. یادمه خط هوایی ترکیش میگفت تا اواسط مهر جا نداره و همه بلیطها از قبل رزرو شده. منهم که 3 ماه بیشتر فرصت نداشتم که به آمریکا وارد بشم و اگر اینطور نمیشد ویزام باطل میشد. خیلی نگران بودم . از طرفی امیر هم تعطیلات بین دو ترمش بود و اصرار داشت که تا ترم پاییز شروع نشده و وقت آزاد بیشتری داره من برم آمریکا تا بتونه در بدو ورود من بیشتر وقتش رو بگذرونه. طفلکی بابای امیر از همه بیشتر نگران من بود که من رو هر چه زودتر روانه کند. تا اینکه یکی از دوستانش که کارمند بازنشسته لوفت هانزا بود گفت که میتونه از سهمیه سالانش استفاده کنه و بدون نوبت برای ما بلیط بگیره، اما با مبلغی حدود 200 دلار گرونتر. پدر امیر هم قبول کرد. اما تاریخ دقیق بلیط مشخص نبود، بهمون قول داده بودن که ظرف یک هفته آینده یه جا برامون باز میکنن، اما چه روزی و چه ساعتی دقیقا معلوم نبود.

من شروع کردم به خداحافظی از دوستان و آشنایان، حتی با مادرم دوتایی رفتیم محل کار پدرم تا از اونهم خداحافظی کنم و بهش گفتم که تاریخ دقیق پروازم مشخص نیست و برای خداحافظی نهایی باهاش تماس میگیرم. از ناپدریم هم خداحافظی کردم، خیلی اصرار داشت بیاد فرودگاه برای بدرقه ام ولی من گفتم که نمیخوام هیچ کس بیاد فرودگاه چون اونطوری راحتتر میتونستم برم و خداحافظی برام راحتتر میشد و دیگه لازم نبود در عرض 10 دقیقه با همه خداحافظی کنم و از همه جدا بشم. وقتی یاد روزی میفتادم که امیر داشت میرفت، و یادم میومد که امیر تو دقیقه های آخر چقدر ناراحت بود، ترجیح میدادم کسی فرودگاه نیاد.

3 روز بعد، در حالیکه توی ماشین ندا بودم پدر امیر به موبایل ندا زنگ زد و گفت سریع برم خونه و چمدونهامو ببندم که هشت ساعت دیگه پرواز دارم. منم سریع خودمو رسوندم خونه و شروع کردم به جمع کردن وسایلم. دو تا چمدون بزرگ بار داشتم.

به پدرم زنگ زدم و بهش گفتم که همون شب پرواز دارم و ازش خواستم که ببینمش ولی گفت که کار داره و نمیرسه که بیاد و منو ببینه، به همین خاطر تلفنی از پدرم خداحافظی کردم، باورم نمیشد که پدری به بچه اش بگه که وقت نداره برای آخرین بار و بعد از چند سال دوری بیاد و دخترش رو ببینه.

از اینکه داشتم میرفتم پهلوی امیر خیلی خوشحال بودم و از طرفی هم از اینکه از همه عزیزانم جدا میشدم ناراحت. از مامانم و خواهرم و مادر امیر خواستم که فرودگاه نیان و خداحافظی رو از اینکه هست برام سخت تر نکنن، و اونها هم بخاطر من قبول کردن. ساعت 2 صبح شد، همه رو بوسیدم و خداحافظی کردم ، سعی کردم که گریه نکنم تا بیشتر ناراحتشون نکنم.

ولی تا اومدم که سوار ماشین بشم تا با بابای امیر و نریمان (که بیچاره توی همه مسافرتهای امیر همراهی کرده بود بریم فرودگاه) راه بیفتیم، مامان امیر دوید سمت ماشین و دوباره بقلم کرد و زد زیر گریه، منهم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر گریه. مامان امیر با چشمهای اشک آلود بهم گفت: عروس گلم، مواظب خودت و مواظب پسر من باش، هوای همدیگرو اونجا داشته باشین. بهرحال سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. خیلی نگران سلامتی مادرم بودم و هم به خودش و هم به خواهرم کلی سفارش کردم. اما باز دلم شور میزد.

سر راه رفتیم خونه نریمان اینها تا من از پدر و مادر نریمان و از ندا خداحافظی کنم. ندا بهترین دوستم بود و در تمام مدتی که از امیر دور بودم غمخوارم بود. خیلی برام سخت بود که از ندا جدا بشم ، به ندا هم کلی سفارش مامانمو کردم.

رسیدیم فرودگاه، چمدونها رو تحویل دادیم و کارت پرواز گرفتم، بلندگو صدا کرد که برای سوار شدن به هواپیما بریم، از نریمان خداحافظی کردم، بابای امیر رو بقل کردم و بوسیدم و بهم گفت: برو دخترم، پسرم بدجوری منتظرته. بعد بابای امیر برای اینکه من اشکهاشو نبینم صورتشو برگردوند و من از درب مخصوص مسافرین رفتم تو. سعی کردم دیگه فقط به امیر فکر کنم و به اینکه بزودی میبینمش و تا آخر عمر باهاشم.

سوار هواپیما شدم، از هیجان داشتم میمردم. چند ساعت بعد هواپیما در فرانکفورت به زمین نشست. سریع به امیر زنگ زدم و گفتم که تا 14 ساعت دیگه میبینمش. دوباره که سوار هواپیما شدم ، با اینکه خیلی خسته بودم از شدت هیجان خوابم نمیبرد. تقریبا هز یک ساعت یه بار میرفتم دستشویی. خلاصه انتظار به پایان رسید و هواپیما به زمین نشست.

تو صف مربوط ایستادم و منو بردن تو یه اطاقی و گفتم همینجا منتظر بمون. من شنیده بودم که امکان داره آدمو از تو فرودگاه برگردونن، اگه اینطور میشد میخواستم داد بزنم و فرودگاه رو بزارم رو سرم که من تا شوهرمو نبینم هیج جا نمیرم. بعد مدتی یه پلیسه اومد و ازم انگشت نگاری کرد، بعد از کلی معطلی که نزدیک به 3 ساعت طول کشید، با چمدونهام بسمت درب خروج راه افتادم و عموی امیر رو از پشت شیشه دیدم، تا منو دید سریع بهم گفت که امیر پشت اون یکی در منتظره و خودش به موبایل امیر زنگ زد که بهش بگه من رسیدم، منهم چرخ رو ول کردم و دویدم به سمت اون دری دیگه که عموی امیر گفته بود. امیر هم از طرف مقابل داشت میومد، پریدم تو بقلش، سرمو گذاشتم رو شونش و آروم شروع به گریه کردم، بعد از مدتها احساس امنیت و ارامش میکردم، توی فرودگاه به اون شلوغی احساس میکردم کسی بجز من و امیر نیست.

تو مدتی که منتظر بودم کار بلیط نرگس درست بشه، خیلی بی صبر شده بودم، مخصوصا که همخونم هم رفته بود. هی زنگ میزدم ایران و میپرسیدم درست نشد؟ وقتی بهم خبر رسید که بلیط درست شده، سریع رفتم خونه، همه جا مرتب کردم و بعدش هم رفتم موهامو زدم. اومدم خونه دوش گرفتم و صورتمو اصلاح کرده بودم. برای اینکه دیگه خیلی صورتم صاف بشه، برای اولین و آخرین بار در عمرم، تیغ رو یه دور هم برعکس کشیدم که جاتون خالی صورتم چنان خارشی روز بعد گرفت که پدرم در اومد. شب رفتم خونه عموم که فردا ظهرش با هم بریم فرودگاه.

صبح پا شدم و لباسامو اطو کردم و با عموم رفتیم گل خریدیم ، 12 شاخه گل رز قرمز، و بعدش رفتیم فرودگاه. قبل از اینکه راه بیفتیم از تو اینترنت موقعیت هواپیما رو چک میکردم. پرواز ساعت 1 بعد از ظهر سر وقت نشست، قسمت پروازهای خارجی دو تا در داشت، عموم جلوی یکی وایستاده بود و من جلوی اون یکی. حدود ساعت 3 و نیم بود که عموم به موبایلم زنگ زد و گفت که نرگس رسیده و به سمت اون یکی در دویدم و وسط راه نرگسو دیدم. پرید تو بقلم و سرشو گذاشت رو شونم و آروم آروم شروع کرد به گریه کردن.

عموم هم چمدونها رو با چرخ آورد و بعد از چند دقیقه به سمت ماشین راه افتادیم. ناهار با هم رفتیم رستوران و بعد عموم منو رسوند خونه و خودش رفت. نرگس یه دوش گرفت و خوابید و من صندلی اطاق مطالعم رو آوردم و گذاشتم کنار تختخواب و صورت آروم، معصوم و زیبای نرگس رو نگاه میکردم و از خدا بخاطر همه اون عشقی که بین من و نرگس وجود داشت (و هنوز هم داره) از ته قلب تشکر میکردم.

 

والسلام

 

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

یه خبرم بهتون بدم، اگه دقت کرده باشین مدتیه تند تند آپدیت میکنیم، اگه گفتین چرا؟ برای اینکه نرگس و من داریم همین پنجشنبه میایم لس آنجلس و تا یکشنبه هستیم. خلاصه مجبور بودیم داستان رو قبل از سفر تموم کنیم وگرنه مزش از بین میرفت. اگه این افتخار رو به نرگس و من میدین که سعادت دیدار شما خواننده های خوب و مهربون رو داشته باشیم، به من به آدرس AMIRBLOG2@YAHOO.COM  ایمیل بزنین تا برنامه ریزی کنیم.

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۳

عاشقانه های نرگس: قسمت سی ام

مریضی مادرم خیلی شدت گرفته بود. و این مسئله همزمان با امتحانات آخر ترم من شده بود. به دلیل اینکه نمیشد مادرم رو تنها بزارم ، مجبور بودم تمام وقت پیش مامانم باشم. فقط موقعی که برای امتحان در دانشگاه بودم ناپدریم قبول میکرد که خونه بمونه و از مادرم مراقبت کنه. هر چی از خواهرم خواستم که چند روزی بیاد خونمون و مواظب مادرمون باشه تا من امتحاناتم رو بدم، زیر بار نرفت که نرفت و همش میگفت که حاضر نیست یک لحظه هم به خونه برگرده و ناپدریم رو ببینه. سرتونو درد نمیارم ، خیلی سخت بود، در بدترین شرایط ممکن که آدم خودش بخاطر داشتن امتحان استرس داره، نگرانی مریضی مامانم هم این مسئله رو حادتر کرده بود. توی همین گیرو دار صابخونمون گفت که دخترش داره از خارج برمیگرده و ما که قراردادمون رو به اتمام بود باید ظرف یک ماه خونه رو خالی میکردیم. بدبختی کم داشتم ، دنبال خونه گشتن هم بهش اضافه شد. داشتم خفه میشدم امتحانات پایان ترم، مریضی خودم ، مریضی مادرم همه یک طرف و دلشوره اینکه بهم ویزا میدن یا نه یه طرف دیگه.

قرار بود که بعد از تموم شدن امتحانات پایان ترم برم دوبی برای گرفتن ویزا. از اونجایی که زیر 40 سال بودم حق نداشتم که تنها برم دوبی ( این هم قانون مسخره کشور امارات است که زن و دختر زیر 40 سال رو تنها راه نمیده و باید یا شوهر و یا پدر و مادر دختر همراه باشن تا اونها اجازه ورود بدن). چون امیر در ایران نبود مجبور بودم با مامانم برم. پدرم هم که قربونش برم، کاملا منو فراموش کرده بود و تنها چاره این بود که با مادرم برم. اصلا نمیدونستم که مامانم با این حالش میتونه بیاد یانه.

برای یک هفته بعد از پایان امتحاناتم وقت از سفارت آمریکا در دوبی وقت مصاحبه گرفتم. توکل بخدا کردم که حال مامانم بهتر بشه تا بتونه باهام بیاد. با هر مصیبتی که بود امتحانات رو پشت سر گذاشتم. با دکتر مامانم هم مشورت کردیم و گفت که ایرادی نداره که مامانم با من بیاد و حتی از نظر روحی براش بهتره و یک تنوع هم میشه که بقول معروف آب و هواش کمی عوض بشه. فقط نباید تنهاش میزاشتم.

شب قبل از پرواز به دبی داشتم با امیر چت میکردم. امیر سئوالهایی رو که ممکن بود ازم بپرسن رو میپرسید و من جواب میدادم و اگه جایی جوابم خوب بنظر نمیومد امیر برام درستش میکرد. خیلی دلم شور میزد ولی امیر منو دائم دلداری میداد و آرومم میکرد.

سه شنبه ظهر بهمراه مادرم وارد دبی شدیم و در یکی از هتلهای نسبتا شیک ساکن شدیم. هوا بشدت گرم بود و شرجی، ولی تمامی مغازه ها و امکن عمومی کولرهای بسیار قوی داشتن طوریکه مجبور بودیم توی فضای بسته ژاکت بپوشیم.

صبح روز بعد مصاحبه داشتم. شب قبلش با چند تا از هم سفرهامون که اونها هم با برای گرفتن ویزا اومده بودن در لابی هتل نشستیم و کلی صحبت کردیم. یکی میخواست بره برای ادامه تحصیل، یه زوج میانسال بودن که میخواستند برن دخترشون رو ببینن و خودم که میخواستم برم پیش شوهرم. خیلی بامزه بود، همشون میگفتن خدا کنه که لااقل به تو ویزا بدن که زودتر بری پیش شوهرت، حالا به ما ویزا ندادن هم ندادن. شاید چون ازشون کوچکتر بودم یه جورایی دوستم داشتن و دلشون برام میسوخت. منم در جواب گفتم که انشااله به هممون ویزا میدن و اگه به من ویزا دادن همتون فردا شب بستنی مهمون من. توی اون شرایط اون تنها شیرینی بود که میتونستم بدم.

خلاصه به همسفرهامون شب بخیر گفتم و رفتم تو اطاقم. طفلکی مامانم کلی باهام حرف زد، حرفهای آرامش بخش و امیدوار کننده، کلی بقلم کرد و دلداریم داد. منو بوسید و گفت اگر هیچ کس همراهت نباشه خدا باهات هست و منهم که مادرتم تا آخرین لحظه ای که نفس میکشم هر کاری از دستم بر بیاد براتون انجام میدم. منم بوسیدمش و گفتم "مامان، آخه اگه بهم ویزا بدن، فکرم همه ناراحتته" ، مادرم هم در جواب دلداریم داد و گفت: "دخترم ناراحت نباش، من هم خدا رو دارم، غصه منو نخور عزیز دلم، اگه کارت درست بشه و بری پیش امیر ، اونوفت من خیالم راحت میشه و حالم کاملا خوب میشه. الان بزرگترین نگرانی من تو هستی". نیمه های شب خوابیدم، البته خواب که چه عرض کنم، نیم ساعت به نیم ساعت از خواب میپریدم و ساعت رو نگاه میکردم.

 

آماده شده بودم که وسایلمو ببرم کلیسا، که اون آقای ایتالیایی که میخواست خونشو بهم اجاره بده زنگ زد و گفت که خونش هنوز هست، همون شب با عموم رفتیم خونش و باهاش قرار داد بستیم. خونه تمیز و روبراهی بود. تنها کاری که باید میکردم این بود که یه همخونه بگیرم تا بتونم اجاره رو باهاش قسمت کنم. تو ایرانیهای اونجا کسی نبود که دنبال خونه باشه و از موقع سال نو بود و اصولا اون موقعها کسی دنبال خونه نیست. از شانس خوب من، دو روز بعد از اینکه نقل مکان کردم یه پسر ایرانی که همسن و سال خودم بود اومد دانشگاهمون، اونهم دنبال آپارتمان میگشت. هم برای من و هم برای اون موقعیتی عالی بود و ما با هم همخونه شدیم.

همخونه جدیدم پسری بسیار خوب بود و در مدت کوتاهی با هم خیلی صمیمی شدیم. خونه نزدیک دانشگاه بود و صبحها با هم میرفتیم دانشگاه، حدود ساعت 1 برمیگشتیم برای ناهار و بعد دوباره دانشگاه تا حدودای ساعت 8 شب. توی این مدت هر وقت مغازه ای حراج میکرد سعی میکردم وسایل خونه بخرم. با تغییر مکان به یه آپارتمان دو خوابه و با همخونه خوبی که داشتم شرایط کمی بهتر شد. اما از اون طرف دائم خبرهای ناراحت کننده از وضع نرگس بهم میرسید.

با همخونم تصمیم گرفتیم کمی مهارتهای آشپزیمونو بهبود بدیم، و قرار گذاشتیم از آب گوشت شروع کنیم، خلاصه بعد از کلی بحث و جدل و معادله دیفرانسیل حل کردن سر اینکه چقدر نخود باید بریزیم و چقدر لوبیا، زیر رادیکالمون منفی شد و مجبور شدیم زنگ بزنیم ایران و دستورات لازمه رو بگیریم. خلاصه از هر راهی سعی میکردیم کاری کنیم که بهمون خوش بگذره.

روزی که نرگس قرار بود بره سفارت، از صبحش دیگه نمیدونستم چیکار کنم، غروب با همخونم رفتیم یه بار و شام خوردیم با کلی آبجو. یه پارچ آبجو رو تموم کردیم و خبری از نرگس نشد و پارچ دوم رو گرفتیم. به همخونم گفتم اگه نرگس قبل از اینکه از اینجا بریم زنگ بزنه و بگه که ویزا گرفته، امشبو مهمون من. پارچ دوم رو هم داشتیم تموم میکردیم و هنوز خبری از نرگس نشده بود. به گارسون گفتیم که صورتحساب رو بیاره که تلفن زنگ زد، نرگس بود.

صبح شد و راهی سفارت شدیم. وارد سفارت شدیم و منتظر بودم تا صدام کنن. با چند تا از پلیسهای اونجا شروع کردم به گپ زدن و گفتم که یک ساله شوهرمو ندیدم و امیدوارم که بهم ویزا بدن تا بتونم برم پیش همسرم، اونها هم همشون برام آرزوی موفقیت کردن.

توی سفارت بهمون شماره دادن و شماره هر کسی رو که صدا میکردن میرفت توی یکی از 4 تا کابینی که برای مصاحبه بود. خیلی جالب بود که شماره ایرانیها رو به فارسی صدا میکردن، فکر کنم اینقدر با ایرانیها در ارتباط بودن فارسی یاد گرفتن. نمیدونید چه وضعی بود، هر کسی یه نظری میداد، یکی میگفت:" من تا حالا 10 دفعه رفتم امریکا، به من حتما ویزا میدن." یکی میگفت به مجردها ویزا نمیدن و اون یکی میگفت زیر 30 سال اصلا ویزا نمیدن. من فقط از خدا میخواستم که اگر خیر و صلاح در اینه برم پهلوی امیر بهم ویزا بدن چون خداوند صلاح بنده هاشو بهتر از هر کس دیگه ای میدونه.

همونطور که گفتم شماره ایرانیها رو بفارسی میخوندند، اما شماره منو به انگلیسی خوندن. بنابراین من دفعه اول متوجه نشدم که منو صدا کردن، دفعه دوم که شمارمو خوندن از جا پریدم و رفتم توی کابین برای مصاحبه و یک خانم آمریکایی بسیار زشت (البته از نظر من)  شروع کرد ازم سئوال پرسیدن بزبان انگلیسی:

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳

عاشقانه های نرگس: قسمت بيست و نهم

پدر من چون آدمیه که تو زندگیش سر هیچکس کلاه نذاشته فکر میکنه دیگران هم همینطور هستن. جالب اینه که با اینکه سرش تا حالا چند بار کلاه رفته، باز هم چارش نمیشه و به همه اعتماد میکنه. مثلا وقتی من دانشگاه قبول شدم  بابام قرار شد یه ماشین برام بخره. منم با ذوق و هیجان زیاد به مطالعه در این زمینه پرداختم و سر آخر به این نتیجه رسیدم که با بودجه ای که برای اینکار پدرم در نظر گرفته بود میتونیم یه پژو 405 دست دوم و یا یه گلف دسته دوم بخریم. بابامم حرف منو گوش کرد و برام یه ماشین هیوندا EXCELL خرید، بقول خودش میخواست منو سورپریز کنه. ماشینو تو پارک سوار بیهقی دید و اینقدر خوشش اومد که همونجا ماشینو قولنامه کرد، بدون اینکه حتی استارت زده باشه و یا حتی توی ماشین نشسته باشه و یارو هم دید که بابام خیلی از ماشین خوشش اومده چند صد هزار تومنی قیمتو برد بالا. تازه با قیمتی که میخواستیم بالای اون ماشین بدیم خیلی راحت میتونستیم یه پژو و یا یه گلف بخریم. حالا بابام نه تنها از ماشین خوشش اومده بود از یارو هم که یه وکیل تریاکی بود خیلی خوشش اومد و دائم به ما میگفت که کسی که ماشینو داریم ازش میخریم خیلی آدم خوبیه. بابام برای قولنامه حدود 2 میلیون تومن به یارو داد و این در حالی بود که قولنامه اون ماشین رو با مبلغی حدود 20 هزار تومن هم میشد انجام داد. من از انتخاب بابام اصلا راضی نبودم، اما کاری نمیشد کرد چون 2 میلیون پول بابام دست یارو بود. یارو باید خلافی میگرفت تا بتونیم بریم محضر و دائم امروز و فردا میکرد. هی میگفت من گرفتارم و وقت ندارم، آخرش ما رفتیم خلافی ماشینش رو بگیریم و دیدیم که ماشین 130 تومن خلافی داره. یارو گفت که ما باید خلافی بدیم و من به یارو گفتم مرتیکه تو خلاف کردی ما پولشو بدیم؟ اصلا ما ماشینتو نمیخوایم پول ما رو پس بده، یارو هم گفت من پولتونو خرج کردم و الان پول ندارم میخواین قولنامه رو فسخ میکنیم ولی باید چند ماهی صبر کنین تا پولتونو جور کنم. سرتونو درد نیارم، بعد از حدود سه ماه کشمکش ما اون 130 هزار تومن هم دادیم و ماشین رو هم کلی گرون خریدیم. تازه بابام همش میگفت این ماشین 10 هزار کیلومتر بیشتر راه نرفته و قیمت خوبی گرفتیم، اما من بردم ماشینو به مکانیک که آشنامون بود نشون دادم بهم گفت ماشین سالمه ولی حسابی دویده، کیلومترش دستکاری شده.

بابای من یه یارویی بنام آقای بارویی میشناخت که تو دوست و آشناهامون آدم خوش سابقه ای نبود و تو کار دلالی و اینجور چیزها بود و از هر راهی پول میساخت. حالا کسی که نه اون تا حالا خونه ما اومده بود و نه ما تا حالا خونش رفته بودیم پدر و مادر من رو دعوت کرد خونش و حسابی ازشون پذیرایی کرد. مسئله این بود که آقای بارویی  دندونشو برای اون خونه سه طبقه ما در شهرک غرب تیز کرده بود. تو اون شب کلی نشست زیر پای بابام و گفت که قیمت آپارتمان در تهران بدلیل زیادی جمعیت بشدت تنزل خواهد کرد و گفت که قصد داره تو مازندران ویلا سازی کنه و کلی سود داره و به پدرم گفت که آپارتمانشو بفروشه و باهاش شریک بشه. بابای منهم بدون اینکه چیزی به مادرم و یا من بگه تصمیم گرفت اینکارو بکنه. راستش بابای من همیشه از اون آپارتمان که در واقع با اجاره اون بیشتر مخارج ما تامین میشد یه جورایی بدش میومد.

یه شب طرفهای ساعت 10 شب مامانم زنگ زد و با نگرانی گفت که بابات فردا بعدالظهر داره میره اون آپارتمان رو بفروشه و تا این آقای بارویی ما رو به خاک سیاه نشونده به بابات زنگ بزن و جلوی اونرو بگیر اون حرف تو رو گوش میده. بابام اون موقع بیرون بود و قرار بود برای ناهار بیاد خونه. منم که کارت تلفن نداشتم با تلفن معمولی به ایران زنگ زدم.

من: حالا قراره چه جوری با آقای بارویی شریک باشین؟ اون چقدر قراره پول بزاره؟ کجا قراره که ویلا بسازین؟

بابام: آقای بارویی گفته اول باید خونه رو بفروشیم و بعد که پول تو دستمون اومد میتونیم راجع بهش تصمیم بگیریم.

من: خوب فرض کنیم الان خونه فروخته شده و پول دستتونه، بعدش چی؟

بابام: آقای بارویی گفته کلی پول تو اینکاره، خودش یه شهرک کوچولو ساخته و کلی پول در آورده و حالا میخواد دومی رو بسازه.

من: اسم شهرکش چیه؟

بابام: اسمشو نپرسیدم

من: تو کدوم شهره؟

بابام: نمیدونم

من که از سادگی بابام عصبانی شدم گفتم: این مرتیکه بارویی که اینقدر خوب بلده پول در بیاره چرا میخواد شما رو تو سودش شریک کنه؟

بابام: نه تو اشتباه میکنی، این آقای بارویی خیلی آدم دستو دل بازیه. چند روز پیشها باطری ماشین خراب شده بود خودش رفت یه باطری خارجی خرید و آورد برام نصبم کرد. هر چی هم خواستم پولشو بدم قبول نکرد.

من: تلفن این آقای بارویی لطفا به من بدین، من چند کلمه ای میخوام باهاش حرف بزنم.

خلاصه سرتو درد نیارم، آقای بارویی کم مونده بود ما رو به خاک سیاه بشونه. بابای من هیچ اطلاعی در مورد اینکه آقای بارویی چیکار قراره با این پول بکنه و شراکتشون چه جوری قراره باشه و اینجور چیزها نداشت. من بیشتر از یک ساعت با بابام بحث کردم و دیدم به خرجش نرفت تا اینکه با عصبانیت گفتم:

برو هر کاری دلت میخواد بکن، برو دارو ندارت رو بده دست این مرتیکه شیاد و آخر عمری خودت و مامانو بخاک سیاه بنشون. من دیگه حرفی باهات ندارم.

راستش اون موقع اونقدر عصبانی بودم که دیگه نمیدونم چی به بابام گفتم، خیلی احساس بدی داشتم از اینکه با پدرم اونطوری حرف زده بودم، ولی خوب چاره چی بود، پدر من آدم ساده ای بود که چند بار سرش حسابی کلاه رفته بود و باز هم به آدمها اطمینان میکرد. اون یه تلفن برای من 85 دلار خرج برداشت ولی ارزششو داشت چون باعث شد پدرم از فروختن اون آپارتمان صرف نظر کنه.

پسری که باهاش همخونه بودم باید برای دوره دکتراش امتحان مهمی میداد و دائم عصبی و نگران بود و من هم که به آدمی عصبی تبدیل شده بودم ، نتیجه این شد که تصمیم گرفتیم از هم جدا بشیم، اونهم وسط ماه دسامبر (اواخر آذر و اوایل دی ماه). هوا به شدت سرد بود و منهم ماشین نداشتم و همه جا باید پیاده میرفتم و این مسئله باعث میشد که نتونم جاهای زیادی رو ببینم. تازه اون موقع از سال معمولا کسی خونشو عوض نمیکنه و بنابراین خونه خالی زیاد گیر نمیومد. میدونستم که یه کلیسا هست که به آدمهایی که سر پناه ندارن اطاق به قیمت ارزون کرایه میده. رفتم و کلیسا و اطاقاشو دیدم. به جرات میتونم بگم که جایی بود که فقط تو فیلمها دیده بودم و وصفش رو تو کتابها خونده بودم. یه جایی که هفت و یا هشت تا اطاق  داشت با یه آشپزخونه مشترک و یه اطاق هال مشترک. بقدری همه جا کثیف بود که من چندشم میشد کاپشنمو روی صندلی بزارم و تمام مدتی که با مسئول اونجا داشتم صحبت میکردم کاپشنمو دستم گرفته بودم. موکت جلوی در که فکر میکنم زمانی سبز رنگ بود به غیر از گوشه هاش تماما سیاه شده بود و قسمت وسطیش از شدت رفت و آمد سوراخ شده بود. کابینتهای آشپزخانه همه کج و کوله و کثیف بود و اکثر دستگیره ها یا کنده شده بود و یا در حال کنده شده شدن بود. از همه بدتر یخچال بود. دور دستگیره یخچال یه بیضی از کثیفی شکل گرفته بود.

یه خونه دیدم که مال یه آقای میانسال ایتالیایی بود، آدمی موقر و خوش برخورد بنظر میرسید. تنها مشکل این بود که کرایه اونجا کمی گرون بود و من با حقوق دانشجویی از پسش برنمیومدم. شب که برگشتم خونه داشتم با خودم فکر میکردم که خونه رو اجاره میکنم و برای اینکه اجاره کمتر بدم یه هم اطاقی میگیرم. صبح به یارو زنگ زدم و گفتم که خونه رو میخوام و یارو بهم گفت که یکی از فامیهای دورشون خونرو اجاره کرده. من وسایلمو جمع کردم ، تصمیم گرفتم اونهاییشو که کمتر لازم داشتم بزارم خونه عموم و بقیه رو با خودم ببرم کلیسا.

پيش خودم ميگفتم پنج شيش ماهی تو کليسا زندگی ميکنم و بعد موقع اومدن نرگس که شد ميرم يه جای خوب پيدا ميکنم. 

 

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳

عاشقانه های نرگس: قسمت بيست و هشتم

طبق قرارمون به پدر و مادرم زنگ زدم و از اونجایی که پدر و مادرم هیچوقت نشده بود که قبول کنن تو کاری اشتباه کردن تصمیم گرفتم که به هیچ وجه باهاشون بحث نکنم. همونطور که حدس میزدم، وقتی به مادرم گفتم نرگس بهتره برگرده خونه خودشون مادرم واکنش منفی نشون داد و دائم از من دلیل میخواست. پشت سر هم میپرسید:" من میخوام بدونم تو چرا این تصمیمو گرفتی؟" منم دائم تکرار میکردم "مامان جان، فکر کنم اینطوری بهتر باشه" خلاصه مامانم ول کن قضیه نبود تا اینکه من مجبور شدم با صدایی بلندتر از حد معمول و البته نه در حد داد زدن بگم:"من تا آخر عمرم هزارها تصمیم باید بگیرم، باید بیام و دلیلشو براتون توضیح بدم؟ زنمه و من دوست دارم که با پدر و مادرش زندگی کنه" مادرم که از جواب من جا خورده بود دیگه چیزی نگفت و بعد از چند جمله کوتاه خداحافظی کردیم. و آنچه در ایران گذشت رو از زبان نرگس بشنوید:
چند روز بعد، صبح من، مادرم و خواهرم همراه با یک چمدون بزرگ راهی خونه امیر اینها شدیم. یاد روزهایی میفتادم که داشتم وسایلمو میبردم خونه امیر اینها. چقدر ذوق و شوق داشتم که دیگه از اون همه ناراحتی که  ناپدریم برام ایجاد میکرد جدا میشم. و حالا بعد از چند ماه دوباره داشتم برمیگشتم همونجایی که بودم. فقط مادر امیر خونه بود و همچنانکه مادرم مشغول صحبت کردن با مادر امیر بود من و خواهرم وسایل رو توی چمدون میزاشتیم. وقتی که وسایل جمع شد و خواستیم که برگردیم خونه مادر امیر گفت که نمیزاره برگردم و ازم دلیل برگشتنم رو میپرسید و من هم در جواب میگفتم که امیر گفته باید برگردم (بیچاره امیر قبول کرد که تمام تقصیرها رو بعهده بگیره تا کارها راحتتر پیش بره) و وقتی دیدم مامان امیر داره اصرار میکنه به امیر زنگ زدم و امیر با مادرش صحبت کرد. اونروز امیر خیلی خشک با مادرش صحبت کرد و بهش دوباره بهش گفت که من(نرگس) باید برگرده خونه خودشون. خلاصه اونروز که برام مثل کابوس بود گذشت و من برگشتم خونه خودمون. من بودم، خواهرم، مادرم، ناپدریم و پسرش که همسن خواهرم بود.
از اینکه باعث شده بودم که امیر با مادرش اونجوری صحبت کنه احساس گناه میکردم. امیر همیشه با پدر و مادرش به نرمی صحبت میکرد ولی انصافا مادر امیر دیگه راهی برای امیر نذاشت. اما از طرفی از اینکه میدیدم که امیر برای حمایت از من حاضر به همه کاری هست قلبم خیلی آروم میشد.
خیلی احساس غریبی میکردم. با اینکه برمیگشتم به اطاق خودم، اطاقی که مدتها توش زندگی کرده بودم و کلی دوسش داشتم، اما احساس میکردم که اونجا مهمان هستم و غریبه و دیگه احساس نمیکردم که خونه خودمه و در واقع یه جورایی همه چیز برام غریب و نا آشنا بود. تنها دلخوشیم این بود که دیگه تنها نیستم و حداقل پیش خواهر و مادر خودمم. ولی عذاب وجدان داشتم که پدر و مادر امیر رو تنها گذاشته بودم. میدونید اصلا شرایط خیلی بدی بود، هر کاری که میخواستم بکنم همه اش باید عذاب میکشیدم چون این وسط بالاخره یکی ناراحت میشد و هر روز به خودم و شانسم لعنت میفرستادم.
کم کم افسردگی در وجودم رخنه کرد و به آدمی منزوی و بی حوصله تبدیل شدم. روز بروز لاغرتر میشدم و هر کی منو میدید فکر میکرد که من مریضم، که در واقع بودم. تازه باید خدا رو شکر میکردم که خونه خودمون بودم و اگر خونه امیر اینها مونده بودم فکر کنم از شدت تنهایی کارم به بیمارستان میکشید. طفلکی پدر و مادر امیر دوباره تنها شده بودند، اما گناه من چی بود؟ منکه از روز اول میخواستم با اونها زندگی کنم، اما تنهایی و سایر مسایل امانم رو بریده بود. همش آرزو میکردم که این دوران هر چه زودتر بگذره و من برم پهلوی امیر.
بعضی وقتها که میرفتم خونه اون دوستم که با اختلاف چند روز از هم عروسی کرده بودیم و با هم رفته بودیم ماه عسل. حسرت میخوردم وقتی میدیدم که اون پیش شوهرشه و من نیستم. یادمه یه روز رفته بودم خونشون و دوستم داشت تقویمو نگاه میکرد که به شوهرش و من گفت:" انگار نه انگار 9 ماهه که ما عروسی کردیم، انگار همین دیروز بود." و من بحالت عصبانی بهش گفتم که برای تو مثل دیروزه برای من مثل 9 سال گذشته.
بهرحال کاری بود که خودم کرده بودم و راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم و بقولی خود کرده را تدبیر نیست. روزها به تلخی میگذشت، دوباره ولنتاین شد و یه مدت بعدش هم عید. امیر در تمام این مدت دائم به فکرم بود و با خریدن هدیه، فرستادن پول و سورپریزهای کوچیک و بزرگ تمام سعی خودشو میکرد که منو خوشحال کنه.
من مرتب به پدر و مادر امیر سر میزدم و هر بار که میرفتم خونشون حتما براشون گل میبردم حتی اگر شده فقط یک شاخه. خیلی از مهمونیهایی هم که پدر و مادر امیر دعوت بودن و بمن میگفتند باهاشون میرفتم تا خوشحالشون کنم. یعنی راستش اینکارو به دو دلیل انجام میدادم یکی اینکه پدر و مادر امیر رو دوست داشتم و میدونستم که خوشحال میشن که من باهاشون برم مهمونی و دوم اینکه اگه اینکارو نمیکردم برای اونها خیلی بد میشد و کلی حرف براشون در میاوردن که با عروسشون مشکل دارن و اینجور حرفها. خدا رو شکر همچنان همدیگرو دوست داشتیم و برگشتن من بخونمون باعث نشد که بینمون فاصله بیفته.
نردیکیهای شب عید بود و من فکر میکردم که اون عید احتمالا آخرین عیدی خواهد بود که من در ایران هستم. مونده بودم که تحویل سال رو خونه خودمون باشم یا خونه امیر اینها. هر جا که میرفتم اون یکی ناراحت میشد. تازه این از جمله مشکلاتیه که قابل ذکره و من اینجا دارم براتون بنویسم، وگرنه مشکلات از این نوع ولی با شدت بیشتر کم نبودند. خلاصه دلو به دریا زدم و تصمیم گرفتم که برای تحویل سال نو برم خونه امیر اینها. با مادرم این مسئله رو در میون گذاشتم و ازش عذر خواهی کردم که تحویل سال رو کنارش نخواهم بود. مامانم هم بقلم کرد و گفت که کار خیلی خوبی دارم میکنم و خودش هم میخواسته بهم بگه که برای تحویل سال برم خونه امیر اینها. میدونستم که اینکار زخم زبونهای ناپدریمو به همراه خواهد داشت ولی خوب چاره چی بود؟ تحویل سال حدود ساعت 11 شب بود. حدودای ساعت 7 شب بود که دیگه تصمیم گرفتم زنگ بزنم، به پدر و مادر امیر گفتم که تحویل سال دارم میرم خونشون و در کمال ناباوری شنیدم که مادر امیر گفت که همراه با پدر امیر دارن میان خونه ما تا برای تحویل سال نو همه در کنار هم باشیم. انگار دنیا رو بهم داده بودن، داشتم بال در میاوردم. مدتی بود که هیچ چیز در زندگی من بخوبی برگزار نشده بود. نمیدونم بابای امیر چطوری راضی شده بود که بیاد خونه ما. خلاصه پدر و مادر امیر اومدن خونه ما و برای عیدی یک سکه طلا بهم دادن و جاتون خالی کلی خوش گذشت. توی دلم میگفتم که چقدر خوبه که آدمها همدیگرو ببخشند و با هم مهربون باشند.
سال تحویل شد و من سریع به امیر زنگ زدم. میدونستم که امیر هم قراره سال تحویل با چندتا ایرانی دیگه دور هم جمع بشن. خوشبختانه اولین بار گرفت و دیدم که اونور از پشت تلفن صدای شلوغی نمیاد، امیر خودش خونه تنها بود. علتشو پرسیدم و امیر بهم گفت تو که نیستی اصلا شور و حال مهمونی و اینجور چیزها رو ندارم، و منم در جواب گفتم که آرزو کنه که سال بعد موقع سال تحویل کنار هم باشیم.
چون دیر وقت شب بود، پدر و مادر امیر داشتن آماده میشدند که برن، در همون موقع وسطای خداحافظی موبایل پدر امیر زنگ زد و خبر دادن عموی امیر که در شهرستان زندگی میکرد فوت کرده. بیچاره بابای امیر همه اون خوشحالی و سرور از دماغش در اومد. پدر امیر تصمیم گرفت که فردا صبحش همراه با مادر امیر حرکت کنه. پدر و مادر امیر دو روز بعد برگشتن و تصمیم داشتن که دوباره برای مراسم هفتم برگردن.اینبار من و مامانم هم همراهشون رفتیم، پدر و مادر امیر تصمیم گرفتن تمام مدت عید رو بمونم و بهمین خاطر من و مادرم بعد از دو روز برگشتیم تهران.
مادر و پدر امیر کل ایام عید رو تهران نبودند و درگیر مراسم فوت عموی امیر بودن. دامنه اختلافات هر روز در خانه ما بیشتر میشد و من بشدت مریض شدم، طوری که هر روز باید بهم سرم وصل میکردن و فشارم دائم میومد پایین. ناپدریم هم که خودش پزشک بود میگفت که این سرمها رو به هر کسی بزنن تا یک ماه سر حال و سر پا میشه و حتی بشوخی میگفت که میتونه بره کره ماه. ولی من چون فکرم ناراحت بود و عصبی بودم بدنم به داروها جواب نمیداد. حتی تا دو هفته بعد از اینکه تعطیلات عید تموم شد هم نتونستم برم دانشگاه.
پهلوی یه متخصص دیگه رفتم و اون گفت که افسردگی گرفتم ولی نه بصورت حاد و اگر مراقب نباشم افسردگیم بصورت حاد در میاد. وزنم خیلی کم شده بود و منکه اصولا دختر لاغری محسوب میشدم، 5 کیلو وزن کم کردم. دکتر بهم  یه سری قرص داده بود که ما بشوخی اسمشو گذاشته بودیم قرص بی غیرتی چون اون قرصها آدمو یه ذره بیخیال میکرد تا آدم کمتر فکر و خیال کنه و کمتر حرص و جوش بخوره. دکتر تغذیه هم میرفتم، به مامانم و خواهرم رژیم لاغری میداد و به من رژیم چاقی. بهم میگفت که دائم شیرینی و چیزهای چاق کننده بخورم اما دریغ از یه ذره اضافه وزن. تنها مزیت این بیماریم این بود که تا میتونستم شیرینی میخوردم. توی همین حال و احوال مامانم ناراحتی اعصاب گرفت، بیچاره بسکه غصه منو میخورد. خواهرم هم که اصلا با ناپدریم نمیساخت از خونه ما رفت تا با پدرم و زن بابا (زن پدرم) زندگی کنه. پدر و نامادریم آدمهایی بشدت مذهبی بودن و بد اخلاق و خواهر من یه دختر یه مقدار قرطی و زود رنج. تنها نکته مثبت این بود که پدرم در یک خونه دو طبقه با زنش زندگی میکرد و خواهرم میتونست تو یه طبقه جدا از نامادری باشه و بنابراین مشکلش از خونه ما کمتر میشد.
خواهرم که رفت و مادرم میدونست که منم دیر یا زود میرم و دائم غصه میخورد. بعد از گذشت مدتی احساس کردم که خواهرم کار درستی کرده که برگشته، حداقل دیگه هر روز شاهد کشمکش بین خواهرم و ناپدریم نبودیم. مریضی مادرم هر روز بیشتر میشد و دائم تشنج میگرفت و دکتر توصیه کرده بود که خونه تنها نذاریمش چون ممکن بود از شدت تشنج خفه بشه. ناپدریم هم که در واقع باعث و بانی تمام این مشکلات بود هوای مامانمو زیاد نداشت و بهانه های الکی میگرفت. مثلا بعد از اینکه خواهرم رفت پهلوی پدرم، پسر ناپدریم که همسن خواهرم بود هم با خواست خودش برگشت پیش مامانش و من مونده بودم و مامان مریضتر از خودم. ناپدریم همش بهونه میگرفت که چون دخترت رفته تو جوری با پسر من رفتار کردی که اون هم از پیش من رفت. اما خدا شاهده که مامانم هر کاری از دستش بر میومد انجام میداد.

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۳

نظر ديگران درباره عشق شما

سلام به دوستای خوبم

تو پست آبا منو دوست داره يا نه نوشته بودم که بنظر من يکی از راههای سنجيدن عشق نظر ديگرانه. شايد بعضيا اينو بچه ننه بازی بدونن و بگن مرد خودش تصميم ميگيره. من باز هم ميگم صحت عشق شما رو ديگران نبايد تاييد کنند ولی اگر اونهايی که شما ميشناسند نظر مثبتی نسبت به عشقتون ندارن بهتره که افکارتونو بازبينی کنين. اکثر آدمها وقتی بصورت احساسی (و نه منطقی) باوری رو پيدا ميکنند، روی اون پافشاری ميکنند و حرف هيچ احد الناسی رو قبول ندارن. اين فقط در مورد عشق نيست، در مورد هر باوری که احساسی بوجود اومده باشه اين مسئله صادقه. دوستی يه بار بهم گفت: اونی که با حرفت مخالفت ميکنه هم دارای درک، شعور و عقله.

يادمه چهارم دبستان که بودم تصميم گرفتم که يه نقشه از محلمون خودم تهيه کنم. با دوچرخه راه افتادم و طول خيابونها رو با کيلومتر شمار دوچرخه اندازه ميگرفتم و يادداشت ميکردم. اما وقتی اومدم همونو روی کاغذ پياده کنم دچار مشکل شدم، چون فقط اندازه ها رو داشتم و نه جهات رو. مثلا سه تا خيابون بودن که يه مثلث تشکيل ميدادن و من نميدونستم چطوری يه مثلث بکشم که طول اضلاعشو ميدونم. کلی فکر کردم و راه حلشو پيدا کردم. کلی ذوق کردم و راه حلشو تو يه کاغذ تميز نوشتم و يه جای مطمئن قايمش کردم. پيش خودم فکر ميکردم کشف بزرگی کردم و باهاش مشهور ميشم. بعد فکر کردم که نکنه کشفمو ازم بدزدن!!! رفتم راه حل رو خوندم و حفظ کردم و بعد کاغذشو پاره کردم. بعد هم کاغذاشو بردم تو حياط آتيش زدم که خدای نکرده کسی از کشف بزرگ من بويی نبره.

چند روز بعدش يه مهمونی دعوت بوديم، يه پسری اونجا بود که دبيرستانی بود و به درس خوندن و باهوش بودن معروف بود بنام سعيد. رفتم پهلوی سعيد و پرسيدم اگه سه ضلع مثلثو بهت بدم ميتونی مثلثو بکشی؟ سعيد با شوخی گفت مگه توميتونی؟!  منم ديگه از خوشحالی داشتم پر در مياوردم و بادی به غبغب انداختم و گفتم بعله. سعيد گفت آفرين خيلی خوبه. حالا بگو ببينم چه جوری ميشه اينکارو کرد و من گفتم که من اينو کشف کردم و جوابشو نميتونم بگم. سعيد خنديد و گفت بزار بهت بگم چه جوريه و راه حلشو بهم گفت.

قسمت بيست و هشتم هم در راهه، فکر کنم کل قصيه ۳۰ قسمت باشه.

موفق و پيروز باشيد

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۳