تصميم به بازگشت ۲: عاشقانه های نرگس قسمت هفدهم

سلام به همتون بالاخره نرگس هم قسمت خودشو آپدیت کرد


ببخشيد از اينکه يه کم دير شد. برای اينکه مجبور نباشين دائم وبلاگ ما رو چک کنيد ببينيد که بروز شده يا نه يه ايميل به نرگس بزنيد تا اسمتونو بزاره تو ليست. اونوقت هر وقت بروز کرديم بهتون ايميل ميزنيم.


تو ۱۰ روز گذشته اين وبلاگ بيشتر از ۱۰۰۰ تا خواننده داشته که جای بسی خوشحاليه ولی خيلی دوست دارم بدونم چند در صد از اين افراد خواننده های جديد وبلاگ هستند و چند درصد افرادی که بر وبلاگ رو چک ميکنن تا ببين آپديت شده يا نه.


* اگه به موسيقی علاقه دارين به سايت زير يه سر بزنيد:



*‌ سايت هوش مصنوعی هم کلی مطالب جالب در مورد کامپيوتر و اينترنت گذاشته.


* اينم يه کلیپ خيلی قشنگ از Celine Dion که از تو وب سايت خسرو نژاد برداشتم.


توی مدت گذشته خبر چندانی از وبگردی نبود. بنابراين سخن کوتاه ميکنم و ميرم سر اصل قضيه.


از اون روز افتادم دنبال جور کردن مدارک. از هر چیزی که میشد یه مدرک تهیه کردم. از نمرات رسمی دانشگاه و برگه ای که نشون میداد هنوز دانشجو هستم تا مدرکی که نشون میداد که دانشگاه داره پول تحصیلمو میده (خدائیش دمشون گرم) و حتی یه برگه از بانک که نشون میداد کلی پول تو بانک دارم. عموم یه چند هزار دلاری برای چند روز بهم قرض داد و من اونو گذاشتم تو حسابم و یه برگه از بانک گرفتم که فلان قدر پول تو حسابمه و بعد که برگه رو گرفتم پول عمومو بهش برگردوندم.


قرار بود برم لس آنجلس پهلوی پسر یکی از دوستای عموم بنام نادر که من چند باری دیده بودمش و روز دوشنبه صبح راه بیفتم بسمت جنوب و از سان دیه گو رد بشم و برم اونور مرز به شهر تیجوانا که چسبیده به مرز بود. برم سفارت آمریکا مصاحبه بکنم و برگردم. یه چیزی حدود 175 مایل باید رانندگی میکردم.


از شانس بد روز پنجشنبه که میخواستم برم لس آنجلس دوباره سرما خوردم. شانس آوردم هم اتاقیم باهام بود و هوامو داشت. خلاصه رسیدیم فرودگاه و رفتم دم گیت که بلیطمو بگیرم. چون بلیط رو از رو اینترنت خریده بودم فقط یه برگه داشتم که از تو سایتی که بلیط رو توش خریده بودم پرینت کرده بودم و شماره و اینجور چیزها روش بود و در واقع رسید بلیط بود.برگه رو به مسئول گیت دادم و اون بلیطمو بهم داد و چک کردم دیدم تاریخ برگشتم عوض دوشنبه روز جمعه زده شده. رفتم به مسئول گیت گفتم و اون ازم برگه ای رو که دفعه اول بهش داده بودم خواست. دیدم که بعله تو اون برگه هم تاریخ برگشت روز جمعه ذکر شده. خدا میدونه چی شده بود؟ منکه فکر میکنم که موقعی که میخواستم تو صفحه اون سایته اسکرول کنم از چرخ وسط موشواره استفاده کردم و اون عوض اینکه صفحه رو اسکرول کنه ، تاریخ رو عوض کرده بود. منم تو قسمت آخر دیگه تاریخها رو چک نکردم.


خلاصه به مسئول گیت گفتم که میخوام تاریخ بلیطمو عوض کنم و اون گفت چون بلیط رو آنلاین خریدی امکان عوض کردن تاریخش نیست و اگه بخوای اینکارو بکنی باید 100 دلار جریمه بدی. من بلیط رفت و برگشت رو خریده بودم 250 دلار. یعنی برای عوض کردن تاریخ یه بلیط 125 دلاری باید 100 دلار جریمه میدادم. چاره ای نبود جریمه رو دادم. از فرودگاه یه زنگ به نرگس زدم و سوار هواپیما شدم.


رسیدیم لس آنجلس و به شرکتی که ماشین رو ازش کرایه کرده بودم زنگ زدم و اومدن دنبالم ، هم اتاقیمم قرار بود بره خونه یکی از دوستاش تو لس آنجلس و دوستش اومد دنبالش و اون رفت و من هم رفتم و ماشینو تحویل گرفتم و راه افتادم سمت خونه نادر اینها. با کلی بدبختی خونه نادر اینها رو پیدا کردم ، ساعت حدود 2 صبح بود که من بالاخره رفتم تو رختخواب.


نادر اینها وضع مالی خوبی داشتن و صاحب یه کارخونه بودن. صبح ساعت 7 بیدار شدم و با نادر رفتیم کارخونشون. تا کارخونشون حدود یکساعت و نیم فاصله بود و نادر هر روز این مسیر رو رانندگی میکرد. تو دفتر کارخونه یه مبل گنده بود که من تا ظهر روش خوابیدم. شب نادر یه مهمونی دعوت بود که با هم رفتیم و کلی خوش گذشت. همه ایرانی بودن و همه پولدار ، بیشترشون هم آدمهای تحصیلکرده ای بودن. حدود ساعت 1 صبح با نادر برگشتیم خونه و نادر دائم میگفت که بریم لاس وگاس ، میگفت خیلی خوش میگذره و اینجور حرفها. راستش من خیلی دوست داشتم لاس وگاس یا بقول خودشون وگاس رو ببینم. ولی اینقدر حالم بد بود که ترجیح دادم نرم و نادر رو راضی کردم که نریم. جالبه بدونین که درآمد شهر لاس وگاس از طریق قمار و اینجور چیزها از درآمد نفت ایران بیشتره.


روز شنبه به هم اتاقیم زنگ زدم و قرار شد برم پهلوی اون تا دوشنبه صبح با هم بریم سفارت. رفتم دنبالش و با هم رفتیم محله ایرانی ها گشتیم. روز یکشنبه با هم اتاقیم رفتیم و اونهم ماشینشو تحویل گرفت و برگشتیم.


دوشنبه صبح دو ماشینی از لس آنجلس راه افتادیم بسمت جنوب.کلی تو راه به ترافیک خوردیم و همدیگرو گم کردیم. ساعت 6:30 حرکت کرده بودیم و من ساعت 10:45 رسیدم لب مرز. البته اينو بگم که وقتی تابلو آخرين خروجی آمريکا رو ديدم يه جورايی ترس برم داشته بود.


 



 


از همين خروجی که ميبينين خارج شدم و ماشین رو دم مرز تو آمریکا پارک کردم و پاسپورت و مدارکمو برداشتم و رفتم به سمت مرز. آماده بودم که پاسپورت و ویزای مکزیکو نشون بدم اما موقع رد شدن از مرز از طرف آمریکا به مکزیک هیچکس هیچ سئوالی از آدم نمیپرسه. همونطور که تو عکس میبینین یه در اونجاست که فقط از یه طرف میچرخه و از اون در که رد بشی اونور مکزیکه.


 



 


همونجا دم مرز یه تاکسی گرفتم و رفتم سفارت و هم اتاقیم هم چند دقیقه بعد رسید. تو سفارت اول کار همه مکزیکی ها رو راه انداختن و بعد ما رو صدا کردن. مصاحبه کنسول با من خیلی کوتاه بود. ازم پرسید چه جور ویزایی میخوای منم گفتم دانشجویی و بعد پرسید پول دانشگاتو چطوری میدی و من گفتم خود دانشگاه پولمو میده و اونم گفت 6 هفته دیگه ویزات حاضره. به هم اتاقیمم ویزا دادن، یعنی به اون هم گفتن که 6 هفته دیگه بیاد و ما شاد و خندان برگشتیم سمت مرز. مرز رو رد کردیم و من سعی کردم که با نرگس تماس بگیرم که نشد و دوباره راه افتادیم سمت لس آنجلس. هم اتاقیم چون پرواز برگشتشو 5 بعد الظهر گرفته بود و عجله داشت زود رفت ولی من پرواز برگشتمو ساعت 11 شب گرفته بودم و کلی وقت داشتم. وقتی رسیدم لس آنجلس ساعت حدود 8 شب بود و تا خونه نادر اینها هم حدود 1 ساعت راه بود. به نادر زنگ زدم و خداحافظی کردم و بعد رفتم دم یه رستوران ماشینمو پارک کردم و رفتم تو . اون بار یه تراس داشت که توش یه تلفن عمومی بود و رفتم تو تراس که به نرگس زنگ بزنم و بهش خبر بدم که دیگه دارم میام. یه نیم ساعتی طول کشید تا اینکه بالاخره موفق شدم. بیچاره نرگس همش نگران بود که نکنه بلایی سر من تو مکزیک اومده باشه.


موقعی که با نرگس دوست بودم و قبل از اینکه بیام آمریکا دو تا چیز اتفاق افتاد که همیشه تو خاطر من و نرگس هست. یکی اینکه معمولاً وقتی میخواستیم بریم بیرون و مخصوصاً سینما و اینجور جاها نرگس خیلی از اوقات خودش میومد و اگه فیلم زود تموم میشد خودش میرفت (البته منظورم زمانیه که ما با هم فقط دوست بودیم) بعد از ماجرای تولد نرگس این روند یه مقدار تغییر کرد. یه روز نرگس باید میرفت سمت فرمانیه برای یه کاری و اونجاها رو هم خوب بلد نبود، از سینما که اومدیم بیرون نرگس گفت که باید بره فرمانیه و بعد با لحن خاصی گفت : منو میبری؟ منم گفتم بعله . نمیتونم بگم چه جوری بود ولی خیلی باهال بود جوری که تا مدتها بعد از اونهم ما دائم اینو تکرار میکردیم. موقعی که میخواستم نرگس بشوخی میگفت قول دادی که منو ببری ولی زدی زیر قولت.


خاطره دیگه مربوط به شناسنامه منه. یادم نمیاد برای چه کاری بود که کپی شناسنامه لازم داشتم  و اتفاقا اونروز نرگس هم با من بود و از من خواست که شناسناممو ببینه. من نمیدونم توی شناسنامه ، پاسپورت و یا گواهینامه چه چیزه جالبی هست که همه دوست دارن ببیننش. شاید برای اینکه اسم واقعی و رسمی و تاریخ تولد توش نوشته؟؟ بهرحال نرگس شناسناممو گرفت و بعد یه ورق زد و با یه حالت خاص برگشت گفت : اینکه صفحه دومش (صفحه مربوط به ازدواج) هنوز خالیه!! و منم که شوخیم گرفته بود گفتم : مال من اول صفحه آخرش (صفحه مربوط به وفات) قراره پر بشه. تو رو خدا فحشم ندین چون اون روز نرگس بلایی سرم آورد که مرغون هوا بحالم گریه کردن. فکر میکنید چیکار کرد؟ هیچکار و این بدترین تنبیه بود برای من. مثلاً منو تا مدتی امیر خان صدا میکرد جای امیر جان. میبینین یه عوض کردن جای یه نقطه چه جوری میتونه آدمو بچزونه.


 


خلاصه اینکه به نرگس گفتم : میخوام بیام تا دیگه نتونی بگی منو نبردی و ظاهراً قراره که صفحه دوم شناسنامم به عطر گل نرگس معطر بشه.


 


خلاصه برگشتم خونه و اولین کاری که کردم این بود که به مادرم اینها زنگ زدم و گفتم که برنامه عروسی و اینجور چیزها رو ردیف کنن که من دارم میام، در مورد مهریه هم گفتم هر چی که شما دو تا خانواده توافق کردین من حاضرم. گفتم اینطوری یکی از پارامترهای برنامه ریزی خطی کم میشه.


سلام
از همتون بخاطر اينكه دير كردم معذرت ميخوام. بيچاره امير هميشه قسمت خودش زودتر از من آمادست و من دائم بدقولي ميكنم.
مدتي بعد از خواستگاري الكترونيك روز ولنتاين بود. خيلي دلم گرفته بود، تقريباَ هر مراسمي كه ميشد بخاطر اينكه امير نبود عوض اينكه خوشحال بشم دلم ميگرفت. براي روز ولنتاين من براي امير از طريق يكي از دوستامون كه مسافر آمريكا بود يك عروسك سخنگو كه ميگفت: I LOVE YOU همراه با يك عدد تخته نرد صنايع دستي براي امير فرستادم ، مامانم هم يه ژاكت براي امير بافته بود كه براش فرستاديم و امير هم دوباره با نريمان هماهنگ كرد و نريمان يه مقدار پول همراه يك شاخه گل سرخ از طرف امير بهم داد. (تلافي سال پيشو در آورد). براي عيد هم دو تا عروسك سر چمني، يه دختر و يه پسر، كه در واقع رو سرشون سبزه عيد سبز ميشد خريدم و دخترش رو براي امير فرستادم تا اونجا سبزش كنه و بزاره تو سفره هفت سين و پسرش رو هم براي سفره هفت سين خودمون گذاشتم.
پدر و مادر امير هم براي عيد ديدني اومدن خونمون و يه جعبه سيب (چون من سيب خيلي دوست دارم ) و يك سكه كامل طلا بعنوان عيدي بهم دادن. البته اينو بگم كه پدر و مادر امير قبل از عيد براي هماهنگ كردن روز خواستگاري زنگ زده بودند و قرار بود كه بعد از تعطيلات عيد بيان خواستگاري.
امير هم براي عيدي 500 دلار برام فرستاد (حسابي وضعم خوب شده بود جاتون خالي) و من ميدونستم اين مقدار پول پس انداز كردنش براي امير كار راحتي نبود ولي امير هدفش از فرستادن اين پول فقط عيدي نبود و وقتي علتشو از امير پرسيدم گفت كه درسته هنوز زن من نيستي ولي اين پولو بخاطر خرج و مخارج دانشگاه و بقيه امور از من قبول كن. براي اينكه امير ميدونست كه من براي اينكه خرج دانشگامو خودم بدم و از مادر و ناپدريم نگيرم بشدت كار ميكردم و در واقع امير ميخواست كه شرايط رو براي من راحتتر كرده باشه. از اينكه اينقدر احساس مسئوليت ميكرد بدون اينكه هيچ وظيفه اي داشته باشه احساس غرور ميكردم.
امير بهم تلفن كرد و خبر اينكه مصاحبش با موفقيت انجام شده رو بهم داد. از خوشحالي داشتم بال در مياوردم ولي از يه طرف هم ناراحت بودم چون امير قرار بود قبل از امتحانات آخر ترمم بياد و درست همزمان با شروع امتحاناتم برميگشت. چاره اي نبود چون امير فقط توي همون فاصله تعطيل بود و با شروع تابستون بايد كارشو شروع ميكرد. اگه ميخواست ديرتر بياد مجبور ميشد كه مرخصي بگيره كه هم به كارش لطمه ميزد و هم حقوق بهش نميدادن. همونجور كه قبلاَ گفتم قرار شد كه خانواده امير اينها بيان براي خواستگاري.
روز خواستگاري تعيين شد و قرار شد كه مراسم خواستگاري بصورت خيلي خصوصي برگزار بشه. ما فقط به دايي برزگم و خانومش تلفن كرديم و قرار شد كه بيان و از طرف امير اينها هم علاوه بر پدر و مادرش ، فقط عمه و شوهر عمه امير اومدن. صبح روز خواستگاري مامانم مشغول تهيه و تدارك شد و ندا هم كه خونه ما بود با خواهرم مشغول انتخاب لباس و اينجور چيزها براي من بودن. خيلي برام جالب بود اونها هيجانشون از من بيشتر بود. شده بودم مثل عروسك بازي ، هي موهامو شونه ميكردن و مدل آرايشمو عوض ميكردن و بعد با هم به تفاهم نميرسيدن و همرو پاك ميكردن و دوباره روز از نو روزي از نو. در واقع با اينكارشون مثلاَ ميخواستن منو از دلشوره و اضطراب در بيارن. دائم بهم ميگفتن : حواستو جمع كنيا. چاييرو اول به خانوما تعارف كن ، مواظب باش چاييت كف نكنه و تو سيني نريزه و منم بهشون ميگفتم يه جوري حرف ميزنين كه انگار تا حالا صد دفعه براتون خواستگار اومده.
سرتونو درد نيارم مامان و باباي امير به همراه عمش و شوهر عمش اومدن. عمه امير پسري داشت كه بر خلاف ميل خانواده با دختري ازدواج كرده بود و از خانواده جدا شده بود و اين مسئله باعث شده بود كه عمه امير بعد از اون ماجرا خيلي نسبت به پسرهاي فاميلشون حساس باشه. چون عمه امير از عروسش اصلاَ راضي نبود من انتظار برخوردي منفي و تلخ رو داشتم. ولي وقتي منو ديد بغلم كرد و با لحني غمگين گفت: من كه آرزوي اينكه تو جشن عروسي پسرم باشم به دلم موند ، انشاله كه تو عزيزم رو تو لباس عروسي پهلوي امير ببينم و خودم بالاي سرتون قند بسابم.
همه چي بخوبي و خوشي پيش ميرفت تا اينكه بحث جنجال برانگيز مهريه پيش اومد. از اونجاييكه ناپدري من براي دخترش هفتصد سكه مهريه كرده بود اصرار داشت كه مهريه من اندازه دخترش و يا بيشتر باشه. من هميشه خودم نظرم به 14 تا سكه بود، امير هم كه طفلكي گفته بود هر چقدر مهريه باشه حرفي نداره. حتي يادمه يبار تو حرفاش گفته بود كه حاضره هم وزن من طلا مهرم كنه. مادر و دائيم هم با 14 تا سكه موافق بودن ولي ناپدريم روي 700 تا سكه اصرار ميكرد. پدر و مادر امير ميگفتن ما حاضريم براي اين دختر كل داراييمونو مهريه كنيم ولي اگه اجازه بدين از اونجاييكه مهريه دختر عمه امير كه قبل از نرگس جون و با شرايطي مشابه ازدواج كرده ، 500 سكه بوده مهريه نرگس جون رو هم 500 تا قرار بديم. وقتي داشتن اين حرفها رو ميزدن داشتم از زور دلشوره ميمردم و تو دلم آرزو ميكردم كاش امير اينجا بود. توي همين فكرها بودم كه صداي داييم منو بخودم آورد كه ميگفت: مباركه خدا رو شكر ميكردم كه داييم اونجا بود و بحثو خاتمه داد و مهريه همون 500 سكه قرار داده شد و بعدش مامان امير طبق رسم انگشتر نشون رو دستم كرد. اون انگشتر خيلي سنگينتر و گرون قيمت تر از اون چيزي بود كه من انتظارشو داشتم و در واقع اين نشونه اين بود كه اونها چقدر با رضايت دارن منو بخانوادشون راه ميدن. اين مسئله آرامش خاصي رو به قلبم ميداد. يه مسئله ديگه كه تو جلسه خواستگاريم بود و منو خوشحال ميكرد اين بود كه فاميل امير دائم ميگفتن ما از انتخاب پسرمون خيلي راضي و خوشحاليم و مخصوصاَ مادر امير گفت: پسرم خواستگاري هر دختري كه ميخواست ، ما بخاطر عشقمون به پسرمون حاضر بوديم بريم. ولي من هميشه آرزو داشتم كه پسرم دختري رو انتخاب كنه باعث محكم شدن پيوند خانوادگيمون بشه و خوشحالم كه خدا بهم لطف كرد و آرزمو برآورده كرد. كار رو به اونجايي رسوندن كه داييم بشوخي گفت: يكي ببينه فكر ميكنه شما دارين دختر به ما ميدين. من هميشه گفتم كه نرگسو يجور ديگه دوست دارم ولي نرگس جون اميرجان هم براي ما از تو عزيزتر نباشه كمتر نيست. خلاصه همه داشتن تعارف تيكه پاره ميكردن و خودمونيم كلي قند تو دلم آب ميشد!
قرار روز حنابندون ، عقد و عروسي گذاشته شد و كم كم افتاديم دنبال كارهاي عروسي.

در پايان ميخوام بگم كه با مطرح كردن اعداد و ارقام اصلاَ قصد خودنمايي ندارم و فقط از اونجايي كه دوست دارم كه خاطراتم رو همونطور كه بوده براتون تعريف كنم اين مطالب رو ذكر كردم. چون اين داستان بر اساس واقعيت نوشته ميشه، دوست دارم همه چيزو اونطور كه واقعاً پيش اومده براتون تعريف كنم .



  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

تصميم به بازگشت: عاشقانه های نرگس ، قسمت شانزدهم

سلام به همه شما و باز هم ممنون از اينکه به ما سر ميزنيد و با پيامهای زيباتون ما رو هر چه بيشتر تشويق ميکنيد.

يه امير ديگه هم هست که توی وبلاگ هديه ايام، موی سپيد مطالب زيبايی مينويسه. اصلاْ هر کی اسمش اميره کارش درسته (آخر از خود تعريف کردن) 

اگه ميخواين امکانات جالب به وبلاگتون اضافه کنيد به وبلاگ همه چی يه سر بزنيد. اين وبلاگ هم توسط يه امير ديگه مديريت ميشه.

برای اينکه اينقدر نگين من طرفدار امير هستم . تو وبلاگ مرتضی مطلب درسی از پروانه رو بخونيد. کوتاه و جالبه.

قبل از شروع خاطرات اين دفعه ميخواستم يه مطلبی رو بگم و اونم اينکه من و نرگس تصميم گرفتيم که قبل از بيان هر قسمت از خاطراتمون يه کم در مورد مطالب جانبی ديگه بنويسيم.

در طول هفته گذشته هم من و هم نرگس با چند نفری از دوستان چت کرديم. ار اينکه ميبينيم شما نرگس و من رو اينقدر با خودتون صميمی احساس ميکنيد که در مورد مشکلاتتون با ما صحبت ميکنيد خيلی مفتخريم.

يه چيزی که من معتقدم اينه که احساس دو نفر به همديگه بايد با هم رشد کنه. نه اينکه يکی عاشق سينه چاک باشه و اون يکی اصلاْ براش مهم نباشه. من معتقدم که اگر دو نفر دوستيشون رو بر اساس منطق شروع کنند و يواش يواش احساس رو وارد کنن خيلی بهتره. وقتی يکی از دو طرف سريع جلو بره ، اونوقت توازن بهم ميخوره و مشکل ايجاد ميشه.

خيلی ديده ميشه که هنوز هيچ چی نشده پسره عاشق دخترست و يا برعکس. البته گاهی اينطور موارد عاقبت به خير ميشه ولی احتمالش زياد نيست. يه دختر وقتی ببينه که پسره بدون اينکه هيچ احساس متقابلی ببينه عاشق شده ، خودبخود حالت تدافعی پيدا ميکنه و برعکسش در مورد پسرا. بزارين احساساتتون با هم رشد کنه. به احساس طرفتون هم اجازه رشد بدين و اونو آزاد بزارين تا بشما علاقه مند بشه. درسته که هر آدمی دوست داره که دوست بداره و دوست داره که دوست داشته بشه ، درسته که دخترا کيف ميکنن وقتی ببينن عاشقهای سينه چاک دارن و برای پسرها خيلی لذت بخشه که دل دخترا رو بدست بيارن. اما وقتی شما يهو اظهار علاقه به طرف ميکنيد، در واقع ارزش دل خودتون را پايين آوردين. ببينيد که طرفتون در چه موقعيته و با توجه به اون جلو برين. اينکار البته به حرف سادست و انجامش کار آسونی نيست.

خوب ديگه قبل از سر درد بگيرين و اين پنجره رو ببندين و برين سراغ وبلاگهای ديگه بهتره ادامه داستان رو بنويسم.

بعد از مدتی به کمک عموم يه کار توی دانشگاه پيدا کردم و يه کم وضعم بهتر شد. هزينه دانشگام که حدود سالی ۱۲۰۰۰ دلار بود رو پرداخت ميکردند و ماهی هم ۱۰۰۰ دلار بهم حقوق ميدادن. دو هفته بعد از اينکه کارمو شروع کردم با يکی از بچه های ايرانی که تو يکی از آپارتمانهای دانشگاه زندگی ميکرد صحبت کردم و قرار شد هم اطاق بشيم. با عموم صحبت کردم و دوری راه رو بهونه کردم و به جای جديد اثاث کشی کردم. البته اثاث کشی که چه عرض کنم تمام وسايلم توی ماشين عموم براحتی جا شد.

خونه جديد يه استوديو بود (همون که تو ايران بهش ميگن سوئيت) که يه اطاق بود با يه آشپزخونه ۲متر در ۱ متر و چند تا کمد کوچيک. کل خونه جديد از اطاق خوابی که خونه عموم داشتم کوچيکتر بود ولی توش راحت ميتونستم نفس بکشم. کلی آشپزی ياد گرفتم و چند بار هم کله پاچه درست کردم. به دانشکده و محل کارم هم خيلی نزديک بودم ، ۵ دقيقه پياده تا دانشکده و ۷ دقيقه پياده تا محل کار. گاهی نيمه شبها تو محوطه دانشگاه قدم ميزدم و ياد اونوقتهايی ميافتادم که با نرگس تو پارک قدم ميزديم.

چند ماهی گذشت و تعطيلات کريسمس هم تموم شد و ترم جديد شروع شد و من رسماْ و بصورت الکترونيک از نرگس خواستگاری کردم. يعنی يکی از عکسهای نرگس رو که توش خيلی جدی بود رو اسکن کردم و يه عکس ديجيتال هم گرفتم و اونها رو تو يه فايل کنار هم گذاشتم و در حالی مثلاْ دارم سئوال میپرسم و نوشتم : زن من ميشی؟

با مادرم اينها هم صحبت کردم و گفتم که برن و کارو تموم کنن. نميدونم ديگه ، حلقه دست کنن و اينجور حرفها. حالا مونده بودم ازدواج غيابی بکنيم و يا برگردم ايران. مشکل برگشتن به ايران اين بود که ويزای من تک ورود بود و ممکن بود برای برگشت دوباره بهم ويزا ندن و اينکار ريسک بزرگی بود.

اينجا يه قانون مسخره داشتن و اونهم اين بود که اگه کسی به مکزيک يا کانادا ميرفت  و مرز رو زمينی قطع ميکرد اونوقت ميتونست بدون ويزا برگرده. حالا چرا زمينی خدا عالمه. چند تا از بچه های ايرانی اينجا با استفاده از اين قانون رفته بودند کانادا و اونجا از سفارت آمريکا يه ويزای ديگه گرفته بودن و با اون ويزا رفته بودن ايران. موقع برگشت فقط پاسپورت و برگه ای بنام I-94 (اين برگه رو موقع به آمريکا به پاسپورت منگنه ميکنند) رو فقط چک ميکردند و ويزای جديد رو باطل نميکردند. از اين جهت ميگم مسخره که ويزا يعنی اجازه ورود به يه کشور، خوب وقتی شما تو يه کشور هستين و اجازه ورود مجدد ميخواين بايد چيکار کنين؟ از نظر قانون آمريکا که بايد برين از آمريکا بيرون و از اونجا اقدام کنين.

هم اطاقيم هم ميخواست بره ايران و تصميم داشت بره مکزيک که از سفارت آمريکا تو مکزيک ويزا بگيره. خلاصه من هم تصميم گرفتم باهاش برم مکزيک. وقتی اينو به نرگس گفتم داشت از خوشحالی پر در مياورد. ما دو نفری رفتيم سفارت مکزيک، يه جای شلوغ و کثيف پر مکزيکی. رفتيم با کنسول صحبت کرديم و گفت شما چه جوری ميخواين برگردين آمريکا و ما بهش توضيح داديم ولی اون قانع نشد. ميگفت تا بمن ثابت نکنيد که نميخواين برين مکزيک بمونين من بهتون ويزا نميدم. مثلاْ داشت ادايه کنسول آمريکا رو در مياورد. ميخواستم بهش بگم مرتيکه کدوم احمقی آمريکا رو ول ميکنه ميره مکزيک آخه؟ و تازه حالا کشورتون مگه چه بهشتی هست که اينقدر پزشو ميدی؟

خلاصه برگشتيم از دانشگاه نامه گرفتيم که توش توضيح داده بود ما بدون ويزا ميتونيم برگرديم و يارو منت بر سر ما گذاشت و بهمون ويزا داد. بعدش بايد از سفارت آمريکا تو مکزيک وقت ميگرفتيم. برنامه وقت گرفتن هم مکافاتی بود. فقط از طريق اينترنت وقت ميدادن و اونهم روزی فقط ۱۰ نفر. تازه هر روز که ميخواستی بری سفارت بايد دقيقاْ سه هفته قبلش وقت ميگرفتی نه يه روز کم و نه يه روز زياد.

من و هم اطاقيم تصميم گرفتيم بريم لس آنجلس و ماشين کرايه کنيم و از اونجا تا مرز رو با ماشين بريم .خلاصه روزی که بليط ارزونتر بود رو انتخاب کرديم. قرار شد پنجشنبه شب بريم ، جمعه بريم سفارت و دو شنبه بعدالظهر برگرديم.

اون سايتی که وقت ميداد از ساعت ۹ صبح باز ميشد و ساعت ۹ و پنج و دقيقه ديگه جاها پر بود. ما هم صبح جمعه رفتيم تو کامپيوتر لب و منتظر شديم که ساعت بشه ۹. از شانس ما اونروز سايتشون خراب شد. هر چی ما آدرسشو ميزديم ميگفت :

Page Cannot be displayed

حالا ما بليط هواپيمامونم آن لاين خريده بوديم و نه ميشد پس داد و نه ميشد عوضش کرد. تا ساعت ۱۲ صد بار امتحان کرديم سايتشون درست نشد که نشد. زنگ زديم سفارت آمريکا در مکزيک و گفتيم که وقت ميخوايم و يارو ميگفت فقط از طريق اينترنت و هر چی بهشون ميگفتيم باباجون اينترنتتون قاط زده و کار نميکنه حاليش نميشد.

خلاصه روز دوشنبه همون برنامرو تکرار کرديم ولی اينبار کار کرد و از سفارت وقت گرفتيم. بعدشم رفتيم رو اينترنت ارزونترين ماشينی رو که ميشد کرايه کرديم و منتظر شديم تا روز سفر به لس آنجلس.

***خبر مهم: نرگس تا چند ساعت ديگه مطلب خودشو اينجا اضافه ميکنه.

*** به نرگس عزيزم: نرگس جان لطفاْ زودتر مطالب خودتو اينجا اضافه کن.

بعد از رفتن امير روزها برام بسختي ميگذشت و سعي ميكردم كه خودمو سرگرم كنم تا جاي خالي امير كمتر احساس بشه. تولد من مدتي بعد از رفتن امير بود ، خيلي دلم گرفته بود و همش ياد سال قبل ميكردم، ياد گردنبندي كه امير برام خريده بود و ياد همه خاطرات قشنگمون و ... (خودتون ميدونيد ، تو پستهاي قبلي نوشتم) مامانم دائم ازم ميپرسيد كه نميخواي دوستاتو براي تولدت دعوت كني؟ منهم راستش اصلاَ دل و دماغ نداشتم و گفتم نه حوصلشو ندارم. با اينحال مامانم يه كيك كوچولو برام گرفت و ندا هم قرار بود اونروز عصر بياد خونمون. وقتي ندا اومد ديدم كه يه دسته گل بزرگ كه بتعداد سالهاي عمرم شاخه هاي بلند گل رز قرمز بود تو دستشه. همديگرو بوسيديم و تولدمو تبريك گفت و يه جعبه جواهر كوچيك هم همراه دسته گل داد بهم . هديه رو باز كردم و ديدم يه عدد سكه كامل بهار آزادي توشه. منم محكم بغلش كردم و گفتم بيشتر از اينكه خوشحالم كني شرمندم كردي ، و ندا با لبخندي شيطنت آميز گفت فكر كردي تشكر كردن به همين سادگياست. بايد كلي پول تلفن بدي و زنگ بزني آمريكا. از خوشحالي نميدونستم چيكار كنم يه جيغ بنفش زدم و بجاي امير دوباره ندا رو بغل كردم. امير از چند روز قبلش با نريمان و ندا همه چيرو هماهنگ كرده بود. مخصوصاَ اين مسئله جلوه خوبي جلو مامانم و ناپدريم داشت. ناگفته نماند كه خود ندا هم برام يه گردنبند قشنگ آورده بود. ميخواستم همون موقع به امير زنگ بزنم ولي ميدونستم كه اون موقع امير سر كلاسه و محبور بودم كه كمي صبر كنم . مامانم كيك آورد و در حال خوردن كيك بوديم كه امير خودش زنگ زد. با شنيدن صداش بغض كردم، و صدامو شبيه دختر كوچولوها كردم و گفتم چرا رفتي؟ چرا منو تنها گذاشتي؟ و كلي بابت هديه تولد ازش تشكر كردم و گفتم كه اصلاَ انتظارشو نداشتم و امير هم از اونور تلفن كلي قربون صدقم رفت و دائم با شيطنت ماجراي تولد پارسالمو يادآوري ميكرد. خلاصه بعد از رفتن امير شايد اولين باري بود كه هر دومون شاد بوديم و ميخنديدم. من از اينكه ميديدم امير چقدر بفكرمه خوشحال بودم و امير هم از خوشحالي من خوشحال بود.
اوايلش كه امير رفته بود تو خونه كامپيوتر نداشتم بنابراين بيشتر وقتها ميرفتم خونه ندا اينها و از قبلش با امير براي چت قرار ميذاشتيم. الان كه فكرشو ميكنم خيلي برام بامزه است چون من و امير از نظر زماني روز و شبمون برعكس بود، بيشتر نصفه شبها با امير چت ميكردم و بنابراين خيلي از شبها رو خونه ندا اينها ميگذروندم، هميشه خدا وقتي با امير چت ميكردم خواب آلو بودم. يادمه كه يه شب ندا مشغول گرفتن شماره براي وصل شدن به اينترنت بود و دائم شماره اشغال ميزد. بهش گفتم ندا من ميرم رو تختت دراز ميكشم ، هر وقت گرفت و وصل شد منو صدا كن. نشون به اون نشون كه خوابم برد و ياهو مسنجر ندا روشن بود و اسم امير هم تو ليستش بود ، امير آن لاين شده بود و ندا 5 دقيقه منو صدا كرده بود تا بيدار شم. آخرين جملشو يادمه كه ميگفت: خره ، پسره 5 دقيقس منتظره ، بيدار نشي با همين اسپيكر ميكوبم تو كله ات. خلاصه كه منو ندا با هم عالمي داشتيم. بعضي وقتها ساعت بندي ميكرديم چون اون هم ميخواست با دوستاش چت كنه و قانون گذاشته بوديم كه هر كسي حق نداره بيشتر از نيم ساعت متوالي جت كنه. البته بيچاره ندا وقتي كه صحبت من با امير طولاني ميشد شكايتي نميكرد. يادش بخير چه روزها و چه شبهايي بود.
توي موقعيت خاصي بودم ، توي مهمونيا و هر وقت كه با دوستام جمع ميشديم اونهايي كه در جريان بودن ميگفتن : خوب با امير كارتون به كجا رسيد ؟ و من كلي معذب ميشدم و نميدونستم چي بگم ، از همه بدتر اينكه شروع ميكردن به نصيحت كردن و هر كسي يه چيزي ميگفت. يكي ميگفت: تو هم الكي خودتو معطل اين پسره كردي و يكي ديگه ميگفت: نكنه خواستگاراتو بخاطر اين پسره كه كارش هنوز معلوم نيست بپروني. منم ميگفتم: نه بابا، امير همش زنگ ميزنه ، ايميل ميزنه ، براي تولدم كادو فرستاده و ... ولي خوب خودتون كه بهتر ميدونين در دروازه رو ميشه بست ولي در دهن مردمو نميشه بست. راستشو بخواين با اينكه به امير خيلي مطمئن بودم و دائم با كارهاش حس اطمينان منو جلب ميكرد ولي ته دلم هميشه نگران بودم كه نكنه جريان زندگي جوري بشه كه من و امير نتونيم دوباره با هم باشيم. تا اينكه اون ايميل خواستگاري الكترونيك رو برام فرستاد و گفت كه با خانوادش حرفاشو زده و قراره بيان خواستگاري. هميشه به اونهايي خواسته بودن براي خواستگاري بيان خونمون جواب رد داده بودم چون اصلاَ قصد ازدواج نداشتم و اين اولين باري بود كه كسي رسماَ براي خواستگاري ميومد خونمون ، و تو دلم آرزو ميكردم كه اين اولين و آخرين خواستگاري باشه كه برام مياد. از طرفي خيلي خوشحال بودم و از طرف ديگه هم كلي نگران بودم كه بالاخره نتيجه چي ميشه؟

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

دور از يکديگر، عاشقانه های نرگس قسمت پانزدهم

سلام به همه و دوباره ممنون از اين همه لطفی که به وبلاگ ما داريد. قبل از شروع ادامه خاطرات چند تا نکته کوچيک رو ميخواستم بگم.



۱. توی هفته گذشته با چند نفر چت کردم و همه خيلی لطف داشتند و ميگفتن وبلاگتون اله و بله. بعد وقتی من میپرسيدم که آيا در مورد وبلاگ ما به کسی گفتين يا نه ميگفتن: نه . بهرحال توی ستون سمت چپ يه پاکت نامه سبز رنگ هست که با کمک اون ميتونيد به ديگران در مورد سايت ما بگين، ديگه لازم نيست برين تو ايميلتون و آدرس وبلاگ ما رو بردارينو و اينجور حرفها. يه کليک ميکنيد و يا علی.



۲. من هم يه آی دی ياهو برای خودم درست کردم. راستش بعد از بحث و بررسی و مطالعات فراوان و شبانه روزی من و نرگس تصميم گرفتيم که دو تا ايميل جدا داشته باشيم تا اگه شما سئوالی داشتيد که خواستيد از يکی از ما بپرسين راحت باشين.



۳. يکی از دوستان ميگفت که وبلاگ ما خيلی طول ميکشه که بالا بياد. راستش منکه خودم با دايال آپ هستم مشکلی ندارم. اگه وبلاگ ما از وبلاگهای ديگه کندتر بالا مياد لطفاْ به ما اطلاع بدين.



و اما وبلاگها و مطالب جديد:



وبلاگ کرشمه دوباره يه پست باهال گذاشته. يه جمله خيلی قشنگ هم داره و ميگه: بهتر نيست وقتي رو كه براي عوض كردن طرف مقابلتون ميذاريد ؛ بگذاريد واسه اوني كه احتياجي براي تغيير كردنش نميبينيد؟؟؟



سياوش هم تو وبلاگ فراموشم کن از غم عشق مينويسه.



وبلاگ هوش مصنوعی هم پر از مطالب علمی کوتاه و باهاله.



و اما داستان. من قسمت خودمو مينويسم و فکر کنم تا چند ساعت ديگه نرگس لاگين کنه و ادامشو براتون بنويسه.



حالم خيلی بد بود. دائم نگران بودم که پرواز بعديم را از دست ندهم. خوشبختانه به پرواز بعدی به موقع رسيدم چون آن پرواز هم تاخير داشت. رسيدم به سرزمين فرصتهای طلايی. اولش منو بردن انگشت نگاری، يه پليسه پاسپورتمو گرفت و گفت دنبالش برم. بعد منو برد تو يه اطاق و خودش رفت. حدود ساعت ۱۰:۳۰ صبح و ساعت ۱۲:۱۵ برگشت. منکه ديگه کاملاْ داشتم بيهوش ميشدم. انگشت نگاری و کارهای اداری انجام شد و چون دير شده بود چمدان من گم شد. هر چی به اون يارو ميگفتم بزار من برم به فاميلامون بگم که رسيدم ميگفت از اين در که بری بيرون نميشه برگردی. خلاصه ساعت حدود ۲ بعدالظهر بود که من اومدم بيرون. عموم اومده بود دنبالم. بيچاره نگران شده بود که منو راه ندادن. ماشينش يکی از اين ماشينهايی بود که بهش اينجا ميگن VAN  ، يه حالتيه مثل ماشينهای استيشن ولی سه رديف صندلی داره و درهای عقبش کشوئيه.


منكه رو صندلي عقب ماشين تا خونه خوابيدم. چند روزي طول كشيد تا حالم سر جاش اومد‏‏. چون هم حالم خوب نبود و سرما خورده بودم و هم اينكه برنامه خوابم به هم ريخته بود. همون روز اول بعد از اينكه رسيديم زنگ زدم ايران (هم به پدر و مادرم و هم به نرگس) و خبر دادم كه سالم رسيدم.

راستش وبلاگ خوبيش اينه كه خيلي از مطالبي آدم روش نميشه تو محيط جامعه بيان كنه رو ميشه گفت. من تو مدتي كه تو ايران بودم چون هميشه پهلوي پدر و مادرم بودم و تنهايي رو تجربه نكرده بودم شرايط برام خيلي سخت بود. عموم در يكي از شهركهاي نسبتا ثروتمند نشين و بقول خودمون پولداري زندگي ميكرد كه تا شهر بيشتر 50 كيلومتر بود و من هر روز بايد با قطار ميرفتم دانشگاه و ميامدم.

محيط شهرك و محيط شهر كاملاَ متفاوت بود. شهرك تميز و امن بود. ماشينها نو و آدمها اكثراَ پولدار. اما تو شهر وضعيت بدتر از تهران خودمون بود. خيلي جاها كثيف و پر از آشغال بود. دانشگاه منهم كه وسط محله سياهي قرار داشت و خيابانهاي بيرون از مجتمع دانشگاه اصلاَ امن نبود.

اينقدر از نظر فكري آشفته بودم كه سعي ميكردم با ورزش زياد كاري كنم كه ديگه برام انرژي براي فكر كردن به مسائل باقي نمونه. يادم مياد تو پارك نزديك خونه يكروز كه بارون ميباريد و هوا سر بود يكساعت و 45 دقيقه دوديدم. قطرات بارون كه به صورتم ميخورد انگار منو به مبارزه ميطلبيد.

اون ترم دو تا درس برداشتم كه استاد يكي از درسها ايراني بود و اون يكي هم انگليسي رو خيلي شمرده حرف ميزد. مشكل من اين بود كه وقتي ميخواستم سئوال بپرسم نميدونستم سئوالمو چه جوري بپرسم. دستمو براي سئوال پرسيدن ميبردم بالا و بعد كه ميخواستم سئوالمو بپرسم همون يك ذره زبان هم كه بلد بودم يادم ميرفت.

دخترهاي آمريكايي هم همه جوره توشون بود ولي اصلاَ اون جوري كه زينت خانم ميگفت نبود. بنظر من بطور متوسط دخترهاي ايراني از دخترهاي آمريكايي خوشگلترن و از نظر هيكل ميشه گفت در يه حد هستن.

هر روز كه ميگذشت احساس دوري از نرگس بيشتر عذابم ميداد. تو دانشگاه يه گروه كوچك از ايرانيها بود كه گاهگاهي برنامه ميذاشتن و اينور و اونور ميرفتن. من كه تو ايران هميشه دنبال اينور و اونور رفتن بودم تقريبا تمام وقتم را در دانشگاه و يا در خانه عمويم ميگذراندم و در اكثر برنامه‏ها شركت نميكردم.

يكي از مسائلي كه برام خيلي سخت بود اين بود كه ماشين نداشتم و اينور اونور رفتن بدون ماشين خيلي سخت بود. يه جورايي دست و پام بدون ماشين بسته بود و از طرف ديگه چون پول در نمياوردم سعي ميكردم تا اونجا كه ميتونم كمتر پول خرج كنم. البته پدر و مادرم دائم ميگفتند اگه پول لازم داري برات بفرستيم .

مسئله اي كه بيشتر از همه منو ناراحت ميكرد اين بود كه تو خونه عموم راحت نبودم. زن عموم بخاطر اختلافاتي كه با مادرم داشت با كل خانواده ما رابطه خوبي نداشت و دو تا دختر عمو داشتم كه يكيشون 16 سالش بود و اون يكي 20 سالش. بخاطر رفتارها و حرفهاي زننده زن عموم سعي ميكردم دير بخونه بيام و وقتي به خونه بيام كه همه خونه باشن و دائم سعي ميكردم كه از نرگس صحبت كنم تا زن عموم خيالش از جانب من راحت باشه. دختر عموهام كه هر دو در آمريكا بدنيا اومده بودن و رفتارشون خيلي امريكايي بود. مخصوصا دختر عمو بزرگم.

وقتي عموم اينها اومده بودن ايران ما تمام برنامه زندگيمونو تعطيل كرده بوديم تا اونها بيشتر ببينيم اما وقتي من رفتم امريكا دختر عمو بزرگم حتي براي سلام كردن از اطاقش بيرون نيومد. روز اول بعد از چند ساعت از اطاقش اومد بيرون و سلامي كرد و رفت سوار ماشينش شد و رفت بيرون. كلاَ با رفتار تحقير آميز زن عموم و دختر عموهام روبرو بودم و عموم هم در اين بين چندان كمكي نبود. با اينكه اصلاَ دوست نداشتم خونه عموم زندگي كنم ولي چاره اي نداشتم.

چند ماه از اومدنم به آمريكا ميگذشت و هنوز از اون چيزهايي كه زينت خانم گفته بود برام پيش مياد خبري نبود.




 



و حالا داستان رو از زبان من (نرگس) بشنويد، البته ببخشيد كه دير كردم.
با اينكه از دنياي من فقط يك نفر كم شده بود خيلي احساس تنهايي ميكردم. شبي كه امير رفت اصلا نخوابيدم. وقتي رسيدم خونه همش فكر ميكردم كه الان امير تو هوائه ، الان امير رسيده ، الان سرماخوردگيش چطوره؟ و اينجور چيزها. حالت صورتش تو اون روز آخر كه با حال مريضي مشغول بستن چمدوناش بود دائم تو ذهنم تكرار ميشد. شايد اگه موقع رفتن حالش بهتر بود و اونطوري سرما نخورده بود اونقدر عذاب نميكشيدم.
تو تختم دراز كشيده بودم و به سقف اتاقم نگاه ميكردم. فكر نميكردم دوري از امير در همون لحظات اول برام اينقدر سخت باشه. با امير خاطرات زيادي داشتم ولي بيشتر از همه خاطره اولين ديدارمون تو دانشگاه جلوي چشمم ميومد، اونروز اصلاَ فكرشو نميكردم كارمون به اينجا بكشه. حالتم عصبي بود ، دلم ميخواست جيغ بكشم و حوصله هيچ كس و هيچ چيز رو نداشتم. سرمو محكم روي بالشم فشار دادم و شروع كردم به گريه كردن. ميگفتم خدايا من چه جوري ميخوام تحمل كنم؟ پيش خودم ميگفتم اخه دختر اين چه كاري بود كردي؟ اونكه بخاطر تو حاضر بود بمونه. ولي بعد از حرف خودم پشيمون ميشدم. منطق و احساسم بدجوري با هم درگير بودن. پيش خودم ميگفتم نكنه از تصميمي كه گرفتم پشيمون بشم ولي وقتي به اين فكر ميكردم كه امير اونجا چقدر ميتونه موفق باشه احساس ميكردم كه تصميم درستي گرفتم. چند ساعتي با خودم كلنجار رفتم تا اينكه خوابم برد.
زندگي من روال عادي خودشو طي ميكرد، فقط دل و دماغ هيچ چيزو نداشتم. خيلي از چيزهايي كه قبلاَ خوشحالم ميكرد جذابيتشو برام از دست داده بود. ندا خيلي سعي ميكرد كه منو اروم كنه. با مامان امير هم در تماس بودم و چند روز بعد از رفتن امير رفتم خونشون. پدر و مادر امير كه با رفتن امير تنها شده بودند مثل من دل و دماغ نداشتند. نمدونستم من بايد اونها رو دلداري بدم و يا اونها منو. خلاصه اينكه سعي ميكردم خودمو خيلي عادي نشون بدم و اونها رو دلداري بدم. جاي خالي امير كاملاَ احساس ميشد ، مخصوصاَ سر ميز نهار كه چهار نفره بود و صندلي امير خالي.
پدر و مادر امير عادت داشتن كه بعد از ناهار ميخوابيدن و منهم براي اينكه اونها رو معذب نكرده باشم و در ضمن براي اينكه بتونم تو اطاق امير تنها باشم گفتم كه اگه ميخواين برين استراحت كنين و منهم ميرم تو اطاق امير جان دراز ميكشم. رفتم تو اطاق امير ، برام خيلي سخت بود چون تو اطاقش جاي خاليش بيشتر از همه جا احساس ميشد. كتابها و لوازمش هنوز دست نخورده باقي بود. امير عادت داشت از هر نوشته اي كه خوشش ميومد اونو پرينت ميكرد و ميزد به ديوار اطاقش. نوشته هايي مثل
Love is all we need ،
الا بذكراله تطمئن القلوب
و يا جمله The impossible is often the untried .
پشت ميز مطالعه امير نشستم و ياد اولين روزي افتادم كه بعد از اثاث كشي به منزل جديد امير اطاقشو بهم نشون داده بود. به قابهاي عكسي كه رو ميز مطالعه امير بود چشم دوخته بودم. فكر نميكردم روزي برسه كه من توي اون اطاق باشم و امير اونور دنيا باشه. پيش خودم ميگفتم خدايا ميشه من و امير يكبار ديگه با هم تو اين اطاق باشيم و بهش بگم كه چقدر دلتنگشم. نگاهي به تخت امير انداختم. راستش اولش يه ذره خجالت ميكشيدم كه برم تو تختش دراز بكشم. هر چي باشه هرچند كه امير نبود ولي اون تخت يه پسر بود. فكر كردم كه اونطوري ممكنه يه كم آرومتر بشم. دراز كه كشيدم اشكم بي اختيار سرازير شد. بالش و ملحفه هنوز بوي امير رو ميداد. خوابيدم با اين آرزو كه خواب امير رو ببينم كه متاسفانه اين اتفاق نيفتاد. از خواب كه بيدار شدم چاي دم كردم و يكم با مامان امير گپ زديم و من برگشتم خونه. پدر و مادر امير از نبودن امير خيلي ناراحت و دلشكسته بودن و اين مطلبي بود كه تا اونروز اصلا بهش فكر نكرده بودم.
روزها ميگذشت و من دلم به تماسهاي تلفني و ايميل و چت كردن با امير خوش بود. امير يه كارت تلفن خريده بود كه قيمتش در صورتيكه به من نصفه شبها زنگ ميزد خيلي ارزونتر ميشد. امير معمولاَ ساعت 2 يا 3 شب زنگ ميزد و من هر شب با اين اميد كه با تلفن امير از خواب بيدار بشم ميخوابيدم. يه نامه هم از امير دريافت كردم كه توش بيشتر از تنهايي ها و دلتنگيهاش گفته بود. توي نامش جمله اي نوشته بود كه دلمو آتيش زد. نوشته بود : تنها دوست من يه مجسمه سنگيه كه توي حياط دانشگاه روي نيمكت نشسته. بعضي وقتها ميرم و باهاش حرف ميزنم. امير نامشو در حالي نوشته بود كه كنار تنها دوستش يعني همون مجسمه نشسته بود.



  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

وداع، عاشقانه های نرگس قسمت چهاردهم

سلام به همه

قبل از ادامه خاطرات اجازه بدين چندتا وبلاگ و سايت جديد رو معرفی کنم.

تو وبلاگ کرشمه يه نوشته خوندنی هست با عنوان اينجا اينترنت است.

وبلاگ زندگی باحاله  هم نوشته های جالب داری و يه کمی طنز نمک قضيه کرده.

سايت بحث تو بحث هم امکان جالبی رو فراهم کرده و ميشه راجع به چيزهای مختلف توش بحث کرد.

دختر مشرقی هم نوشته های زيبايی رو تو وبلاگش جمع آوری کرده.

و آخرين لينک مربوط ميشه به حزب جوانان زير آفتاب که يه وبلاگ طنز و جالب دارن.

و حالا ادامه ماجرا از زبان نرگس:

امير کارهاشو تو شرکت تموم کرد و روزهای آخر بيشتر همديگرو ميديديم. من هميشه بهش ميگفتم با اينکه دوست ندارم بری ولی از طرفی دوست ندارم جلوی پيشرفتتو بگيرم، انشااله هر چی که خيره پيش مياد. خيلی سعی ميکردم که در ظاهر خودمو عادی نشون بدم ولی از ناراحتی و نگرانی داشتم ميمردم. امير روز يکشنبه به قبرس رفت و روز سه شنبه نزديکيهای غروب بمن زنگ زد و گفت که ويزاشو گرفته. اونطور که امير واسم تعريف کرد هوای قبرس خيلی گرم و مرطوب بود و امير بعد از گرفتن ويزا وقتی که سوار ماشين ميشه صورتشو جلوی کولر ماشين ميگيره و همين مطلب باعث ميشه که امير سرمای بدی بخوره. روز پنج شنبه ساعت ۲ صبح امير به تهران برگشت و ساعت ۹ صبح اومد خونمون و با ناپدريم خداحافظی کرد و بعدش من و مادرم بهمراه امير رفتيم خونه امير اينها.

سرما خوردگی امير خيلی ناجور بود و استرس و شرايط موجود هم مزيد بر علت شده بود.روز جمعه ساعت ۶ صبح پرواز داشت. من و امير آخرين حرفهامونو زديم. فکر اينکه ممکنه ديگه امير رو نبينم مثل خوره بجونم افتاده بود و دوست داشتم بزنم زير گريه ولی حال امير اينقدر بد بود که من دائم بخودم فشار مياوردم که گريه نکنم و ناراحتيشو بيشتر نکنم. تعدادی از دوستها و فاميلهای امير اينها هم خونشون بودن. امير رفت تو اتاقش و بعد با يه پاکت برگشت و منو صدا کرد يه گوشه و پاکتو داد دستم و گفت ميدونی که من حافظو چقدر دوست دارم برای همين دادم اينو برات نوشتن. پاکتو باز کردم و ديدم شعر زير توش نوشته شده:

ديگه نتونستم طاقت بيارم ، زدم زير گريه و دائم ميگفتم نميخوام بری. امير هم ميگفت : دلم برای همه خوبيهات تنگ ميشه. دلم برای اينکه صداتو بشنوم و نوازشت کنم تنگ ميشه، دلم برای اينکه دست به موهات بکشم تنگ ميشه.

يکی از دوستای امير اينها که آقای دکتر صداش ميکردن اومد و يه آمپول به امير زد و يکسری توصيه های پزشکی کرد. امير چمدونهاشو بست و با کمک دوستاش داشتن چمدونها رو وزن ميکردن. ديدن اين صحنه ها برام زجر آور بود. شام خورديم و امير برای من و مامانم آژانس گرفت و گفت که ساعت سه و نيم صبح مياد دنبالم که بريم فرودگاه. اونشب اصلاْ خوابم نبرد و سر ساعت سه و نيم امير بهمراه پدرش و چند تا از فاميلاشون و تعدادی از دوستاش اومدن دنبالم ، نريمان و ندا هم اومده بودند و چند تا ماشينی بسمت فرودگاه حرکت کرديم.

امير و پدرش رفتن تو که بارها رو تحويل بدن و من بين همه اون ادمها احساس تنهايی شديدی ميکردم. حدود نيم ساعت بعد امير و پدرش اومدن بيرون. لحظه های خيلی تلخی بود. يه بسته آماده کرده بودم که لحظه های آخر به امير بدم و بهش گفتم که تو هواپيما بازش کنه و ازش قول گرفتم تا هواپيما پرواز نکرده بازش نکنه.بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که مسافرها برای سوار شدن بروند. امير با دوستاش يکی يکی درست داد و اونها رو در آغوش گرفت. مادر امير اونقدر استرس داشت که دکتر بهش توصيه کرده بود به فرودگاه نره. آخر سر من و پدرش وايستاده بوديم. امير با منهم خداحافظی کرد و بعد يه نگاه تو چشمهای پدر که ديگه موهاش تقريباْ بطور کامل سفيد شده بود کرد و گفت: ممنون بخاطر همه چيز، بخاطر تمام محبتها و زحمتهايی که برام کشيدين و بعد دوباره سرشو آورد نزديک گوشم و برای اولين بار بهم گفت: عاشقتم.

امير به سمت در رفت در حاليکه دائماْ پشت سرش رو نگاه ميکرد. حتی وقتی که از در رد شد و داشتن بازرسی بدنيش ميکردند دائم از پشت شيشه نگاهم ميکرد. همش تو دلم منتظر يه اتفاق بودم. ساعت شش و نيم بود و هواپيما هنوز حرکت نکرده بود. پدر امير رفت و سئوال کرد و گفتند که هواپيما نقض فنی داره. خدا خدا ميکردم که پرواز لغو بشه تا من دوباره بتونم امير رو ببينم.

حدود ساعت ۸ بود که هواپيما بالاخره پرواز کرد و من ديگه تاب نياوردم و زدم زير گريه.ندا دائم سعی ميکرد دلداريم بده و منو اروم کنه. نريمان هم سعی ميکرد که يه جوری همه رو از اون حال در بياره و گفت: همه بريم کله پاچه بخوريم مهمون من اما کسی جوابشو نداد و از پيشنهادش استقبال نکرد. و اما امير:

توی هواپيما نشسته بودم و از ناراحتی نميدونستم چيکار کنم. چند بار رفتم دستشويی و صورتمو با آب سرد شستم. هواپيما که بلند شد تا جاييکه ميتونستم تهران و ميدون آزادی رو نگاه ميکردم تا ديگه کاملاْ از نظر محو شدن. بسته ای رو که نرگس بهم داده بود رو باز کردم و چيزيو که ديدم چشمام باور نميکرد. موهای بلند و بافته شده نرگس بود که روی يه مقدار کاغذ رنگی خرد شده قرار داشت. آخرين باری که نرگسو ديده بودم موهاش بلند بود. حتماْ شب که رفته بود خونه موهاشو قيچی کرده بود. يادمه نرگس هميشه ميگفت که از موی کوتاه خوشش نمياد. يه کاغذ هم توی جعبه بود و نرگس روش نوشته بود:

حالا ديگه تا دلت بخواد ميتونی موهامو نوازش کنی.

سرمو بين دو تا دستام گرفته بودم و بيصدا اشک ميريختم.

 *** از اين به بعد سعی ميکنيم هر هفته آپديت کنيم.

*** اگر دوست دارين از بروز شدن اين وبلاگ با خبر بشين يه ايميل به من بزنيد. nargesblog@hotmail.com

*** راستی اگه کسی بلده با BLOGLET کار کنه يه ايميل به من بزنه من چند تا سئوال داشتم. خيلی ممنون.

شاد و بهاری باشيد

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳