عاشقانه های نرگس قسمت هشتم

اين قسمت رو از زبان امير بشنويد:

عجب والنتاینی بود. اینقدر خوب بود که اسممو از این به بعد بجای امیر میخوام بزارم ریما (بر عکس امیر) ، حالا چرا؟ یه وقت فکر نکنید تغییر جنسیت دادم. بلکه جریان از این قراره که یجورایی چپ کردم. بزارین از اول توضیح بدم:

من توی یه شرکتی کار میکنم که در واقع شعبه یه شرکت خارجی توی ایرانه. برای یه کاری یه طرحی دادم و قرار شد یه نمونه از اون طرح رو بفرستیم اونور آب ببینیم نظرشون چیه. خوشبختانه طرح رو پسندیدند و روز ولنتاین که اومدم شرکت با مدیر عامل و یکی دیگه از بچه های گروه یه جلسه گذاشتیم که طرح رو چه جوری عملی کنیم. جلسه ساعت 3 شروع شد و تا ساعت 6:10 دقیقه طول کشید. من با نرگس ساعت 6:30 قرار داشتم و فکر کرده بودم که جلسه ساعت 4 یا 4:30 تموم میشه و من وقت کافی برای خرید هدیه و گل دارم. خلاصه از شرکت مثل آر پی جی پریدم بیرون و بسوی کافی شاپی که با نرگس قرار گذاشته بودم گاز دادم. خلاصه ده دقیقه ای دیر رسیدم. نرگس هم مشغول تماشای مغازه ها بود. از همه بدتر اینکه هم گل خریده بود و هم کادو و من دست خالی. تازه تمام انگشتام با خودکار و ماژیک وایت برد در حین جلسه خط خطی شده بود. بیچاره نرگس هیچی نگفت. سلام علیک کردیم و نرگس گل رو داد بهم و رفتیم توی کافی شاپ که دیدم یکی از دوستام (آرش) با زید مربوطه (سایه) روی یه میز نشستن. به ما تعارف کردند ما هم با آنها بشنیم. جاتون خالی کلی بگو بخند کردیم و آرش یه شاخه گل (فکر کنم گل زنبق بود) برای سایه خریده بود که اونو داد بهش و سایه هم یه ادکلن برای آرش خریده بود. منهم کم نیاوردم و دسته گلی رو که چند دقیقه قبل از نرگس گرفته بودم بهش دادم و سایه دائم به آرش سر کوفت میزد که از دوستت یاد بگیر ببین چه دسته گلی خریده ، آدم روز ولنتاین گل رز هدیه میده. من اصلاً حواسم نبود که به اون دسته گل یه کارت کوچولو هم آویزون بود. یهو سایه گفت نرگس جون توی اون کارتی که به دسته گل آویزونه امیر برات چی نوشته؟ شرط میبندم که باید خیلی عاشقانه باشه. کسی که یه همچین دسته گلی برای عزیزش میخره معلومه که چی مینویسه.من رنگم پرید، اصلاً کارت رو ندیده بودم. نرگس خیلی طبیعی کارت رو خوند (کارتی که خودش نوشته بود) و گفت عزیزم خیلی خجالتم دادی و بعد رو به سایه کرد گفت شرمنده یه کم خصوصیه و گرنه براتون میخوندم. البته این ظاهر قضیه بود و باطن قضیه انگشتهای بیچاره پای من بودند که زیر پاشنه کفش نرگس در آن لحظات له شدند. البته انصافاً نرگس پامو خیلی آروم تر از اونی که فکرشو میکنید لگد کرد. هدیه نرگس یه عروسک به شکل گاو بود که یه سبد رو بقل کرده بود. توی سبد هم پر از گلهای رز کوچولوی خشک شده، شکلاتهای کوچولو بشکل قلب و تعدادی قلب شیشه ای به رنگهای مختلف بود. همه اینها روی یک مقدار خرده کاغذ رنگی قرار داشت.  

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢

عاشقانه های نرگس قسمت هفتم

سلام نرگسی به همه بينندگان عزيز اين سايت

باز هم ممنون از همتون که با پيامهای پر از مهرتون من و اميرو حسابی شرمنده کردين. اجازه بدين اول يه وبلاگ معرفی کنم و بعد ميريم سراغ ادامه داستان. وبلاگ سرزمين رويايی ، البته اين وبلاگ اينقدر شناخته شده است که نيازی به توضيح من نيست. من به نويسنده اين وبلاگ ايميل زدم و با اجازه ايشون مقالاتشون رو با فرمت پی دی اف در آدرس زير گذاشتم. برای من و امير که خوندنشون خيلی مفيد بود ، اميدوارم برای شما هم همينطور باشه.

 

 

و اما ادامه حکايت عاشقانه هايم: 

 

همه چیز بخوبی و خوشی پیش میرفت. من و امیر بیشتر اوقات میرفتیم سینما، پارک و یا کافی شاپ. همیشه بین ما بین پارک و کافی شاپ اختلاف بود. امیر قدم زدن توی پارک رو دوست داشت و من رفتن به کافی شاپ رو. یه روز که داشتیم تو سر و کله هم میزدیم که بریم پارک و یا کافی شاپ امیر گفت که به این شرط حاضره بیاد کافی شاپ که هر چی شیطونی توی کافی شاپ کرد من نباید چیزی بگم. چشمتون روز بد نبینه توی کافی شاپ اینقدر شیطونی کرد که من دیگه نزدیک بود پاشم بیام. رفتیم یه کافی شاپ که طبقه دوم یه مغازه بود و پنجره های کوچک داشت. یه سان شاین گرفته بود که توش یه دونه از این چوب شورها فرو کرده بودند و بالاش هم کمی بستنی بود و روی همش هم یه گیلاس. اون چوب شور رو با دهنش از تو لیوان در آورد و بدون اینکه از دستاش کمک بگیره تا اخرشو خورد. بعدش رفت سراغ گیلاس. گیلاس رو که اومد با دهنش برداره افتاد روی میز. اومدم با دستمال گیلاس رو بردارم که امیر جلومو گرفت و بعد دوباره با دهنش گیلاس رو از روی میز برداشت و هستشو توی جا سیگاری انداخت. از خجالت سرخ شده بودم و امیر دائم میگفت قول دادی که شکایت نکنی. بعد از ماجرای تولدم با امیر معمولاً هر وقت همدیگرو میدیدیم روبوسی میکردم. اونروز بدلایل امنیتی وقتی همدیگرو دیدیم روبوسی نکرده بودیم و امیر گفت باید روبوسی کنیم. گفتم آخه اینجا وسط کافی شاپ. امیر هم گفت آره آدم که نمیخوایم بکشیم. میدونستم که امیر خودش روش نمیشه ، بخاطر همین صورتمو یه کم آوردم جلو و تو چشاش زل زدم و گفتم بفرما. یهو چراغا خاموش شد و امیر صورتمو بوسید و دوباره چراغا روشن شد. آخه اون جایی که ما نشسته بود بقل کلید بود!!!.

اینم بگم که امیر گاهی اوقات رفتارش خیلی تند بود (البته الان خیلی بهتره). مثلاً یه مدت بود که برای یک پروژه ای خیلی سرش شلوغ بود. گاهی تا ساعت 11 شب شرکت میموند. هر وقت که من بهش زنگ میزدم اصلاً حواسش به من نبود. هی میگفت نرگس جان بعداً خودم بهت زنگ میزنم و زنگ نمیزد. اما یه روز یه کاری کرد که باعث شد تا چند روزی رفتارم باهاش سرد باشه. جریان از این قراره:

 

بعد از سلام و احوال پرسی

امیر: نرگس جان من الان کار دارم ، بعداً خودم بهت زنگ میزنم.

نرگس: شما اگه ممکنه شماره منشیتونو بدین من ازشون وقت بگیرم و بعد با حالت کمی ناراحت اضافه کردم: راستی چند نفر تو صف هستند تا با شما صحبت کنند؟ مثل اینکه جای ما ته صفه؟

امیر بشوخی گفت: انصافاً جای شما ته صف نیست!!!!

 

میخوام اینو به خانمهای عزیز بگم که آقایون خیلیهاشون اینطورین و بنا به مشکلات و گرفتاریها گاهی رفتارشون تغییر میکنه. بنابراین هر وقت یه همچین چیزی پیش اومد دو دستی نزنین تو سرتون و فکر نکنید که ای وای لابد منو دیگه دوست نداره و دنبال یکی دیگه رفته. یه کم صبر کنید و بعداً ته توی قضیه رو در بیارین و سعی کنید به طرفتون بگین که این رفتارش چقدر شما رو ناراحت میکنه و ببینید چه عکس العملی نشون میده. هر چند که وقتی من اینو با امیر در میون گذاشتم همش میگفت شوخیه و زیر بار نمیرفت ولی از اون به بعد دیگه از این مشکلات نداشتیم.

 

امیر همیشه سعی میکرد که عشق و علاقشو کمتر از اون چیزی که بود نشون بده ، و دلیلشم این بود که نمیخواست من بهش وابسته بشم. مدارکشو از دانشگاه گرفت و مدرکش رو هم خرید و مدتی بعد هم همرو ترجمه کرد و مدارکشو به چند تا از دانشگاههای آمریکا پست کرد. یه روز ازش پرسیدم :

نرگس: احتمال اینکه بهت پذیرش بدن چقدره؟

امیر: زیاد نیست، کسی به کودنی مثل من پذیرش نمیده.

نرگس: پس با همین کودن بازی شریف قبول شدی؟

امیر: بابا اونکه شانسی بود. بد انتخاب رشته کردم ، افتادم شریف

نرگس: با اینکه اصلاً دوست ندارم بری، ولی امیدوارم بهت پذیرش بدن

امیر: تازه بعد از پذیرش ، باید ویزا بگیرم.

 

خلاصه دل تو دلم نبود. از يه طرف دلم ميخواست که بهش پذيرش بدن تا بتونه اونجوری که دلش ميخواد ادامه تحصيل بده و از طرف ديگه دلم نميخواست که از هم جدا بشيم. خلاصه همش دعا ميکردم که هرچی خيره همون بشه. فقط يه چيزی رو خوب ميدونستم و اون اينکه از عشق امير نسبت به خودم مطمئن بودم و اين چيزی بود که منو دلگرم ميکرد، گر چه امير هم همين احساسو داشت ولی يه روز يه بلايی بسرم آورد که الان براتون تعريف ميکنم. اما قبلش ميخوام بگم که هیچ وقت سعی نکنید میزان علاقه طرفتون رو با انجام آزمایش بسنجید. هیچ آزمایشی نمیتونه به شما بگه که طرفتون چقدر بهتون علاقه داره. تنها کاری که میتونید بکنید اینه که به اون چیزهایی که بینتون اتفاق افتاده توجه کنید. بعضی از اتفاقات میتونه علاقه طرفتون رو بهتون ثابت کنه و بعضی اتفاقات هم میتونه عدم علاقه طرفتون رو ثابت کنه. اما حکایت عشق سنج امیر خان رو بهتره از زبان خودش بشنوید:

 

یه روز رفتم آزمایش خون دادم. نتیجه رو که گرفتم یه کم نگاش کردم و طبعاً چیزی سر در نیاوردم. مادرم نتیجه آزمایش رو نگاه کرد و گفت که همه چی خوبه. یهو یه فکر شیطانی به سرم زد. آزمایش رو بردم پیش یکی از دوستام که دانشجوی پزشکی بود و ازش پرسیدم اگر کسی ایدز داشته باشه تو آزمایش چه جوری مشخص میشه؟ اونم گفت که توی ستون نوع آزمایش مینویسن : HIV و توی ستون نتیجه آزمایش هم مینویسند مثبت. بعد آزمایش منو نگاه کرد و گفت اصلاً توی این آزمایش ویروس ایدز ذکر نشده. من با نرم افزار ورد یه فرم دیگه عین همون ساختم و اسم یکی از آزمایشها رو با HIV عوض کردم و در ستون نتیجه آزمایش هم نوشتم مثبت. اسم دو تا دکتر هم الکی نوشتم و امضا کردم. از یکی دو روز قبل هم تو صحبتهام با نرگس الکی خودمو ناراحت نشون دادم. خدا میدونه که این فکر احمقانه از کجا به ذهن من راه پیدا کرده بود. نرگس رو دعوت کردم خونمون و گفتم که باید راجع به مسئله مهمی صحبت کنیم. نرگس اومد و با نگرانی پرسید:

نرگس: امیر جان چیزی شده؟

امیر: آره (و پاکت آزمایش خون تقلبی رو دادم دست نرگس)

نرگس با تردید پاکت رو باز کرد و پرسید: خوب؟

امیر (در حالیکه سعی میکردم خودمو خیلی ناراحت نشون بدم): همونطور که آزمایش نشون میده من ایدز دارم.

نرگس با نگرانی گفت: یعنی چی؟

امیر: یعنی من بزودی میمیرم

 

نرگس از تعجب خشکش زده بود، چند لحظه گذشت و نرگس شروع کرد به گریه کردن ، مثل ابر بهار اشک میریخت. من که قصد داشتم که بقول خودم فقط شوخی کرده باشم و در ضمن عشق و علاقه نرگسو بخودم بدونم اصلاً فکر اینجای قضیه رو نکرده بودم. اونقدر دستپاچه شده بودم که نمیدونستم چیکار کنم و دائم به خودم و به این فکر احمقانه لعن و نفرین میکردم . به نرگس گفتم: " بخدا اینا همش الکیه، تمام اینها رو من خودم درست کردم" اما نرگس فکر میکرد که من این حرفها رو برای آروم کردن دل اون میزنم و با گریه گفت:

نرگس: من نمیخوام تو بمیری

امیر: نرگس جان من تا حالا بجون تو قسم خوردم؟ بجون تو اینو من خودم درست کردم، آزمایش اصلی اینجاست (برگه آزمایش اصلی رو آوردم) ، ببین این برگه مُهر داره ولی برگه ای که من نشونت دادم مُهر نداره.

خلاصه نرگس قبول کرد که آزمایش تقلبیه. چشای خوشگلش اینقدر قرمز شده بود که من واقعاً خجالت زده شدم و قول دادم که دیگه هیچوقت از این کارها نکنم.

 

 

  
نویسنده : narges ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢

عاشقانه های نرگس قسمت ششم

سلام و صد سلام نرگسی

با عرض پوزش از اينکه اين دفعه يه ذره دير شد. قول داده بوديم هر هفته يه قسمت جديد رو بنويسيم. اين دفعه شد ۸ روز. ممنون از پيامهای زيباتون. البته ما خيلی دوست داريم درباره اين تجربمون با شما وارد بحث بشيم و اگر سئوالی از ما دارين بپرسين. و اما معرفی وبلاگ:

وبلاگ زن ناقص العقل است رو ببينيد. ديدن اين وبلاگ رو بخصوص به آقايونی که بر اين عقيده هستند توصيه ميکنم.

یه احساس خاصی داشتم. اولین بار بود تو زندگیم که یه نفر رو تو دلم راه داده بودم. البته ما هنوز در ظاهر همونطور رفتار میکردیم جوری که هر کس منو و امیر رو با هم میدید فکر میکرد برادر و خواهریم. من که اینطوری خیلی ترجیح میدادم و امیر هم همین احساسو داشت. از این دختر و پسرهایی که همش دوست دارن به بقیه نشون بدن که واسه هم میمیرن خیلی بدم میاد. بنظرم این خودش نشونه اینه که همدیگرو زیاد دوست ندارن.

 راستش یکی از چیزهایی که من در مورد امیر دوست داشتم این بود که دوستهای زیادی داشت و از محبوبیت خوبی هم در بین دوستاش برخوردار بود. دوستاش هم همه آدم حسابی بودن. طوری که من اصلاً احساس ناراحتی نمیکردم که مثلاً با دوستاش بریم سینما. یه گروه داشتند شاید حدود 30 نفر دختر و پسر و با هم خیلی سینما و اینور و اونور میرفتند. خیلی جمع خوبی بود. یه بار که قرار تئاتر گذاشتیم کلاً 51 نفر بودیم (البته کلی از پدر و مادرها هم بودند) تو گروهشون چند تا دختر بودند که انصافاً هم خیلی خوشگل بودند و هم خیلی خانم. اینقدر با امير صمیمی بودند (البته تو گروهشون همه با هم صميمی بودند) که نسبت به من یه جورایی خواهر شوهر بازی داشتند. یعنی احساس میکنم اولاش خیلی خوششون نیومده بود که امیر با یه دختر خارج از جمعشون دوست شده بود. ولی بعد از مدتی با همشون دوست شدم. تو جمعشون همه تلفن همدیگرو داشتند و غیر از منو امیر و چند نفر دیگه بقیه دوست دختر دوست پسر نبودند و فکر کنم همین مسئله بود که باعث میشد گروهشون پايدار بمونه.

يادمه که تولد يکی از دوستهای امير بود و من برای اولين بار قرار بود برم پارتی. من تا اون موقع که سال دوم سوم دانشگاه بودم ابروهامو برنداشته بودم و امير هميشه دوست داشت که من ابروهامو بردارم. يه بار که رفته بوديم سينما وقتی نيکی کريمی رو تو فيلم ديد گفت ببين اين خانمه ابروهاشو برداشته چقدر قشنگه. شما هم اگه ابروهاتونو بردارين خيلی خوشگلتر ميشين. اتفاقاْ ناپدريم هم چند بار بهم پيشنهاد داده بود که ابروهامو بردارم.

روز قبل از تولد رفتم آرايشگاه و ابروهامو برداشتم. چهره ام خيلی بازتر شد و يه جورايی (يواشکی) خوشگلتر شده بودم. وقتی اومدم خونه ناپدريم گفت: چقدر خوشگل شدی نرگس جان، بالاخره کی تونست راضيت کنه که ابروهاتو برداری؟ منم گفتم: يکی از دوستام و ناپدريم گفت: تو بايد دهن کسی که اين حرفو بهت زده ماچ کنی. توی آرايشگاه که بودم داشتم با خودم فکر ميکردم که چقدر همه بهم گفتن ابروهامو بردارم ولی من هيچوقت اهميتی نميدادم، تو اون لحظه بود که متوجه شدم امير چقدر با ديگران برام فرق داره.

کلی عزا گرفته بودم که چی بپوشم. بايد اعتراف کنم که در اين زمينه ها مثل پارتی رفتن و اينجور چيزها خيلی ناشی بودم. خلاصه دو سه دست لباس با طرحهای مختلف که هيچ ربطی بهم نداشت از تو کمدم در آوردم و بالاخره يه بلوز آستين بلند مشکی مخصوص مهمونی شب و يه دامن ماکسی (دامن بلند) رو برای اون شب انتخاب کردم. احساس راحتی توی اون لباس داشتم. در عين حالی که خيلی مجلسی بود خيلی هم راحت و پوشيده بود. دوست داشتم زنگ بزنم و از امير بپرسم که چی ميخواد بپوشه. همش ميترسيدم که يه لباس اسپرت بپوشه و پيش خودم فکر ميکردم نکنه مهمونيشون حالت غير رسمی داشته باشه و لباس من برای اون شب زيادی مجلسی باشه. آخه امير عادت به لباس رسمی نداشت، معمولاْ شلوار جين و تی شرت با کفش ورزشی میپوشيد. با مامانم که در جريان بود مشورت کردم و اون خيالمو راحت کرد و گفت که حتماْ نبايد دختر و پسر لباسشون مثل هم باشه. و بمن خاطر جمعی داد که لباس کاملاْ مناسبی رو انتخاب کردم و قرار شد که تلفنها رو فقط مادرم جواب بده تا اگر خدای ناکرده کميته ما رو گرفت بگه که ما دو تا نامزد هستيم. يه قصه هم برای ناپدريم جور کرديم که مثلاْ دارم ميرم تولد ياسمن يکی از بچه های دانشگاه (نا پدريم هنوز در جريان امير نبود). طفلکی مامانم کلی اونشب نگران بود و اگر خدای ناکرده برام اتفاقی ميفتاد بايد دو طرفه جواب ميدادم ، هم جواب ناپدريمو و هم جواب پدرمو.

چون امير نميتونست بياد دم در خونه دنبالم باهاش يه جا قرار گذاشتم و با آژانس رفتم سر قرار و امير هم اونجا با ماشينش منتظرم بود.پول آژانس رو دادم و رفتم سوار ماشين امير شدم. يه کت و شلوار سرمه ای پوشيده بود با يه کراوات شيک و يه پيراهن سفيد. تا حالا تو لباس رسمی نديده بودمش، خيلی بهش ميومد. از همه مهمتر بوی ادکلنش بود که خيلی خوشبو بود. آخه من تو دوستام به خانم سگ دماغ معروف بودم. راستشو بخواين الان که دارم اينارو تایپ ميکنم هنوز ميتونم بوی اون ادکلن رو احساس کنم.

خلاصه امير راه افتاد ، متوجه شده بود که قيافم يه تغييری کرده ولی اولش متوجه نشد که ابروهامو برداشتم. بهم گفت : چه خوشگل شدی. منم بشوخی گفتم: خوشگل بودم ، خوشگلتر شدم. بالاخره فهميد ابروهامه و کلی ذوق کرد. به امير گفتم که ناپدريم ديشبش بعد از ديدن ابروهام چی گفته و امير با لبخند شيطنت آميزی گفت: خوب تو هم حرفشو گوش کن ديگه. اجازه هم که ديگه رسماْ صادر شده.

رفتيم توی مهمونی، بيشترشون همون بچه های گروه بودن بعلاوه يکسری از دوستها و فاميلهای کسی که تولدش بود. برام اولش خيلی جالب بود که توی اون جمع هيچکس سيگار نميکشيد، اما بعد از مدت کوتاهی فهميدم که هر کی ميخواست سيگار بکشه ميرفت تو بالکن. جاتون خالی کلی خوش گذشت و از همه با مزه تر رقصيدن امير بود. با همه اهنگها يجور مرقصيد و تازه اونهم خارج از ريتم. بيچاره خودش هم ميگفت من رقص بلد نيستم ولی من هی مجبورش ميکردم پاشه و اونهم نه نميگفت.

بعد از شام من و امير روی يک مبل نشسته بوديم و بقل من يه دختره نشسته بود. دختره رو به امير کرد و گفت: بابا چقدر با خواهرت ميرقصی و بقلش ميشينی، شايد يه پسری از خواهرت خوشش بياد، تو که اينطوری همرو مبپرونی. (دختره بيچاره فکر کرده بود که ما برادر و خواهريم) امير هم طبق معمول شيظنتش گل کرد و با هم دختره رو گذاشتيم سر کار.

نرگس: امير پاشو بريم خونه ديگه. مامان اينها نگران ميشند ها. تازه من ديگه خشته شدم.

امير: اهه، نرگس (با حالت مثلا شاکی) ، اگه اينجوری کنی ديگه با خودم نميارمت مهمونيا

نرگس: خوب ، بابا جون خسته شدم، خوابم مياد (البته منظورم اين بود که ديگه بايد بريم)

امير: اصلاْ ميدونی چيه؟ اين کليد ماشين (امير کليد ماشينشو داد دستم) ، ماشينو بردار برو خونه و به مامان اينها بگو که من آخر شب با آژانس و يا با يکی از بچه ها ميام. نگران نباشند.

نرگس: ماشين بنزين نداره  و تو که ميدونی من شب اونم تنهايی نميتونم رانندگی کنم.

خلاصه کلی الکی فيلم بازی کرديم ولی از شوخی گذشته بايد زود برميگشتم خونه ، تو راه هم از امير معذرت خواستم که زود اومديم ولی اون گفت که بهتره هميشه جانب احتياط رو رعايت کنيم. امير منو رسوند خونه و خدا رو شکر از کميته و اينجور چيزها خبری نبود.

  
نویسنده : narges ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢