عاشقانه های نرگس: قسمت بيست و هفتم

شرمنده همتون که بازم دير کرديم. اين آپديت کردن ما دير و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.

 

دست سرنوشت برای بار دوم منو از نرگس دور کرد. دفعه دوم که از نرگس خداحافظی میکردم هم شناختی نسبی از آمریکا پیدا کرده بودم  و میدونستم به کجا دارم میرم و هم اینکه میدونستم دیگه نرگس ما منه . میدونستم به هر قیمتی شده، دیر یا زود نرگسو خواهم دید و زندگیمونو با هم شروع خواهیم کرد. از طرفی شاید فکر کنید که خداحافظی دفعه برای بار دوم راحتتره ولی اینطور نبود.

شاید بعضیها ازدواج کردن رو امری قراردادی بدونن و بگن که مهم احساس دو نفر نسبت به همدیگس و چند برگ کاغذ امضا شده چیزی رو عوض نمیکنه اما حداقل در مورد من اینطور نبود. یه بار و مسئولیتی رو دوش خودم احساس میکردم، اینبار از همسرم دور بودم نه از دوست دخترم یا عشقم یا هر اسم قشنگی دیگه ای که شما میخواین براش بزارین. به این فکر میکردم که در باید در این یکسال باقیمانده زمینه رو برای اومدن نرگس فراهم کنم ، باید حسابی درس بخونم و باید متفکرتر بشم. تازه داشتم با مفاهیم تاهل و مسئولیت آشنا میشدم.

دو ترم از فوق لیسانس رو گذرونده بودم و دو ترم دیگه باقیمانده بود. ترم اول نمرات خوبی داشتم و نه عالی و ترم دوم (قبل از رفتنم به ایران) وضع نمراتم خیلی خراب بود و حتی یکی از درسها رو افتادم. ترم سوم رو با شور و هیجان خاصی شروع کردم. سه تا درس داشتم و استاد یکیشون یه چینی بود و یه روز سر کلاس یه چیزی در مورد نظریه اعداد گفت که بنظرم درست نیومد. راستش ریاضیاتی که ما تو ایران تو دبیرستان میخونیم و بطور کلی سطح دیپلم در ایران خیلی بالاست، خلاصه سئوالمو پرسیدم و همش میترسیدم که استادمون ناراحت بشه که یکی برگرده بهش بگه حرفت بنظرم غلط میاد. تازه اینو در نظر بگیرین که من مطمئن نبودم که حرفش غلطه یا نه. استادمون در کمال فروتنی گفت: شاید من اشتباه میکنم، شما لطف کنید مطالعه بفرمائید و به دفتر من بیاین تا در موردش بیشتر صحبت کنیم. خلاصه بعد کلاس مستقیم رفتم کامپیوتر لب و تو اینترنت مشغول جستجو شدم تا ساعت 9:30 شب و بالاخره تونستم مطلب مورد نظر رو پیدا کنم، همرو سیو کردم و پرینت گرفتم و رفتم بزارم تو میل باکسش. از دم دفترش که رد میشدم دیدم چراغ اطاقش روشنه، در زدم و پرسیدم که وقت داره یا نه ، تا ساعت 10:30 با هم صحبت کردیم. جلسه بعد اول کلاس گفت که مطلبی که جلسه قبل گفته بوده اشتباه بوده و در ادامه گفت از آقای امیر میخوایم که بیاد و اونو توضیح بده.گذشته از اینکه اینقدر هول شده بودم که چند بار تو حرفام لغتهای ایرانی مثل "بعد" و یا "اصلا" پروندم  ولی تجربه شیرینی بود.

همون مسئله باعث شد که یکسری کار تحقیقاتی رو با همون استاده شروع کنم. خلاصه همون شدم که تو ایران بهش میگن "خرخون" و همه مسخرش میکنن و تو آمریکا بهش میگن "Hard Worker"  (سخت کوش) و همه تحسینش میکنن.

در همون زمان نرگس در خانه ما زندگی میکرد و حالا نوبت پدر و مادر من بود که رفتارهای عجیب و غریب از خودشون نشون بدن. درسته که مادرم نرگسو خیلی دوست داشت ولی هر چی باشه مادر شوهر بود و مسئله دیگه این بود که فرهنگها متفاوت بود و این مسئله رو سخت تر میکرد. البته این مسائل من از دور میشنیدم و توضیحش رو میزارم به عهده نرگس. فقط اینو بهتون بگم بعضی روزها چنان اعصابم خرد میشد که دوست داشتم با اولین پرواز برگردم ایران. یادمه یه بار از زور عصبانیت تا رسیدم خونه با لباس رفتم زیر دوش آب سرد. حالا بقیه ماجرا رو از زبان نرگس بشنوید:

امیر رفت و من موندم و کوله باری از غم و مسئولیت. در خانه امیر اینها ساکن شده بودم، در همون تابستون قبل از آمدن امیر یه درس سه واحدی ثبت نام کرده بودم و سه جلسه غیبتم را در مدت زمانی که امیر ایران بود کرده بودم و مجبور بودم که همه کلاسها رو برم و در ضمن چهار هفته بعد از رفتن امیر امتحان همون درس رو داشتم. اصلا حال و حوصله درس خوندن نداشتم، هر جا میرفتم بوی امیر میومد، از همه بدتر اینکه اطاق امیر رو به من داده بودن. توی اطاقش وقتی میخواستم درس بخونم دائم یاد امیر و خوبیهاش میفتادم. تمام خاطراتمون برام زنده میشد و این دوری از امیر رو برام سخت تر میکرد و همش از خدا میخواستم که بهم صبر بده. پیش خودم میگفتم تازه الان چند روزی بیشتر نیست که امیر رفته و من دلم اینقدر براش تنگ شده و سختمه وای بحال اینکه حداقل یکسال نبینمش. هر شبی رو که روز میکردم و هر روزی رو که شب میکردم خوشحال میشدم از اینکه یک روز به دیدن امیر نزدیک تر میشدم.

بهرحال اون چهار هفته هم گذشت و خودتون حدس میزنید که نتیجه اش چی شد، بله اون درس رو افتادم و تنها مزیتی که برام داشت این بود که وقتمو کمی پر کرده بود. احساس میکردم که بی انگیزه شدم، با اینکه حالا دیگه همسر امیر بودم و باید انگیزه بیشتری برای زندگی میداشتم، ولی بخاطر احساس تنهایی زیادی که داشتم خیلی بی حوصله شده بودم و نسبت به همه چیز بی تفاوت. همش دوست داشتم بخوابم که گذر زمان رو حس نکنم، ولی حتی دیگه خواب بهم آرامش نمیداد و اصلا انگار خواب آروم رو ازم دزدیده بودن.

در منزل امیر اینها خیلی تنها بودم، دوستام اونجا نمیومدند و حتی خیلی کم بمن تلفن میزدند و در واقع ملاحظه سن بالای پدر و مادر امیر رو میکردند. شده بودم مثل یه پرنده اسیر قفس. حتی گریه هم نمیتونستم بکنم چون میترسیدم که پدر و مادر امیر رو که از رفتن پسرشون باندازه کافی ناراحت بودن ناراحتتر کنم. حتی هر از گاهی که میگفتم که دلم برای امیر تنگ شده پدر امیر خیلی جدی بهم میگفت که "یعنی چه دختر جان باید قوی باشی " البته مادر امیر منو بیشتر درک میکرد اما بهر حال جلوی اونها نمیتونستم گریه کنم.

ثبت نام ترم جدید شد و سعی کردم کلاسهام رو طوری بردارم که هر روز از صبح تا عصر بتونم دانشگاه باشم و فقط برای خواب بیام خونه. آخه خیلی حوصلم خونه امیر اینها سر میرفت، افرادی که به منزل امیر اینها رفت و آمد داشتند همه مسن بودن و برای من هیچ جذابیتی نداشتند، علاوه بر اون تمام جاهایی که دعوت میشدیم هم مجبور بودم برم که پدر و مادر امیر ناراحت نشوند.

تنها جمعه ها صبح تا شب میرفتم خونمون، حتی شب هم نمیتونستم بمونم چون پدر و مادر امیر و البته خود امیر میترسیدند ناپدریم دیوانه بشه و بلایی سر من بیاره. هر چی میشد پدر و مادر امیر میگفتن که ناپدریت تعادل رفتاری نداره و ما میترسیم و مسئولیت تو با ماست و هزار جور حرف دیگه که من محکوم بودم بهشون گوش کنم.

از همه اینها بدتر مشکل تلفن و اینترنت بود. چون تلفن گرون بود دلخوشی من چت کردن با امیر بود. معمولا شبها قبل از خواب میرفتم تو شبکه تا با امیر چت کنم ولی چون تلفن بالای سر پدر و مادر امیر و توی اطاق خوابشون بود من دائم معذب بودم که یه وقت صدای شماره گرفتن بیدارشون نکنه. از طرف دیگه چون روز و شب من امیر برعکس بود من و امیر معمولا نصفه شبها صحبت میکردیم، هر بار که امیر زنگ میزد مامانش اینها اول بیدار میشدن و هر وقت هم که من میخواستم زنگ بزنم تلفن تو اطاقشون صدا میداد. هر چی به پدر و مادر امیر میگفتم که تلفنشونو شبها بکشن میگفتن نه دخترم راحت باش ما اگر هم بیدار بشیم مهم نیست. بعضی وقتا میشد که با امیر قرار میزاشتم که همدیگرو تو اینترنت ببینیم و چند بار شماره میگرفتم و وصل نمیشد و مجبور میشدم از چت کردن با امیر صرف نظر کنم. بعضی وقتا هم میشد که خیلی دوست داشتم با امیر تلفنی صحبت کنم، اما اگر بار اول یا دوم موفق نمیشدم شماره رو بگیرم باید اون شب از خیر صحبت کردن با امیر میگذشتم.

دستشویی چسبیده به اطاق خواب پدر و مادر امیر بود، منم شبی حداقل یکبار باید دستشویی برم. سیفون هم چنان صدایی میداد که همه رو بیدار میکرد. بنابراین مجبور میشدم برم دستشویی دم در، برای اونکار هم باید چراغ رو روشن میکردم و چراغ هم جایی بود که نورش درست میفتاد تو صورت بابای امیر. البته برای این مسئله یه راه حل خوب پیدا کردم: چراغ قوه

خلاصه هر کاری میخواستم بکنم معذب بودم. این حرفها رو هم به هیچ کس نمیتونستم بزنم، به مامانم اگر میگفتم که فقط بیچاره رو غصه میدادم، گفتنش به امیر هم که جز ناراحت کردنش تاثیری نداشت و تنها دوستم ندا بود که در تمام اون مدت سنگ صبور من بود.

هر بار که با امیر چت میکردم بهش میگفتم که خیلی تو خونتون تنها هستم  و روم نمیشد که مشکلاتم رو بگم. امیر هم که وضع زندگی ما با ناپدریم رو دیده پیش خودش فکر میکرد که تو خونشون باید به من خیلی خوش بگذره.

راستش اینها تازه مواردیه که قابل ذکره، و خیلی چیزهای دیگه هم بود که بدلایل خصوصی و خانوادگی از گفتنش معذورم. آخه میدونید چاره ای نداشتم به جز تحمل کردن. هزار بار به شانسم لعنت میفرستادم که چرا باید ناپدریم این مسخره بازیها رو در میاورد که من بدبخت این همه مکافات رو تحمل کنم. دیگه به این فکر افتاده بودم که برگردم و خونه خودمون زندگی کنم. ولی چطوری میشد اینکارو کرد؟ اولین نفری که با این کار مخالفت میکرد خود امیر بود و تازه بعد از اونهم پدر و مادرش و از اون گذشته جلوی ناپدریم خیلی سرخورده میشدم. حاضر بودم همه اینها رو بجون بخرم ولی دیگه تنها نباشم. اصلا افسردگی گرفته بودم. از همه بدم اومده بود و همه اطرافیانم رو مقصر میدونستم که باعث بدبختی من شده بودند. یادمه که هر وقت دایی بزرگمو میدیدم که با خانواده عروسش چه جوری رفت و آمد میکردند و خوشحال بودند دلم میخواست سرش داد بزنم و بگم که "چرا به امیر گفتی که صلاحه من خونه اونها زندگی کنم، چرا اگر صلاحه پس عروس خودش خونه پدر و مادر خودش زندگی میکنه؟ " هر کس رو میدیدم که توی خونه خودش داره راحت و آسوده زندگی میکنه ازش بدم میومد. از همه بدتر این بود که باید دائم جلوی دیگران فیلم بازی میکردم و از بودن در خانه امیر اینها رضایت کامل نشان میدادم.

تصمیم گرفتم به امیر بگم که میخوام برگردم خونمون تا ببینم عکس العملش چیه. بهش گفتم و امیر دلیلشو ازم پرسید و من هم قسمتی از مشکلات رو براش توضیح دادم. اما امیر قانع نشد و در عوض سعی میکرد منو قانع کنه که اونجا بمونم. البته امیر خودش قبول داشت که من در شرایط خوبی نبودم ولی میگفت اگه اینکارو بکنی آبروی پدر و مادرم میره و همه میگن عرضه نداشتن عروسشونو نگه دارن و از طرف دیگه ناپدریمو آدم خطرناکی میدونست و دوست نداشت که من تو خونه ای که اون هست زندگی کنم. در ضمن اگه من برمیگشتم خونمون، ناپدریم همیشه میتونست زخم زبون بهم بزنه. من دست آخر عصبانی شدم و گفتم "باباجون مگه توی خونه ما آدم دیگه ای زندگی نمیکنه؟ خواهر خود من با مادرم اونجان، ناپدریم آسیبی بهشون رسونده؟ دیگه خون من که از خون اونها رنگین تر نیست. " امیر گفت که بهترین راه اینه که با پدر و مادرش صحبت کنه و اگه نشد آنوقت یه فکر دیگه میکنه. ساده ترین مسئله ای که منو خونه امیر اینها ناراحت میکرد این بود که بابای امیر اصرار داشت که کسی در اطاقشو نباید ببنده. حتی وقتی امیر ایران بود بابای امیر میگفت در اطاقتونو نبندین!!!!! که امیر برگشت به باباش گفت چشم هر وقت سن شما شدیم دیگه در اطاقو نمیبندیم. اما وقتی که امیر رفت بابای امیر دوباره شروع کرد که در اطاق توی این خونه نباید بسته باشه، ما که نمیخوایم چیزی رو از هم قایم کنیم. درسته که پدر و مادر امیر سنشون زیاد بود ولی من احساس راحتی نمیکردم که بخوام با در باز بخوابم. قرار شد امیر در این مورد با پدر و مادرش صحبت کنه تا ببینیم نتیجه چی میشه. اینم بگم که امیر خیلی رعایت پدر و مادرشو میکرد. مثلا یادمه اون وقتها که با هم دوست بودیم یه بار که ماشین امیر خراب بود با ماشین بابای امیر رفتیم بیرون و وقتی برگشتیم ماشین یه کم بیشتر ¼ بنزین داشت و بابای امیر کلی غر زد که چرا امیر بنزین نزده. خنده دار اینکه یه بار که بابای امیر با ماشین امیر رفته بوده وقتی ماشینو برمیگردونه ماشین اصلا بنزین نداشته و امیر بیچاره حتی تا اولین پمپ بنزین هم نمیرسه و وسط راه میمونه. اما امیر حتی اینو بروی پدرش هم نمیاره. خلاصه امیر به پدر و مادرش زنگ زد و ازشون خواست که در مورد باز بودن در اصرار نکنن. مامان امیر عصبانی شده بود و گفته بود " عروس خانم ما فرمایش دیگری ندارن؟" یا "لطف کنین یه کتاب برامون بخرین تا یاد بگیریم با عروسمون چه جوری رفتار کنیم چون ظاهرا بلد نیستیم" و بعد از اون علاوه بر همه مشکلات گذشته رفتار پدر و مادر امیر هم با من کمی تغییر کرد و بد شد.

امیر حتی پیشنهاد کرد که یه آپارتمان بگیرم و خودم تنها زندگی کنم ولی مگه میشد؟ دختر ازدواج کرده توی شهری که هم خانواده خودش هستن و هم خانواده شوهرش تو یه خونه تنها زندگی کنه؟  بعد از چند جلسه کشمکش تلفنی، امیر ازم خواست که تمام مطالب چه خوب و چه بد رو براش بنویسم و از طریق اینترنت بفرستم. تا بخونه و تصمیم بگیره. امیر هر بار که یه تصمیم سخت میخواد بگیره همه چیز رو درباره اون مینویسه و یه پرونده درست میکنه. من هم همه موارد (از جمله مواردی که اینجا ذکر نکردم) رو تو 15 صفحه براش نوشتم و از طرف دیگه مطلب رو با مامانم در میون گذاشتم که ببینم اصلا امکانش هست که برگردم خونمون یا نه. یاد اون حرف مادرم افتادم که میگفت همه وسایلتو نبر که اگه خواستم بتونم برگردم. طفلکی مامانم اصلا بروم نیاورد و میگفت که هر وقت دوست داشتم میتونم برگردم. نامه رو اسکن کردم و برای امیر فرستادم. در این مدت هم که از خونمون دور بودم انصافا ناپدریم هر وقت که منو دیده بود با احترام با من رفتار میکرد و هیچ کاری نمیکرد که منو بخواد ناراحت کنه و رفتارش با خواهر و مادرم هم خیلی خوب بود. این مسئله کمی خیال منو راحت کرد و مطمئن شدم که مشکلی از طرف اون نیست. امیر ایمیل رو گرفت و رفت پهلوی یکی از ریش سفیدهای ایرانی و باهاش صحبت کرد. یارو بهش گفت: "تو به زنت گفتی که با مادرت توی یه خونه زندگی کنه وقتی تو اینجایی؟ مگه مخت پر گچه؟" ، خلاصه قرار شد امیر زنگ بزنه به پدر و مادرش و به اونها بگه که نرگس باید برگرده خونه خودشون. 

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۳

پايان يکصد سال تنهايی

"گابریل گارسیا مارکز" نویسنده 73 ساله و چهره تابناک ادبیات آمریکای لاتین و جهان از زندگی اجتماعی کناره گرفته و دوران پس از یکصد سال تنهایی را آغاز کرده است. سرطان چنان برجانش چنگ انداخته که خود نیز امیدی به رهایی از پنجه هایی که غدد لنفاوی اش را نشانه گرفته اند ندارد.

مارکز از انزوای خود نامه ای به رسم وداع خطاب به دوستانش نوشته است"

" ... اگر خداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم میرسید نمیگفتم، بلکه همه به همه چیزهایی که میگفتم فکر میکردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای آنهاست.

کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میدیدم، چون میدانستم که هر دقیقه که چشمهایمان را بر هم میگذاریم 60 ثانیه نور را از دست میدهیم.

هنگامی که دیگران می ایستند راه میرفتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار میماندم.

هنگامی که دیگران صحبت میکردند گوش میدادم و از خوردن یک بستنی لذت میبردم.

اگر تکه ای زندگی به من ارزانی میشد، لباسی ساده بر تن میکردمو نخست به خورشید چشم میدوختم و سپس روحم را عریان میکردم.

اگر دل در سینه ام همچنان میتپید، نفرتم را بر یخ مینوشتم و طلوع آفتاب را انتظار میکشیدم.

روی ستارگان با رویاهای "ونگوگ" شعر "یندیتی" را نقاشی میکردم و با صدای دلنشین "سرات" ترانه عاشقانه ای به ماه هدیه میکردم. با اشکهایم گل سرخ را آبیاری میکردم تا درد خارهایشان و بوسه گلبرگهایشان در جانم بنشیند.

اگر تکه ای زندگی داشتم، در کمند عشق زندگی میکردم. به انسانها نشان میدادم که در اشتباه هستند که گمان میکنند وقتی پیر شدند دیگر نمیتوانند عاشق باشند. آنها نمیدانند زمانی پیر میشوند که دیگر نتوانند عاشق باشند!

به هر کودکی دو بال میدادم و رهایشان میکردم تا خود پرواز را بیاموزند. به سالخورگان یاد میدادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر میرسد. آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها آموخته ام. دریافته ام که وقتی نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را میفشارد او را برای همیشه به دلم می اندازد. دریافته ام که یک انسان تنها هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد. من از شما بسی چیزها آموخته ام و اکنون، وقتی در بستر مرگ چمدانم را میبندم همه را در آن میگذارم"

 

نوشته زيبای فوق ترجمه دکتر مصحفی رو وقتی خوندم مست شدم و حيفم اومد که اونو اينجا نزارم.

 

يه نکته: بنظر شما تاييد کردن و درک کردن يه مفهوم دارن؟ منظورم مفهوم لغويه. شايد همتون بگين نه اين دو کلمه معانی متفاوتی دارن. اما اگه يکم موشکافانه به قضيه نگاه کنيم، ميبينيم که برای خيلی از جوونها اين دو کلمه دارای يک معنی هستند.

بعد از نوشتن پست آيا منو دوست داره داشتم با يکی چت ميکردم، اولش گفت که حاضره عمرش رو بده، اما برای يک ثانيه عاشقانه زيستن رو تجربه کنه. خوب من اين برداشتو کردم که طرف تا حالا عاشق نشده، بعدش گفت که عاشقه!! و نميدونم سر چی شد که بحث به اينجا کشيد که عشقش واقعيه يا نه و من گفتم اگه به من کمی در مورد خودتون توضيح بدين اونوقت نظرمو ميگم و گفت که چه فايده شما درک نميکنيد و من گفتم بگين شايد درک کردم. مختصری درباره عشقش توضيح داد و من گفتم که عشقش بنظر من تنها يه هيجان زودگذره، جالب اينکه بعد از کلی چت کردن حتی نخواست منو متقاعد کنه که دارم اشتباه ميکنم، بلکه گفت: ديدين گفتم شما درک نميکنيد.

راستش بعد از اون با خودم خيلی فکر کردم و جمله زير نتيجشه:

تنها من و کسانی که منو تاييد ميکنند دارای درک نيستند.

 

 

و خبر جديد اينکه قسمت بيست و هفتم عاشقانه های نرگس فردا در اين وبلاگ نوشته ميشود.

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸۳

وبلاگ برگشت سرجاش

با سلام خدمت دوستای خوب و هکرهای عزيز

همونطور که مستحضرين اين سايت ما يه سکته ناقص زد. خداييش نميدونم کار هکر بود و يا پرشين بلاگ قاطی کرده بود. راستش رفتم سراغ تمپليت وبلاگم و ديدم که بيا و ببين چه خبره. همه چی در هم و بر هم شده بود. خلاصه يکی از نسخه های قديمی رو که اون گوشه موشه های هاردم بود در آوردم و گردو خاکشو گرفتم و ظاهرا که داره خوب کار ميکنه. از خدا که پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه. مدتيه يه ايميلهای مشکوک ميگيرم. يه سری کاراکترهای چمن در قيچی، که با هيچ کدينگی هم نميشه خوندشون. نگران نباشين من از همه چی اين وبلاگ بک آپ ميگرفتم جز پيامها، که البته از اين به بعد از اون هم بک آپ ميگيرم. شايد بد نباشه که در مورد شيوه بک آپ گرفتن کمی صحبت کنيم. اين روشيه که من بکار ميبرم:

۱. يه فولدر درست کنين و همه مطالب مربوط به وبلاگتون توی اون ذخيره کنين. مثلا من يه فولدر دارم بنام Narges و همه فايلهای مربوط به وبلاگ رو اون تو ميزارم

۲. توی اون فولدر يه فولدر ديگه درست کنين و اسمشو بزارين POSTS

۳. هر وقت که يه پست جديد ميزارين برين توی منوی فايل و سيو رو انتخاب و توی فولدری که در قسمت ۲ ساختين ذخيرش کنين.

۴. يه فولدر ديگه درست کنين بنام TEMPLATES و هر وقت که تمپليت رو تغيير ميدين ، تمپليت جديد رو اون تو ذخيره کنيد. من هميشه آخرين نسخه تمپليت رو در فايل Template.htm ذخيره ميکنم و برای اينکه بدونم کدوم تمپليت جديده و کدوم قديمی، هر بار که تمپليت رو تغيير ميدم ميرم و از فايل Template.htm يه کپی ميگيرم و بعد تمپليت جديد رو روی فايل Template.htm ذخيره ميکنم.

۵. يه فولدر هم دارم بنام Archive که هر چی رو که نميدونم کجا بزارم اونجا ذخيره ميکنم.

علاوه بر همه اينها کليه اطلاعات فولدر وبلاگ رو روی يه وب هاست کپی ميگيرم و هر ماه يکبار يه سی دی هم درست ميکنم.

يه وبلاگ ديگه هم درست کردم توی بلاگ اسکای برای روز مبادا. اگه يه روز اومدين ديدين اين وبلاگ قاطی کرده برين تو وبلاگ nargeslove.blogsky.com . البته ممکنه که بزودی به بلاگ اسکای بریم و از پرشين بلاگ بعنوان پشتيبان استفاده کنیم. اما در حال حاضر که همينجا هستيم و اگر قرار به اسباب کشی شد خبرتون ميکنيم.

قسمت بيست و هفتم هم تو راهه.

موفق باشين و شرمنده از اينکه اين وبلاگ مدتی با مشکل روبرو بود.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۳

آيا منو دوست داره؟

نوشته شده توسط امير (تحت نظر نرگس):

 

اول اينکه يه وبلاگ هست بنام سرزمين رويايی که متاسفانه الان مدتيه که اصلا بکلی قاطی کرده و فقط يه صفحه سفيد نشون ميده. اين وبلاگ دارای مقالاتی فوق العاده است که خوندنشو به همه توصيه ميکنم. من خودم تمام مقالاتشو خوندم و حتی اونقدر مجذوب شدم که همه اون مقالات رو (البته پس از هماهنگی با صاحب وبلاگ) به فرمت پی دی اف تبديل کرده و در مجموعه ای جمع آوری کردم. اين مجموعه رو در آدرس نسخه قابل چاپ ميتونيد پيدا کنيد.

 

توی اون مجموعه دو تا مقاله هست که خيلی به بحث امروز مربوط ميشه. عنوان يکيش هست عشق کثيف و اون يکی عشق رومانتيک. البته من شديدا توصيه ميکنم اونها رو بخونين.

 

اين سئوال شايد برای بسياری از ماها پيش اومده باشه. من ميخوام چند خطی راجع به اين سئوال مطلب بنويسم و نظراتمو بگم.

 

اول از همه هيچ وقت به اين فکر کردين که اين سئوال برای چه کسايی بيشتر مياد؟ برای کسايی که با يه نگاه عاشق ميشن، يا برای کسايی که رو شناخت عاشق ميشن؟

 

مسلما استحکام هر چيز به استحکام عناصر نگهدارنده اون چيز برميگرده. اگه بخواين تلويزيونتونو بزارين روی يه ميز اول به پايه های اون ميز نگاه ميکنيد و بعد تصميم ميگيرين که اينکارو بکنين يا نه. اما آيا در مورد عاشق شدن هم همينکارو ميکنيد؟ يا اينکه اول عاشق ميشين و بعد که به بن بست رسيدين دو دستی ميزنين تو سر خودتون؟ حالا جالب اينجاست خيليها وقتی به چنين معضلی برميخورن عوض اينکه مشکلو ريشه يابی کنن طرفو محکوم ميکنن و برچسبهايی مثل بيوفا، هرزه و يا حتی بدتر به طرفشون ميچسبونن و ميرن که دوباره همون اشتباهو تکرار کنن با يه نفر ديگه.

 

حالا از کجا ميشه اين استحکام رو محک زد؟ از کجا بايد بفهميم که دوستی و عشقمون از استواری لازم برخوردار هست يا نه؟

 

قبل از اينکه جواب اين سئوال رو بدم بزارين سئوال رو يه ذره بچرخونم و يه جور ديگه مطرحش کنم. چه عواملی اشتباها عامل استحکام رابطه شمرده ميشوند؟

 

شادی هنگام با هم بودن و غم هنگام دوری: اين عامل بنظر من به هيچ وجه محک خوبی برای عمق يک عشق نيست. درسته که عاشقهای واقعی از با هم بودن لذت ميبرند و از جدايی رنج. ولی برعکس اين ميتواند صحيح نباشد. بقول معروف هر گردی که گردو نيست.

 

ابراز حرفهای عاشقانه: اين عامل هم درست مثل عامل اول ميمونه. شرط لازمه و نه کافی. گفتن حرفهای عاشقانه به کسی که فکر ميکنيد (حتی به غلط) دوستش داريد امری لذت بخش است و اين عامل سبب ميشود که افراد کلمات و جملات عاشقانه را به اين دليل بگويند که از گفتن آن لذت ميبرند و نه به اين دليل که فرد مورد نظرشان لايق شنيدن آن است. جالب اينجاست که در اکثر موارد حتی افراد خودشان نميدانند که دارند بنوعی دروغ ميگويند. دختر يا پسری که بعد از يک هفته و يا يک مدت کوتاه عاشقانه ترين کلمات را نثار معشوقش ميکند يا شيادی است که نيات پليدی دارد و يا احمقی است که خود را خوب نشناخته.

 

انجام کارهای دشوار برای يکديگر در ابتدای دوستی: بسيار ميبينيم که افراد در دوستيهای نو پا کارهايی را برای يکديگر انجام ميدهند که برای صميمی ترين دوستاشون هم انجام نميدم. اينجاست که تو ضمير ناخودآگاه آدمها يه منطق اشتباه رو بکار ميبرن و اين کارها رو بحساب عشق ميزارن.

 

صحنه های رمانتيک و عاشقانه: جای شک نيست که برای هر جوون سالمی داشتن رابطه رمانتيک با يه نفر ديگه امر لذت بخشيه. بزارين رک بگم اگه از بوسيدن طرفتون لذت ميبرين اينو به حساب عشق نزارين. اگه وقتی طرفتون دستتونو ميگيره تمام بدنتون ميلرزه و احساس خاصی بهتون دست ميده مبتونه دليل همه چيز باشه بجز عشق. مسئله اينجاست که وقتی اون احساس يکبار به شما دست داد ميخواين دوباره لذتشو بچشين و برای همين فرض رو بر عشق ميزارين و فکر ميکنين که اين احساس ناشی از اونه که عاشق طرف مقابلتون هستين در حاليکه اين احساس ميتونه تماما غريزی باشه و بديهی است که بودن در کنار جنس مخالف امری لذت بخش است.

 

بقول يکی که ميگفت:

 

You belive you are in love because it feels f...ing great to be in love

 

خوب، اشکالتراشی کار آسونيه و مهم راه حله. حالا نوبتی هم که باشه نوبت جواب دادن به اين سئواله که چه عواملی نشان دهنده استحکام رابطه بين دو نفر ميباشند؟ قبل از جواب دادن به اون بزارين يه مقدمه کوتاه خدمتتون عرض کنم: من آدمی بودم که قبل از آشنايی با نرگس اصلا تو خط ازدواج نبودم. هيچ وقت تو خونه ما بحث ازدواج پيش نيومده بود. برام عجيب بود وقتی ميديدم بعضی از دوستای همسنم  ازدواج ميکنن،  چون من به هيج وجه تا اون موقع احساس نياز به همدم نميکردم. يادمه سربازی که بودم وقتی برای اولين مرخصی راهی تهران شدم اکثر بچه ها تا دم اتوبان (که مسير کمی هم نبود) رو ميدويدند. من و يکی ديگه از بچه ها (کورش) هم داشتيم قاطی بقيه ميرفتيم که من پام پيچ خورد و خوردم زمين. کورش هم وايستاد در همين بين يکی از بچه ها که زن داشت از جلومون دوان دوان رد شد و خداحافظی کرد و رفت. کورش که مجرد بود بهم گفت: خوش بحالش الان بره خونه زنش براش غذا آماده کرده و منتظرشه، ميدونی خيلی خوبه اگه بدونی هميشه يکی نگرانته. راستش اون موقع بابام اينها شمال بودن و خونه ما کسی نبود که منتظر من باشه ولی برای من زياد مهم نبود. البته کيف داره بيای خونه يکی لوست کنه و غذای گرم جلوت بزاره ولی نه اونقدر که من بخودم بگم کاش الان زن داشتم. اونشب اومدم خونه دوش گرفتم و ماشينو برداشتم با يکی از بچه ها رفتيم يه چلوکباب توپ زديم، اونم بعد از هفته اول تو پادگان، بعدشم برگشتو خونه و خوابيدم.

 

خيلی از جوونهای همسن من اگر مجرد مونده بودن دليلش اين بود که يا شرايطشو نداشتن و يا هنوز داستن دنبال فرد مورد نظرشون ميگشتن، اما من هنوز چنين نيازی رو اصلا حس نميکردم.

 

اونهايی که منو خوب ميشناختن، از شنيدن خبر ازدواج من تعجب کردن و بارها ازم پرسيدن که چه جوری شد که احساست عوض شد و حالا من ميخوام جوابی رو که به اونها دادم به شما بگم.

 

رشد عشق در طول زمان: من و نرگس همونطور که خودتون خيلی خوب ميدونيد، احساسمون به همديگه رشدی کند ولی پايدار داشت. چيزی بود که در طی زمان بوجود آمده بود و شايد بنوعی در من به نرمی رسوخ کرده بود.

 

عدم احساس مالکيت در ابتدای دوستی: واقعا برام جالبه وقتی ميبينم که يه دختر و پسری هنوز يه بارم با هم بيرون نرفتن، اونوقت چنان احساس مالکيتی نسبت به هم ميکنن که بيا و ببين. مسئله خنده دار ميشه وقتی که ميبينی که احساس مالکيت هر کدومشون يه طرفه است. در حاليکه تعهدی نسبت به طرفشون احساس نميکنن از اون انتظار تعهد دارن. بنظر منکه يه دختر و پسر در ابتدای آشناييشون حتی حق ندارن از همديگه توضيح بخوان که کجا بودی و تلفنت چرا اشغال بود.

 

آزاد گذاشتن طرف مقابل: شما خودتون بگين اين يعنی چی که يه دختر اولين سئوالی که از يه پسر میپرسه اينه که: شما قصدتون از دوستی چيه؟ اگه قصدتون ازدواجه ميتونيم رابطه رو ادامه بديم. بابا شايد طرف اصلا آدم حسابی نبود، و بعلاوه دختری که اين حرفو ميزنه فقط ارزش خودشو پايين مياره. آخه اون پسری هم که ريگی به کفششه که نمياد هوار بزنه و بگه نه من تو رو واسه ازدواج نميخوام. من و نرگس در مورد ازدواج زياد حرف ميزديم، البته نه از روز اول، ولی در مورد اينکه با هم ازدواج کنيم تا روزی که من از نرگس خواستگاری کردم حرفی نزديم.

 

 

 

نظر ديگران: ما جوونها هر وقت تو يه موردی با بزرگترها اختلاف پيدا ميکنيم و هر کاری ميکنيم نظرشون عوض نميشه يه راه حل کاری داريم. ميگيم شما مال نسل قبل هستين و نميفهمين. خوب اين حرف در بعضی از موارد درسته ولی نه در همه موارد. اگه يکيو دوست دارين و ميبينين که دوستاتون و خانوادتون روی خوش نميدن بايد به اون رابطه شک کنين. دقت کنين، من نميگم ديگران بايد براتون تصميم بگيرن که عشقتون واقعی و ماندگاره يا نه، من ميگم اينکه نظر ديگران مثبت نيست، نشانه خوبی بشمار نميره و بايد اونو مهم شمرد. من وقتی بعضی از دوستامو ميديدم که با چه شور و حالی رابطه برقرار ميکردند و گاه اونقدر علاقه مند ميشدند که حتی نميخواستن تا پايان درسشون صبر کنن و بعد ميديدم که اون شور چنان فروکش ميکرد که انگار هيچ وقت وجود نداشته، يه کم پشتم ميلرزيد. اما وقتی مادرم ميگفت: زن، زن رو خوب ميشناسه، اينو از دست بدی بهتر گيرت نمياد. وقتی پدرم بشوخی میپرسيد: از کی بايد ايشون رو عضو خانواده محسوب کنيم و وقتی که نريمان ميگفت: ما اينها رو سالهاست که ميشناسيم، موقعيت رو از دست نده. وقتی همه اينها رو ميشنيدم قوت قلب ميگرفتم.

 

تفاهم: تا حالا فکر کردين تفاهم يعنی چی؟ خيليها فکر ميکنن که تفاهم يعنی داشتن نقاط مشترک در حاليکه تفاهم اصلا اين معنی رو نميده. تفاهم به معنی فهميدن تفاوتهاست. ساختار خانوادگی ما و نرگس اينها تفاوت زيادی داشت. بسياری از نکاتی که برای خانواده نرگس اينها بسيار مهم بود از نظر خانواده ما امری پيش پا افتاده محسوب ميشد و بالعکس و هزاران تفاوت و اختلاف نظر ديگر. اما ما سعی ميکرديم به اين اختلافها احترام بزاريم و همديگرو ضعيف نکنيم. بنظر من اين غلطه که فکر کنيم  که يه زن و مرد برای اينکه عاشق همديگه باشن، بايد نقطه نظراتشون نسبت به کليه امور مثل هم باشه. البته وجود نقاط مشترک زياد امر تفاهم رو تسهيل ميکنه.

 

عدم تلاش برای اثبات عشق: عشق چيزيه که نميتونی هر وقت دلت خواست ميزانشو اندازه بگيری. تنها کاری که ميشه کرد اينه که از اتفاقات بسادگی نگذشت و اونها رو با چشم باز ديد و بر اساس اونها عمق رابطه رو تخمين زد. اين مسخره بازيها که مثلا دختره شماره تلفن پسره رو ميده به دوستش که عشق پسره رو امتحان کنه. يا پسره با دختره قرار ميزاره و بعد نميره و يکی از دوستاشو که دختره نميشناسه ميفرسته اونجا ، و از دوستش ميخواد که سعی کنه با دختره دوست بشه. چون ميدونه دختره در اون شرايط بسيار ضربه پذيره و ميخواد عشق دختره رو مثلا بسنجه. اگه داستانمو خونده باشين ديدين که خود من که الان رفتم رو منبر چه جوری خواستم عشق نرگسو محک بزنم و نتيجش رو هم ديدين. تازه من ديگه توضيح ندادم که بعد از اون چه بلاهايی نرگس سرم آورد.

 

عدم تلاش برای کنترل يکديگر: اين خيلی ديده ميشه که پسر و يا دختر در همون ابتدای رابطه سعی ميکنن طرفشونو تو مشتشون بگيرن. سعی ميکنن بگن که حرف حرف منه. البته آقايون از اين عادتها بيشتر دارن و جالب اينکه اين باب طبع خيلی از خانمها هم هست (قصد توهين ندارم، چيزيه که ديدم و شامل همه خانمها نميشه). من نميدونم شايد ترکيب مرد زورگو و زن زور دوست ترکيب بدی نباشه ولی رابطه من و نرگس اصلا اونجوری نبود که يکيمون بخواد اون يکی رو کنترل کنه.

 

عدم سياست بازی: چيزی که من تو رابطم با نرگس خيلی دوست داشتم، سادگی رابطمون بود و از سياست بازی خبری توش نبود. مثلا يکی از دوستام بود که هر وقت با دوست دخترش قرار ميزاشت دختره عمدا نيم ساعت تا يک ساعت دير ميکرد و خودش هم ميگفت که اگه کسی دوسش داره بايد براش صبر کنه. از اين دست مثال فراوونه.

 

اينها مواردی بود که بنظرم رسيد، ممنون از پيامهای زيباتون و ازتون ميخوام که اگه انتقادی دارين اونو صريحا مطرح کنين تا با هم يه بحث سازنده داشته باشيم و بتونيم به دانسته هامون اضافه کنيم.

 

اينجا با اجازتون به چند تا از سئوالهای مطرح شده جواب ميدم:

 

 

 

نويسنده: باز باران ...

 دوشنبه، 19 مرداد 1383، ساعت 12:14

 

ولی من يکی هر چقدر تجربه ام ميره بالاتر ، عشق بين آدمها در شرایط دور از هم ماندن رو ديگه قبول ندارم . يعنی اينکه عشق را زمانی ميشود باور کرد که سالها در کنار هم بود و به روح همديگر نفوذ کرد و آنوقت فهميد که قدرتی به نام عشق وجود دارد یا نه . دورادور ميتوان به چيزی عشق ورزيد در رويا آن را پروراند و ازش بتی ساخت ولی وقتی در دستانت هست برايت عادی و بی حس ميشود . به نظر من دامنه عشق را بايد کشاند به عرفان ، به الوهيت نه به يک انسان صاحب خطا . عشق مفهومی بسيار بی نقص را ميطلبد اما آدمی هميشه نقصان دارد . عشق اگر به صفات نيکو و روح سرشار از معرفت ورزيده بشود خيلی منزلت والائی پيدا خواهد کرد تا که در يک جسم و کالبد انسان آزموده شود . واااای مطبم داره زياد ميشه ولی هنوز حرف دارم . پس اين هم ادامه دارد ...

 

پاسخ: راستش در اين مورد که از دور نميتوان عاشق شد با شما موافقم، اما اگر دو نفر عاشق يکديگر بشوند و بعد از يکديگر دور باشند، مواردی ديده شده که عشق پايداری خود را حفظ ميکند و اما دامنه عشق، بنظر عشق در جزء جزء هستی وجود دارد و نه فقط در عرفان و الوهيت. مثلا آيا معتقديد مردی که کليه اش را به زنش اهدا ميکند عاشق نيست؟

 

 

 

 

نويسنده: fara

 دوشنبه، 19 مرداد 1383، ساعت 14:7

 

بحث خوبيه ، عشقی كه در امتداد زمان بوجود آمده باشد با شناخت كامل به خوبيها و بديهای طرف مقابل رو قبول دارم ، عاشقی كه معشوق را رها ميگذارد و اسير خود نمی كند... عشقهايی كه در مدت كوتاه بوجود می آيند و مانند تب تند هستند به همان زودی هم از بين می روند.... موفق باشيد

 

پاسخ: کاملا حرفتون رو قبول دارم

 

 

  

 

 

 

 

 

نويسنده: fara

 سه شنبه، 20 مرداد 1383، ساعت 10:56

 

يه قسمتهايی از بحثتون جای صحبت داره ... من فكر نمی كنم در كنار هر كسی آدم احساس لذت داشته باشه ، صرف اينكه طرف جنس مخالفه طرف مقابل بهش احساس لذت دست بده ...

 

پاسخ: منکه نگفتم هر دو جنس مخالفی از در کنار هم بودن لذت ميبرن. من ميگم اگر دو جنس مخالف از در کنار هم بودن لذت ببرن، اون لذت دليل عشق نيست.

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸۳

آيا منو دوست داره؟

قبل از شروع مطلب بگم امروز تو وبلاگ دوستت دارم يه داستان کوتاه ولی بسيار زيبا خوندم. از دستش ندين.

مطلب اين دفعه بروز شده است

نوشته شده توسط امير (تحت نظر نرگس):

اول اينکه يه وبلاگ هست بنام سرزمين رويايی که متاسفانه الان مدتيه که اصلا بکلی قاطی کرده و فقط يه صفحه سفيد نشون ميده. اين وبلاگ دارای مقالاتی فوق العاده است که خوندنشو به همه توصيه ميکنم. من خودم تمام مقالاتشو خوندم و حتی اونقدر مجذوب شدم که همه اون مقالات رو (البته پس از هماهنگی با صاحب وبلاگ) به فرمت پی دی اف تبديل کرده و در مجموعه ای جمع آوری کردم. اين مجموعه رو در آدرس نسخه قابل چاپ ميتونيد پيدا کنيد.

توی اون مجموعه دو تا مقاله هست که خيلی به بحث امروز مربوط ميشه. عنوان يکيش هست عشق کثيف و اون يکی عشق رومانتيک. البته من شديدا توصيه ميکنم اونها رو بخونين.

اين سئوال شايد برای بسياری از ماها پيش اومده باشه. من ميخوام چند خطی راجع به اين سئوال مطلب بنويسم و نظراتمو بگم.

اول از همه هيچ وقت به اين فکر کردين که اين سئوال برای چه کسايی بيشتر مياد؟ برای کسايی که با يه نگاه عاشق ميشن، يا برای کسايی که رو شناخت عاشق ميشن؟

مسلما استحکام هر چيز به استحکام عناصر نگهدارنده اون چيز برميگرده. اگه بخواين تلويزيونتونو بزارين روی يه ميز اول به پايه های اون ميز نگاه ميکنيد و بعد تصميم ميگيرين که اينکارو بکنين يا نه. اما آيا در مورد عاشق شدن هم همينکارو ميکنيد؟ يا اينکه اول عاشق ميشين و بعد که به بن بست رسيدين دو دستی ميزنين تو سر خودتون؟ حالا جالب اينجاست خيليها وقتی به چنين معضلی برميخورن عوض اينکه مشکلو ريشه يابی کنن طرفو محکوم ميکنن و برچسبهايی مثل بيوفا، هرزه و يا حتی بدتر به طرفشون ميچسبونن و ميرن که دوباره همون اشتباهو تکرار کنن با يه نفر ديگه.

حالا از کجا ميشه اين استحکام رو محک زد؟ از کجا بايد بفهميم که دوستی و عشقمون از استواری لازم برخوردار هست يا نه؟

قبل از اينکه جواب اين سئوال رو بدم بزارين سئوال رو يه ذره بچرخونم و يه جور ديگه مطرحش کنم. چه عواملی اشتباها عامل استحکام رابطه شمرده ميشوند؟

شادی هنگام با هم بودن و غم هنگام دوری: اين عامل بنظر من به هيچ وجه محک خوبی برای عمق يک عشق نيست. درسته که عاشقهای واقعی از با هم بودن لذت ميبرند و از جدايی رنج. ولی برعکس اين ميتواند صحيح نباشد. بقول معروف هر گردی که گردو نيست.

ابراز حرفهای عاشقانه: اين عامل هم درست مثل عامل اول ميمونه. شرط لازمه و نه کافی. گفتن حرفهای عاشقانه به کسی که فکر ميکنيد (حتی به غلط) دوستش داريد امری لذت بخش است و اين عامل سبب ميشود که افراد کلمات و جملات عاشقانه را به اين دليل بگويند که از گفتن آن لذت ميبرند و نه به اين دليل که فرد مورد نظرشان لايق شنيدن آن است. جالب اينجاست که در اکثر موارد حتی افراد خودشان نميدانند که دارند بنوعی دروغ ميگويند. دختر يا پسری که بعد از يک هفته و يا يک مدت کوتاه عاشقانه ترين کلمات را نثار معشوقش ميکند يا شيادی است که نيات پليدی دارد و يا احمقی است که خود را خوب نشناخته.

انجام کارهای دشوار برای يکديگر در ابتدای دوستی: بسيار ميبينيم که افراد در دوستيهای نو پا کارهايی را برای يکديگر انجام ميدهند که برای صميمی ترين دوستاشون هم انجام نميدم. اينجاست که تو ضمير ناخودآگاه آدمها يه منطق اشتباه رو بکار ميبرن و اين کارها رو بحساب عشق ميزارن.

صحنه های رمانتيک و عاشقانه: جای شک نيست که برای هر جوون سالمی داشتن رابطه رمانتيک با يه نفر ديگه امر لذت بخشيه. بزارين رک بگم اگه از بوسيدن طرفتون لذت ميبرين اينو به حساب عشق نزارين. اگه وقتی طرفتون دستتونو ميگيره تمام بدنتون ميلرزه و احساس خاصی بهتون دست ميده مبتونه دليل همه چيز باشه بجز عشق. مسئله اينجاست که وقتی اون احساس يکبار به شما دست داد ميخواين دوباره لذتشو بچشين و برای همين فرض رو بر عشق ميزارين و فکر ميکنين که اين احساس ناشی از اونه که عاشق طرف مقابلتون هستين در حاليکه اين احساس ميتونه تماما غريزی باشه و بديهی است که بودن در کنار جنس مخالف امری لذت بخش است.

بقول يکی که ميگفت:

You belive you are in love because it feels f...ing great to be in love

خوب، اشکالتراشی کار آسونيه و مهم راه حله. حالا نوبتی هم که باشه نوبت جواب دادن به اين سئواله که چه عواملی نشان دهنده استحکام رابطه بين دو نفر ميباشند؟ قبل از جواب دادن به اون بزارين يه مقدمه کوتاه خدمتتون عرض کنم: من آدمی بودم که قبل از آشنايی با نرگس اصلا تو خط ازدواج نبودم. هيچ وقت تو خونه ما بحث ازدواج پيش نيومده بود. برام عجيب بود وقتی ميديدم بعضی از دوستای همسنم  ازدواج ميکنن،  چون من به هيج وجه تا اون موقع احساس نياز به همدم نميکردم. يادمه سربازی که بودم وقتی برای اولين مرخصی راهی تهران شدم اکثر بچه ها تا دم اتوبان (که مسير کمی هم نبود) رو ميدويدند. من و يکی ديگه از بچه ها (کورش) هم داشتيم قاطی بقيه ميرفتيم که من پام پيچ خورد و خوردم زمين. کورش هم وايستاد در همين بين يکی از بچه ها که زن داشت از جلومون دوان دوان رد شد و خداحافظی کرد و رفت. کورش که مجرد بود بهم گفت: خوش بحالش الان بره خونه زنش براش غذا آماده کرده و منتظرشه، ميدونی خيلی خوبه اگه بدونی هميشه يکی نگرانته. راستش اون موقع بابام اينها شمال بودن و خونه ما کسی نبود که منتظر من باشه ولی برای من زياد مهم نبود. البته کيف داره بيای خونه يکی لوست کنه و غذای گرم جلوت بزاره ولی نه اونقدر که من بخودم بگم کاش الان زن داشتم. اونشب اومدم خونه دوش گرفتم و ماشينو برداشتم با يکی از بچه ها رفتيم يه چلوکباب توپ زديم، اونم بعد از هفته اول تو پادگان، بعدشم برگشتو خونه و خوابيدم.

خيلی از جوونهای همسن من اگر مجرد مونده بودن دليلش اين بود که يا شرايطشو نداشتن و يا هنوز داستن دنبال فرد مورد نظرشون ميگشتن، اما من هنوز چنين نيازی رو اصلا حس نميکردم.

اونهايی که منو خوب ميشناختن، از شنيدن خبر ازدواج من تعجب کردن و بارها ازم پرسيدن که چه جوری شد که احساست عوض شد و حالا من ميخوام جوابی رو که به اونها دادم به شما بگم.

رشد عشق در طول زمان: من و نرگس همونطور که خودتون خيلی خوب ميدونيد، احساسمون به همديگه رشدی کند ولی پايدار داشت. چيزی بود که در طی زمان بوجود آمده بود و شايد بنوعی در من به نرمی رسوخ کرده بود.

عدم احساس مالکيت در ابتدای دوستی: واقعا برام جالبه وقتی ميبينم که يه دختر و پسری هنوز يه بارم با هم بيرون نرفتن، اونوقت چنان احساس مالکيتی نسبت به هم ميکنن که بيا و ببين. مسئله خنده دار ميشه وقتی که ميبينی که احساس مالکيت هر کدومشون يه طرفه است. در حاليکه تعهدی نسبت به طرفشون احساس نميکنن از اون انتظار تعهد دارن. بنظر منکه يه دختر و پسر در ابتدای آشناييشون حتی حق ندارن از همديگه توضيح بخوان که کجا بودی و تلفنت چرا اشغال بود.

آزاد گذاشتن طرف مقابل: شما خودتون بگين اين يعنی چی که يه دختر اولين سئوالی که از يه پسر میپرسه اينه که: شما قصدتون از دوستی چيه؟ اگه قصدتون ازدواجه ميتونيم رابطه رو ادامه بديم. بابا شايد طرف اصلا آدم حسابی نبود، و بعلاوه دختری که اين حرفو ميزنه فقط ارزش خودشو پايين مياره. آخه اون پسری هم که ريگی به کفششه که نمياد هوار بزنه و بگه نه من تو رو واسه ازدواج نميخوام. من و نرگس در مورد ازدواج زياد حرف ميزديم، البته نه از روز اول، ولی در مورد اينکه با هم ازدواج کنيم تا روزی که من از نرگس خواستگاری کردم حرفی نزديم.

از خودم بارها از خودم ميپرسيدم چرا نرگس برام با همه فرق ميکنه؟  اجازه بدين بقيشو در پست بعدی بنويسم.

ادامه دارد.....

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳

عاشقانه های نرگس، قسمت بيست و ششم

توجه توجه: نرگس نوشته های خودشو در زير انتهای نوشته های من اضافه کرده.

بعد از تموم شدن عروسی با نرگس و دوست نرگس (همون که چند روز پیشش عروسی کرده بود) و شوهرش رفتیم ماه عسل. یه جای خیلی خوش آب و هوا و خنک یعنی جزیره کیش اونم وسط تیرماه. چند روزی کیش بودیم و بعد برگشتیم تهران.
از فردای اونروز دعوای دو خانواده بر سر اینکه ما شب خونه ما بخوابیم و یا خونه نرگس اینها شروع شد. حالا مامان نرگس به اینکه ما هفته ای دو یا سه شب بریم اونجا قانع بود، اما مامان من میگفت که اصلا نباید شب خونه نرگس اینها بخوابیم. خلاصه وضعیتی پیش اومد که من تصمیم گرفتم برم هتل بمونم تا دیگه کسی نتونه بگه چرا فلانی رو به ما ترجیح دادی. البته بعد از کلی دلخوری من و نرگس مجبور شدیم رک تو صورت همشون وایستیم و بگیم که ما شب هر جا دلمون خواست میمونیم.
کافی بود مامان نرگس پیشنهادی مخالف با مامان من بده یا در یک مورد همعقیده نباشن. تو هر موردی اگر میخواستم اونکاری رو که خانواده نرگس ازم خواسته بودن بکنم مامانم صداش در میومد که اینهمه زحمت کشیدم پسر بزرگ کردم اینم نتیجش. اگر هم حرف مامانمو گوش میدادم فرداش با زخم  زبونهای ناپدری نرگس با عباراتی نظیر بچه ننه و اینجور چیزها باید مقابله میکردم. نه اینکه به حرفهای اون اهمیتی بدم بلکه تمام سعی من و نرگس در آرام نگهداشتن اوضاع بود.
یک روز یکی از فامیلهای نرگس اینها که مردی بسیار متشخص بود و در زمان عروسی ما در ایران نبود به من زنگ زد و گفت: امیر خان ما که سعادت حضور در جشن عروسی شما را نداشتیم. لطفا یک شب که برای شما راحت تر است را بفرمایید تا برای شام در خدمتتان باشیم.
از اونجاییکه برای من و نرگس بدون اینکه ازمون بپرسن برنامه میگذاشتن و آخر هفته هامون حسابی شلوغ بود فکر کردم برنامه را برای وسط هفته بندازم برای همین برای روز سه شنبه قرار گذاشتم که بریم رستوران. یکشنبه شب با نرگس اومدیم خونه که مامانم گفت سه شنبه منزل آقای دکتر ایزدی دعوتیم. دکتر ایزدی از همکاران مادرم در بیمارستان بود و با خانواده ما دوستی بسیار نزدیکی داشت. در بچگی لوزه هایم را او عمل کرده بود و همچنین گوش پدرم را. مادرم هم بچه های دکتر ایزدی را بدنیا آورده بود و بچه های دکتر ایزدی مادرم را خاله صدا میکردند. خلاصه من تا آمدم بگم که برنامه گذاشتم مادرم عصبانی شد و گفت چون خانم دکتر ایزدی کلی تدارک دیده شما برنامه رستوران را بتعویق بندازین. خلاصه ما با کلی شرمندگی به فامیل نرگس اینها زنگ زدیم و برنامه رستوران رو عقب انداختیم.
روز سه شنبه صبح حدود ساعت 10 بود که یکی از دوستهای صمیمیم زنگ زد و گفت برات پارتی گرفتم 50 نفر هم دعوتن. میخواستیم بهت نگیم و سورپریزت کنیم ولی فکر کردیم یه وقت ممکنه کاری داشته باشی و نتونی بیای. منم گفتم که جایی دعوتم اما دوستم گفت که نمیتونه به 50 نفر زنگ بزنه و کنسل کنه. از طرفی خیلی از دوستام که عروسی دعوتشون نکرده بودم توی اون مهمونی بودن و اگه نمیرفتم هم ممکن بود که فرصت نشه دوستامو ببینم و هم اینکه دیگه از دستم خیلی شاکی میشدن. خودتون میتونید حدس بزنید که کنسل کردن مهمونی دکتر ایزدی چه بلوایی به پا کرد. خلاصه اینکه اون مدتی که تو ایران بودم هر روز یه چیزی پیش میومد و کام نرگس و من رو تلخ میکرد.
یکی از دوستهای خانوادگی ما در شمال یه باغ داشت و قرار شد چند روزی به اتفاق دوستهای خانوادگی پدر و مادرم بریم اونجا. اینقدر امروز و فردا کردن که من تصمیم گرفتم خودم با نرگس برم. رفتم دو تا بلیط اتوبوس سیر و سفر خریدم و درست عصر همونروز برنامه مسافرت قطعی شد و من مجبور شدم بلیط ها رو پس بدم و ما رفتیم مسافرت. وسط راه رفتیم یه رستوران و من دیدم که بابام خیلی داره اصرار میکنه که ماشین جایی پارک باشه که بتونیم از تو رستوران ببینیمش. رسیدیم ویلا و حدودای ساعت 8 شب بود که من کلید ماشینو گرفتم که با نرگس بریم کنار دریا قدم بزنیم و دیدم پدرم اولش کلید رو نمیده و بعد که کلیدو داد گفت که همیشه جایی قدم بزنم که بتونم ماشینو ببینم و اصرار کرد که ماشینو جای تاریک پارک نکنم. من که دیگه خیلی به این رفتار پدرم مشکوک شده بودم  دلیلشو از پدرم و مادرم پرسیدم. اونا اول از جواب دادن طفره میرفتن اما بعد فهمیدم که از ترس اینکه دزد بخونمون نزنه کلیه مدارک من از جمله پاسپورت و 2000 دلار پول بهمراه کلیه طلاهایی که هدیه عروسی من و نرگس بود و حدود 3 تا 4 میلیون تومن ارزش داشت رو همراه خودشون آوردن و همرو گذاشتن تو یه کیسه تو صندوق عقب ماشین. منم که دیگه عصبانی شده بودم میگفتم که آخه این چیزا جاش تو گاو صندوق یه آپارتمان اونم تو مجموعه ای که نگهبان داره امن تره یا تو صندوق عقب ماشین؟ حالا پول و طلا به جهنم اگر پاسپورت منو بدزدن چی؟ صاحب ویلا هم حرف منو تائید کرد و به مهموناش گفت گاهی اینجا دزدی میشه، و بهتره که اگه چیز با ارزشی دارین تو ماشین نگذارین. خلاصه از اون روز تا روزی که برگشتیم تهران من و نرگس دلمون لرزید من پاسپورتمو همه جا با خودم میبردم چون ویلا قفل و بست درست حسابی نداشت.
نکته ای که خیلی برام جالب بود این بود که هر جا که من و نرگس دعوت میشدیم اگر صاحب خونه مذهبی نبود همیشه برنامه عرق رو ردیف میکرد و به من اصرار که باید بخورم. منکه آخرش نفهمیدم که این مسئله از کجا ناشی میشه. خندم میگرفت وقتی بهم میگفتن که عرقش مطمئنه، اینو از یه ارمنی که کارش درسته خریدم. منم در جواب میگفتم چیزی که اونور آب زیاده عرق مطمئنه، من دلم خورش بادمجون ، نون بربری و سنگک میخواد نه اینجور چیزها. راستش من ایران هم که بودم زیاد اهلش نبودم ، وقتی اومدم امریکا تازه فهمیدم بیشتر کیفش به این بود که کار غیر مجاز بود و در واقع همون مقدار کمی رو هم که برای تفریح تو ایران میخوردم بعد از اومدن به امریکا دیگه نخوردم.
خیلی با نرگس مهمونی رفتیم و چیزی که صورت خوشی نداشت این بود که نه پدر و مادر من به خونه فامیلهای نرگس اینها میرفتن و نه پدر و مادر نرگس تو مهمونیهای خونوادگی ما شرکت داشتن. البته من با وجود اینکه این مسئله ناراحتم میکرد ترحیج میدادم که پدر و مادرهای ما همدیگرو اصلا نبینند.
نرگس به من گله میکرد که چرا خونه ما که میای خیلی خشک و رسمی هستی و من میگفتم با توهینی که ناپدریت کرده اگر بخاطر مادرت نبود من حاضر نبودم ناپدریتو ببینم. نرگس میگفت آخه مادرم که تقصیر نداره چرا فقط باهاش خیلی خشک دست میدی؟ بقلش کن ، باهاش روبوسی کن. راستش مامان نرگس منو خیلی دوست داشت و تنها دلیلی که من فقط باهاش دست میدادم این بود که میترسیدم به ناپدری نرگس بر بخوره و دوباره بلوا بپا بشه. خلاصه اینکه قرار شد دفعه دیگه که مامان نرگسو دیدم هم روبوسی کنم و هم بقل و تازه نرگس گفت تو که اینقدر آدم شوخی هستی اینقدر با مامانم خشک نباش و با اون هم شوخی کن، اون که اینقدر دوست داره مطمئن باش هیچ وقت از شوخی تو ناراحت نمیشه. رفتیم خونه نرگس اینها و تو پله ها دائم داشتم فکر میکردم که ماموریتو درست انجام بدم. ناپدری نرگس و دو تا از دایی هاش هم اونجا بودن. من با مامان نرگس درست دادم و برای اولین بار باهاش روبوسی کردم و آروم بقلش کردم . مامان نرگس گفت: قربون این شاه دومادم برم ، دخترم عجب چیزی تور کرده ها. منم خیر سرم اومدم شوخی کنم و گفتم: مامان جون شما هم تنتون خوب نرمه ها. خودتون تصور کنین قیافه ناپدری نرگس و دو تا دایی هاشو.

حالا ادامه ماجرا رو از زبان نرگس بشنويد:

والا نميدونم چی بايد بگم. وقتی ياد اون وقتها ميفتم اصلا ترجيح ميدم بهش فکر نکنم، چه برسه به اينکه بخوام راجع بهش مطلب بنويسم و جزء جزء ماجرا رو شرح بدم.

همونطور که امير گفت خيلی تحت فشار بوديم و بايد همه رو از خودمون راضی نگه ميداشتيم. مونده بوديم که چه جوری بايد رفتار کنيم که نه خانواده من ناراحت بشه و نه خانواده امير. بنابراين بايد خودمون دو تا ناراحت ميشديم و حرص ميخورديم. ناپدريم و پدر و مادر امير کارهايی کردن که از ذکرش معذورم، فقط همينقدر بهتون بگم در مدتی که امير ايران بود کمتر روزی بود که با دلخوشی بپايان برسه. نکاتی رو که امير ذکر کرد نمونه های کوچکی بود که قابل ذکر بود و بقيشو من و امير تو دلامون نگه داشتيم تا گذر زمان اونها رو از خاطرمون پاک کنه. البته اين وسط فقط مامان من بود که هوای ما رو داشت و بخاطر اينکار دائم با حرفهای ناپدريم آزرده خاطر ميشد. من همش از خودم و خدا میپرسيدم که آخه خدايا چرا بايد اينطوری ميشد که روابط دو تا خانواده بهم بخوره؟ چرا ما بايد همش حرص و جوش بخوريم؟ قبل از ازدواج که يه جور بدبختی داشتم و حالا هم که بايد برام بهترين لحظات زندگی باشه و لحظاتی باشه خوب و فراموش نشدنی دائم ناراحتم و غمگين. وقتی بعضی از دوستام رو ميديدم که خانوادهاشون با هم رفت و آمد دارن و با هم صميمی هستند کلی حسوديم ميشد و بغضم ميگرفت. تازه ميفهميدم چرا ميگن دو تا خانواده بايد بهم بيان. از يک طرف رفتار بد خانواده ها عذابم ميداد و از طرف ديگه فکر اينکه امير چند هفته بعدش بايد برميگشت آمريکا. اونوقت من ديگه کاملا تنها ميشدم.

يادمه که چند بار از امير پرسيدم : من بايد چيکار کنم که برنگردی آمريکا و همين جا بمونی؟ و امير هميشه جوابش يکی بود ميگفت: کافيه که از ته دل ازم بخوای بمونم. و من هم چون موفقيت امير برام مهم بود و دوست نداشتم که درسش رو نصفه کاره بذاره و زحمتهای اين يک سال رو حروم کنه. بهش ميگفتم که برگرده امريکا و اينو در حالی ميگفتم که شديدا به جودش ، به نوازشهاش ، به حمايتش و به اينکه در کنارش باشم احتياج داشتم. پيش خودم دائم فکر ميکردم که وقتی امير بره آمريکا چه طوری ميتونم اين وسط همه مشکلات رو حل کنم؟ خيلی حس بدی بود. خيلی برام درد اور بود. چند باری به خودمو سرزنش کردم و بخودم گفتم که کاش صبر کرده بودم تا درس امير تموم بشه و بعد ميومد و ازدواج ميکرديم، اونوفت با هم ميرفتيم و من بعد از ازدواجم ديگه ازش دور نبودم. ولی خوب از طرفی هم ميگفتم نه همون بهتر که لااقل تکليفم روشنه که ديگه همسرش هستم و کسی نميتونه ما رو از هم بگيره و حداقل ديگه دلشوره اين رو که بهم ميرسيم يا نه رو نداشتم. توی اين پنج هفته ای که امير ايران بود اينقدر ناپدريم ما رو رنجوند که مونده بودم که بعد از رفتن امير چه طوری بايد دوباره با ناپدریم توی یک خونه زندگی کنم.

خانواده امير اينها اصرار ميکردن که بعد از رفتن امير من پيش اونها زندگی کنم و بزرگترهای فاميل (از جمله دایی بزرگم) هم همين عقيده رو داشتن. داييم ميگفت که صلاحه که به منزل امير اينها برم و تا تموم شدن درسم (يعنی يکسال) اونجا زندگی کنم و بعد از اينکه درسم تموم شد برای ویزا و رفتن به آمريکا اقدام کنم. گفتنش به حرف خيلی آسون بود اما احساس ميکردم که اونجا از تنهايی دق ميکنم . خودتون تصور کنين يه دختر جوون با دو نفر آدم مسن. هز چقدر هم که دلشون جوون باشه و خدشون سرزنده باشن و دوستت داشته باشن بازهم زندگی کردن باهاشون خسته کننده و سخت ميشه. بخصوص که مادر شوهر و پدر شوهرت هم باشن و مجبور باشی که همش بهشون بگی چشم تا يه وقت مسئله ای پيش نياد.

البته ناگفته نماند که من پدر و مادر امير و بخصوص مادرش رو واقعا دوست داشتم و پيشش احساس راحتی ميکردم، ولی هيچ جا خونه خود آدم نميشه. احساس ميکردم که اگه برگردم خونه ناپدريم باعث اختلاف مادرم با اون ميشم و زندگيشونو خراب ميکنم. تصميم گرفتم که در منزل امير اينها مستقر بشم و هر از گاهی هم برای سر زدن به منزل مامانم اينها برم. اون اطاقی که قبل از رفتن امير به آمريکا اطاق امير بود ، در مدتی که امير ايران بود شده بود اطاق من و امير و وقتی امير رفت شد اطاق من و اين مسئله احساس دور بودن از امير رو در من بيشتر ميکرد.

روزهای با امير بودن هم داشت به انتهای خودش نزديک ميشد و من داشتم خودم رو برای يک زندگی پر از جنجال آماده ميکردم. ۳ روز که به رفتن امير مونده بود با امير رفتيم خونه ما و من وسايلم رو جمع کردم و همه رو آورديم خونه امير اينها. مادرم بهم گفت که همه وسايلم رو نبرم که بتونم بگم هر دو جا خونه منه ولی من اون موقع به حرفش گوش ندادم ولی بعدا حسابی پشيمون شدم.

بالاخره روز بازگشت امير فرا رسيد. امير صبح همون روزی که قرار بود برگرده آمريکا برام يه کامپيوتر خريد و گذاشت منزل خودشون که بتونيم با هم چت کنيم و ارتباط داشته باشیم. ديگه فرصت نصبش نبود و قرار شد که بعد از رفتنش ظرف يکی دو روز آينده اش يکی از دوستاش بياد و کامپيوتر رو برام نصب کنه. اون روز رو از صبح تا شب با هم گذرونديم ، چه روزی بود همش بغض تو گلوم بود. احساس اينکه تا حداقل يکسال ديگه نميتونستم امير رو ببينم داشت منو خفه ميکرد. از همه بدم اومده بود و دلم ميخواست با همه دعوا کنم و حوصله هيچ کسو نداشتم و از خدا طلب صبر و آرامش ميکردم. ساعت حدود ۲و نيم شب بود که همراه با پدر امير و دوستش نريمان به فرودگاه رفتيم. مثل سال قبلش امير با مادرش تو خونه خداحافظی کرد، دوباره تمام اون لحظات غم انگيز ولی اينبار با شدت بيشتر تکرار شد. تصميم گرفتم که گريه نکنم ولی قلبم از جا داشت کنده ميشد. حتی الان هم که دارم تایپش ميکنم مو به تنم راست ميشه. احساس ميکردم دارم بی پناه ميشم. دوست داشتم داد بزنم و به امير بگم که نره و پيشم بمونه اما اينکارو نکردم. دوست نداشتم دودل و مرددش کنم و بيش از اونچه که ناراحت بود ناراحتش کنم. امير مقداری پول که براش مونده بود و حدود ۵۰۰،۰۰۰ تومان بود رو بهم داد و مخصوصا توصيه کرد که به کسی نگم و گفت که با پدر و مادرش هماهنگ کرده که ماهی ۱۰۰،۰۰۰ تومن بهم بدن برای خرج دانشگاه و ساير امور.

مسافرين رو برای سوار شدن به هواپيما صدا کردن. امير که بقلم کرد بغضم ترکيد و شروع کردم به گريه کردن. امير با اينکه بايد ميرفت گذاشت با خيال راحت تو بقلش گريه کنم. با هم خداحافظی کرديم و امير رفت. ما تا بلند شدن هواپيما صبر کرديم و بعدش نريمان من و بابای امير رو رسوند خونه و خودش رفت.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳

معرفی چند وبلاگ

سلام

مدتيه که وبلاگی رو اينجا معرفی نکردم و فکر کردم الان فرصت خوبيه که اينکارو بکنم:

شکوه خانم در وبلاگ ايران با شکوه  مطلب جالبی درباره حجاب نوشته.

جناب آقای امير خان (چون اسمش اميره اينقدر تحويلش گرفتما) در وبلاگ باز باران مطلبی زيبا گذاشته.

نامه به يک دوست نوشته آزاده خانم در وبلاگ کار هر سینه نیست این آواز هم خوندنيه.

گيسو هم داره تو وبلاگش سرگذشت زنی که مدتی در اوين زندانی بوده رو در وبلاگ گل آفتابگردون مينويسه.

يه خاطره کوچيک هم از اون موقعی که ايران بودم ميخوام براتون تعريف کنم:

بعد از عروسی يه روز رفتيم خونه مادر بزرگم. من رفتم تو اطاق دايی کوچيکم. البته  اون اطاق ۱۰ سال پيشش اطاق داييم بود. البته نگران نشيد داييم ازدواج کرد و از پيش مادربزرگم رفت. خلاصه عصر ديدم يه کبوتر سفيد اومد روبری پنجره رو ديوار نشست و نگاهشو دوخت به پنجره. حدود ۲ ساعت اونجا بود و بعد که هوا تاريک شد پر زد و رفت. مادر بزرگم گفت که اون کبوتره هر سال يه وقتهايی پيداش ميشه و بعد ميره. حس کنجکاويم باعث شد که به داييم يه ايميل بزنم و جريانو بپرسم. جواب داييم منو خيلی شگفت زده کرد، داييم گفت:

مدتی پيش، وقتی هنوز اونجا اطاق من بود يه روز ديدم تو بالکن اطاقم يه کبوتره که بالش داره خون مياد. من مدتی ازش نگهداری کردم و بهش آب و دونه دادم تا اينکه بالش خوب شد. چون کبوتر وحشی بود سعی ميکردم خيلی بهش نزديک نشم تا ازم نترسه و آب و دونشو خيلی آروم در فاصله کمی ازش ميزاشتم. بعد از يه مدت يه روز اومدم و ديدم که ديگه اونجا نيست. اول نگران شدم و گفتم شايد از بالکن پرت شده پايين. اما ميديدم مياد دونه ها ميخوره. اما بعد از مدتی ديگه کاملا ناپديد شد.

اون کبوتره در اون چند روزی که من اونجا بودم هر روز ميومد و چند ساعتی پشت پنجره منتظر ميموند و تاريک که ميشد ميرفت. همچين معصوم به پنجره نگاه ميکرد که دل آدم براش کباب ميشد.

چقدر خوب بود اگه ما آدمها هم ياد ميگرفتيم که محبتها رو فراموش نکنيم.

در ضمن به خبری که هم اکنون از ستاد فرماندهی (يعنی همون نرگس خودمون) به دستم رسيد توجه کنيد: تا يکی دو روز ديگه آپديت ميکنيم.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۳

عروسی ۳. عاشقانه های نرگس، قسمت بيست و پنجم

توی اين قسمت داستان، برنامه عروسی رو تا آخر براتون تعريف ميکنيم. خوب ديگه اونهايی که همديگرو ميخواستند بهم رسيدن و جشن گرفتن. اين همونجاييکه تموم داستانهای عاشقانه ميشه، اما داستان ما اينجا از اين قاعده مستثنی است. مدتها پيش وبلاگی بنام عاشقانه های من و همسرم رو ميخوندم. توی اون دختر دانشجويی بنام ميترا داشت حکايت عاشق شدن و در نهايت ازدواج کردنشو ميگفت. کاری که بنظرم خيلی خوب بود ، اما در کمال تعجب من پس از مراسم عروسی اين وبلاگ تعطيل شد. نه ديگه حتی يک خط نوشته شد و نه به ايميلی پاسخ داده شد. چرا؟ سئوالی که برای پيدا کردن جوابش ده ها ايميل فرستادم و پيام گذاشتم اما دريغ از يک جواب.

اين داستان شايد در چند قسمت آينده به پايان برسه، اما اين وبلاگ کارشو ادامه خواهد داد. بسياری از داستانها عاشق شدن و به يکديگر رسيدن را به زيبايی به تصوير کشيده اند. آنچه بعد از پايان داستانمان در اين وبلاگ خواهيم نوشت بتصوير کشيدن زندگی پس از ازدواجمان خواهد بود که تضمين ميکنم خواندنش خالی از لطف نخواهد بود.

شايد الان جاش باشه که به سئوال چند تا از دوستهای عزيز پاسخ بدم. دوستانی که پرسيده بودند چرا گفتم که: اون موقع فکر میکردم عاشق ترین مرد روی زمینم  و به نهایت عشق دست پیدا کردم ولی آینده بهم ثابت کرد که اشتباه میکردم.

دليلش اينه که وقتی احساسم به نرگس در روز عروسی رو با احساسی که الان ، در همين لحظه که دارم اين خطوط رومينويسم، مقايسه ميکنم ميبينم که چقدر بيشتر دوسش دارم. اين جملات رو نميگم چون گفتن جملات زيبا گاهی به آدم آرامش ميده، اونها رو تنها به اين دليل ميگم که بهشون ايمان دارم.

البته نوشته های آينده اين وبلاگ اين مطلب رو بيشتر روشن خواهد کرد. بهتره پر چونگی رو کنار بزارم و بريم سراغ داستان. ابتدا اونو از زبان نرگس بشنويد:

محلی که عروسی ما در آن برگزار شد یک ساختمان بزرگ بود که چندین طبقه داشت. در طبقه همکف گروه موسیقی سنتی مینواخت و چای و قلیان و سماورهای قدیمی به شکل زیبایی چیده شده بود. برای مهمانها آش رشته، شاتوت ، گردوی تازه و خلاصه همه جور تنقلات موجود بود. در واقع افراد مسن تر در طبقه همکف بودند و از خودشون حسابی پذیرایی میکردند. اما در طبقه اول گروه ارکستر موسیقی پاپ مینواخت (ارگ ، تومبا و درام) و جوونترها حسابی مجلس رو شلوغ کرده بودند. عروسی ما به شکلی رویایی زیبا بود. البته این تنها احساس من نبود و بسیاری از مهمونها هم اینو میگفتن. طبقه اول به شکل زیبا و رمانتیکی نورپردازی شده بود و همراه با اهنگ نور سالن هم تغییر میکرد. وقتی بعد از اتمام عقد دوباره وارد سالن طبقه اول شدیم احساس میکردم توی این دنیا نیستم و دارم خواب میبینم. تمام کف پوش سالن که سنگ سفید بود پر شده بود از نورهای رنگارنگ و آدم احساس میکرد که داره روی رنگین کمون پا میزاره. یک آهنگ مخصوص برای عروس و داماد زدند و من و امیر شروع به رقص کردیم. یاد سیندرلا افتاده بودم همه دور تا دور ما ایستاده بودند و ما رو تماشا میکردند. امیر جوری مسقیم تو چشمام نگاه میکرد که انگار هیچ کس دیگه اونجا نیست. واقعا صحنه زیبا و فراموش نشدنی بود. شاید بتونم به جرات بگم که 2 ساعت متوالی برنامه رقص براه بود و بعد از اون رفتیم طبقه همکف برای مراسم شام. همراه با فیلمبردار شروع کردیم به کشیدن شام. بعد فیلمبردار بشقابها از دستمون گرفت و گفت که دوباره از اول شروع کنیم تا اگه اولی خراب شده بود دومی رو تو فیلم عروسیمون بزاره. برای بار دوم غذا کشیدیم و بعد فیلمبردار و عکاس ازمون خواستن که در موقعیت مختلف پشت میز شام عکس بگیریم، خلاصه غذا دهن هم گذاشتیم و از اینجور کارها. امیر اومد بره سراغ بشقابش که کشیده بود که سر آشپز خیلی با احترام اومد و از من امیر پرسید که شام چی میل داریم که برامون سفارشی بیاره. من اصلا اشتها نداشتم ولی امیر گفت که براش یه کم باقالی پلو و سالاد الویه بیارن. بعد از چند دقیقه سر آشپز و یکی از زیردستاش با یک سینی بزرگ غذا اومدن که همه جور غذا توش بود الا باقالی پلو و سالاد الویه، نه اینکه اونشب باقالی پولو و سالاد الویه نداشتیم بلکه سر آشپز خودش تشخیص داده بود که ما غذاهای دیگه دوست داریم. امیر به سر آشپز گفت: چرا اون چیزی رو که من گفتم نیاوردین؟ و سر آشپز جواب داد : آخه اینها (یعنی غذاهایی که آورده بود) بهتر شده. و امیر در جواب گفت: خوب پس دیگه چرا پرسیدی که چی بیاری؟
دوباره رفتیم طبقه بالا و روز از نو روزی از نو، شروع کردیم به رقصیدن. حلقه امیر برای دستش گشاد بود و همونطور که داشت میرقصید یک دفعه از انگشتش پرت شد بیرون. منکه در اون لحظه نفهمیدم چی شده، فقط یکهو دیدیم که آقای داماد میون اون شلوغی نشستن زمین و دارن دنبال چیزی میگردن. خوشبختانه امیر بعد از اینکه دستش دو سه باری لگد شد حلقه رو پیدا کرد، بعدشم برای اینکه این اتفاق دوباره نیفته ، حلقه عروسی رو کرد تو انگشت وسطیش که هیچ کدوم از ما در اون لحظه به این مسئله دقت نکردیم ولی بعدا توی فیلم عروسی دیدیم که حلقه آقای داماد تو انگشت وسطشه.
در این فاصله که مهمونا مشغول رقص بودن برادرای محترم نیروی انتظامی هم با حضور خودشون صفای مجلس رو چند برابر کردن. ظاهرا رقص نورهای داخل سالن از تو شیشه ها به کوچه منعکس شده بود و نیروی انتظامی خبردار شده بود. البته محل عروسی توی یک کوچه فرعی بود و ظاهرا یکی از همسایه ها به کمیته خبر داده بود. با اینهمه خدا رو شکر مجلس عروسی رو بهم نزدن و فقط همون دم ناپدریم و شوهر خواهرم بهشون پول و غذا دادن و اونها هم تشریف بردن. البته خیلی زود دلشون برای ما تنگ شد و دوباره برگشتن. میدونید آخه مثل اینکه این یک رسمه که وقتی یک گروهشون میفهمند مثل مورچه ها و زنبورها بقیه رو هم خبر میکنند تا اونها هم به نون و نوایی برسن. البته گروه دوم غنیمت بیشتری گرفتن، البته شما پیش خودتون فکرهای ناجور نکنید. بیچاره برادرهای گروه دوم هم شامشون یه کم سرد شده بود که باعث شرمندگی ما شد و هم اینکه بنده های خدا باید یه درصدی کمیسیونی چیزی به گروه اول میدادن. در ضمن اینو در نظر بگیرید که این بندگان خدا داشتن وظیفه الهی شونو  ، که امر به معروف و نهی از منکر باشه، رو انجام میدادن و چنانچه کم کاری میکردن پولی که بعنوان حقوق از دولت میگیرن مال حروم محسوب میشه و اینها هم که اصلا عادت بخوردن چنین پولهایی ندارن. بگذریم، خلاصه اینکه خدا رو شکر اونشب فقط با عطر وجودشون مجلس ما رو معطر کردن و عروسی بهم نخورد.
از حق نگذریم  ناپدریم خیلی خوب دست بسرشون کرد و بنده خدا چهار چشمی مواظب اوضاع بود. با کمک شوهر خواهرم و یکی دو نفر دیگه سر من و امیر و همچنین پدر و مادر امیر رو گرم کرد و کاری کرد که ما اصلا نفهمیدیم کمیته اومده.
گلاب به روتون ، موقع بریدن کیک عروس خانم دستشوییش گرفت. حالا با اون لباس بلند دستشویی رفتن عالمی داشت ولی کاریش هم نمیشد کرد. وقتی که رسیدم دم در دستشویی دیدم که یه صفه مثل صف نونوایی. عروس خانم هم برای اینکه نوبت رو رعایت کنن و رفتن ته صف وایستادن. آخه بابا این انصافه؟ خیر سرم عروس مجلس بودم، اما هیچ کس یه تعارف هم  نزد که من زودتر برم. ارکستر بیچاره هم منتظر بود که عروس خانم پیدا بشه و مراسم بریدن کیک رو انجام بده.


در همین حین گروه ارکستر تصمیم گرفت که برامون آهنگ تانگو بزاره. دیگه تقریبا به سالن رسیده بودم که دیدم امیر مثل گلوله داره میدوه به طرفم با هیجان میگفت که تانگو بلد نیست برقصه و حالا باید چیکار کنه؟ منم بهش گفتم که ناراحت نباش فقط آروم کمر منو بگیر و هر کاری من کردم تو هم بکن. البته این امیر آقای ما رقصهای ساده رو هم بلد نیست چه برسه به تانگو. البته انصافا با اینکه دفعه اولش بود خیلی خوب و آبرومند میرقصید و از بس که داشت منو نگاه میکرد و حواسش به من بود و سعی داشت که حرکتهای منو تقلید کنه نزدیک بود بخوره به کیک عروسی. توی اون لحظات جناب فیلمبردار هم دوربین رو زوم کرده بودن روی صورت بنده و من نمیتونستم به امیر بگم که حواسش باشه که نره تو کیک. خلاصه به هر زحمتی بود و با دهن نیمه بسته حالیش کردم و این مسئله هم به خیر گذشت.

بقيه داستان رو از زبان امير بشنويد:

عروسی ما خیلی خوب و اونطور که میخواستیم برگزار شد. پدر و مادر من و مادر نرگس هر سه اولین باری بود که تو عروسی صاحب مجلس بودن و بچشون ازدواج میکرد. بیشتر نکات گفتنی رو نرگس گفت و من فقط به ذکر چند نکته اکتفا میکنم.


نرگس فامیل دوری داشت بنام کامبیز. کامبیز یه پسری بود همسن و سال من که از مدتها پیش خیلی سعی کرده بود دل نرگسو بدست بیاره، اما همیشه ناکام مونده بود. حتی گاهی مزاحمتهای کوچکی هم ایجاد میکرد. نرگس جریان کامبیز رو برای من تعریف کرده بود. اینو در نظر بگیرید که من از خصوصیات ظاهری کامبیز هیچ چیزی نمیدونستم ، مثلا نمیدونستم چاقه یا لاغر، قدش بلنده یا کوتاه. در روز عروسیمون وقتی که من و نرگس داشتیم با همه دست میدادیم یه پسر جوونی با لبخندی خاص اومد جلو و با یه خوشحالی کاملا مصنوعی به ما تبریک گفت. چند قدم که رفتیم اونور تر از نرگس پرسیدم: خوش بود و نرگس جواب مثبت داد.
روز عروسی داماد همش باید انعام بده. منم یک بسته هزار تومنی تو جیبم بود برای انعام. اولش که وارد شدیم اسپند آوردن و من اومدم به یارو انعام بدم و دست کردم تو جیب بغلم و چون پولها بهم چسبیده بود کل بسته هزار تومنی افتاد تو سینی یارو که من با عجله برش داشتم.
تو اون طبقه پایینی که بساط سنتی بپا بود، شاتوت هم داشتن. حالا نرگس با اون لباس سفیدش شاتوتا رو یکی یکی با قاشق برمیداشت و میخورد. منم هی میگفتم نرگس جان حتی المقدور چیزایی بخور که لباس آدمو لک نمیکنه. آخه یکی از اونها از دستت بیفته و یا بچکه روی لباست چیکار میخوای بکنی؟

خلاصه عروسی گرم و خوبی بود و تا نزدیک ساعت 3 صبح همه مهمونا بودن. منو نرگس دلمون خوش بود و بهم میگفتیم خوب دیگه مشکلات تموم شد و راحت شدیم و فکر میکردیم در چهار هفته باقیمانده به بازگشت من به آمریکا کلی بهمون خوش خواهد گذشت.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۳