عيدتون مبارک

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳

اسکی: قسمت دوم

منکه دفعه دومم و یا بهتر بگم دفعه اولم بود میرفتم اسکی، چون دفعه قبل، 6 سال پیش بود که اون هم همش یکساعت رفته بودم دیزین. خیلی میترسیدم و بیشتر از همه از اینکه بخورم زمین و دست یا پام بشکنه میترسیدم، که در اونصورت خرج یه گچ گرفتن معمولی (البته اینجا که گچ نمیگرند) توی بیمارستانهای اینجا سر به فلک میزاره و خیلی گرونه. همه میگفتند از چی میترسی؟ فوقش میخوری زمین دیگه. منم در جواب میگفتم اگه چیزیم بشه شما پول دوا دکترمو میدین؟ یکی نیست بگه تو که اینقدر میترسی اصلا چرا راه افتادی و اومدی اسکی؟
طفلکی امیر خیلی هوامو داشت، اول منو برد تو پیست بچه ها تا کمی یاد بگیرم. هنوز 2 دقیقه نگذشته بود که خوردم زمین، اونهایی که اسکی بلدن میدونن که زمین خوردن یه طرف، بلند شدن بعد از زمین خوردن یه طرف.

نمیتونستم دیگه بلند شم، امیر کلی کمکم کرد تا بتونم بلند بشم. دو سه دور که پیست بچه ها رو رفتم، انگار کوه کنده باشم، حسابی خسته شده بودم. یکی دیگه از دوستامون هم بود که اسمش علی بود و همراه با امیر سعی میکرد مراقب من باشه که خدای نکرده خانم پرنسس یه وقت چیزیش نشه. به علی و امیر گفتم من دیگه خسته شدم و میخوام استراحت کنم و دیگه دلم نمیخواد اسکی کنم، اما جفتشون گفتند نه باید تمرین کنی تا یاد بگیری و گرنه تا صد سال دیگه هم اسکی یاد نمیگیری. منم بهشون گفتم شما برین پیستهای حرفه ای تر اسکی کنید و من خودم تمرین میکنم و نمیخوام وقت شما رو بگیرم. وقتی که تنها شدم و دیدم هیچ کس نیست که کمکم کنه، عزممو بیشتر جزم کردم تا زمین نخورم و بتونم تعادلم رو حفظ کنم، و تونستم 4 دور پیست بچه ها رو برم و زمین نخورم. تازه داشت بهم کمی مزه میداد که سر و کله امیر و علی پیدا شد و گفتند باید بریم پیست سخت تر. از اونها آره و از من نه، بالاخره راضی شدم و سوار بالابر (تله سیژ) شدیم و رفتیم بالا. دفعه اولی بود که تله سیژ سوار میشدم، دلم داشت میریخت پایین و موقع پیاده شدن هم کم مونده بود جا بمونم، اگر خودمو پرت نکرده بودم روی برفها، با تله سیژ برگشته بودم پایین. هم ترسیده بودم و هم خنده ام گرفته بود. بهرحال باز از زمین بلند شدم، حالا رسیدیم به قسمت اصلی ماجرا که سر خوردن از شیب تند اونجا بود. البته شیبش برای من ناشی تند بود. یه ذره راه افتادم و بعدش یهو سرعتم تند شد، امیر هی داد میزد: هشت کن، زانوهاتو بهم بچسبون تا بتونی وایستی، اما هر چی زور زدم و زانوهامو به هم نزدیک کردم فایده نداشت، و دیدم سرعتم داره خیلی زیاد میشه، خودمو زمین زدم ولی خوب اصلا دردم نگرفت. با هزار مکافات بلند شدم و دوباره شروع به اسکی کردیم. دوباره سرعتم زیاد شد و نتونستم وایستم، امیر اومد کمکم کنه و از پشت سعی کرد کاپشنمو بگیره و نتیجه این شد که دوتایی بدجور خوردیم زمین و من با شدت افتادم روی باتوم اسکی امیر و کمرم کلی درد گرفت اما خوشبختانه اتفاق مهمی نیفتاد.
به امیر میگم آخه چرا اینکارو کردی؟ و امیر هم گفت دیدم داره سرعتت زیاد میشه خواستم بگیرمت که نشد. ولی بعدش امیر یه روش باهال ابداع کرد. امیر کنار من اسکی میکرد و من دسته باتوم سمت راستو گرفته بودم دستم و امیر ته اونو گرفت، و هر وقت که سرعتم زیاد میشد امیر سرعت منو کم میکرد. طرح خیلی موفقیت آمیزی بود و باعث شد ترسم بریزه و کلی یاد بگیرم. بعد از اون سه دفعه اون پیستی رو که خیلی برام سخت بود بدون کمک امیر اومدم پایین بدون اینکه زمین بخورم و خیلی کیف داد.
امیر و علی دوباره رفتند تو پیستهای پرشیب تر و این باعث شد امیر خان ما که وصف حواس پرتیشو تو پستهای قبلی خوندین کلی به دردسر بیفته. هوا آفتابی شد و امیر کلاه و دستکششو گذاشت تو جیب کاپشنش. حالا دسته کلیدش هم توی جیب همون کاپشنه. امیر آقای ما چند بار میخوره زمین و کلاه و دستکشها و کلیدش میفته تو پیست. یه بار که میاد سوار تله سیژ بشه میبینه که یه جفت دستکش و یه کلاه دقیقا مثل مال خودش کنار میله ها افتاده و متوجه میشه که دستکش و کلاه خودشه ولی یادش نمیاد که کلیدش هم توی همون جیب بوده.
یه شاهکاری هم من کردم. صندلی های تله سیژ چهارنفره بود، ولی معمولا دو یا سه نفر سوار میشدن، من سمت راست وایستاده بودم، امیر وسط و علی سمت چپ و منتظر صندلی بودیم که بیاد، یه پسر 12 و یا 13 ساله، از این بچه پر رو ها هم اومد سمت راست من وایستاد که با ما سوار بشه. من متوجه پسره نشدم و با خیال راحت وقتی صندلی اومد سمت راست صندلی نشستم و دیگه جا برای پسره نبود. پسره میله صندلی گرفت و تقلا کرد که سوار بشه و اسکیهامون خورد به هم، حالا این تله سیژ هم که منتظر نمیمونه، منم که هول شده بودم با اسکی هام  زدم به پسره و پسره پرت شد پایین و چوب اسکی منهم از پام در اومد، مسئول اونجا دید اوضاع خیلی قمر در عقربه، کل دستگاه رو نگه داشت و اسکی منو آورد پام کرد، خوشبختانه کسی چیزیش نشد و پسره با صندلی بعدی اومد. بالا که رسیدیم من موقع پیاده شدم خوردم زمین و در نتیجه پسره هم که جایی برای رفتن نداشت خورد زمین، کلی عصبانی شده بود و بروی من نیاورد و وقتی ازش معذرت خواهی کردم با ناراحتی گفت اشکالی نداره.
تا ساعت 5 و نیم اسکی کردیم و جاتون خالی خیلی خوش گذشت. خیلی خوشحال بودم که امیر علیرغم اوقات تلخیهای من از اصرارش دست برنداشت و باعث شد که من کمی اسکی یاد بگیرم. میگم بعضی اوقات هم بد نیست آدم حرف آقایونو گوش کنه.
امیر خان ما وقتی که خسته و هلاک رسیدیم خونه تا شصتش خبردار شد که جا تره و بچه نیست، حالا خوبه من کلید داشتم وگرنه معلوم نبود چیکار باید میکردیم. رفتیم تو و امیر گفت: کلید رو بالای پیست دادم به علی، فردا میریم ازش میگیریم. حالا نگو چون زیپ جیب کاپشنش کنده شده بوده و کلید ماشین هم توی همون جیب بوده، بالای پیست امیر کلید ماشینو میده به علی که بزاره تو جیبش اما کلید خونه رو نمیده چون کلید خونه داشته وسط پیست برای خودش اسکی میکرده.
به علی زنگ زدیم و دیدیم که کلید پهلوی علی نیست، بعد امیر گفت فکر کنم کلید رو دادم به تو، خلاصه همه جا رو گشتیم ولی اثری از دسته کلید نبود. توی اون دسته کلید، 4 تا کلید بود، کلید در اصلی ساختمون، کلید آپارتمانمون، کلید در دانشکده امیر و کلید اطاق کارش تو دانشکده علاوه بر همه اینها کردیت کارتمون هم به اون دسته کلید وصل بود. امیر زنگ زد و کردیت کارتشو کنسل کرد و گفت شاید کلید تو پیست افتاده باشه، زنگ زدیم به دیزین (شوخیه ها، دوباره نگین مگه شما اومدین ایران) و گفتند که یکی اونو پیدا کرده و تحویل داده. خلاصه برامون پستش کردند و امیر بیچاره تو چند روزی که طول کشید کلید به دستش برسه دائم باید با هم اطاقیاش تو دانشکده هماهنگ میکرد که کلید بگیره و کلید پس بده، گرچه حقش بود ولی دلم کلی براش سوخت.


  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۳

اسکی قسمت اول

 

اين قسمت توسط نرگس نوشته شده

 

 

این برنامه اسکی در واقع برای کمک به مرکز سرطان رازی ترتیب داده شده بود و ما علاوه بر پول بالابر و اسکی باید حدود 100 دلار هم برای این مرکز از دوستامون جمع میکردیم که مستقیم به حساب  مرکز رازی ریخته میشد. ما به 50 نفر از دوستامون ایمیل زدیم و گفتیم که ما جهت خیریه و کمک به این مرکز سرطانی داریم پول جمع میکنیم و اگر کسی مایل هست که کمک کنه به ما خبر بده، البته با توجه به اینکه خرج و مخارج اسکی هر شخص با خودشه و این کمک مالی صرفا و تماما مخصوص مرکز کمک به بیماران سرطانی رازی است. جالب اینجاست که تو لیست ما فقط سه یا چهار نفر آمریکایی بودند ولی 90% از پولی که جمع شد رو همون سه چهار تا آمریکایی دادن که این مسئله برای من و امیر خیلی جالب بود.
شنبه هفته پیش باتفاق چند نفر از دوستای ایرونیمون راه افتادیم و رفتیم اسکی. پیست اسکی در حدود یکساعت و نیم تا خونه ما فاصله داشت. چهار تا ماشین بودیم و توی یکی از پمپ بنزینهای وسط شهر قرار گذاشتیم و خوشبختانه همه بموقع اومدن و به سمت پیست حرکت کردیم. قرار ماشین ما جلو بره و یه ماشین دیگه که مسیر رو بلد بود هم پشت ما داشت میومد. ماشین سوم یه پسر مجرد بود بنام پیام با سه تا دختر مجرد که هیچ کدوم هم پیام رو زیاد نمیشناختند. من هر چی اومدم بگم که یکی از دخترهای ماشین پیام بیاد تو ماشین ما، پیام هی جلوی منو میگرفت و نمیگذاشت. ماشین چهارم هم که مسیر رو بلد نبود قرار شد دنبال پیام بیاد. تعجبی نداره که، هنوز 5 دقیقه نگذشته بود آقای پیام خان هنگام ورود به بزرگراه عوض اینکه خروجی غرب بزرگراه رو برن، رفتن تو خروجی شرق بزرگراه و در نتیجه دو تا ماشین آخری راه رو گم کردن، جالب اینجاست که خودشون به ما زنگ نزدن که گم شدیم، ما که دیدیم اونها پشتمون نیستند و نگرانشون شده بودیم، بهشون زنگ زدیم. خلاصه که دروغ نگفته باشم از یکساعت و نیم راه، سه ربع داشتیم تلفن بازی میکردیم تا بتونیم همه پشت سر هم حرکت کنیم. تا 10 کیلومتری محل اسکی پر بود از درخت و جنگل و اثری از کوه و برف که بخواهیم روش اسکی کنیم دیده نمیشد ولی جلوتر تپه ای که پوشیده از برف بود نمایان شد.
امیر خیلی هیجان زده بود. بعد از 7 سال میخواست دوباره اسکی کنه و نگران بود که خوب نتونه اسکی کنه و دائم میگفت: به دو دلیل من ممکنه امروز خوب نتونم اسکی کنم، و من حرفشو قطع میکردم و میگفتم: باباجون میدونیم، دلیل اولش اینه که 7 ساله که اسکی نکردی و دلیل دومش هم اینه که هفت سال پیش لاغرتر بودی و ورزشکارتر. بهرحال به محل مورد نظر رسیدیم و بلیط بالابر خریدیم و رفتیم که لوازم اسکی کرایه کنیم. البته یکی از دوستهای آمریکایی من یک دست لوازم کامل اسکی بهم قرض داده بود که قرار شد امیر با اونها اسکی کنه و من لوازم رو کرایه کنم.
اول کاری سر سایز کفشم اینقدر امیر طفلکی رو اذیت کردم که نگو و نپرس. اول سایز شماره هشت برام گرفت که گفتم گشاده، رفت عوض کرد سایز 7 گرفت گفتم تنگه، کلی با کفشه ور رفت و همه جاشو شل کرد ولی بازم تنگ بود، امیر دوباره رفت و کفش شماره 8 رو آورد. میگفتم گشاده، قلاب کفش رو یک درجه تنگ میکرد، میگفتم تنگه. خلاصه که ماجرایی داشتیم تا بالاخره کفش به پای سیندرلا خورد. به قول نامادری سیندرلا (تو کارتونش) "کفش به پاش خورد" ، اصلا من همیشه با کفش مشکل دارم. تو مغازه همه چیز اندازمه و عالیه، تا پامو میزارم خونه، یا تنگ میشه و یا گشاد (البته فکر کنم که این مشکل خیلی از خانومها باشه) خلاصه کفش پوشیدم و در حالیکه مثل آدم آهنی راه میرفتم و امیر هم داشت اسکی ها رو میاورد رفتیم تو پیست اسکی.

ادامه دارد

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۳

اسکی

بزودی پست نرگس درباره اسکی در اين مکان نصب خواهد شد.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳

چرا مردها خیانتکارند؟ (قسمت اول: مردها ذاتا تنوع طلب هستند)

چرا مردها خیانتکارند؟ (قسمت اول: مردها ذاتا تنوع طلب هستند)

این یکی از موضوعات بحث در سایت کلوب بود. این سئوال ساده جواب ساده ای نداره. مسئله عدم وفاداری به عوامل مختلف برمیگرده که بعضی از اونها فقط شامل آقایون میشه و بعضی شامل هم آقایون و هم خانوما میشه.

مردها ذاتا تنوع طلب هستند: بر کسی پوشیده نیست که مردها در رابطه با زنها از دو لذت عاطفی و جنسی (یا جسمی) برخوردار میشوند در حالیکه برای زنان، حداقل در کشور ما، برای خانمها تقریبا تنها میل عاطفی است که بروز پیدا میکند. بعبارت دیگر، یک مرد اگر زنی را اصلا نشناسد و هیچ گونه عاطفه ای به او نداشته باشد، باز هم از وجود رابطه با آن زن میتواند لذت ببرد، چیزی که به آن هوسرانی گفته میشود. برای همین است که از ابتدای تاریخ تا کنون همیشه این مردان بوده اند که حاضر بوده اند برای ایجاد رابطه های صرفا جسمانی با زنان هرجایی پول بپردازند. زنانی که به جبر جامعه به تن فروشی مجبور میشوند همواره از کرده خود پشیمان و نادم بوده و همیشه آرزو میکنند که ای کاش راه دیگری را برگزیده بودند. بر کسی پوشیده نیست که کسانی که تجربه یک رابطه عاطفی را داشته اند حاضر نیستند آنرا با یک رابطه صرفا جسمی عوض کنند، در مقابل هستند مردانی که در ایجاد یک رابطه عاطفی قوی و محکم با جنس مخالف موفق نبوده اند و سعی میکنند با ایجاد تکرر در رابطه های جسمی این خلاء را پر کنند. اینگونه مردان، چون خود از ضعف خود با خبرند، دائم در حضور دوستان خود به لاف زنی درباره موفقیتهایشان در ایجاد رابطه جنسی با زنان مختلف میپردازند و عشق و علاقه را امری بی پایه و اساس خوانده و گاه اصلا وجود عشق را منکر میشوند. اینگونه افراد، گر چه در ظاهر از زندگی بسیار لذت میبرند اما به مرور زمان اثرات منفی تکرر تماس جنسی با عوارض جبران ناشدنی چهره خود را نشان میدهد. منظورم ابتلا با بیماریهای جسمی نیست، منظورم ابتلا به بیماریهای روحی است. اینگونه افراد لذتی که میبرند هر روز کاهش می یابد و از طرف دیگر حتی اگر دلشان بخواهد قادر به ایجاد یک رابطه عاطفی و عاشقانه نخواهند بود. این مطلب خاطره ای را بیادم آورد که چندان بی ربط به موضوع امروز نیست:


دوستی داشتم بنام کامبیز که در تهران مجرد زندگی میکرد و صاحب شرکتی هم بود، من در زمانی که هنوز دانشجو بودم با او رفت و آمد داشتم و در کارهای شرکتش با او همکاری میکردم. یک روز خانه کامبیز بودم و کامبیز بیصبرانه منتظر تلفن برای یک قرارداد مهم بود، دختری که ظاهرا اسمش "مهسا" بود تلفن کرد.
مهسا: کامبیز جان خوبی؟
کامبیز: آره، میتونم بعدا بهت زنگ بزنم؟
مهسا: چیه؟ بازم کار داری؟
کامبیز: آره منتظر تلفنم عزیزم
مهسا (با عشوه): یعنی کارت از صحبت کردن با من برات مهمتره؟
کامبیز: معلومه که مهمتره،
مهسا (با ناراحتی): اصلا میدونی چیه؟ تو از اول هم منو دوست نداشتی و منو فقط  برای .... میخواستی.
کامبیز: اگه غیر از این فکر میکردی، اشتباه میکردی.
کامبیز با عصبانیت گوشی رو گذاشت، یکی دو ساعت منتظر شدیم و خبری از تلفن نشد. حدود ساعت 8 شب بود که من داشتم برمیگشتم خونه، آیفون زنگ زد، کامبیز از من خواست که آیفون رو جواب بدم. گفتم :بله؟ و صدایی از اونور آیفون گفت: کامبیز مهسا هستم، درو باز کن. باورم نمیشد، خیلی دوست داشتم ببینم که این مهسا چه جور آدمیه؟ چطور حاضر شده غرورشو زیر پاش بزاره؟ پیش خودم گفتم حتما باید از اون دخترا باشه که هیچ پسری تحویلش نمیگیره. اما از طرفی فکر کردم که باید برم و زشته که بمونم. به کامبیز گفتم: آقا من دیگه مزاحم نمیشم، کامبیز در حالی که لبخندی پیروزمندانه بر لب داشت به آرامی گفت: نه بمون، مثل اینکه میخواست پیروزی خودشو به رخ من بکشه.

مهسا که از در اومد تو، نفسم تو سینه حبس شد، نه تنها از زیبایی چیزی کم نداشت، بلکه چون فکر میکرد کامبیز تو خونه تنهاست لباس مناسبی نپوشیده بود. وقتی منو دید جا خورد و دکمه های مانتوشو بست. بعدشم به کامبیز گفت: عزیزم شام که نخوردی؟ من میدونستم ماهی سفید دوست داری یکی برات گرفتم و همین الان هم برات درستش میکنم. مهسا شروع کرد به درست کردن ماهی و من و کامبیز هم شروع کردیم تخته بازی کردن، بعدشم شام خوردیم و مهسا تعارف کرد که برامون چایی درست کنه، کامبیز با چشمکی به من فهموند که دیگه بهتره برم، منم یه بهانه ای آوردم و به سمت خونه راه افتادم.
22 سالم بود و دائم با خودم میگفتم: خوشم اومد، به این میگن مرد.
چند سال گذشت، من و کامبیز گاهی همدیگرو میدیدیم ولی نه زیاد، وقتی که دیگه من داشتم میومدم آمریکا یه شب مهمونی دادم و کامبیز رو هم دعوت کردم. کامبیز اونجا برای اولین بار نرگسو دید، نمیدونم چرا، ولی احساس میکردم کامبیز به من یه جوری نگاه میکنه، حدود ساعت 8 شب نرگس برگشت خونشون و بقیه دوستان نزدیکم تا حدود ساعت 11 ماندند. کامبیز میخواست آژانس بگیره و برگرده که من گفتم میرسونمت تا با هم گپی هم بزنیم. تو راه کامبیز تا اومد حرف بزنه بغضش ترکید و زد زیر گریه، گفتم چی شده؟ اتفاقا نزدیک پارک ساعی بودیم. گفتم میخوای بریم تو پارک کمی قدم بزنیم. باورم نمیشد، کامبیز، یه مرد 35 ساله که من تا اون روز فکر میکردم مثل کوه محکمه داشت گریه میکرد. میگفت خوش بحالت امیر، من اینقدر با این و اون بودم، دیگه نمیتونم از اینکه تو چشم یه نفر نگاه کنم لذت ببرم، نمیتونم از گرفتن دست یه نفر آرامش پیدا کنم، اون چیزیو که تو امروز داری ، من هیچ وقت نخواهم داشت.

نتیجه اخلاقی: این قسمت به عهده شما.

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳