دعوا

*نوشته های آبی از زبان امير و نوشته های سياه از زبان نرگس هستند.

سلام به همه دوستان
قول داده بودیم که در مورد دعواهامون بنویسیم ولی متاسفانه الان مدتیه که حتی یه دلخوری کوچیک هم پیش نیومده. بنابراین من ناچارم به مثالهای کمی که گذشته بوده اکتفا کنم.
نکته اصلی اینه که خانما وقتی که عصبانی میشند چیزهایی میگن که اصلا منظوری ندارن. در واقع خانمها فقط با بیان ناراحتیهاشون سبک میشند و از بار غمشون کم میشه. بنابراین اگه دوست دخترتون و یا زنتون و یا حتی خواهر و با مادرتون بدلیلی از دست شما و یا از دست کس دیگه ای عصبانی هستند و تو عصبانیتشون حرفهایی میزنند که بنظر شما عادلانه و یا صحیح نیست، اشتباه ترین کاری که میتونین بکنید اینه که مخالفت و نطرتونو ابراز کنید. باور ندارین یکی دوبار امتحان کنید باورتون میشه. اگر نظری دارید بذارید وقتی اونو به شخص مورد نظر بگین که عصبانی نیست و میتونه به حرفتون گوش کنه.
یکی از آشناهامون پسری رو بنام رضا رو به فرزند خواندگی خود قبول کرده بودند. رضا چند سالی از من بزرگتر بود و ما با هم دوست بودیم. وقتی که رضا 28 سالش بود، با دختری که توسط مادر خوانده اش به او معرفی شده بود ازدواج کرد و رضا و همسرش همدیگرو خیلی دوست داشتن و همه برای اونها خوشحال بودن. مادر خوانده رضا روزی از من خواست که با هم به پارک رفته و قدم بزنیم. اول فکر کردم برای من هم کسی را زیر نظر گرفته، اما بر خلاف حدس من مادر خوانده رضا دائم از رضا شکایت میکرد و میگفت پسرم دیگر مرا دوست ندارد، دیگر باندازه سابق حال مرا نمیپرسد و .... . منم گفتم خوب رضا تازه عروسی کرده و سرش خیلی شلوغ است، تازه تا جایی که من میدانم که هنوز به شما سر میزند و شما بیشتر از من رضا را میبینید، مادر خوانده رضا حرفمو قطع و گفت: درست است که هنوز به من سر میزند ولی خوب کمتر از قبل. من خندیدم و گفتم: منم اگه یه پسر مجرد بودم که هر روز ناهار باید نیمرو و یا املت میخوردم، معلومه بیشتر به مادر خونده ام سر میزدم. برخلاف انتظار من نه تنها مادر خونده رضا حرفمو قبول نکرد بلکه از دست من عصبانی هم شد و گفت که حتما رضا بهت گفته این حرفها رو تحویل من بدی، هان؟؟ من مسئله را به مادرم گفتم و چند روز بعد مادرم، پدر خوانده و مادر خوانده رضا را به منزل ما دعوت کرد و بعد از شام سر صحبتو باز کرد و گفت: آخ که ما مادرا چه بیچاره ایم، یه عمر زحمت پسرو بکش و بزرگش کن، آخرش برای مسافرت و مهمونی باید ازش خواهش کنی تا باهات بیاد. این امیر من الان که مجرده اینطوریه، وای بروزی که زن بگیره. دیگه فکر کنم منو اصلا یادش بره. باز خدا خیر بده رضا رو که دائم به شما سر میزنه، امیر ما باید بره پیش رضا کلاس.
حرفهای مادرم چنان روی مادر خوانده رضا تاثیر کرد که باور کردنی نبود. حالا چند تا مثال از خودم و نرگس:
ضبط ماشین ما فقط نوار میخورد، برای همین من یه دونه CD-MAN خریدم که چیزی شبیه کاست داشت که میکردی تو ضبط ماشین و از اونطرف وصل میشد به CD-MAN و اونطوری میتونستیم تو ماشین سی دی گوش کنیم. بگذریم که با هر دور زدن ناجور و یا ترمز محکم CD-MAN از اینور به اونور پرت میشد و هر بار که ماشینو روشن میکردی سی دی از اول شروع میشد. تازه داشتیم به CD-MAN عادت میکردیم که بنده خدایی که خیلی دوست داشت آهنگ گوش کنه شیشه ماشینه منو شکست و CD-MAN و کلی سی دی های شجریان و هایده ما رو هم با خودش برد. منم سریع رفتم و یکی دیگه خریدم ولی مارکش فرق میکرد. نرگس از شکسته شدن شیشه ماشین خیلی ناراحت بود و من CD-MAN جدید رو وصل کردم ولی نرگس میگفت که اون بخوبی قبلی نیست و من سعی میکردم آرومش کنم، از اونجایی که نرگس با موسیقی خیلی بیشتر از من آشناست تفاوت بین دستگاه جدید و قدیمی رو احساس میکرد ولی من این تفاوت رو نمیدیدم. نرگس دائم از من میپرسید که تفاوتو احساس میکنم و من میگفتم که بنظرم اصلا فرقی ندارن، نرگس هی صدای نوار رو بلند تر میکرد و هر بار با عصبانیت بیشتر میپرسید: بنطرت هنوز با هم فرقی ندارن؟ و منم میگفتم: نه! تا اینکه نرگس عصبانی شد و گفت همین الان باید بریم و اونو پس بدیم و ما هر دو با اوقات تلخ رفتیم و CD-MAN رو پس دادیم. آیا من نمیتونستم بهتر برخورد کنم؟

منم میتونستم خیلی نرمتر برخورد کنم و امیر رو مجبور نکنم که بره و CD-MAN رو پس بده، چون امیر آدمیه که به خواسته من احترام میذاره و اگر من درخواستمو با ملایمت هم مطرح میکردم باز هم امیر اونو برام عوض میکرد. چیزی که امیر داره و من خیلی خوشم میاد اینه که ادمیه که اگه چیزی رو با ملایمت ازش بخوای امکان اینکه انجامش بده خیلی بیشتره، چند بار شده که افراد با داد و بیداد و یا تهدید خواستن مجبورش کنن که یه کاری بکنه، اما امیر زیر بار نرفت. همیشه میگه: اونی که حرفش منطقیه، معمولا نیازی به داد زدن نداره.

یه بار دیگه نرگس حدود ساعت 10 شب اومد دنبالم دانشگاه. نرگس اومد دنده عقب بیاد و زیادی عقب اومد و زد به جدول، یه کم رفت جلو و دوباره دنده عقب اومد و دوباره زد به جدول و من پرسیدم که میخوای من رانندگی کنم؟ و نرگس با کمی اوقات تلخی مخالفت کرد. خونه نزدیک بود و نرگس اونقدر خسته نبود که رانندگی در اون شرایط برامون خطرناک باشه، بنابراین من گذاشتم که نرگس تا خونه رانندگی کنه.

فردا صبحش وقتی به شب قبل فکر کردم رفتار امیر رو در دلم تحسین کردم و پیش خودم فکر کردم که هر مرد دیگه ای بود با اوقات تلخی خودش پشت فرمون مینشست، من از امیر بخاطر رفتار مهربونش تشکر کردم و بخاطر رفتار خودم عذرخواهی کردم. 

خلاصه اینکه خانمها و آقایون متفاوت فکر میکنن و این نه مزیت و نه ایرادی برای هیچکدومشون نیست. احترام گذاشتن و فهمیدن این تفاوتها میتونه خیلی از مشکلات رو حل کنه. خانمها وقتی خسته و یا عصبانی هستند یه گوش شنوا میخوان و نه یه حلال مشکلات و کارشناس مسایل اجتماعی.


  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳

دل گرفته (امير)

سلام
سلام به همه اونهایی که نوشته های این وبلاگ رو میخونین. شاید تعجب کنین و بگین دو پست تو یه روز!! اونهم بعد از این همه غیبت. راستش امشب دلم طور خاصی گرفته. نرگس خوابیده و من اینجا پشت کامپیوترم نشستم. دلم گرفته برای خیلی چیزها، برای پدر و مادر پیرم که هنوزم هر بار باهاشون صحبت میکنم بهم میگن اگه کمکی میخوای و یا پول لازم داری به ما بگو تا برات تهیه کنیم.
دلم برای مادرم تنگ شده، وقتی دو روز قبل از روزی که یه سخنرانی تو دانشکده داشتم سکته کرد و بدنش بحالت تقریبا نیمه فلج در اومد. تو اون دو روز فقط دلم میخواست پیشش باشم تا بتونم کمی بهش قوت قلب بدم، اما کیلومتر ها دور بودم و باید شدیدا کار میکردم، تو جلسه سخنرانی دوست داشتم سر همه داد بزنم، بارها دستمو مشت کردم و دندونامو بهم فشار دادم تا بتونم ادامه بدم. دلم میخواست از سینم در بیاد وقتی اونایی که خبر سکته کردن مادرم رو بهم دادن گفتن که مادرم قسمشون داده که به من خبری نرسونن.
دلم برای پدرم تنگ شده، یاد روزهایی میفتم که بچه بودم و سرما میخوردم، بابام از سر کار میومد و قبل از هر کاری منو به دکتر میرسوند. اما اونروزی که ناخن انگشت وسطیش رفت لای چرخ دنده های در اتوماتیک مجتمع ساختمونیمون و یه بند انگشتشو له کرد من کجا بودم؟ کی تا بیمارستان بردش؟
یه روز دیگه که دلم گرفته بود به اکبر آقا زنگ زدم که حالشو بپرسم و بهم گفتن که اکبر آقا فوت کرده. اون پیرمرد مهربون، اونی قبل از هر کس دیگه جریان نرگسو بهش گفتم، الان دیگه نیست. میدونم که دیگه اکبر آقا رو نمیبینم، اما چیزی که پشتمو میلرزونه اینه که آیا پدر و مادرمو دوباره میبینم؟ بعضی اوقات از خودم میپرسم که آیا ارزششو داره؟ آیا عادلانه است؟ کاش خدا بهم فرصت بده و بتونم کمی از محبتهاشونو جبران کنم. گرچه جبران کامل محبت اونها هزار سال وقت میخواد.
مادرم الحمدلله حالش خوب شده و سلامتیش کاملا به وضع اول برگشته و بابام هم انگشتشو جراحی کردن و الان فقط انگشت وسطیش ناخن نداره. حرصم میگیره میبینم این هندیها و اروپایی ها و تقریبا دانشجوهای همه کشورها بجز چند تا کشور که ایران هم جزوشونه دائم میرن کشورشون و برمیگردن و ماها ویزامون تک ورودست و اگر از آمریکا خارج بشیم ممکنه دوباره بهمون اجازه ورود ندن.
مادر و پدرم یه بار برای گرفتن ویزا رفتن که بهشون ویزا ندادن و قراره که دوباره اقدام کنن. امیدوارم این دفعه دیگه مشکلی نباشه و بتونم اونها رو بعد از چهار سال ببینم.

  
نویسنده : narges ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳

صميميت

سلام به همه دوستهای خوب
دلمون براتون خيلی تنگ شده بود. این دو هفته به نرگس و من خيلی خوش گذشت. جای همتون خالی. راستش چند ماهيه که با یه سری بچه های ایرانی آشنا شدیم که خیلی بچه های خوب و باحالی هستن. اکثرمون دانشجو هستیم و دو هفته آخر سال تعطیل به همين خاطر تا جاییکه میتونستیم دق و دلی چند ماه کار سنگین و شب نخوابیدن رو در آوردیم. شب سال نو با نرگس و دوستامون رفتیم آتیش بازی نگاه کنیم. اینقدر شلوغ بود که له و لورده شدیم. از اونجایی که تو اون شلوغی آدم مست و بیخود هم زياد پیدا میشد، پسرهای جمع برای دفاع از اسلام و جلوگیری از سوء استفاده عناصر ضد انقلاب از شلوغی موجود دستامون رو به هم دادیم و یه حلقه دور عناصر مونث تشکیل دادیم. حالا خنده دار اینه که موقعی که اینکارو کردیم یه پسره و یه دختره که دوست پسر و دوست دختر بودن موندن دو طرف حلقه. پسره هی به ما اصرار میکرد که بزاریم از تو حلقه ما رد بشه و ما نمیگذاشتیم. آخه کافی بود حلقه رو برای یک ثانیه باز کنیم تا همه چی بهم بریزه. خلاصه پسره با هزار بدبختی یه جورایی خودشو به دوست دخترش رسوند. آتیش بازی شروع شد و ملت هم خوشحالی میکردند. بعد از آتیش بازی همه به طرف خونه یکی دوستامون که نزدیک اونجا بود حرکت کردیم. من و پدر یکی از بچه ها عقب تر از بقیه حرکت میکردیم تا مطمئن بشیم که کسی جا نمونده. تو راه یه دختره بود که هر کیو که دم دستش بود ماچ میکرد. فکر کنم مدیر عامل شرکت پخش حال بود یا یه چیزی تو همین مایه ها. باید قیافه بابای دوستمو میدیدین وقتی که دختره ماچش کرد. من پشت بابای دوستم ایستاده بودم و تا اومدم بخودم بجنبم استکبار موشکشو شلیک کرد اما من با چرخش سریع گردن کاری کردم که موشک استکبار به هدف اصابت نکرد. همین مسئله کلی باعث خنده و شوخی شد، بعضی از پسرهای مجرد جمع بسختی تلاش میکردن که در خلاف جهت جمعیت حرکت کنن تا شاید در معرض اصابت موشک قرار بگیرن، ولی زهی خیال باطل.
این گروه جدیدی که نرگس و من عضوش هستیم خیلی خوبه و همه با هم صمیمی هستند و با هم مشکلی ندارن. برعکسش گروه بچه های ایرانی دانشگاهمون، یه گروه 15 نفره که توش هزار و یکجور مشکل وجود داره، این از اون بدش میاد، این یکی چشم دیدن اون یکی رو نداره و خلاصه اینقدر تنش وجود داره که منو نرگس تصمیم گرفتیم که تا جای ممکن ارتباطمونو با بچه های ایرانی دانشگاهمون کم کنیم. خیلی اوقات با خودم فکر میکردم که چرا باید اینطور باشه؟ چرا رفتار افراد این دو گروه اینقدر با هم متفاوته؟ چرا باید تو یه گروه همه با هم صمیمی باشند و تو گروه دیگه کسی رو نتونی پیدا کنی که با چند نفر مشکل نداشته باشه؟ بنظر من دلیلش نحوه شکل گیری این دو گروه هست که این اختلاف رو موجب میشه. گروه بچه های دانشگاه یه جورایی مثل فامیل آدم میمونن، کسایی که انتخابشون نکردی و چون تو و اون هر دو به یه دانشگاه میرین تو اون گروه هستین. هر کسی از یه جای ایرانه و هر کسی نظرات و عقاید مربوط به خودشو داره که در جای خودش محترمه، فاجعه وقتی اتفاق میفته که بخوای این آدمهای متفاوت رو در قالب یک گروه جمع کنی. اما این گروه جدید از خرداد ماه شکل گرفت. جریان به این شکل بود که در یکی از برنامه هایی که ایرانیها جمع بودند، نرگس و من از آدمهای جوون اون جمع دعوت کردیم که تو برنامه پیک نیک ما شرکت کنند. خود بخود افرادی که با نرگس و من جور بودن موندن و حتی دوستاشونو به جمع ما دعوت کردند و اونهایی که به هر دلیل از نرگس و من و یا برنامه پیک نیک خوششون نیومد در برنامه های آتی شرکت نکردن و منهم اسمشونو از ایمیل لیست حذف کردم. خلاصه اینکه در طی شش ماه رفت و آمد خودبخود یه گروه از برو بچه های ایرانی که با هم جور هستند تشکیل شد و خدا رو شکر تا اینجاش با هم خوب و صمیمی هستند.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳