عيدتون مبارک

سلام به همه

عيد رو پيشاپيش به همتون تبريک ميگيم و براتون سالی پر از شادی و موفقيت آرزو ميکنيم.

آرش تو وبلاگ اراک بلاگ ميگه:من شكست نمي خورم.ايمان و دوست داشتن رويين تنم كرده اند.وقتي تنهاي تنهايم كردند و دنيايم چند وجب در چند وجب تنگ .......

 صدف (اميدوارم اسمشون همين باشه) توی وبلاگ ديونه شو کی به کيه حال هوای يه ايرونی باهال و دور از وطن که هنوز سنت زيبای هفت سين رو دوست داره رو خيلی خوب توصيف کرده.

اما از همه مهمتر وبلاگ آقای عباس معروفی ، حضور خلوت انس،  که متنهای زيباش واقعاْ خوندنيه.

اگه ميخواين کارت الکترونيکی برای نوروز بفرستيد تا دير نشده تا دير نشده وب سايت ايران مانيا رو ببينيد.

بازم عيد همتون مبارک

سبز و بهاری باشيد

  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢

عاشقانه های نرگس قسمت دهم

سلام به همه

بزارين قبل از اينکه ادامه داستان رو بنويسم چند تا از دوستای خوبمو معرفی کنم:

ايران با شکوه  اطلاعات جالبی در اختيارتون قرار ميده

گل بی خار هم با نوشته ها و شعرهای قشنگش آدمو بفکر فرو ميبره

صفا در لس آنجلس هم خاطرات آقا صفاست که با طنزی لطيف مينويسه.

 

و يه سئوال: اونهم اينکه بنظر شما بهترين برای تبليغ وبلاگم چيه؟

 

و اما حکايت عاشقانه هايم:

 

نرگس: الو

امير: سلام نرگس جان

نرگس: ميخواستم چند کلمه باهات صحبت کنم

امیر: بگو نرگس جان

نرگس : چرا اون حرفها رو جلوی مادرم زدی

امیر: کدوم حرفها رو؟

نرگس: همون که گفتی من مثل خواهرتم.

امیر: آخه

نرگس (پریدم تو حرف امیر): من میدونم تو برای چی این حرفها رو میزنی، فکر میکنی که با زدن این حرفها من کمتر بهت وابسته میشم. ولی تو از کجا اینقدر به خودت مطمئنی که من عاشقتم و اگه بری آمریکا اون کسی که ضربه میخوره منم. چرا این فکرو نمیکنی که شاید خودت ضربه بخوری؟ اصلاً اگه تو از من خواستگاری کنی آیه نازل نشده که من بگم بعله.

امیر: آخه من مجبور بودم ، چون من نمیخواستم که مامانت رو من حسابی باز کنه و ...

 

خلاصه اینکه نمیخواست بقول خودش دختر مردمو الکی امیدوار کنه و دوست داشت که مادرم برای مدتی به اون به چشم یه دوست نگاه کنه و نه چیز دیگه. زمان میگذشت و بعد از اون امیر دیگه تا مدتی حرفی از خواهر و اینجور چیزها نمیزد.

 

 من به امیر خیلی اطمینان داشتم و کاملاً شناخته بودمش ولی یکروز یک اتفاقی افتاد که برای جفتمون جهش بزرگی در شناخت بیشتر همدیگه بود و باعث شد که بیشتر بتونیم به هم اطمینان کنیم. روز عاشورا یه اتفاق خیلی جالب افتاد. من دوستی قدیمی داشتم بنام ندا و ندا برادری داشت بنام نریمان. البته نریمان اسم شناسنامه ایش بود و ما برادر ندا رو سعید صدا میکردیم. روز عاشورا من با ندا و سعید رفته بودیم بیرون. داشتیم تصمیم میگرفتیم که کجا بریم. یکی از فامیلهای امیر اینها نذری میداد و امیر هم رفته بود کمک، بنابراین من پیشنهاد دادم که بریم پهلوی امیر اینها البته اولش یه کم جلوی سعید خجالت میکشیدم که بدونه من با یه پسر دوستم . بهرحال قرار شد به امیر زنگ بزنم و بریم پهلوی امیر اینها. موبایل سعید رو گرفتم و به امیر زنگ زدم و گفتم که قراره بیایم پیشت. امیر داشت آدرس میداد که کجا بیایم و من گفتم که آدرس رو به سعید بده چون اون داره رانندگی میکنه و خیابونها بهتر میشناسه. خلاصه موبایل سعید رو بهش دادم و سعید و امیر با هم کمی صحبت کردند و بعد سعید گفت که ما نمیریم. برام خیلی عجیب بود، رفتار سعید یهو عوض شد. ندا شروع کرد به قر زدن و خلاصه چون من با سعید رودربایستی داشتم روم نشد که بیشتر اصرار کنم. تلفن رو برداشتم و به امیر زنگ زدم و گفتم که ما نمیایم و امیر هم از اون ور دائم اصرار میکرد که یهو سعید گوشی رو از من گرفت و به امیر گفت

سعید : مرتیکه دیگه منو نمیشناسی

امیر: اهه. تویی نریمان ،

سعید: نه پس عممه

امیر با حالت یه کم عصبانی : نرگس تو ماشین تو چیکار میکنه؟

سعید: باباجون نرگس دوست نداست.

امیر: مگه تو یه ساعت پیش نبود که داشتی میرفتی دنبال زیدت

سعید: اون برنامه بهم خورد و من رفتم دنبال ندا و دوستش

 

جریان از این قرار بود که امیر و سعید با هم دوست صمیمی بودند و من و ندا هم همدیگرو سالها میشناختیم. اسم شناسنامه ای منهم فاطمه است. سعید منو بنام فاطمه میشناخت و امیر منو بنام نرگس و در ضمن سعید رو تو دانشگاه بنام اصلیش یعنی نریمان میشناسن . اونشب وقتی امیر با سعید صحبت میکرد ، سعید امیر رو شناخت ولی امیر سعید رو نشناخت. سعید هم فکر کرد که امیر از قصد اینکارو کرده و بدلایلی نخواسته که ما بریم پیشش و وقتی که دید امیر داره به من اصرار میکنه که بیایم شکش برطرف شد و فهمید که امیر نشناختتش. خلاصه خیلی قاطی پاطی شد. جالب اینکه من خیلی وقتها خونه ندا اینها میرفتم و چند بار وقتی من خونه ندا اینها بودم امیر با سعید با هم بودند و تا قبل از اونروز سعید نمیدونست که من دوستی بنام امیر دارم.

ما با ندا اینها رفت و آمد خانوادگی داشتیم و اونها خیلی خوب امیر رو میشناختن و این مسئله باعث میشد که من و امیر بیشتر بتونیم بهم اطمینان کنیم. چند شب بعدش که من خونه ندا اینها بودم مامان ندا دائم از امیر تعریف میکرد و میگفت وقتی سعید با امیر بیرونه من خاطرم جمع جمعه. همون شب من از سعید بشوخی پرسیدم این امیر تا حالا چند تا دوست دختر داشته؟ و سعید در پاسخ گفت:  دوست دختر؟ امیر تا حالا دوست دختر نداشته. (قربونتون همدیگه برین با این حس حمایتتون)

 

بعد از این ماجرا امیر دایم بهم میگفت که جریان دوستیمونو به ناپدریم بگم. ولی من بدلایلی که بعداً میگم مقاومت میکردم و به ناپدریم نمیگفتم. البته ناپدریم آدم مذهبی نبود ولی خوب ترجیح میدادم که ندونه. چون در اونصورت دائم باید میگفتم چی شده و چی نشده. تا اینکه با مادرم هماهنگ کردم و مادرم بهش گفت. اونروز وقتی اومدم خونه ناپدریم با لحنی دلخور گفت : نرگس جان میخوام باهات چند کلمه ای صحبت کنم.البته با اینکه من با یه پسر دوست باشم مخالف نبود ، عصبانیتش از این بود که چرا مسئله رو ازش مخفی کرده بودم و اون تقریباً آخرین کسی بود که از این جریانات با خبر شده بود. ناپدریم پرسید که چه جوری با هم آشنا شدین و منهم گفتم از طریق ندا و نریمان (خدا بهونه رو خوب موقعی داد دستم) بعد پرسید که برنامتون با هم چقدر جدیه و پرسید که قصد ازدواج داریم یانه و منهم گفتم فعلاً فقط با هم دوستیم.

جریان رو به امیر گفتم و امیر گفت که میخواد ناپدریمو در اولین فرصت ببینه. از جانب امیر خیالم  راحت بود ولی از این ناراحت بودم که بعد از اون باید همه چی رو به ناپدریم توضیح میدادم. خلاصه قرار شد امیر و ناپدریم همدیگرو تو هتل هما ببینند. جریان ملاقات رو باید از زبان امیر بشنوید:

 

صبح رفتم شرکت ، همش فکر ملاقات با ناپدری نرگس بودم. راستش تا حالا در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم. یه شلوار جین پوشیده بودم با یه پیراهن مردونه چهارخونه. میخواستم نه خیلی رسمی باشه و نه خیلی اسپرت. موقع ناهار اینقدر تو فکر بودم که غذا رو ریختم رو پیرهن و شلوارم. اونروز هم کلی کار داشتیم تو شرکت. از شانسم لباس ورزشیم تو صندوق عقب ماشین بود، رفتم آوردمش ، لباسامو عوض کردم و دویدم رفتم خشک شویی و یارو گفت که تا بعدالظهر برام آمادش میکنه (آخه مشتریش بودم). خلاصه بعد از ظهر که رفتم لباسامو بگیرم دیدم یه مقدار پول (چند هزار تومنی میشد) به پیراهنم سنجاق شده. خشکشویی پولایی رو که تو جیبام پیدا کرده بود سنجاق کرده بود به پیرهنم. حتی پولها رو اتو هم کرده بود.

سر ساعت رفتم هتل هما و توی لابی منتظر نشستم. جواب تمام سئوالهای احتمالی رو آماده کرده بودم. بعد حدود یکربع آقایی قد بلند و میانسال با کت و شلوار و کراوات پیداش شد. خوشبختانه ناپدری نرگس آدم پر حرفی بود و بیشتر اون بود که حرف میزد. تنها سئوال مهمی که از من پرسید این بود که احساسم نسبت به نرگس چیه؟ آیا میخواین ازدواج کنین؟ منهم جواب این سئوال رو از قبل آماده کرده بودم. البته جوابی که دادم دقیقاً چیزیه که بهش اعتقاد دارم. گفتم که : بنظر من دو نفر اول باید همدیگرو بشناسند ، دوستی و نه هیچ چیز دیگه، بعد اگه بعد از یه مدت دیدن که خیلی به هم میان میشن دوست دختر و دوست پسر ، توی این دوره هم باید مدتی بمونن تا بتونن همدیگرو بهتر بشناسن و از عواطف و علایق همدیگه مطلع بشن، حالا اگه دیدند همه چی اونطوره که میخوان میتونند با هم ازدواج کنند. من و نرگس الان تو فاز دوم هستیم. ناپدری نرگس پرسید که اگر شما کارتون به ازدواج ختم نشه ، میدونی این دختر چقدر ضربه میخوره؟ و من گفتم اینو کاریش نمیشه کرد. اصلاً از کجا معلوم اونی که ضربه میخوره من نباشم ؟ اومدیم و نرگس بعد از مدتی فهمید که من بدردش نمیخورم؟ بنابراین این کار یه ریسکه برای جفتمون.

بعد یه بحث سه چهار ساعته خسته کننده شام خوردیم و بعد چون ناپدری نرگس ماشین نداشت من تعارف کردم که برسونمش. من خونه نرگس اینها رو کاملاً بلد بودم ولی نقش بازی میکردم که مثلاً بلد نیستم. مثل این پسرهای خوب بارامی رانندگی میکردم و یه موزیک کلاسیک هم گذاشته بودم. خلاصه از توی خروجی بزرگراه پیچیدیم تو محله نرگس اینها. سر خیابون نرگس اینها یه شیرینی فروشی بود. ناپدری نرگس به من گفت مستقیم برو  و مشغول صحبت شدیم و یادش رفت بهم بگه که باید بپیچم و منهم بطور غیر ارادی پیچیدم تو خیابون نرگس اینها. دیدم خیلی ضایع شده ولی مثل اینکه ناپدریش متوجه نشد. برای اینکه کار و خراب نکنم گاز دادم و از جلوی خونه نرگس اینها رد شدم که مثلاً بگم من بلد نیستم کجاست. که ناپدری نرگس گفت آقای مهندس رد شدیم و من دور زدم و الکی کلی خنگ بازی در آوردم تا جلوی خونه نرگس اینها پارک کردم. ناپدریش دعوت کرد برم تو ، دیدم نرگس پشت پنجره وایستاده ، چند روزی بود که ندیده بودمش و با هم خیلی کم حرف زده بودیم. خیلی دلم میخواست برم تو ولی دیدم بهتره که اینکارو نکنم. معذرت خواهی کردم و برگشتم خونه.

 

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٢

 

سلام

يکی از شما خواننده های عزيز به ما اطلاع داد که لينک های مربوط به قسمتهای قبلی داستان درست کار نميکنه. منهم برای اينکه شما رو از رفتن به آرشيو و دنبال قسمتهای مختلف داستان گشتن راحت کرده باشم. کل داستان رو توی يه فايل جا دادم.

 

عاشقانه های نرگس

اگه چيزی تو وبلاگ ما درست کار نميکنه و يا اينکه فکر ميکنيد بايد تغييراتی توش داده بشه ، لطفاْ به ما اطلاع بدين.

شاد و بهاری باشيد

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢

جامعه سنتی ما

نوشته شده توسط امير:

توی وبلاگ LA FEMME FINI این سئوال رو پرسیده بود:

 

مردایی که زندگی مستقل زن و بچه و کار و بار دارن ولی نمی دونم چرا واقعا نمی دونم چرا دائم فکر ارتباط گرفتن با زنای دیگه ان و این قضیه شاید درمورد زنا هم صادق باشه ولی قبول کنین که کمتر دیدید زنی، مادری به بچه و شوهرش خیانت کنه ( راستی چرا اسمشو خیانت می ذاریم؟ تنوع طلبی؟ مدرنیته؟!!)

 

حقيقت تلخي که در جامعه ما وجود داره اينه که ازدواج بر مبناي سکس شکل ميگيره. تو کتاب ديني ازدواج رو وسيله مهار غريزه جنسي به ما درس دادن. مادرا وقتي ميخوان براي پسرشون زن بگيرن ميگن بايد يه عروس خوشگل و ترگل پر گل پيدا کنم. خيلي از مردها چون ديگه غريزه جنسي امونشون رو بريده ميرن زن ميگيرن. سکس هم چیزیه که تو ازدواج بعد از یه مدت عادی میشه. منظورم اینه که حتی اگه یه زن بتونه شوهرش رو از نظر جنسی ارضا کنه باعث نمیشه که اون مرد زیر آبی نره. یه بار با یکی از دوستام که متاهله و زن زیبایی هم داره رفته بودیم بیرون ، دیدم از یه دختره چشم برنمیداره و پرسیدم تو که زن به این خوشگلی داری چرا ؟ گفت چند وقت که از ازدواجت بگذره، دست که به پای خانمت بکشی انگار که دست کشیدی به پای خودت. اين طرز نگاه کردن به ازدواج يعني يک فاجعه. فاجعه اي که بيشترين اثر مخربش متوجه زنان بيوه و دخترهاييکه از زيبايي طبيعي بهره چنداني ندارند. اون طرز فکر اين نتيجه رو هم داره.

خنده دار اينجاست که وقتي جامعه ما چنين گندي ميزنه سعي ميکنه با هزار ترفند و حيله روي مسئله سر پوش بزاره و طلاق رو محکوم ميکنه. تازه قدم جلو ميزاره و کشورهايي که در اون زنها و مردها راحت از هم جدا ميشن رو محکوم به عدم وجود عاطفه بين زن و مرد ميکنه. یادمه سر کلاس معارف تو دانشگاه استاد بادی به قب قب انداخت و گفت درسته که آمریکا از نظر تکنولوژی پیشرفته است ولی اونجا دیگه احساس و عاطفه وجود نداره و طلاق درصدش خیلی بالاست. میخواستم بگم که در اونصورت مسیحیهایی که طلاق رو ممنوع میدونند (حتی برای کسانی که همرشونو از دست دادند) حتماً آخر احساس و عاطفه هستند. البته طلاق تو کشور ما ممنوع نیست ولی اونقدر سختش میکنند که خیلی از مردها همون زیر آبی رو ترجیح میدند.

مطلب دیگه اینکه مردها ذاتاً تنوع طلب هستند. (باور کنید نمیخوام مردها رو توجیه کنم). یه مرد از یه زن دو جور لذت میبره هم عاطفی و هم جنسی ، البته درصدش تو مردهای مختلف متفاوته. اما زنها لذتشون صرفا عاطفیه. برای همینه که تو همه جای دنیا زنهای فاحشه  وجود دارند. یه مرد هر چقدر هم که عاشق زن یا دوست دخترش باشه، یه دختر یا یه زن سکسی براش با یه درخت  فرق میکنه. حالا شما بگین اون مردی که زنش رو فقط برای سکس و مدیریت امور منزل میخواد بیشتر پاش تو اینجور موارد میلرزه یا اون مردی که همسرش بهترین دوست و بهترین همفکرشه؟

 

حالا اين سه تا مطلب رو بزارين کنار هم :

۱. ازدواج بر مبناي سکس

۲. طلاق محکوم

۳. تنوع طلبي مردانه

 

نتيجه همون ميشه که داريم بحثشو ميکنيم. بمب ناپالم . خيلي از مردهايي که تو کشورمون ادعاي غيرتشون ميشه ، فرصت که پيش بياد خوب بلدن زير آبي برن. چون جامعه ما اصلاْ به جوونهاي ما اجازه شناخت همديگرو نميده. فکر نکنيد منظورم فقط شناخت عروس و داماد از همديگه قبل از ازدواجه .کلا شناختي که دخترها و پسرهاي اروپايي يا آمريکايي از هم دارند رو اگر بخواين با شناختي که دخترها و پسرهاي جامعه سنتي ما از هم دارند مقايسه کنيد خندتون ميگيره. توجه کنيد تو ايران معمولاْ دو نوع عدم شناخت وجود داره: اول اينکه افراد قبل از ازدواج معمولاْ نميتونند خوب همديگرو بشناسند و دوم اينکه اصولا هيچکدوم از طرفين در مورد خصوصيات جنس مخالف اونقدرها اطلاع نداره.

خلاصه اينکه مردهايي که زيرآبي ميرن خيلي پست هستند ولي يه کم تقصير تفکرات سنتي جامعه ما هم هست.

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٢

چند کلمه حرف

سلام به همه

۱)عشق در لحظه پديد می آيد، دوست داشتن در امتداد زمان .

۲)عشق معيارها را در هم می ريزد ، دوست داشتن بر پايه معيارها

بنا می شود .

۳)عشق ويران کردن خويش است و دوست داشتن ساختنی عظيم .

۴)عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گيرد .
۵)عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه ای از قوانين طبيعی است .

۶)عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کند چون آبشاری عظيم،دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه بر بستری باشيب نرم .

۷)عشق ، دق الباب نمی کند ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست، درويش نيست،حسابگر نيست ، سر به زير نيست ، مطيع نيست،ديوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند.

 

يه جمله زيبای ديگه هم در وبلاگ عشق ميماند، انسانها هستند که عوض ميشوند خوندم:

کسی را که دوست داری همه حقی بر تو دارد از جمله اينکه دوستت نداشته باشد

 

شايد اين قسمت از خاطراتمون يه کم خسته کننده شده باشه ولی برای من و امير در طول آشناييمون چيزهايی اتفاق افتاد که باورش حتی گاهی برای خودمون هم مشکله. 

 

شاد و پيروز باشيد

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢

عاشقانه های نرگس قسمت نهم

با گذشت زمان علاقه من و امير بهم هر روز بيشتر ميشد. امير در همان زمان دنبال کارهای مربوط به پذيرش گرفتن از دانشگاههای آمريکا بود و هر چه کارهاش پيش ميرفت نگرانتر میشديم. احساس ميکردم که علاقه امير به من خيلی بيشتر شده هر چند که اون سعی ميکرد که علاقشو کمتر از اون چيزی که بود نشون بده (اينو بعدها خودش بهم گفت).

مثلاْ يه بار برام امير برام يه گلدون قرمز سفالی آورد. خيلی خوشگل بود، امير ميدونست من گل خيلی دوست دارم و اينجوری ميخواست منو خوشحال کنه. منم کلی ذوقيدم. چند روز بعد مامانم داشت جارو برقی ميکرد که دسته جارو برقی گرفت به گلدون و گلدون از روی ميز افتاد و صد تيکه شد. خيلی ناراحت شدم و دفعه بعدی که امير رو ديدم بهش گفتم و اونم گفت که اصلاْ مهم نيست. اونروز قرار بود که با هم بريم بيرون. امير گفت که بايد بره رسالت يکی از دوستاشو برای کار مهمی ببينه. خيلی مرموز شده بود. توی خيابون رسالت ماشين رو پارک کرد و رفت توی يه مغازه که بيشتر مجسمه و فواره آب و اينجور چيزها داشتند. بعد از چند دقيقه ديدم امير با يه مردی که قيافه همچين درست و حسابی نداشت اومدن بيرون و رفتن توی کوچه. چند دقيقه ديگه هم گذشت و ديدم امير با اون مرده برگشت توی مغازه و توی دستش يه چيزی بود که توی روزنامه پيچيده شده بود. کلی نگران شدم . بالاخره امير اومد و قبل از اينکه من سئوالی بپرسم اون چيز مرموز رو داد دستم. زير چشمی يه نگاهی به امير انداختم و بازش کردم و ديدم يه گلدون قرمزه، البته يه کم با قبلی فرق داشت(آخه مثل اونو ديگه نداشتن و امير با اون آقاهه رفته بودن از تو انبار يکی مثل قبلی پيدا کنند). امير با خنده گفت اون گلدونو برات خريدن که ميبينيش ياد من بيفتی ، فکر کردی به اين سادگی هاست که گلدونو بشکونيو منو از ياد ببری؟ به اين ميگن يه حرکت حساب شده.  از خوشحالی نميدونستم چيکار کنم. حتی فکرشم نميکردم که امير اين همه راهو برای گلدون اومده باشه. راستش اولش که گلدون شکست فکر کردم امير کلی از دستم ناراحت بشه که از هديش خوب مراقبت نکردم ولی در عوض اون در اين فکر بود که دوباره برام عين همون گلدونو بخره تا منو از ناراحتی در بياره.

و اما حکايت کادوی عيد رو بايد از زبان امير بشنويد:

برای عيد تصميم گرفتم که برای نرگس يه ساعت swatch هديه بخرم و يکی هم عين همون (البته مردونش) برای خودم خريدم. مادرم نسبت به اينکه من برای دخترا چيزی بخرم خيلی حساس بود. يادمه که يه بار برای تولد دختری که تازه باهاش آشنا شده بودم يه دستبند نقره نازک که همش ۱۲۰۰ تومن بود خريده بودم. مامانم اونو ديد و کلی باهام دعوا کرد که شما پسرهای جوون فقط بلديد برای دخترا پول الکی خرج کنيد. البته اينم بگم که اون موقع مامانم همچنان فکر ميکرد پنير کيلويی ۲۰ تومنه. بهرحال ساعت رو ۲۷۰۰۰ تومن خريدم و با قابش گذاشتم توی جيب کاپشنم تا مادرم يه وقت بويی از قضيه نبره. توی همون مغازه يه ساعت شيک زنونه هم ديدم که ۴۴۰۰۰ تومن بود و فکر کردم اونو برای مادرم بخرم. به بابام ماموريت دادم که از زير زبون مادرم بکشه بيرون که ساعتو ميخواد يا نه. بابام هم گفت که مادرت گفته نميخواد ۴۴۰۰۰ تومن پول بدی من ساعت دارم. کلی با بابام دعوا کردم که چرا قيمتشو گفتی من فقط ميخواستم بدونم ساعت ميخواد يا نه. اومدم خونه و دم در خم شده بودم که بند کفشمو باز کنم که ساعت با قابش از جيبم افتاد بيرون و از شانس بد مامانم هم اونجا بود. پرسيد اين چيه و منم گفتم که ساعت خريدم برای عيدی بدم به نرگس (البته اينو بگم که اين اولين عيدی ای بود که من برای يه دختر غير فاميل ميخريدم) آماده بودم شروع کنه به غر زدن (چون لابد فکر من ساعتی رو که برای اون در نظر گرفته بودم برای نرگس خريدم) که در کمال تعجب من گفت: امير جان برای اين دختر هر چی خرج کنی ضرر نکردی. شاخ که چه عرض کنم نزديک بود درخت رو سرم سبز بشه.

بهرحال چهارشنبه سوری با نرگس و مامانش رفتيم بيرون و کلی خوش گذشت. يه پسره تخس از اين سيگارت ها (که از چوب کبريت يه کم بزرگتر بود) انداخت جلوی پای نرگس و منم فردين بازيم گل کرد و پامو گذاشتم روش. وقتی که ترکيد احساس کردم خون از توی پام ناگهان به سمت بالا جهش کرد. البته خون نيومد ولی پام رعشه گرفته بود. هر چی نرگس میپرسيد که حالت خوبه من ميگفتم که بابا من سربازی رفتم جلو پام توپ و خمپاره هم بترکه خياليم نيست.

حالا دوباره داستان رو از زبان نرگس بشنويد :

تو راه برگشت بخونه امير ماشينو پارک کرد و در داشبورد ماشينو باز کرد تا عيديمو بهم بده. همونطور که داشت کادو رو بهم ميداد رو به سمت مامانم گرد و گفت من قبل از آشنا شدن با نرگس نميدونستم خواهر داشتن اينقدر خوبه، واقعاْ خوشحالم که خواهری مثل نرگس دارم. منو مامانم انگار که يه سطل آب سرد ريخته باشن رومون خشکمون زد. طفلکی مامانم تا ديد من اينقدر ناراحت شدم سريع موضوع رو عوض کرد و گفت حالا نرگس جون ساعتو بنداز دستت ببينيم تو دستت چه شکليه امير خان اينقدر زحمت کشيده .امير هم انگار نه انگار که حرفی زده که نبايد ميزده، ساعتو دستم کرد (آخه مد جديده برادرا برای خواهرا ساعت عيدی ميخرن و بعد خودشون هم دست خواهرشون ميکنن) و بعد در نهايت خونسردی مچ دست خودشو نشون داد و گفت ببين يه مردونشو رو هم برای خودم خريدم. از امير خداحافظی و تشکر کرديم و از ماشين پياده شديم و اومديم خونه. بيچاره مامانم جيک نميزد تا اينکه من گفتم اين پسره در مورد من چی فکر ميکنه؟ فکر ميکنه من ميخوام خودمو بزور بهش قالب کنم؟ که برای اينکه منو از سرش باز کنه و من فکر ازدواج به سرم نزنه جلوی مامانم ميگه که من مثل خواهرشم. والا تا جاييکه ما ميدونيم هر وقتی از يه پسری خيلی خوشمون نميومد که باهاش ازدواج کنيم و احساس ميکرديم که اون پسر نظر ازدواج رو ما داره خيلی محترمانه و برای اينکه بهش توهين نکرده باشيم و مستقيماْ نگيم که نميخوايم زنش بشيم ، ميگفتيم شما مثل برادر من ميمونيد و فکر ميکردم که امير هم با گفتن اين حرفش ميخواست مامانمو متوجه کنه که قصد ازدواج با منو نداره. مامانم يه کم آرومم کرد و بهم گفت که خودمو ناراحت نکنم. منم گوشی تلفنو برداشتم و شماره موبايل امير رو گرفتم و خودمو آماده کردم که يه جوری باهاش صحبت کنم که متوجه بشه که چه حرف بدی زده. دچار يجور دوگانگی شده بودم ، بقول معروف نميدونستم که قسم روباه رو باور کنم و يا دم خروس رو. از يه طرف برام گلدون و ساعت ميخره و از طرف ديگه ميگه من خواهرشم

نرگس: الو

امير: سلام نرگس جان

نرگس: ميخواستم چند کلمه باهات صحبت کنم

  
نویسنده : narges ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢