در ايران ۱، عاشقانه های نرگس قسمت بيست و يکم




اگه قسمتهاي قبلي داستان رو نخوندين، در سمت راست صفحه يه لينك هست كه همه قسمتهاي قبل توش جمع آوري شده و نيازي به آرشيو ندارين.
خب اين دفعه تصميم گرفتم كه زياد بنويسم و از خجالتتون در بيام. مخصوصا با پسامهاي آقا مرتضي و سرمه جون كه مثل كره آب شدم. وقتو تلف نميكنم و ميرم سراغ داستان.

مشغول دادن امتحانات آخر ترم بودم. خيلي حواسم پرت بود ، هم دلشوره داشتم و هم هيجان. دائم با حرفهاي ناپدريم و ايرادهايي كه از خانواده امير ميگرفت آزرده ميشدم. هيچ وقت فكر نميكردم كه ناپدريم اخلاقهاي اينطوري داشته باشه. مامانم بيچاره شده بود سپر بلا و يكسره بايد ناپدريمو آروم ميكرد. همه درسهام بجز يكيش پاس شد. خوشحال بودم كه از 18 واحد 15 تا رو لااقل پاس كردم، با اون شرايط همون هم غنيمت بود.
خلاصه روز اومدن امير شد ، از خوشحالي داشتم پر در مياوردم. رفتم يه مانتو شلوار نو خريدم و يه بلوز خوشگل هم پوشيدم تا وقتي كه از فرودگاه اومديم خونه وقتي امير بعد مدتها منو ميبينه خوشگل باشم. پرواز امير قرار بود ساعت 3 صبح بشينه و من از ساعت 9 شب با يه دسته گل رفتم خونه امير اينها تا با پدر امير بريم فرودگاه، مامان امير كه هيچ وقت فرودگاه نميرفت موند خونه.
خدا ميدونه كه از ساعت نه تا دو و نيم برام چقدر دير گذشت. خلاصه ساعت دو و نيم نصفه شب رسيديم فرودگاه. چند تا از دوستهاي امير از جمله نريمان اومده بودن فرودگاه. خواهرم ، خواهر ناتنيم و شوهرش و برادر ناتنيم هم اومده بودن. از شدت هيجان حالت تهوع و سرگيجه داشتم. طفلكي خواهر ناتنيم خيلي مواظبم بود و كلي برام نوشابه و چيزهاي خنك خريد كه بخورم و حالم جا بياد. مامانم و ناپدريم هم قرار بود تا قبل ساعت 4 بيان. آخه اصولا وقتي پرواز خارجي ميشينه دو سه ساعت طول ميكشه تا مسافر بياد. پرواز سر موقع نشست و حدود ساعت يه ربع به چهار بود كه به مامانم زنگ زدم تا بپرسم كجا هستن و مرتب هم از توي تلويزيون مدار بسته نگاه ميكردم كه ببينم مسافرها كجا هستن و كي ميان بيرون.
مامانم گفت كه دارن راه ميفتن و ناپدريم گفت اگر پرواز ساعت 3 نشسته باشه ، امير خيلي زود بياد ساعت چهار و نيم و يا پنج مياد. همونطور كه روي صندلي نشسته بودم و يه دستم دسته گل و دست ديگم گوشي موبايل بود و داشتم با ناپدريم صحبت ميكردم ديدم كه امير با دو تا چمدون جلوم وايستاده.
زبونم بند اومد و با تته پته به ناپدريم گفتم: اِ اِ ، ايناهاش، امير اومد و قطع كردم. بلند شدم و وايستادم ، باورم نميشد كه عزيز دلم و اوني كه كه دوريش تا اون لحظه نفسم رو بريده بود جلوم وايستاده باشه. هزار تا جمله عاشقانه آماده كرده بودم كه وقتي عشقمو ديدم بهش بگم و داد بزنم كه چقدر ديونشم و چقدر دوريش عذابم داده ، ولي چنان خشكم زده بود كه هيچي نگفتم.
امير اومد روبروم وايستاد و چمدونهاشو رو زمين گذاشت. جوري خيره تو چشام نگاه ميكرد كه حس ميكردم غير من و اون هيچ كس اونجا نيست. گفت سلام خوشگلم و منكه همچنان در جا خشكم زده بود فقط سرم رو به علامت سلام تكون دادم. امير محكم بغلم كرد و منهم محكم بغلش كردم. خنده دار اينكه گل رو عوض اينكه به امير بدم جلوم گرفته بودم و دسته گل يه جورايي بين ما له شد. اصلاَ مغزم از كار افتاده بود. همه داشتن ما رو نگاه ميكردن و شوهر خواهر ناتنيم هم داشت فيلم ميگرفت.
خلاصه امير رو بوسيدم و او هم منو بوسيد و دائم ميگفت عشق من ديدي برگشتم، ديدي اومدم. يه جورايي جلوي بقيه خجالت ميكشيدم ، با اينكه ديگه نامزد امير بودم و همه هم ميدونستن ولي باز هم چون اولين بار بود كه يكي منو جلوي ديگران ميبوسيد. البته خوشبختانه امير هم حواسش بود با توجه به شرايط فقط گونه هامو بوسيد.
امير پدرشو بقل كرد و من ديدم توي چشمهاي پدرش اشك حلقه زده و پدر امير براي اينكه كسي گريشو نبينه از جمع يه كم فاصله گرفت. امير يك يك دوستاش رو بقل كرد و خيلي خوشحال شدم وقتي ميديدم چقدر با دوستاش صميميه. بعد از اون امير رفت سراغ پدرش و پرسيد: گواهينامه رانندگيمو آوردي و پدرش هم پاسخ مثبت داد و گواهينامه امير بهش داد. امير گفته بود كه از فرودگاه تا خونه رو ميخواد تنها با من باشه، اما چون پدر امير خيلي آدم محافظه كاري بود موافقت نكرده بود و ميگفت يه وقت كميته شما رو ميگيره.
بعدش امير رفت سراغ نريمان و در گوشي يه چيزايي به هم گفتن من رفتم بعدش نريمان اومد سمت من و گفت يه دقيقه بيا باهات كار دارم ، دلم بشور افتاد و پرسيدم چي شده و نريمان گفت كه بشينم تو ماشينش تا بهم بگه و بهم گفت كه سمت شاگرد راننده بشينم و بعد از اينكه نشستم تو ماشين ، نريمان رفت. مات و مبهوت مونده بودم كه ديدم امير اومد و سوار شد و گاز داد و رفتيم.
امير گفت اينا تا چند روزي نميزارن منو تو با هم تنها باشيم ميخوام بهت بگم كه اگه كره ماه هم بودم بخاطرت برميگشتم. دائم امير برميگشت و منو نگاه ميكرد و دوباره پرسيد: مثل اينكه زياد خوشحال نيستي اومدم؟ و من گفتم: چرا خيلي خوشحالم فقط فكر كنم زيادي هيجان زده هستم. تمام راه دستم تو دست امير بود. نزديك خونه امير اينها رسيديم كه امير يهو پيچيد توي يه كوچه و چراغاي ماشينو خاموش كرد و محلم بقلم كرد و منو بوسيد و منهم اينبار بدون خجالت اونطور كه دلم ميخواست بوسيدمش.
دو سه دقيقه بعد راه افتاديم و من تازه اون موقع بود كه زدم زير گريه ، امير كه نگران شده بود ماشينو پارك كرد و سرمو گذاشتم رو پاش و تو گريه ميگفتم كه چقدر تو اون مدت بهم سخت گذشته. امير هم با دست موهامو نوازش ميكرد. پنج شيش دقيقه هم سير براي امير گريه كردم. جاتون خالي بود، خيلي كيف ميده براي كسي كه دوسش داري گريه كني و اونهم اونجا باشه و نوازشت كنه. امير گفت خانوم خوشگله تا برمون حرف در نياوردن بهتره بريم. امير اينقدر تند اومد كه وقتي رسيديم باباي امير و بقيه تازه رسيده بودن. همه اونجا بودن ، مامانم و ناپدريم هم بودن. از توي راه پله ها داشتيم ميرفتيم بالا كه مامان امير اومد پسرشو بقل كرد و حالا نوبت اون بود كه گريه كنه. اولين باري بود كه از نرديك صحنه ديدار يه مادر و يه پسرو ميديدم. مادر امير وقتي منو با چشاي گريون ديد بشوخي به امير گفت با دخترم چيكار كردي؟ اينطوري ميخواي ازش مراقبت كني؟ نرسيده گريشو در آوردي؟
يه ساعتي خونه امير اينها مونديم و صبحانه مفصلي خورديم. ديگه صبح شده بود كه ما برگشتيم خونه و قرار شد كه مادر و پدر امير شب براي شام بيان منزل ما.
ما رفتيم خونه و دو سه ساعتي خوابيدم تا اينكه با تلفن امير بيدار شدم. امير برنامه خوابش بهم ريخته بود و نتونسته بود بخوابه و بهم گفت كه قبل از شام ميخواد تنهايي بياد خونمون و بعدش پدر و مادرش بيان. ساعت حدود سه و نيم چهار بعد از ظهر بود كه امير اومد. همه اهل خونه بودن. شوهر خواهرم براي امير قليون درست كرد و شروع كردند به قليون كشي و خنده و شوخي.
منم نشستم بقل امير و امير هر از چندي بهانه ميگرفت و پيشوني يا صورتمو ميبوسيد. ميگفت هر كي چيز بامزه بگه من جاش نرگسو ميبوسم ، فقط مواظب باشين چيزاي خيلي بامزه تعريف نكنين.
ساعت هفت و نيم بود كه مامان امير اومد و باباي امير كه كار داشت قرار شد دير تر بياد. مدتي گذشت و پدر امير هم اومد. بعد از خوردن چايي امير از پدرش پرسيد كه چمدونها رو آورده يا نه؟ و امير و برادر ناتنيم رفتن پايين و با دو تا چمدون پر از سوغاتي برگشتن. وقتي برگشتن بالا امير از پدرش پرسيد : اون كيسه آبيه رو نياوردين؟ و پدرش گفت كه فراموش كرده و تو خونه جا مونده.
امير چمدون اول رو باز كرد، براي ناپدريم يه پيراهن پولو و يه ادكلن مردونه خيلي خوب و دو تا كراوات و چند تا خرت و پرت ديگه آورده بود. براي مامانم هم چند تا بلوز و شلوار و لوازم آرايش. به خواهرم يه كيف كوچيك لوازم آرايش و به برادر ناتني ام هم يه عينك آفتابي. البته براي خواهر ناتنيم يه جفت فيكس اسكي آورده بود كه اونها باباي امير خونه جا گذاشته بود. يه سري هم مسواك برقي آورده بود.
امير داشت چمدون دوم رو باز ميكرد كه ناپدريم ازش پرسيد : خوب امير جان تو چمدون دوم چي داري؟ امير هم گفت: اين چمدون ديگه همش مال نرگس جونه و تا حرفش تموم شد ناپدريم در كمال ناباوري و جلوي چشم همه چيزايي رو كه امير براش سوغات آورده بود رو به امير پس داد و گفت: ما تو اين خونه تفرقه و جدايي نداريم ، اگر براي دختر من چيزي نياورده باشي من هم اينارو نميخوام ، توي اين خونه همه يكي هستن و من اجازه نميدم كه كسي بين افراد اين خونه فرق بزاره. اصلاَ باورمون نميشد كه ناپدريم اون حرفها رو بزنه حتي فكر كرديم كه شايد ناپدريم داره شوخي ميكنه كه ناپدريم اضافه كرد : من به آدم بيشعوري كه نميفهمه يا بايد براي همه سوغاتي بياره و يا براي هيچ كس دختر نميدم. هممون خشكمون زده بود و من فقط سرمو گرفته بودم تو دستام. ناپدريم اصلا به امير فرصت نداد كه توضيح بده كه سوغاتي خواهر ناتنيم خونه جا مونده. تازه با تمام اين حرفها ، وقتي امير مسواكهاي برقي رو ميداد به مامانم گفت كه اينها مال همه است و خودش اونها رو به همه بده. در ضمن من خودم كه نامزد امير بودم با توجه به اينكه امير دانشجو بود و وضع مالي خيلي خوبي نداشت اصلا توقع نداشتم كه حتي براي من سوغاتي بياره چه برسه به بقيه.
پدر و مادر امير بيچاره ها هيچ چي نگفتن. شوهر خواهر ناتنيم از امير كه يخ كرده بود خواست كه با هم برن تو اطاق، ناپدريم هم رفت تو اطاق و امير تو اطاق به ناپدريم گفت كه هديه دخترتون تو خونه جامونده اما ناپدريم در جواب گفت كه يا بايد هديه همرو با هم بدي و يا هيچ هديه اي نبايد ميدادي.
زياد طول نكشيد كه ديديم در اطاق باز شد و ناپدريم با عصبانيت اومد بيرون و در خونه رو باز كرد و به پدر و مادر امير گفت: لطفا از خونه من برين بيرون! من به همچين پسري دختر نميدم! امير و پدر و مادرش هم بدون گفتن كلمه اي پا شدن كه برن. مامانم بيچاره گفت: تو رو خدا ببخشيد ، بمونيد مسئله رو يه جوري حل ميكنيم. ناپدريم هم كه انگار عقلشو به كلي از دست داده بود گفت: حالا شام بخوريد و بعد برين و مادر امير رو كرد به مادر من و گفت: صلاح در اينه كه ما اينجا نباشيم.






  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۳

تصميم با بازگشت ۵: عاشقانه های نرگس قسمت بيستم


چند نفر از دوستان خواسته بودن که عکس بزارم توی وبلاگ و مطالب رو درشتتر بنويسم. با عکس که فکر کنم همتون موافق باشين ولی لطفاْ نظرتونو نسبت به فونت جديد برامون بنويسيد.

خب اين دفعه تصميم گرفتم شما رو سورپرايز كنم و زود آپديت كنم، وقتو تلف نميكنم و ميرم سراغ ادامه ماجرا:

خلاصه نوبت من شد و يارو ازم پاسپورت خواست و من گفتم كه پاسپورتم بايد دست شما باشه و يارو گفت: من اينجا هيچ پاسپورتي ندارم

آقا منو ميگي زبونم بند اومده بود و نميدونستم چي بگم. يارو گفت بزار برم بپرسم و بعد از چند دقيقه اي اومد در حاليكه پاسپورت من دستش بود. نفس راحتي كشيدم و يارو بهم گفت كه ساعت 3 بعدالظهر برگردم و پاسپورت و ويزامو بگيرم.
ساعت حدود 11:30 صبح بود و من وقت كافي براي ناهار داشتم. آدرس يه رستوران مكزيكي رو گرفتم ، آخه من غذاي مكزيكي خيلي دوست دارم. مخصوصا يه غذا دارن بنام بوريتو كه يه مقدار گوشت تيكه تيكه شده رو با برنج ، لوبيا ، پنير و خلاصه هر چي كه دستشون بياد رو توي نون ترتيلا (شبيه نون لواشه ولي گرده) ميپيچين. من اينقدر ذوق داشتم كه تو مكزيك از يارو پرسيده بودم غذاي مكزيكي كجا ميتونم پيدا كنم.
رستورانه نزديك سفارت بود ، منم تو رستوران يه بادي به غبغب انداختم و پرسيدم: دلار آمريكايي قبول ميكنين؟
دلم ميخواست داد بزنم و به همه بگم كه دارم ميرم نرگسمو ببينم و با هم عروسي كنيم. يه پسر فرانسوي هم با من تو سفارت بود و با دوست دخترش اومده بود. اونم اومد تو همون رستوران. منم فرصتو از دست ندادم و گرفتمش به حرف و دائم از عشق و اينجور چيزها حرف ميزدم. نميدونم چقدر باهاش حرف زدم ولي فكر كنم بيچارش كردم.
نزديكيهاي ساعت 3 برگشتيم سفارت و پاسپورتامونو تحويل گرفتيم. دو تا نكته جالب پيش اومد. اولا اينكه به ايرانيها معمولا ويزاي تك ورود ميدن ولي ويزاي من دو وروده بود !! و به اون پسر فرانسويه ويزاي 10 ساله دادن !!
برگشتم تو امريكا و اولين كاري كه كردم زنگ زدن به نرگس بود. نرگس كه انتظار شنيدن اين خبر رو نداشت خيلي خوشحال شد و يه جيغ بنفش كشيد. سوار ماشين شدم و به سمت لس آنجلس راه افتادم.
ساعت حدود 11 شب سوار هواپيما شدم و تو هواپيما يه دختر پاكستاني كه حدود 30 سال سن داشت بقلم نشسته بود. قيافه اي غم زده داشت و داشت قران ميخوند و من داشتم دائم با حلقه ام بازي ميكردم. آخه نرگس از ايران برام يه حلقه طلا فرستاده بود كه من هميشه دستم ميكردم.
البته اون حلقه، حلقه دومي بود كه نرگس برام فرستاده بود. يه روز كه داشتم كتلت درست ميكردم حلقمو در آوردم و گذاشتم تو بشقاب كه راحتتر كار كنم و پوست سيب زمينيها رو هم توي همون بشقاب گذاشتم و حلقه رو با پوست سيب زمينيها انداختم تو سطل زباله و از اونجا تو شوت.
خلاصه دختره ازم پرسيد كه ازدواج كردم يا نه؟ و من جريان رو بصورت خلاصه براش تعريف كردم. اشك تو چشماش جمع شده بود و اونم داستانشو برام تعريف كرد. ميگفت كه شوهر اونم چند سال پيش عاشقش بوده و از پاكستان اومده و با هم ازدواج كردن و در آمريكا زندگي ميكنند. اما مشكلش اين بود كه مادر پسره هم با اونها زندگي ميكرد و دائم براشون مشكل درست ميكرد و پسره هم هميشه طرف مادرشو ميگرفته. دختره داشت ميرفت كه برنامه طلاقشو درست كنه و داشته استخاره ميكرده كه طلاق بگيره يا نه؟
مثلاَ ميگفت كه مادر شوهرش يه بار به اون گفته بدكاره و دختره اين حرفو يه روز كه شوهرش خسته از كار اومده بوده بهش ميگه و شوهرش در جواب ميگه مادرم منظورش شايد يه چيز ديگه بوده و يا اينكه تو حتماَ يه كار خيلي بدي كردي كه مستحق اين حرف بودي.
من به دختره گفتم عوض اينكه با عصبانيت به شوهرت اينو بگي صبر ميكردي و در يك موقعيت مناسب ازش ميپرسيدي كه اگه كسي بهم بگه بدكاره تو باهاش چيكار ميكني؟ و بعد به نرمي ميگفتي كه اين حرفو از مادرش شنيدي. خلاصه با اينكه خيلي خسته بودم در تمام طول پرواز باهاش حرف زدم و راضيش كردم كه سعي كنه مسايل رو با روشي جديد حل كنه و دائم ميگفت كه تو رو خدا فرستاده كه راه جديدي جلوي پاي من باز بشه. خلاصه همه لقبي بهم داده شده بود جز فرستاده خدا جهت حل مشكلات زناشويي.
بليطمو اينبار از خط هوايي تركيه خريدم تا مشكل ويزاي ترانزيت نداشته باشم. سر كارمم صحبت كردم و خوشبختانه اونا با مرخصيم موافقت كردن. ديگه همه سر كارم ميدونستن كه دارم ميرم عروسي كنم.
قرار روز حنابندان و عروسي هم گذاشته شد و همچنين دهن بعضيها هم بسته شد. شبي كه فرداش پرواز داشتم تو حياط دانشگاه با چند تا از بچه ها داشتيم چايي ميخورديم. يكي از دخترهاي ايراني اونجا كه سي و چند سالي داشت و هنوز مجرد بود با لحني خاص گفت: خدا به آدم شانس بده، نرگس خيلي دختر خوش شانسيه كه يه پسر بخاطرش داره از آمريكا برميگرده ايران. منم بهش گفتم اينو در نظر داشته باش كه اين مسئله تنها شانس نيست و در واقع اينجا كسي كه خوش شانسه منم ، برگشتن من ربطي به شانس و يا اينكه من آدم خوبيم نداره. اين خوبي نرگسه كه همه اين مسائل رو باعث شده. متاسفانه كم نيستن دخترها و پسرهايي كه دست رو دست ميزارن و نه تنها دنبال عشق واقعي نميگردن بلكه به موقعيتهايي هم كه براشون پيش مياد لگد ميزنن و بعد كه پيداش نميكنن ميگن ما بد شانسيم.
سوار هواپيما شدم و هواپيما ساعت 11 صبح در استانبول به زمين نشست. رفتم يه كباب تركي حسابي خوردم و از يارو پرسيدم چقدر شد؟ و يارو گفت 5 ميليون. من كه نميدونستم پول تركيه چقدر در برابر دلار كم ارزشه با ترس و لزر از بارو پرسيدم يعني چند دلار؟ و يارو گفت 4 دلار. يه پنج دلاري به يارو دادم و يارو كلي حالز كرد.
چون هر دو پروازم با خط هواپيمايي تركيه بود بين دو پرواز ما رو بردن هتل و من بعد از ناهار يه چرت حسابي زدم. نصفه شب ماشين اومد دنبالمون و ما رو برد فرودگاه. از فرودگاه به نرگس زنگ زدم و سوار هواپيما شدم.
بعد از چند ساعت خلبان اعلام كرد كه تا چند دقيقه ديگر در فرودگاه مهرآباد بزمين خواهد نشست. برج زيباي آزادي از دور ديده ميشد. از اينكه دوباره ميخواستم نرگسو ببينم پوست نميگنجيدم. انشاله خدا از اين لحظات زيبا قسمت شما هم بكنه.




  
نویسنده : narges ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۳

تصميم با بازگشت ۴: عاشقانه های نرگس قسمت نوزدهم

سلام به همه

اگه قسمتهای قبلی داستان رو نخوندين ، بهتون توصيه ميکنم داستان رو از اول بخونين. برای اينکه از شر رفتن به آرشيو راحت بشين ، من همه رو تويه يه فايل جمع آوری کردم و بصورت اچ تی ام ال و بصورت پی در اف گذاشتم تو لينکهايی که در سمت راست صفحه قرار دارد.

و اما نتايج وبگرديهای اينجانب:

بنظر شما باسن يه دختر بچه دوم دبستانی که شلوار پاشه ..... بقيشو تو وبلاگ آوای آتش بخونين.

اگه دنبال طنز هستين و نه هجو وبلاگ مهندس سعيد رو ببينين.

وبلاگ STATUS پر از مطالب علمی راجع به کامپيوتر و اينترنت و اينجور چيزهاست.

نظرات بزرگان در مورد زن رو حتما بخونيد. بعضياش در حمايت از زن گفته شده و بعضياش در خلاف اون. راستی چرا از اينجور مطالب در مورد مردها نمينويسن؟ راستی يه سئوال که احتمالاْ برای خيلی از خانومها پيش تا حالا پيش اومده و اون اينکه:

چه جوری ميشه سريع به قلب يه مرد دست پيدا کرد؟

جوابش ساده تر از اونيه که فکر ميکنيد : با چاقوی آشپزخانه و توسط شکافتن سمت چپ قفسه سينه. البته اين مسئله يه نکته کنکوری داره و اون اينه که شما احتمالا در هنگام دستيابی به قلب مرد مورد نظر در روبروی او خواهيد بود و سمت چپ او سمت راست شماست.

از شير مرغ تا جون آدميزاد رو تو سايت پاتوق پيدا کنيد. هر روز يه سری لينک نسبتا جالب ميزاره.

بک گروندهای جالب هم توی اين لينک پيدا کنين.

بابک جردن هم يه مطلب خيلی قشنگ و کوتاه گذاشته تو وبلاگش.

اگه خدا بخواد و زلزله نشه تا چند ساعت ديگه آپديت ميرسه.

قربون همتون

امير

از زور ناراحتي نميدونستم چيكار كنم. بسرم زده بود كه برگردم ايران و بعد موقع برگشت براي ويزا اقدام كنم اما بعدش تصميمم عوض شد. بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم به خونه نرگس اينها زنگ زدم و چون نرگس خونه نبود به مادر نرگس خبر دادم. به سفارت آمريكا ايميل زدم و اونها بهم گفتن كه صحت ويزايي كه من دفعه قبل از قبرس گرفتم هنوز تاييد نشده و تا 4 هفته ديگه نتيجه معلوم ميشه. من نميدونم با اين همه سيستمهاي كامپيوتري اين كار بايد اينقدر طول بكشه؟!
زنگ زدم و بليطي رو كه براي سفر به ايران خريده بودم ، كنسل كردم و اونها هم منو 250 دلار نازنين جريمه كردن. هم اتاقيم رفت ايران و من تنها موندم. تو ايران بهش كلي خوش گذشت و مامانم براش يه مهموني داد كه نرگس و همه دوستاي نزديكم بودن.
4 هفته هم صبر كردم و بعد دوباره زنگ زدم سفارت آمريكا و يه زنه كه لهجه مكزيكي غليظي داشت بهم گفت كه ويزام حاضره و من تا اومدم بگم شما كه دفعه پيش هم همينو گفتين گوشي رو گذاشت. رفتم پهلوي عموم و از اون خواستم كه از طرف من زنگ بزنه و مطمئن بشه كه اين دفعه ويزام حاضره، چون هم عموم انگليسي خيلي بهتر حرف ميزد و هم اينكه بهتر از من بلد بود با اينجور مسائل برخورد كنه.
عموم زنگ زد سفارت آمريكا و دوباره همون زنه جواب داد و عموم گفت كه اصلاَ نميخواد با اون صحبت كنه و ميخواد با سوپروايزر اون و با يه آمريكايي صحبت كنه. بعد از اينكه ما رو 15 دقيقه پشت تلفن منتظر گذاشت عموم با يه يارو كه ظاهرا كاره مهمي اونجا بود صحبت كرد و به يارو گفت كه اين دانشجوي منه و ما مشغول يه كار تحقيقاتي هستيم و اگه ويزاش حاضر نيست من نميخوام تا اونجا بياد و يارو هم گفت تاييد ويزاش از قبرس اومده و همه چي حاضره و بياد و ويزاشو بگيره و عموم اسم يارو رو پرسيد و يارو گفت كه بخاطر مسائل امنيتي نميتونه اسمشو بگه!!!
بليط هواپيمامو خريدم و پرواز رفت رو پنجشنبه شب گرفتم و پرواز برگشت رو براي جمعه شب. ديگه حال اينكه بخوام خونه كسي برم رو نداشتم. برنامم اين بود كه نصفه شب كه رسيدم لس آنجلس برم ماشين كرايه كنم و همون موقع برم سمت سانتيگو تا به ترافيك نخورم و شب رو توي يه هتل توي سانتيگو بمونم (چون همونطور كه قبلا گفتم سانتيگو خيلي به مرز نزديكه) و صبح برم مكزيك و بعد از گرفتن ويزا برگردم لس آنجلس و سوار هواپيما بشم و برگردم خونه. يه برنامه فشرده فشرده.
بعد از خريدن بليط هواپيما رفتم تا هتل رزرو كنم و يه هتل يه ستاره رزرو كردم به 60 دلار. بعد يكي از دوستام گفت كه يه وب سايتي هست بنام PRICELINE.COM كه توش مشخصات هتلي رو كه ميخواي ميدي و قيمتي رو هم خودت تعيين ميكني ، يعني ميگي من يه هتل با اين مشخصات ميخوام و اينقدر هم حاضرم بپردازم و اون وب سايت ميگرده و اگه هتلي با اين شرايط پيدا كنه ايميل بهتون ميزنه . البته مشخصات كرديت كارتتونو ميگيره و اگه بتونه چيزي پيدا كنه ديگه شما حق كنسل كردن ندارين. منم رفتم و گفتم يه هتل ميخوام تو سانتيگو و 30 دلار هم بيشتر حاضر نيستم بدم و در كمال تعجب بعد از 15 دقيقه يه ايميل گرفتم كه يه هتل برام پيدا كرده. منم زنگ زدم و اون يكي هتل رو كنسل كردم. آدرس هتل رو هم از رو اينترنت در آوردم و مسير رو هم از ياهو گرفتم و آماده رفتن شدم.
روز پنجشنبه عصر با يه كيف كوچولو عازم فرودگاه شدم و به نرگس هم نگفتم تا الكي دلش شور نزنه. هواپيما دو ساعت تاخير داشت و من حدود ساعت 1 نيمه شب رسيدم لس آنجلس. از طرف اون شركتي كه ماشين رو ازش كرايه كرده بودم اومدن دنبالم و بعد از پر كردن فرمها ماشينو تحويل گرفتم.
جالب اينكه وقتي فرم رو امضا كردم به يارو اشتباهاً به فارسي گفتم: ممنون و يارو هم بفارسي گفت: شما ايراني هستين؟ يارو خودش مدير اونجا بود و برام پارتي بازي كرد و يه ماشين نو بهم داد.
احساسي كه اونشب داشتم احساس زيبايي بود. تنها توي بزرگراه خلوت داشتم گاز ميدادم و به تنها چيزي كه فكر ميكردم نرگس بود. فكر كنم حدود 150 مايل (240 كيلومتر) راه بود و حال بخصوصي داشتم و دائم شعرهاي مختلفي رو براي خودم مرور ميكردم. شعرهايي مثل : كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها و يا در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم ، سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور. البته من همونجا اين بيت رو بصورت زير تغيير دادم:
در اتوبان گر به شوق نرگست گاز ميدهي
سرزنشها گر كند راه درازت غم مخور.
خلاصه حدود ساعت 4 صبح رسيدم هتل. نميدونم جريان چي بود كه اون هتل رو به من 30 دلار كرايه داده بودن. يه هتل 5 ستاره و خيلي شيك بود كه قيمت اطاقاش از 140 دلار شروع ميشد. تازه به من اطاق نداده بودن ، سوييت داده بودن. رفتم تو رختخواب ولي اصلا خوابم نبرد با خودم كلي تا صبح كلنجار رفتم. ساعت 7 صبح وسايلم رو جمع كردم و رفتم كه تسويه حساب كنم و ديدم اونجا نوشته فلان فرم رو پر كنيد تا دفعه بعد 10% تخفيف بهتون بديم و من از يارو پرسيدم اگه اين فرمو پر كنم دفعه بعد بايد 27 دلار بدم كه يارو يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم انداخت و گفت اون سوييتي كه شما گرفتين قيمتش بيشتر از 200 دلاره.
براي سفارت ساعت 11 وقت داشتم و صبحانه هتل مجاني بود. جاتون خالي عجب صبحانه اي. هر چي كه دلتون بخواد براي صبحانه بود. منم سر صبر نشستم صبحانه خوردم و بعد راه افتادم سمت مرز.
مثل دفعه قبل ماشين رو تو آمريكا پارك كردم و رفتم تو مكزيك و يه تاكسي گرفتم و رفتم سفارت. اين دفعه رام دادن تو و بعد از حدود نيم ساعت معطلي رفتيم تو ساختمون سفارت و پاسپورتم رو تحويل دادم. جالب اين بود كه بعد از اينكه پاسپورت رو چك ميكردن اونها رو پس ميدادن ولي يارو پاسپورت منو كه چك كرد اونو بهم پس نداد و بهم گفت كه تو صف وايستم و گفت كه خودش پاسپورت رو ميبره به كنسول ميده. شايد چون من ايراني بودم اينكارو كرد.دلم يه كم شور ميزد، تو صف همه پاسپورتاشون دستشون بود الا من.
خلاصه نوبت من شد و يارو ازم پاسپورت خواست و من گفتم كه پاسپورتم بايد دست شما باشه و يارو گفت: من اينجا هيچ پاسپورتي ندارم

و اما حال و اوضای من بيچاره تو ايران : همه ما از اينكه امير قراره بياد خيلي خوشحال بوديم ‏، مادر و پدر امير از دو جهت خوشحال بودن يكي از اين جهت كه پسرشون داشت عروسي ميكرد و ديگه اينكه توي يك سالي كه امير نبود خيلي تنها بودن و اين اولين بار بود كه امير براي مدتي طولاني ازشون دور بود. از نصفه شب ما كه همزمان با بعدالظهر امير اينها ميشد منتظر تلفن امير بودم چون ميدونستم كه قراره طرفهاي ظهر بره سفارت و ويزاشو بگيره. تا صبح از زور دلشوره 100 مرتبه از خواب پريدم اما خبري از امير نشد. صبح شد و من رفتم سر كار و حدوداي ظهر بود كه مادر امير زنگ زد سر كارم و بعد از حال و احوال پرسي بهم گفت: نرگس چون ميخوام يه چيزي بهت بگم ولي بايد قول بدي كه ناراحت نشي و خودتو كنترل كني. من با شنيدن اين جمله ضربان قلبم رفت بالا و با من من گفتم : آخه چي هست كه بايد قول بدم ناراحت نشم؟ (در فاصله اي كه اين حرفو ميزدم هزار تا فكر بد بسرم اومد و همش نگران بودم كه نكنه بلايي سر امير اومده باشه) و مامان امير گفت: اومدن امير يك ماه به تاخير افتاده ، چون ويزاش هنوز حاضر نيست و بهش گفتن كه يك ماه ديگه بايد بره تا ويزاشو بهش بدن و من با نگراني پرسيدم : يعني امير نمياد؟ و مامان امير با كمي مكث گفت: مياد انشاله، توي سفارت بهش نگفتن كه بهت ويزا نميديم بهش گفتن ويزات هنوز حاضر نيست. وقتي مامان امير اين حرفها رو داشت ميزد احساس كردم كه حالم داره بهم ميخوره و دارم بالا ميارم.
بعد از اينكه با مامان امير خداحافظي كردم ، بغض گلومو گرفته بود و يه ليوان آب خوردم و رفتم به مامانم زنگ زدم.
نرگس: الو مامان ، سلام
مامان نرگس: سلام گلم ، چطوري؟
نرگس: خوبم (با بغض)
مامان نرگس: مامان امير بهت زنگ زد؟
نرگس: آره ، به تو هم زنگ زد؟
مامان نرگس: آره اول خود امير زنگ زد ، بچه ام (امير) داشت اونور خط از ناراحتي سكته ميكرد و من بهش گفتم مامان جان نگران نباش حالا انشاله دفعه بعد كه رفتي بهت ويزا ميدن.
نرگس: جون مامان نگفت كه نمياد
مامان نرگس: نه به مرگ تو. بهش گفتن كه يه ماه ديگه بياد (و تمام حرفهاي مامان امير رو تكرار كرد)
نرگس: (در حاليكه داشت گريه ام ميگرفت) باشه من الان ديگه بيشتر نميتونم حرف بزنم، يه ساعت ديگه ميام خونه.

مامانم بعد از تماس امير سريع به مامان امير زنگ زد و هيچ كدومشون زير بار نميرفت كه اين خبرو به من بده. كار باباي امير از همه با مزه تر بود ، وسط تلفن مامان من و مامان امير سريع از خونه جيم شده بود كه يه وقت مسئوليت گردنش نيوفته.
تو اين حال كه همه ما ناراحت بوديم ، حرفهاي ناپدريم قوز بالا قوز شده بود. عوض اينكه ما رو دلداري بده دائم ميگفت: من از اولش ميدونستم كه اين پسره اومدني نيست. چطوره كه به هم اطاقيش ويزا دادن و به اين ندادن؟ يعني مملكت اونجا اينقدر بي در و پيكر و بي قانونه؟ مامانم هم دائم ميگفت به قانون ربطي نداره لابد يه مشكلي پيش اومده. روزي هزار نفر ميرن سفارت بهشون ويزا نميدن ، اينم روش. پسره اونور خط داشت سكته ميكرد وقتي داشت ميگفت كه بهش ويزا ندادن حالا تو ميگي اصلا نميخواسته بياد؟ و اينجور حرفها.
راستشو بخواين ناپدريم همچين از اين مسئله ناراحت نبود براي اينكه امير از همه نظر دامادش (شوهر دخترش) بالاتر بود و بقول معروف يه جورايي به امير حسودي ميكرد و كارهايي هم كه پدر و مادر امير ميكردند كه مخالف آداب معاشرت معمول جامعه ما بود بهانه لازم رو براي سر كوفت زدن به امير خانوادش ميداد ميداد.
من و مادرم تا اون موقع هيچ وقت چنين رفتارهايي از ناپدريم نديده بوديم ، بقول معروف داشت اون روي خودشو نشون ميداد. تو اين گيرو دار من بيچاره امتحان آخر ترم داشتم و به تعويق افتادن اومدن امير تنها حسني كه براي من داشت اين بود كه بعد از تمام شدن امتحاناتم ميومد ولي همونطور كه گفتم در اونصورت امير مجبور ميشد از كارش تو دانشگاه يه مرخصي طولاني بگيره كه همچين صورت خوشي براش نداشت.
توي اون شرايط هيچ كس نميتونست آرومم كنه ، خيليها كه از زور حسودي هي زخم زبون ميزدن. مثلاَ يكي از آشناهامون كه دختري همسن و سال من بود يه بار بهم گفت: حالا خودمونيم، دوست دختر آمريكاييش بهش ويزا نداد يا سفارت؟ تو لحظه فقط دلم ميخواست بزنم تو دهنش.
خلاصه كه شرايط خيلي بدي بود و ما مجبور شديم تاريخ عروسي رو عقب بندازيم ، البته اينبار تصميم گرفتيم بعد از اينكه امير ويزاشو گرفت تاريخ صد در صد رو معلوم كنيم.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳

تصميم به بازگشت ۳: عاشقانه های نرگس قسمت هجدهم

سلام به همه


اگه قسمتهای قبلی داستان رو نخوندين ، بهتون توصيه ميکنم داستان رو از اول بخونين. برای اينکه از شر رفتن به آرشيو راحت بشين ، من همه رو تويه يه فايل جمع آوری کردم و بصورت اچ تی ام ال و بصورت پی در اف گذاشتم تو لينکهايی که در سمت راست صفحه قرار دارد.

تو اين مدت با يه وبلاگ خيلی باهال آشنا شدم بنام سراب نه، زندگی. مهدی و مريم داستان عشقشونو نوشتن. البته دو تا داستان نوشته شده يکی از زبان مريم و اون يکی از زبان مهدی. داستان مريم کامله و داستان مهدی هنوز ناتمونه. اين اولين وبلاگيه که ميبينم يه جورايی شبيه وبلاگ ماست، شما اگه وبلاگی به اين سبک دارين و يا ميشناسين لطفاْ به من و نرگس خبر بدين.


وبلاگ نميدونم زندگی رو چطور معنی کنم نوشته های خانم سميرا رو ببينيد. داره در مورد آشنا شدن با يه نفر تو چت مينويسه.


وبلاگ فرهاد و ... هم درباره سياست و مسائل روزمره مطالب قشنگی مينويسه.


وبلاگ گلدونها هم نظرات جالبی در مورد زنها داره. گرچه من با نظراتش موافق نيستم ولی خوندن نظراتش جالبه.


راستی در چند روز گذشته تعداد خواننده های اين وبلاگ از دو برابر هم بيشتر شده و بيشتر بيننده ها هم از وبلاگ صفا در لس آنجلس هستن. ولی جالب اينکه اين خواننده های جديد پيام اصلا نميزارن. خوشحال ميشم بدونم جريان چيه؟

دنبال كارهاي عروسي افتاديم. اول از همه بايد سالن عروسي رزرو ميكرديم با تهيه و تدارك وسايل سفره عقد. مامانم در عين اينكه خيلي با سليقه بود و خانواده امير هم به ما گفته بودند كه در مورد خرج عروسي نگراني نداشته باشيم ، سعي ميكرد همه چيز رو در عين شيكي با صرفه جويي هر چه بيشتر تهيه كنه. براي همين ميرفتيم تو پاساژهاي گرون قيمت و شيك تهران مدل هاي لباس عروس رو انتخاب ميكرديم و در نهايت مامانم لباس رو به يكي از دوستاش كه خياط ماهري بود سفارش داد و تقريبا لباس رو با يك سوم قيمت تموم كرد.
براي سالن ، وسايل عقد و شام عروسي هم با يكي شركتهايي كه عروسي برگزار ميكنند و نامزدي خواهر ناتني ام رو هم اونها برگزار كرده بودن و ما از كارشون بينهايت راضي بوديم ، قرارداد بستيم و چون در فاصله اي كم ما بار دومي بود كه باهاشون قرار ميبستيم به ما خيلي تخفيف دادن.
مشكلي كه در اين مدت ما باهاش درگير بوديم اختلاف بين فرهنگ دو خانواده بود. پدر و مادر امير در اروپا تحصيل كرده و حتي در همونجا هم با هم ازدواج كرده بودن و عروسي هم نگرفتن و فقط يك جشن كوچيك كه دوستاشونو دعوت كرده بودن. دوستهايي هم كه تو ايران داشتن اغلب مثل خودشون بودن و بيشتر فرهنگ اروپايي داشتن تا ايراني و به رسم و رسومها و تعارفهاي ايراني اهميت چنداني نميدادند. مثلاَ وقتي با هم رستوران ميرفتن حتي وقتي تعداشون زياد هم نبود هر كسي پول غذاي خودش رو ميداد و يا اينكه در مهمونيهاشون خيلي با هم شوخي ميكردن و جكهاي 18 سال به بالا ميگفتن. از طرف ديگر خانواده من خيلي در قيد و بند آداب معاشرت بودند و هر چه زمان ميگذشت و ارتباط دو خانواده بيشتر ميشد، اين اختلاف بيشتر بزور ميكرد.
مثلاَ يك شب مادر امير زنگ زد خونه ما و قرار شد كه فرداي اونشب براي خريد آينه و شمعدون بريم. مادر امير به مامانم گفت كه فرداش بهمون زنگ ميزنن. فرداي اونروز حدود ساعت 10 صبح بود كه مادر امير زنگ زد و گفت كه ما در بازار هستيم و از ما خواست كه به بازار بريم تا آينه شمعدون رو انتخاب كنيم. مامانم و علي الخصوص ناپدريم خيلي بهشون برخورد چرا كه قرار بود ما با هم بريم و در واقع رسم اينه كه خانواده داماد، عروس و همراهانشونو براي خريد عروسي ميبرن. تازه فاصله خونه ما تا خونه امير اينها خيلي زياد نبود. بهرحال من و مامانم آژانس گرفتيم و رفتيم بازار و پدر امير هم آينه شمعدون نقره اي رو كه من پسنديده بودم و خيلي هم گرون قيمت بود، برام خريد.
خودتون بهتر از من ميدونين كه در مراسم عروسي هميشه اين اختلافات هست ولي چون امير ايران نبود در واقع فشار اين بحثها و اختلافات فقط روي من بود و در واقع فقط من بودم كه بايد سعي ميكردم تا روابط بين دو خانواده بهم نخوره. خيلي مواظب بودم كه از مامان و باباي امير جلوي مادر و ناپدريم گله نكنم و همينطور مواظب بودم كه از مادر و ناپدريم جلوي مامان و باباي امير گله نكنم. بنابراين اين مسئله تحمل شرايط رو براي من سخت تر ميكرد و فقط خودم رو با فكر اينكه قراره امير رو دوباره ببينم آروم ميكردم.


كارهاي مربوط به عروسي شروع شد‏، چون پدر و مادر من سنشان كمي زياد بود بيشتر زحمت گرد مادر نرگس بود كه با جديت و علاقه امور مربوطه را دنبال ميكرد. منكه در آمريكا بودم و از دور فقط خبرها را ميشنيدم.
بليط رفت و برگشت به ايران را بايد از يك ماه قبل تهيه ميكردم. به يك آژانس هواپيمايي ايراني در آمريكا زنگ زدم و بليط اصلاَ گير نميومد چون پروازهاي خارجي ايران بسيار محدوده. خلاصه بعد از يك هفته يه بليط به قيمت حدوداَ 1000 دلار رزرو كردم. پرواز تا آمستردام از طريق خط هوايي KLM بود و از آمستردام به تهران از طريق ايران اير. چند روز بعد به سفارت هلند رفتم تا ويزاي ترانزيت بگيرم و آنها ويزاي بازگشت به امريكا از من ميخواستند كه من نداشتم. هر چه برايشان توضيح دادم فايده نداشت و بخرجشان نميرفت تا اينكه يه كله گندشون اومد و به من قول داد كه اگه با ويزاي امريكا بيام حتماَ به من ويزاي ترانزيت ميده.
بليط هواپيما تا لس آنجلس رو هم بايد زودتر ميخريدم . يه بليط گرفتم براي كه زمانش 8 هفته بعد از زمان مصاحبم بود و دائم نگران بودم كه اگه ويزام تا اون موقع حاضر نباشه دوباره پول بليط هواپيمام از بين نيره. از مصاحبم 6 هفته كه گذشت به سفارت آمريكا در شهر تيجوانا زنگ زدم و اونها بهم گفتند كه ويزام حاضره و من ميتونم هر روز كه بخوام در طول 6 ماه آينده برم و ويزامو بگيرم. خيلي خوشحال شدم و به نرگس زنگ زدم. به آژانس هواپيمايي هم زنگ زدم و تاريخ بليط را قطعي كردم. قرار روز حنابندان و عروسي گذاشته شد. و كليه مقدمات آماده بود و فقط چند تا امتحان پايان ترم بود كه بايد از شرشون خلاص ميشدم. منكه تا آن موقع به آنهايي كه عشق و عاشقي جلوي درس خواندشان را ميگيرد لقب بي اراده و تنبل ميدادم ‏، بد جوري گير افتاده بودم. اصلاَ نميتونستم درس بخونم و دائم ميرفتم تو فكر و خيال. اون ترم هم نمرات خوبي نگرفتم.
خلاصه امتحانات تموم شد و موقع رفتن به لس آنجلس. هم اتاقيم از اون دوستش كه تو لس آنجلس پهلوش رفته بود كمي پول طلبكار بود و اون هم براي دادن پولش هي امروز و فردا ميكرد و اين مسئله هم اتاقيمو خيلي عصباني كرده بود. بهش گفتم تو كه پول تو حسابت زياد نيست چرا به ديگران پول قرض ميدي؟ و اون در جوابم گفت همش تقصير توئه. گفتم چرا تقصير من؟ منكه نه سر پيازم و نه ته پياز. و اون گفت تو كه اومدي لس آنجلس اون شب خونش بوديم من بهش مديون شدم و وقتي ازم خواست بهش پول قرض بدم من نتونستم نه بگم. منم گفتم مرد حسابي دوستت خودش منو دعوت كرد و اون گفت دوستم يه تعارف كرد و تو هم اومدي. خلاصه كلي حرفمون شد. منم به هم اتاقيم گفتم نگران نباش من اين دفعه مزاحمت نميشم برو با اون دوست با معرفتت خوش باش.
رفتيم لس آنجلس با دلخوري و وقتي رسيديم اونجا من منتظر نادر بودم كه قرار بود بياد دنبالم و هم اتاقيمم منتظر دوستش. دوست هم اتاقيم زودتر اومد و به من تعارف كرد كه برم خونشون و اون در جواب گفت دفعه پيشم كه اومدي و همشو خونه من نبودي اشتباه كردي اين دفعه بايد بياي خونه خودم و در حاليكه هم اتاقيم به دوستش ميگفت بابا بهش اصرار نكن خوب ولي اون گوش نميداد و شيشه عقب ماشينشو باز كرد و چمدون منو انداخت تو ماشينش و گفت حالا هر جا ميخواي برو. در همين حين يه بنز سفيد آخرين مدل با شيشه هاي دودي پشتمون وايستاد و چند تا بوق زد و منكه فكر كردم راهو بند اورديم اومدم به راننده بنزه بگم كه الان ميريم كه ديدم نادر از ماشين پياده شد و بشوخي گفت : خوشتيپ بزن بريم وگاس. خلاصه هم اتاقيم كلي دماغش سوخت و من كلي حال كردم.
خوشبختانه نادر خودش خسته بود و حال وگاس رفتن نداشت. رفتم خونه نادر اينها و يكي دو روز اونجا بودم و با هم اتاقيم قرار گذاشته بوديم كه اين دفعه شب بريم مكزيك تو تيجوانا تويه يه هتل كه صبح ديگه رانندگي نداشته باشيم و بعد الظهر روزي كه قرار بود بريم سفارت هم اتاقيم و دوستش اومدن دنبالم و ما به سمت مرز حركت كرديم. ماشينو تو آمريكا لب مرز پارك كرديم و سه نفري رفتيم اونور مرز و يه هتل گرفتيم.
وقتي فكر ميكردم كه 4 روز ديگه ايرانم و نرگس عزيزمو ميبينم و اينكه 10 روز ديگه عروسيمه ميرفتم تو رويا. صبح رفتيم سفارت و دم در يه يارو بود كه رسيدي رو كه دفعه قبل بهمون داده بودن رو ميگرفت و ميرفت تو چك ميكرد. ما هم پشت در ميله اي سفارت كه يه سرباز گردن كلفت مكزيكي دمش وايستاده بود منتظر شديم. من و هم اتاقيمم رسيدهامونو داديم و 5 دقيقه بعد يه خانمه اومد. اسم دوستمو صدا كرد و بهش گفت بره تو و رسيد منو بهم پس داد و گفت ويزاي شما آماده نيست. من گفتم يعني چي اماده نيست؟ من بهتون زنگ زدم و گفتين كه آمادست و بدون اينكه متوجه باشم صدامو بلند كرده بودم و خانمه هم به آرومي ولي با عصبانيت گفت ويزاي شما آماده نيست و من كاري نميتونم بكنم. اينو كه شنيدم بي اختيار شروع كردم به داد و بيداد كردن و اون سربازه يقمو گرفت منو پرت كرد زمين و من مثل ديوونه ها پاشدم و ديدم كه با باتون آماده بالاي سرم وايستاده داشتم فكر ميكردم كه يه لگد حسابي به يارو بزنم كه خوشبختانه دوست هم اتاقيم كه اونجا بود جلومو گرفت و قبل از اينكه مسئله خرابتر بشه منو آروم كرد. بعد رفت دم در و از من قول گرفت كه جلو نيام و من ديدم كه با اون خانمه كمي صحبت كرد و برگشت. يه شماره تلفن بود كه ميشد باهاش به سفارت زنگ زد. منهم زنگ زدم و در حالي كه خودمو بشدت كنترل ميكردم باهاشون صحبت كردم. و بهم گفتن كه تائيد ويزايي كه شما از قبرس گرفتين هنوز نيومده و من كاري براتون نميتونم بكنم. من گفتم آخه من بهتون زنگ زدم و خودتون گفتين همه ويزام حاضره. خانمه پرسيد اون كسي كه شما باهاش صحبت كردين اسمش چي بود و من اسم اون طرف رو نپرسيده بودم. خلاصه چاره اي نبود و خانمه گفت كه چهار هفته بعد دوباره رنگ بزنم. هم اتاقيم ويزاشو گرفت و ما در حاليكه اون خوشحال بود و من از ناراحتي نميدونستم چيكار كنم از لس آنجلس برگشتيم.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۳