عروسی ۲. عاشقانه های نرگس، قسمت بيست و چهارم

 

سلام به همه

من واقعاً از همتون عذر میخوام که اینقدر بدقولی کردم. برام یه مسئله ای پیش اومدوه بود که اصلا نتونستم تا امروز آنلاین بشم. حالا که آپدیت اینقدر دیر شده سعی میکنم زیاد براتون تعریف کنم. بازهم از همتون معذرت میخوام و همتونو دوست دارم.

 

 

 

سر سفره عقد که نشسته بودم نمیدونید چه حالی داشتم ، یجور دلشوره خاصی بود که هیچ وقت تجربش نکرده بودم . میدونید وقتی برای یک لحظه فکر میکردم که با گفتن این بعله یک عمر سرنوشت و زندگیم رو رقم میزنم دلشورم بیشتر میشد. البته من که مطمئن مطمئن بودم و هیچ شکی در انتخابم نداشتم ولی دلشوره همیشه با آدمیزاده. البته برای رفع این دلشوره از توصیه عمه امیر استفاده کردم، پایین پیرهنم روی پای امیر افتاده بود و منم داشتم پاشو بدون اینکه  کسی ببینه لگد میکردم و دستشو تو دستم فشار میدادم. البته بر خلاف من امیر بسیار آرام و جدی بنظر میرسید.

سومین بار که خطبه خونده شد خودمو آماده کردم که بعله رو بگم. بعد از اینکه عاقد پرسید عروس خانم وکیلم؟ مکثی کردم و تا خواستم بعله رو بگم عمه امیر گفت: عروس ما که به این سادگیها بعله نمیگه ، برای یک لحظه همه گیج و متحیر و تا حدی نگران شدند و بعد عمه امیر چشمکی به مادر امیر زد و گفت عروس خوشگلمون از مادر شوهر زیر لفظی میخواد و مادر امیر که یک سکه طلا برای اینکار آماده کرده بود پاشد و آروم سکه رو زیر زبون من گذاشت و عاقد دوباره پرسید: وکیلم؟ و من سکه رو در آوردم و درحالیکه دست امیر رو محکم تو دستم فشار میدادم گفتم : با اجازه پدر و مادر و بزرگترها بعله. بعدش عاقد خطبه رو دوباره برای امیر خوند و امیر در حین خوندن خطبه عقد دستمو آروم نوازش میکرد و وقتی که عاقد پرسید وکیلم؟ بعله رو گفت.

بعد از اینکه بعله گفته شد خواهر و ناپدریم شروع به گریه کردند. البته برام عجیب نبود که خواهرم از خوشحالی اشک بریزه، اما از گریه ناپدریم در حیرت بودم. البته بعدها فهمیدم که همه تو اون جمع از این مسئله حیرت کردن. بعد از تمام شدن خطبه عقد با امیر چند دقیقه ای در اطاق تنها نشستیم . خیلی خوشحال بودم از اینکه بالاخره اصل کار انجام شده بود و میتوانستم یک نفس راحت بکشم. چون از اون لحظه به بعد هیچ کس نمیتونست ما رو از هم جدا کنه غیر از خودمون. احساس عجیبی بود ، شاید باورتون نشه ولی در عرض چند دقیقه احساس میکردم که احساسم نسبت به امیر تغییر کرده بود و نوع دوست داشتنم هم عوض شده بود. احساس میکردم که چقدر راحتتر میتونم بهش بگم که دوسش دارم و نمیخوام هیچ وقت ازش جدا بشم. قبل از اون هم بارها بهش گفته بودم که دوسش دارم و عاشقشم ولی همیشه ته قلبم خجالت میکشیدم. شاید چون قبل از اون کاملا متعلق بهم نبودیم. امیر هم خیلی آروم بود و لبخندی گوشه لبش بود. دیگه بعد از این مدت میدونستم چقدر خوشحاله. چون امیر هر وقت خیلی خوشحال بود فقط لبخند میزد و چشاش از شیطنت برق میزد. اما احساسات امير رو بشنويد:

ازدواج تصمیم بسیار مهمیه و من از بچگی همیشه برای تصمیم گرفتن (البته تصمیم های مهم) مشکل داشتم. یادمه موقعی که میخواستم ماشین بخرم و یا وقتی که میخواستم برای دانشگاه انتخاب رشته کنم اونقدر دودل بودم که حد نداشت. اما وقتی که سر سفره عقد نشستم چنان آرامشی داشتم که برای خودم هم جالب بود. اما توجیهی که یکی از دوستام برای این مسئله داشت خیلی جالب بود ، میگفت بعضی از محکومین به اعدام وقتی که باورشون میشه که دیگه امیدی نیست خیلی آروم به سمت محل اعدام میرن. اون موقع فکر میکردم عاشق ترین مرد روی زمینم  و به نهایت عشق دست پیدا کردم ولی آینده بهم ثابت کرد که اشتباه میکردم.

امیر گفت : دیدی بالاخره مال خودم شدی؟ منم بوسیدمش و گفتم : نمیدونستم مال تو شدن اینقدر خوبه، به آدم آرامش میده.

دیگه تقریبا همه مهمونا برای مراسم حنابندان اومده بودن و مراسم داشت شروع میشد. من و امیر هم رفتیم توی سالن مهمونی و شروع کردیم به سلام و احوالپرسی با همه. چند تا از همکلاسیهای دانشگاهمونم اومده بودن و یکیشون وقتی امیر رو دید یه چشمکی بهم زد و گفت: "بلا از کجا پیداش کردی؟" منم بهش گفتم: "نگران نباش، من همه دوستهای امیر که اینجا هستن میشناسم. اکثرشون پسرهای خیلی خوبی هستن" اتفاقا همون دوستم یکی دو ساعت بعد داشت یه گوشه با یکی از دوستهای امیر صحبت میکرد که امیر رفت جلو و بشوخی گفت مواظب باشین زیاد بهتون خوش نگذره.

نمیدونم تا حالا حنابندون رفتین یا نه؟ اگه نرفتین مراسم  بصورتیه که براتون میگم: یک ظرف حنای تزئین شده با گُل و شمعهای کوچیک رو میارن و مهمونا هر کدوم نیت میکنن و کف دستشون یه کم حنا میزارن و بعد کف دست عروس و داماد اسکناس میزارن و بعد حنا میزارن روش. عروس و داماد دستاشون بالا میارن و پول رو پرت میکنند وسط مهمونا. جوونای دم بخت هم سعی میکنند که اون پول رو بگیرن تا به اصطلاح بختشون باز بشه.

کار دیگه ای که معموله اینه که لوازم و خریدهایی که برای عروس و داماد شده از جمله آینه و شمعدان و ... را تزئین میکنند و دختر و پسرهای جوون میارن و به مهمونا نشون میدن. مامان من برای همه اونها لباس محلی تهیه کرده بود و مراسم به شکل کاملا سنتی انجام شد. خدا رو شکر میهمانی با آبرومندی برگزار شد اما در تمام طول میهمانی همش نگران بودم که دوباره جنجال به پا نشه ولی همه چیز بخوبی تمام شد.

همه چیز بخوبی و آرامی پیش میرفت ، البته ناپدریم همچنان زخم زبانهاشو میزد و ما برای اینکه درگیری مجدد پیش نیاد سکوت میکردیم و چیزی نمیگفتیم و تصمیم داشتیم که بهر قیمتی شده نگذاریم که این عروسی بهم بخوره.

جشن حنابندون ما روز سه شنبه برگزار شد و قرار بود که عروسی روز جمعه برگزار بشه. فردای روز حنابندون ، یعنی چهارشنبه صبح، امیر اومد دنبالم و رفتیم دنبال کارهای باقیمانده. همون شب عروسی یکی از دوستهای صمیمی من بود و من و امیر به همراه چند تا از دوستهای دیگرمون در اون عروسی شرکت کردیم. اولین جایی بود که من بعنوان همسر امیر میرفتم، احساس خوبی از این قضیه داشتم ولی رفتارمون مثل قبل بود و این منو بیشتر خوشحال میکرد. عروسی توی یه باغ بود وسط تابستون و هوا هم صاف صاف که یهو یه ابر اومد و بارون شروع به باریدن کرد و همه چیز رو بهم زد. خوسبختانه بارون بعد از چند دقیقه قطع شد و اوضاع به وضع عادی برگشت. شرکتی که کارهای عروسی من و امیر رو بعهده داشت همون شرکتی بود که عروسی دوستم رو بعهده داشت و ما از دیدن کیفیت پذیرایی کلی خوش بحالمون شد.

همون روز در محلی که قرار بود در اون عروسی ما برگزار بشه یه عروسی دیگه بود. صبح روز پنج شنبه از شرکت برگزار کننده عروسی به ما زنگ زدند و گفتند که کمیته اونجا رو پیدا کرده و باید عروسی رو عقب بندازیم تا یه جای دیگه پیدا بشه. دیگه فکر این یکی رو نکرده بودیم. توی وضعیتی که ما میخواستیم عروسی هر چه سریعتر انجام بشه همین یه اتفاق رو کم داشتیم.

هر دو خانواده شروع کردیم به زنگ زدن به مهمونا و کنسل کردن عروسی. چون تعداد مهمونا زیاد بود به هر کسی که زنگ میزدیم بهش ماموریت میدادیم که به چند نفر دیگه هم خبر بده. حالا تو این هیر و ویری ما یادمون افتاد که هنوز ست طلای من مونده و باید خریداری بشه. با یکی از دوستهای مامان امیر و امیر راه افتادیم رفتیم میدون محسنی و یه ست طلا خریدیم. حدود ساعت 11و نیم و یا 12 شب بود که از همون موسسه دوباره بهمون تلفن شد و گفتن که موفق شدن یه جای خوب و حتی بهتر از قبل برامون پیدا کنن. آدرس محل هم یه جایی بود که تازه داشت ساختمون سازی میشد و کوچه ها و خیابونها اسم درست و حسابی نداشت و آدرسش چندین خط بود. آدم یاد نقشه گنج تو کارتنها میفتاد.

یکی از فامیلهای ما در کرج آرایشگاه داشت و نسبت به آرایشگاههای دیگه که خیلیاشون گوش میبرند و پول خون باباشونو از آدم میگیرن خیلی کمتر پول میگرفت و در ضمن کار آرایشگریش هم بنظر من خیلی قشنگتر از جاهای گرون قیمت تهرون بود.

 

 

صبح ساعت 7 با امیر رفتیم کرج. امیر منو رسوند دم آرایشگاه و بعد از اینکه با آرایشگرم سلام و احوال پرسی کرد خودش برگشت تهران تا بره سلمونی. امیر ریشش رو همون صبح تراشیده بود ولی آرایشگرش اصرار کرده بود که باید ریششو با تیغ و کف دوباره بزنه. یارو صورت امیر رو کف میماله و قبل از اینکه شروع به تراشیدن کنه تلفنش زنگ میزنه و ده پونزده دقیقه  بعد برمیگرده و کفها رو صورت امیر خشک شده بودن و یارو صورت امیر رو همونطوری میتراشه ، بیچاره وقتی برگشت کرج صورتش قرمز قرمز بود.

خلاصه امیر بعد از سملونی اومد کرج دنبالم و به همراه خواهرم و امیر به سمت تهران حرکت کردیم و کلی هم خوردیم به ترافیک. رفتیم دسته گل و ماشین عروس رو تحویل گرفتیم و بسمت آتلیه حرکت کردیم و بعد بهمراه عکاس و فیلمبردار رفتیم یه باغی تو دربند. دیگه ساعت نزدیک 8 بود که رسیدیم به محل عروسی.

چون فرصت نکرده بودیم به همه تغییر محل عروسی رو اطلاع بدیم ، دو نفر رو در محل قبلی گذاشتیم  که آدرس محل جدید رو به مهمونهایی که اشتباهاً به محل قبلی رفته بودن بدن.

لحظه جالبی بود، همه منتظر عروس و داماد بودن، البته آدم یه جورهایی هم معذب میشه وقتی میبینه که همه چشمها دارن به اون نگاه میکنن. در عقد اصلیمون فقط خودمون بودیم اما اونجا همه بودن. یک سفره عقد بزرگ چیده بودن و دوباره عاقد خطبه عقد رو خوند و من و امیر هم دوباره بعله گفتیم و ادای امضا کردن درآوردیم چون قبلا امضا کرده بودیم.

مهمونها اومدن و یکی یکی کادوهاشون رو دادن. دوباره دلشوره من شروع شد که نکنه ناپدریم بخاطر کادوها شر به پا کنه. توکل کرده بودم به خدا و بعد از اون به دایی بزرگم. موقعی که دائیم کادومو داد و پیشونیمو بوسید و بهم تبریک گفت دوست داشتم بهش بهم همونجا وایسته تا من دلشورم کمتر بشه. خلاصه دل تو دلم نبود. 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۳

عروسی . عاشقانه های نرگس، قسمت بيست و سوم

 

بعد از ماجرای روز یکشنبه آرامشی نسبی برقرار شد. مامانم یه کسی رو تو طرفهای خیابون پیروزی پیدا کرده بود که هر مدل لباس عروس رو با قیمتی کمتر از نصف میدوخت. با مامانم یه روز رفتیم میدون محسنی و تمام لباس عروس ها رو نگاه کردیم و بعد رفتیم مدلشو به اون خانمه گفتیم و اون قرار شد برام بدوزه. خلاصه مامان بیچارم برای اینکه صرفه جویی کرده باشه خودش یه روز رفت بازار و پارچه خرید و برد داد به اون خانمه. البته تمام اینکارها قبل از آمدن امیر انجام شده بود. فردای اونروز ، یعنی دوشنبه، لباس نسبتاً آماده بود.

                               

صبح روز دوشنبه امیر اومد خونمون و به همراه مامانم رفتیم نتیجه آزمایش رو بگیریم. رفتیم تو و یارو یه پاکت داد دست امیر و گفت : " نتیجه آزمایش منفیه؟" امیر که جا خورده بود پرسید:  " یعنی چی منفیه؟ مشکل چیه؟" و مسئول اونجا گفت: " منفیه یعنی اینکه مشکلی نیست" اومدیم بیرون و مامانم با نگرانی از امیر پرسید که نتیجه چی شده و امیر هم بشوخی گفت که آخرین شانسم هم برای اینکه بزنم زیرش از دستم رفت. بعد از اون رفتیم برای امتحان لباس. چون تو مغازه آقایون رو راه نمیدادن امیر بیرون در منتظر بود. بندهای لباس عروسیم جوری بود که فقط اگه صاف می ایستادم راحت بود. خانمه کلی باهاش ور رفت تا بالاخره اونجوری شد که من میخواستم. دو ساعتی کارمون طول کشید و مامانم رفت امیر رو صدا کرد تا بیاد و منو تو لباس عروس ببینه. لای در مغازه رو یه کم باز کردن و همه خانوما رفتن یه جا قایم شدن که مثلاً نامحرم اونها رو نبینه، امیر از لای در نگاه کرد و سری به علامت تایید تکان داد. من همش به امیر غر میزدم که چرا از خودش شور و هیجان نشون نداده و امیر که بدترین شکنجه براش اینه که به کاری که دوست نداره وادارش کنی و حوصلش تو اون دو ساعت حسابی سر رفته بود میگفت منو این همه راه آوردین که لباس بهم نشون بدین؟ حالا اگه من بگم مدلشو دوست ندارم مگه شما میتونین دو روزه یکی دیگه بدوزین؟

از پاساژ که اومدیم بیرون دیگه نزدیکیهای ظهر بود و به پیشنهاد امیر رفتیم یه رستوران تو ونک که اسمش تهران ونک بود. امیر اون رستوران رو خیلی دوست داشت و من و امیر چند باری به اون رستوران رفته بودیم. ناهار که تموم شد رفتیم تا برای امیر کت و شلوار بخریم. از اونجایی که مامانم خیلی دوست داشت که برای دامادش هر کاری میتونه بکنه، کت و شلوار امیر رو از یکی از گرونترین مغازه های پاساژ آرین خریدیم. نمیدونم این کار مامانم صحیح بود یا نه ولی مامانم بقول خودش میخواست سنگ تموم بزاره. با امیر کلی سر این مسئله حرفمون شد. امیر دائم میگفت: لازم نیست برای کت و شلوار من اینقدر پول بدین. امیر این حرفو به این دلیل میزد که وضع مالی ما باندازه امیر اینها خوب نبود و امیر اصلا نمیخواست که مامانم پولهاشو بده و یک کت و شلوار چند صد هزار تومنی بخره. بهرحال ما اون کت و شلوار رو برای امیر خریدیم. ساعت حدود 6 بعد از ظهر شده بود و ما هنوز خیلی از کارها رو انجام نداده بودیم، از جمله تهیه گل برای تزیین منزلمون برای مراسم حنابندان ، تحویل گرفتن لباس حنابندان من از خیاطی، خرید کفش برای عروسی ، گرفتن شیرینی و هزار تا کار دیگه. امیر هی غر میزد و میگفت مگه من نگفتم همه کارها رو قبل از آمدن من بکنید؟ و منهم جواب میدادم که خدا بهمون رحم کرد که  بیشتر کارها تا حالا انجام شده، اگه تو از اولش بودی چیکار میخواستی بکنی؟ خلاصه امیر رفت که کارتهای عروسی فامیلهاشونو پخش کنه و من و مامانم هم رفتیم تا به بقیه کارها تا جایی که وقت اجازه میداد برسیم. چون خیلی کار داشتیم قرار شد که مقداری از کارها رو صبح و عصر روز بعد قبل از مراسم حنابندون انجام بدیم. اون شب حدود ساعت 11 بود که من و مامانم از بیرون اومدیم و من به امیر تلفن زدم و مامانش گفت که امیر خوابه. حدود ساعت 11 و نیم امیر به من زنگ زد و من از امیر سراغ نگین انگشتر را گرفتم. جریان از این قرار بود حلقه ای که برای عروسی من انتخاب شده بود روش سه ردیف 9 تایی برلیانهای ریز داشت ، یکی از برلیانهای کوشه ایش افتاده بود و قرار بود که پدر امیر که در کار طلا و جواهر وارد بود و طلا فروشهای زیادی رو میشناخت انگشتر رو ببره که اون نگین افتاده رو بهش بزارن ولی تا اونشب اونکارو نکرده بود. حالا فرض کنید که عروس خانم بیچاره ، سر عقد ، یه نگینش انگشترش کمه!! وقتی شنیدم که اینکار هنوز انجام نشده خیلی ناراحت شدم و به امیر گفتم که باید حتما حلقه ام نگین داشته باشه چون بدون اون نگین انگشترم خیلی زشت و بیریخت میشد و امیر قول داد که یا پدرش رو برای اینکار میفرسته یا خودش اونو انجام میده. خیلی لحظات بد و سختی بود. پر از دلشوره و اضطراب و با کارهای پدر و مادرها همه چی غوز بالا غوز شده بود. صبح روز حنابندون من و امیر بدو بدو رفتیم و من لباس حنابندونمو گرفتم و بعدش شیرینی و نقل خریدیم. امیر بیچاره تا اون وقت فرصت سلمونی پیدا نکرده بود و برای اونروز ساعت 4 بعداز ظهر وقت گرفته بود. امیر منو رسوند خونه تا برای اونشب آماده بشم و خودش رفت که به سلمونی برسه. یکی از دوستهای مامانم که آرایشگر بود اومد منزلمون تا منو برای مراسم اونشب آرایش کنه. قرار بود که ما بریم محضر ولی از محضر به ما زنگ زدند و گفتند که حاج آقایی که قرار بوده ما رو عقد کنه جایی گیر افتاده و میاد خونه و ما رو عقد میکنه. مامانم با شنیدن این خبر مثل فنر از جا پرید و تند تند شروع کرد به آماده کردن یه سفره عقد کوچولو برای من که شامل آینه و شمعدون ، قرآن ، مقداری نقل و شیرینی نبات و نون و پنیر و سبزی بود همه اینها روی یک پارچه ترمه قرار داد و سفره را هم در اطاق خواب من چیدند تا اگه عاقد دیر اومد و مراسم عقد با تاخیر روبرو شد مهمانها در اطاق پذیرایی باشند و تداخلی پیش نیاد.

حدود ساعت 6 بود که امیر به همراه پدر و مادرش اومدند منزل ما ولی حتی یک شاخه گل هم دستشون نبود و در واقع برای مراسم حنابندان از طرف داماد یک شاخه گل هم به خانه ما آورده نشد. وقتی دیدم که دست خالی اومدن خیلی جا خوردم . من در قید و بند این جور چیزها نیستم ولی آدم حتی وقتی برای مراسم دوست و فامیلش میره یه دسته گل میبره چه برسه که برای جشن حنابندان پسر خودش. بعد از جریان دعوای روز شنبه این اولین باری بود که پدر و مادر امیر منزل ما میومدن و در واقع با این کارشون من فکر میکنم  میخواستند به مامانم و ناپدریم بفهمونند که هنوز از ما دلخور هستند.

 

                                 

نیم ساعتی گذشت و سرو کله عاقد پیدا شد و رفتیم تو اطاق عقد. عاقد و همراهش شروع به در آوردن دفتر و دستکشون کردند. من از نگرانی و هیجان داشتم میمردم اما امیر کاملا خونسرد بود. عمه امیرم تو اطاق عقد بود و در گوشم بشوخی گفت وقتی خواستی بعله بگی پای امیرو لگد کن تا بدونه که همیشه حرف حرف توئه. خلاصه عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد و ....

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ،۱۳۸۳

در ايران ۲، عاشقانه های نرگس قسمت بيست و دوم


اتفاقي که خونه نرگس اينها افتاد در واقع يک فاجعه بود. من و پدر و مادرم از خونه نرگس اينها اومديم بيرون و نرگس هم با ما اومد. تو راه تا خونه هيچ کس حرف نميزد. براي پدر و مادرم که تو عمرشون کسي اينجوري بهشون توهين نکرده بود پذيرفتن اين مسئله ممکن نبود.
رسيديم خونه و همچنان سکوت حکم فرما بود. يکي دو ساعت بعد مادر نرگس زنگ زد و گفت که داره مياد دنبال نرگس و بعد از حدود نيم ساعت مادر نرگس اومد و نرگس رو برد. بعد از رفتن نرگس صحبتها تو خونه ما شروع شد. روز جمعه بود و ما روز سه شنبه قرار بود که حنابندون بگيريم و عقد کنيم. مادرم گفت دلم به حال اين دختر ميسوزه که چنين شرايطي زندگي ميکنه ، مادرم اينقدر ناراحت بود که اضافه کرد: با اينکه من نرگسو خيلي دوست دارم ولي اگر نرگس دختر اين مرتيکه بود حاضر نبودم به اين ازدواج تن در بدم. من پرسيدم يعني ميگين برنامه عروسي رو کنسل کنيم که پدرم گفت: "تنها حالت ممکن اينه که ميريم يه محضر عقد ميکنيم و تمام. نه حنابندون ، نه عروسي، نه مهريه" راستش بنظر خود من هم اين تنها راه ممكن بود. يعني در اون شرايط راضي كردن پدر و مادرم براي برگزاري مراسم عروسي غير ممكن بنظر ميرسيد و از طرفي هم من اميدي به اينكه ناپدري نرگس معذرت خواهي كنه و مسائل در ظرف چند روز حل بشه نداشتم. من ميخواستم عقد به هر صورت انجام بشه تا تكليف مشخص بشه. فقط با پدر و مادرم سر مهريه اختلاف بود‏، پدر و مادرم ميگفتن حالا كه اونها اينكارو كردن ما حاضر نيستيم زير بار مهريه بريم. منهم در جواب ميگفتم كه اين مهريه بارش رو دوش منه نه رو دوش شما. اون موقع ما يك آپارتمان سه طبقه در شهرك غرب داشتيم كه يك طبقه اش بنام من بود. پدرم ميگفت: اگه مهريه رو اجرا بزارن اون آپارتمان رو ازت ميگيرن.منهم كه توي اون شرايط عصبي حوصله يه دعواي ديگرو نداشتم به پدرم گفتم همين الان كاغذ بيارين بهتون وكالت تام ميدم و يا اگه دلتون ميخواد فردا ميريم محضر و من خونه رو رسما بنام شما ميكنم. پدرم هم در جواب ميگفت پسرجان تو عاشقي مغزت درست كار نميكنه. بحث ما تا دير وقت طول كشيد و قرار شد که به همه فاميلهاي نزديک بگيم که يه مشکلي پيش اومده و برنامه عروسي فعلاً لغو شده. شب هر کاري کردم خوابم نبرد ، شب قبلش هم خوب نخوابيده بودم. از رختخواب در اومدم و رفتم بيرون قدم زدم. تا بخودم اومدم ديدم تو ميدون تجريشم. دوباره به سمت خونه راه افتادم. ديگه نزديکيهاي صبح بود و رفتم کله پاچه فرشته و دلي از عزا در آوردم و بعدش برگشتم خونه.
روز شنبه بايد با نرگس براي آزمايش ميرفتيم. مادرم شروع کرد به تلفن زدن به مهمونا و منهم رفتم خونه نرگس اينها ، مادر نرگس درو باز کرد. از چشاش معلوم بود که خيلي گريه کرده و تمام شب رو نخوابيده. ناپدري نرگس حتي از اطاق بيرون نيومد و بعد از چند دقيقه نرگس اومد. چشمهاي قشنگش از زور گريه و بيخوابي مثل آدمهاي مشت خورده شده بود.
با هم رفتيم و آزمايش داديم و بعدش رفتيم پهلوي يکي از فاميلهاي دورمون که کارش مددکاري اجتماعيه و تمام ماجرا رو براش تعريف کرديم و اون گفت که حتي اگه هديه هم مياوردي ناپدري نرگس يه بهانه ديگه ميگرفت. خيلي دوست داشتم ميتونستم کاري کنم که حداقل نرگس ناراحت نباشه و يا ناراحتيش کم بشه. اما تو اون شرايط کاري از دستم بر نميومد و تنها کاري که ميتونستم بکنم اين بود که بهش گفتم: عزيزم من تو رو از هر چيز ديگه اي توي اين دنيا بيشتر دوست دارم و تا تو رو عقد نکنم جايي نميرم. اگه لازم باشه با تمام دنيا هم بجنگم اين کار رو ميکنم. نرگس در جواب گفت: تو همه زندگيم روي آسايش و راحتي رو نديدم ، اون از بابام و اينهم از ناپدريم. اصلا مثل اينکه خوشحال بودن به من نيومده.
خلاصه رفتيم ناهار خورديم و عصر برگشتيم خونه ما و دائم داشتيم فکر ميکرديم که چيکار کنيم. بعد از ظهر غروب بود که مامان نرگس زنگ زد و من گوشي رو برداشتم. مادر نرگس گفت بياين همديگرو ببخشيم و اينجور چيزها پيش مياد و من ميدونم پدر و مادر شما اينقدر بزرگوار هستن که گذشت ميکنند امير جون و منهم در جواب با لحني خشک گفتم: ما چيکار کرديم که شما بخاطرش بايد ما رو ببخشيد؟ بيچاره مامان نرگس حرفي نداشت که بزنه و فقط ميخواست هر طور که شده اين مسئله تموم بشه.
نرگس يه دايي داره که بزرگ خانوادشونه و آدم خيلي مهميه. همون كسي كه اگه يادتون باشه تو برنامه بعله برون قائله مهريه رو بخوبي و خوشي ختم كرد. پدر و مادر من هم خيلي قبولش داشتن. خلاصه قرار شد از اون کمک بگيريم. دايي نرگس گفت كه بهتره نرگس برگرده خونشون و همچنين گفت كه براي غروب مياد خونه ما. عصر روز شنبه عمه ام و يکي از دوستهاي صميمي پدرم اومدن خونه ما و دايي نرگس و خانومش هم اومدن. بعد از مقداري تعارف و سلام عليک مادرم شروع به صحبت کرد و گفت توهيني که به ما شده در تمام عمرمون بيسابقه بوده و ما نميتونيم ازش بگذريم و تازه اگر ازش بگذريم ، از کجا معلوم که ايشون وسط مجلس عروسي چنين کاري رو تکرار نکنند؟ من تمام آبروم جلو فاميل و دوست ميره اگه ايشون چنين كاري كنن. خلاصه حدود يک ساعت مادرم حرف زد و دايي نرگس فقط تاييد ميکرد. بعد از همه حرفها دايي نرگس شروع به صحبت کرد و گفت:
" همونطور که نرگس ميدونه من بين تمام خواهر زاده هام و برادرزاده هام نرگسو يه جور ديگه دوست دارم. وقتي از خواهرم شنيدم که نرگس ميخواد ازدواج کنه اولش يه کم نگران بودم ، اما وقتي شما رو تو مراسم بعله برون ملاقات کردم و حالا هم امير رو ميبينم بايد بگم که همه نگراني من برطرف شده و من شخصا براي نرگس خيلي خوشحالم که داره وارد چنين خانواده اي ميشه و اين وصلت باعث افتخار ماست" و بعد با لبخندي اضافه کرد: "و امير جان بايد بگم براي تو هم خيلي خوشحالم و نشون دادي که آدم خوش سليقه اي هستي که نرگسو انتخاب کردي."
با اين حرف دايي نرگس لبخندي کوچک به لب همه نشست و همه قوت قلبي گرفتن، دايي نرگس نفسي تازه کرد و گفت:" من آدميم که اگه توان کاري رو نداشته باشم قولش رو نميدم و من به شما قول ميدم كه اين مسئله رو برات حل ميکنم. من همين الان ميرم خونه خواهرم و اگه شوهر خواهرم رضايت داد که بياد از شما معذرت خواهي کنه که قضيه حله وگرنه من خودم نرگس رو با خودم ورميدارم ميارم و از اون طرف هم پدرش رو ميارم و کار عقد رو تموم ميکنيم. براي عروسي هم من به شما اطمينان ميدم که شوهر خواهرم مشکلي پيش نياره." البته ذكر اين نكته لازمه كه اگه ناپدري نرگس رضايت نميداد ، راه حل دومي كه دايي نرگس پيشنهاد كرده بود چندان عملي بنظر نميرسيد چون پدر نرگس آدمي بسيار مذهبي بود و خانواده من اصلا مذهبي نبودند.
بعد از تمام شدن صحبت با هم شامي خورديم و دايي نرگس دائم ميگفت بابا اينقدر تو فکر نباشين منکه گفتم براتون مسئله رو حل ميکنم. حدود ساعت 11 شب دايي نرگس از خونه ما زنگ زد به خونه نرگس اينها و با لحني خشک گفت که داره ميره اونجا که صحبت کنن.

خلاصه همه ما نگران بوديم كه نتيجه چي ميشه و من مثل شب قبل بيخوابي بسرم زد. تا صبح تو رختخواب اينور و اونور شدم. ساعت حدود 4 صبح ديگه تسليم شدم و قبول كردم كه خوابم نميبره و رفتم تو آشپزخونه تا صبحونه رو رديف كنم. چند دقيقه گذشت و مادرم هم اومد. اونهم بيچاره خوابش نبرده بود. خيلي خسته و شكسته بود، گفت از وقتي اومدي نشد ازت بپرسم حالت چطوره؟ اين يه سال چطوري بهت گذشت؟ عمق ناراحتي رو تو چشماي مادرم ميديدم. مادرم با وجود همه مسائل سعي ميكرد به من دلگرمي بده. هر چي خواستم صبحونه رو خودم درست كنم نذاشت و گفت دوست دارم مثل قديما لوست كنم. تخم مرغ همزده با ليمو ترش تازه و گوجه فرنگي ورقه ورقه شده. دلت براي صبحونه هام تنگ شده يا نه؟ من همونطور كه سر جام نشسته بودم، جايي كه پدر و مادرم حتي بعد از رفتنم برام حفظ كرده بودن، اسطوره مهرباني زندگيمو نگاه ميكردم و آرزو ميكردم كه همه چي بخوبي و خوشي تموم بشه.
صبح روز يكشنبه حدود ساعت 9 مادر نرگس زنگ و به مادرم گفت اگه اجازه بدين امروز عصر خدمت برسيم. عصر مادر نرگس و شوهرش بهمراه نرگس اومدن خونه ما با يه دسته گل و يه جعبه شيريني. چند دقيقه اول تنها چند کلمه بيشتر گفته نشد و بعد مامان نرگس صحبتو شروع کرد و به مادر و پدر من گفت: " شما که بزرگترين و سن پدر و مادر منو دارين اشتباه ما رو ببخشيد" بيچاره مامان نرگس همه فعلها رو جمع ميبست و ميگفت اشتباه ما ، ما رو ببخشيد. ناپدري نرگس هم معذرت خواهي کرد پدر من حتي روشو کرده بود اونور و حاضر نبود به صورت مادر نرگس نگاه کنه و من که ديدم اوضاع داره دوباره خراب ميشه رو كردم به پدر و مادرم و گفتم پس با موافقت شما و به احترام نرگس و من پيشنهاد ميكنم كه همه فرض كنيم كه اين اتفاق اصلا نيفتاده. خلاصه پدرم با حالتي خشك گفت ما حرفي نداريم. خلاصه قائله به اين ترتيب ختم شد و قرار شد كه روز سه شنبه يعني پس فرداي اونروز مراسم حنابندون باشه و عقد هم همونروز انجام بشه. خدا خدا ميكردم كه ديگه تا اون موقع اتفاقي نيفته و اون شب بالاخره من بعد از مدتي يه چرت حسابي زدم.



  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ،۱۳۸۳