والنتاين

والنتاين امسال خيلی باهال بود. دقيقا روز والنتاين من امتحان پروپوزال (Proposal) داشتم , حسابی مشغول درس خوندن. آماده کردن يک ريپورت ۱۲۵ صفحه ای و همچنين ارائه اون به کمک پاور پوينت. ديشب جايی مجلس ختم دعوت بودم، تو راهخ برگشت به نرگس زنگ زدم و الکی گفتم ترافيکه و رفتم براش يه جفت گوشواره برليان، بله درست شنيديد، برليان، فقط با اين تفاوت که سنگهاش اونقدر کوچيکه که بايد با ذره بين ببينيشون.

صبح رفتم دانشگاه و دوباره کلی تمرين کردم، سر جلسه امتحان هر سه تا استادی که دعوت کرده بودم مثل گرگهای گرسنه دائم سئوال ميپرسيدند، خوشبختانه تقريبا جواب تمام سئوالها رو ميدونستم و ظاهرا خوششون اومده بود و موقعی که من از اطاق ميرفتم بيرون که تشکيل جلسه بدن همه از کارم تعريف کردن ، حدود ۱۰ دقيقه بيرون اطاق منتظر شدم و اون استادی که بيشتر از همه بهم گير داده بود از در اومد بيرون، باهام دست داد و قبول شدنمو تبريک گفت

بعد هم اومدم خونه و ولنتاين بازی. اينها هديه های نرگس برای منه

اين گل رو که ميبينيد من اول خونه يکی از دوستامون ديدم و گفتم چقدر قشنگن اين گلا، برای همين نرگس جای گل رز از اين گلها خريده.

اينهم يکسری شمع هست بشکل قلب.

اينم يک جا شمعی به شکل قلب

اينها هم ست لوازم بهداشتی مردونه. آخه اين نرگس به بو خيلی حساسه. دائم اين لباسهای منو بر ميداره ميندازه تو سبد لباسهای کثيف، منم بعضی وقتها که حوصله ندارم از اون جا يه چيز برميدارم  که بعدش که نرگس مياد عصبانی ميشه

و اما کارت که از همه مهمتره.

من اينجا معنيشو بفارسی براتون مينويسم:

قبل از اينکه تو را بشناسم

نميدانستم که ميتوان تا به اين حد شاد بود،

تصور نميکردم قلب دو انسان بتوانند اينچنين عميق و زيبا با هم ارتباط داشته باشند،

باورم نميشد که کسی بتواند زندگی مرا اينچنين و از بسياری جهات دگرگون کند،

تا زمانيکه تو را يافتم.

و اينها هم هديه های من برای نرگس، يه عروسک

 يک جفت گوشواره

 و کارت

 

 

آنهنگام که ميگويم عاشقت هستم،

ميخواهم معنايش برای تو بيشتر از معنايی باشد که هر کس ديگر در دنيا با گفتن آن منظور دارد.

ميخواهم بدانی که شادی تو برای من همه چيز است،

ميخواهم بدانی که من هميشه بهترينها را برايت ميخواهم، به هرقيمتی که باشد.

ميخواهم بدانی که در زندگيم، تو برايم مهمترين چيز در دنيا هستی،

آنهنگام که ميگويم عاشقت هستم،

ميخواهم بدانی که تو جزئی از وجود منی همچنان که من جزئی از وجود تو هستم.

هر چه که در اين دنيا پيش آيد، ما هميشه با هم خواهيم بود، شريک زندگی يکديگر و شريک شاديهای يکديگر.

کارت من بهتر بود نه؟

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳

چرا وقتی بهش ميگی دوسش داری ميزاره ميره؟

اين سئوال شايد برای خيلی از دخترها و پسرها پيش اومده باشه که که من همه کاری واسش کردم ولی اون منو گذاشت و رفت. این مسئله از چند جهت قابل بحثه.

۱. وقتی فردی در مدت زمان کوتاه يه نفر (حالا پسر و يا دخترش فرق نميکنه) به طرف مقابلش اظهار عشق و علاقه شدید بکنه، خوب اون طرف خودبخود در حالت دفاعی قرار میگیره چون در ضمیر ناخودآگاهش میگه: اینکه منو هنوز نمیشناسه، عاشقم شده، پس به همین سرعت هم میتونه عاشق یک نفر دیگه بشه. پس اظهار عشق در زمان کوتاه، فقط وجود یکسری احساسات آتشین و زودگذر رو به اثبات میرسونه. اونی که شما بعد از گذشت يه مدت کوتاه بهش احساس عشق ميکنيد احساس ميکنه يه اسباب بازيه و شما هم يه بچه که بعد از يه مدت کوتاه دنبال يه اسباب بازی ديگه خواهيد رفت. شنيدين ميگن دخترها از پسرهای مغرور خوششون مياد و ژسرها هم از دخترهای سر سنگين که هيچ کسيو تحويل نميگيرن؟ تکبر چيز خوبی نيست، ولی اين خيلی خوبه که آدم به دی خودش بها بده و اونو در اختيار هر کس و ناکسی قرار نده. من نميگم آدم خودشو بگيره و به هيچ کس محل نکنه، چون در اونصورت شايد در ابتدا بتونيد يک جذبه کاذب توليد کنيد ولی در نهايت شخصيت واقعی شماست که ادامه رابطتونو رقم ميزنه.  

۲. خیلی اوقات رابطه دو نفر در واقع یک مسابقه است، و هر کدوم از طرفین سعی میکنه که برنده این مسابقه باشه. تو این حالت دو نفر برای بدست آوردن قلب یکدیگر ممکنه خیلی تلاش هم بکنند و خیلی کارها هم برای هم انجام بدن، ولی باز هم در واقع دارند مسابقه میدهند. هر کدوم سعی میکنه دیگری رو عاشق خودش کنه. تو این وضعیت وقتی یکی از طرفین اظهار عشق میکنه، در واقع اعلام میکنه که "من بازی رو باختم" و بازی تموم میشه و برنده میره که با یکی دیگه مسابقه بده.

۳. حالا اگه فردی بعد از مدتی و از روی شناخت اظهار عشق کنه چی؟ يه نفر که شما رو مدتيه ميشناسه، يهو مياد به شما اظهار عشق ميکنه و يا برعکسش. به هزار و یک دلیل میزان علاقه طرفين به يکديگر در یک روستی میتونه با سرعتهای متفاوت رشد کنه، تو این حالت شما باید به طرفتون زمان بدین تا شاید اونهم علاقش به اندازه شما رشد کنه و بايد با کارهاتون و رفتارهاتون علاقتون رو نشون بدين و ببينين که عکس العمل طرف چيه. البته تضمینی وجود نداره، همونطور که تو پست قبلی گفتم، ممکنه همه کار رو درست انجام بدين و آخر سر علاقه بوجود نياد. اظهار عشق، علاقه بوجود نمیاره. ممکنه طرف شما رو فقط بعنوان يک دوست بخواد، اونهم يک دوست خوب. زمانيکه يکی از دو طرف اظهار عشق بکنه، ديگه اون دو نفر نميتونند دوست باقی بمونند. يا کسی که بهش اظهار عشق شده، آمادگی ورود به يه رابطه عاشقانه رو داره که در اونصورت بادا بادا مبارک بادا و با اينکه فاتحه اون دوستی خوندست. مثل تفنگی که يه تير بيشتر نداره، خطا بره کار تمومه، و اينکه اون تير رو چه وقتی بايد شکليک کرد کاريه که هنرمندی ميخواد.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۳

امتحان

امروز قرار بود از دانشجوهای سال پايينی دکترا امتحان بگيرم. يعنی من مسئول برگزاری امتحان بودم، همه چيز از قبل مشخص شده بود، محل برگزاری امتحان، سئوالات، تاريخ و ساعت و غيره. از ورقه سئوالات کپی گرفتم و رفتم سر جلسه. ديدم يه اطاقه با يه ميز بزرگ وسطش، تازه يادم افتاد که اين اطاق کنفرانسه.

دانشجوها رو نشوندم دور ميز، دخترها يه ور و پسرها يه ور ديگه  و برای اطمينان بيشتر در مرز بين دخترها و پسرها يک صندلی خالی گذاشتم  سئوالات رو بهشون دادم و اونها هم مشغول جواب دادن شدند. همون اول جلسه اومدم بگم اگه سئوالی داشتين بپرسين که جاش گفتم: جواب هر سئوالی رو که خواستين، بپرسين، و من بهتون ميگم. يکی از پسرها که شيطون تر از بقيه است گفت: دم آقای کاشانی گرم (البته اينو به انگليسی چه جوری گفت خودمم نميدونم)، همه خنديديم و امتحان ادامه پيدا کرد. منهم برای خودم مشغول مطالعه شدم، يعنی اينجا رسم همينه. امتحان ۳ ساعت بود و من بعد از ۲ ساعت که کمی خسته شده بودم، به اونهايی که داشتند امتحان ميدادند نگاه ميکردم، بره های مظلوم در چنگال گرگ . گفتم بگذار در رويای شيرينشون باشند که ميتونن از اين مهلکه جون سالم بدر ببرند و شروع کردم پست امروز رو نوشتن.

ميدونين عاشق شدن با امور دو نفری يا چند نفری ديگه چه فرقی داره؟ فرق که زياد داره ولی يکيش اينه:

برای اينکه دو نفر عميقا عاشق هم باشند هيچ نيازی نيست که اون دو نفر خودشون آدمهای کاملی باشند.

نکته ديگه اينکه ما وقتی تو يه کاری شکست ميخوريم خيلی از اوقات تقصير و بهانه رو ميندازيم گردن ديگران و يا عواملی که دست ما نبوده. نمونه اش کسايی هستند که هيچ وقت طعم عشق رو نچشيده اند و اين مسئله خيلی ناراحتشون ميکنه. حالا عوض اينکه درست فکر کنند و دلايل اين مسئله رو پيدا کنند، کل جنس مخالف رو ميبرن زير سئوال: (اينهايی که ميگم چيزهايئ هست که در وبسايت کلوب خوندم)

پسرها ميگند:

  • دخترهای ايرانی عاشق شدنشون سطحيه،
  • اصلا توان درک عشق رو ندارند (اينو کسی نوشته بود که هميشه از نداشتن عشق حرف ميزد، بايد بهش گفت: حتما تويی که تا حالا نه عاشق بودی و نه عاشقت شدن خيلی توانشو داری)،
  • پسرها رو فقط برای پول ميخوان و ......

دخترها ميگند:

  • مردها همشون مثل همديگه هستند. خوشگذران و تنوع طلب.
  • به زن فقط به عنوان يه وسيله لذت بردن نگاه ميکنند.
  • مردها اصلا احساس ندارند.
  • مردها فقط دوست دارن از آدم استفاده کنند.

حالا شما بگين دخترها راست ميگن يا پسرها؟ 

گرفتين چی ميگم؟ اگه شرايط جامعه ناجوره، اگر تا حالا شانستون کم بوده و يا هر دليل ديگه ای، اين حرفها رو نزنيد چون اين حرفها جز عدم توانايی شما در تحليل مسايل هيچ چيز ديگه رو نشون نميده.

نکته ديگه برای اونهايی که دنبال عشق ميگردن و يه جوری ازش صحبت ميکنند که انگار از کل جمعيت دنيا انگار هر ۱۰۰ سال فقط دو نفر هستند که عاشق واقعی هستند:

آيا تا بحال به اين فکر کردين که دانه عشق برای رشد و شکوفايی يه بستر خوب ميخواد، يه خاک خوب، يه هوای لطيف، و از همه مهمتر يه باغبون دلسوز ميخواد. اول ببينيد که اين بستر رو چقدر فراهم ميکنيد بعد غر بزنيد. تازه بعدش هر دونه ای خاک مخصوص بخودشو ميخواد و نگهداری مخصوص بخودش رو، يعنی ممکنه که همه کار بکنيد و آخرشم دونه هه يه کم رشد کنه و بعد يهو پژمرده بشه و از بين بره، که اين نه تقصير دونه هست، نه تقصير خاکه، و نه تقصير باغبون. ديدين بعضی از دخترها و يا بعضی از پسرها ميگند: من همه کار براش کردم، برای همينه که منو گذاشت و رفت، اگه خودمو براش ميگرفتم و رو بهش نميدادم الان به پام افتاده بود. آخه اگه آدم اونی رو که ميخواد پيدا کنه، مگه خله از دستش بده. اين رو دادن و ندادن و اينجور حرفها فقط ميتونن مدت اون احساس ملنگ شدن (که بعضی ها اسمشو عشق ميزارند) رو کمی طولانيتر کنند. اگه واقعا دنبال يک عشق دو طرفه هستيد، فکرتونو بکار بندازين نه قلبتونو، وقتی نوبت قلبتون بشه خودش بدون اينکه از شما بپرسه کارشو به بهترين نحو انجام ميده.

قربان شما

-امير کاشانی

  
نویسنده : narges ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳

کلوب

سلام به همه دوستای خوب

دلمون براتون تنگ شده بود. چند وقتيه که با يه وب سايت از طريق دوست عزيزی بنام اسمر آشنا شدم بنام کلوب:

http://cloob.com

برای عضو شدن ميتونيد از لينک زير استفاده کنيد:

http://www.cloob.com/sign2.php?id=41104&pass=123546

نرگس و من هم يه کلوب درست کرديم بنام عشق، از رويا تا واقعيت اگه دوست داشتيد به ما افتخار بدين که اسم شما رو در ليست کلوبمون داشته باشيم.

موفق باشيد

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۳

پمپ بنزين

(نوشته شده توسط امير)

امان از دست اين خانمها، امروز صبح که بيدار شديم ديدم چند سانتی برف اومده. نرگس بايد ميرفت بيرون و به همين خاطر من وقتی نرگس داشت صبحانه ميخورد رفتم تا هم ماشينو گرم کنم و هم برفارو از رو ماشين پاک کنم و در ضمن بنزين هم بزنم. توی پمپ بنزين يه خانمی جلوتر از من بود و با اينکه تو هر رديف دو تا جايگاه بود خانمه تو جايگاه اولی وايستاد  و من مجبور شدم صبر کنم تا بنزين بزنه. اينجا همه با کارت اعتباری بنزين ميزنن. کلی تو کيفش گشت تا کارتشو پيدا کنه و بعد از کلی معطل کردن بنزين زدنو شروع کرد. من نميدونم اين خانمها چرا اينقدر يواش بنزين ميزنن، بابا جون اون دسته رو تا آخر بکشين ديگه. حالا بنزين زدنش تموم شد رفت نشست تو ماشين، حالا مگه ماشينشو روشن ميکنه. با فراق بال داشت کاراشو تو ماشين ميکرد و آخر سر هم کمی آرايش کرد، ميخواستم بگم تو رو خدا ما کار داريم، يه کم برو جلو تر تا ما زودتر به کارمون برسيم. راه که افتاد من رفتم تو جايگاه جلويی که پشتيم هم بتونه بنزين بزنه. کارت اعتباری کردم تو دستگاه و شيلنگ بنزين معمولی رو برداشتم و ديدم که زکی پمپش خرابه. بالاجبار شيلنگ بنزين سوپر رو برداشتم و برای اولين بار به ماشينم بنزين سوپر زدم. حالا خنده دار اينه که همه پمپها يه شستی دارن که اتوماتيک بنزين ميزنه و وقتی پر شد می ايسته، وقتی هوا سرده مردم در طول مدت بنزين زدن تو ماشينشون ميشينن، از شانس من شستی اون پمپ شکسته بود و من مجبور شدم در تمام مدت بيرون وايستم. نرگس صبحانه رو آماده کرده بود که با هم بخوريم و قرار بود بعدش منو تا دانشگاه برسونه. من در حاليکه ميز صبحانه رو در ذهنم مجسم ميکردم به سمت خونه راه افتادم. ديدم نرگس دم در وايستاده و چون ديرش شده بود ماشينو از من گرفت و رفت. منم با ناراحتی رفتم تو و صبحانه رو تنهايی خوردم و بعدشم پياده تو برف  رفتم دانشگاه.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳